فیروزه میزانی
انسان در همه شکلهایش هابیل است!
بشر بندیِ ِ حیات ناخواسته خویش است- حیاتی اهدائی با پیچ و خمها و تنگناهاش- و همواره هم در پی هر فرصت برای رهائی و رستگاری. گاه آویختن از رؤیا، انگاره رستن است و پارهای اوقات در هم پاشیدن ِ خویش؛ همهاش هم محض ِ تمام شدن، تمام شدنی به گونه بدر و بدرِ بشر که هیچگاه هیچ نبوده است جز کمال.
برای گریز از ماندگی است که رفتن و نماندن مقدر شده است و در هزار خم ِ پیمودن است که امکان رسیدن و دریافتن مهیا است.
هنر یکی از این فرصتها است که اما جز حیات خود هنرمند، بار بودن دیگران را نیز به او تحمیل میکند. دیگرانی که در او یا بیرون او، جز او دستاویز دیگری برای به در شدن از این خم و پیچها نداشتهاند: چون تخته پارهای بر آب که هزار غریق ِ چنگ بر شانههاش فرو برده را بادبانوار سمت ساحلی میبرد تا پا بر آن بگذارند.
سمفونی مردگان زیر نگاه من چنین بوده است، با این بهره که از آدم میگذاشت تا هر غریقی در آن میان را خود فرض کنم- یا گاه همه را- تا چون همانان نیز کشنده خویش را بگویم: «میخواهم گناه کشتن من و مخالفت تو هر دو به تو بازگردد.»
انسانهای معروفی در همه شکلهاشان هابیلند. قابیل تقدیرِ پرپیچ و خمشان است که در مسیر خود جز تابیدنشان هیچ بهرهای نصیب آنان نکرده است؛ همواره هم با این خطاب که: «من البته تو را خواهم کشت.»
خستگی نفسبُر این آدمیان را نیز رفت آمدی مکرر در طول، عرض و ارتفاع حیاتشان ترسیم میکند: جا به جا که در میانه هر تقدیر به آغاز آن بازگردانده میشوی تا در این رجعتهای مداوم کمرت زیر تلخ بار دریافت نهائی یش دو تا شود: از بارِ حیاتِ برادر که برمیگردی تا از اندوه خواهر بینصیب نمانی، باز میگردی تا رنج مادر را هم سربار داشته باشی، برمیگردی تا از جهالت دلسوزانه پدر شانه خالی نکرده باشی یا باز که گشتهای تا داغ ِ مراد ندیده نمانی، مأمور تعقیب گمت نکرده باشد یا در نبودهترین کارخانه جهان تن از بیگاری به سلامت به در نبری... .
پس در ملاقات با عشق هم از همان آغاز "در مییابی" فرجام خوش همه خیالات فرض کردهات نمیبایست در اینجا باشد، آنگاه است که میپذیری مقابل نظاره گرانت که چرک و تعفنشان را بالاپوشت میکنند، دیوانه هم بشوی، که باید هم میشدی، بس رسیدن ناهموار و مدید بوده است. بس از رو به رو، پشت سر، بالا یا زیر پا مقابل چشمانت سر درآوردهای؛ با معصومیتت، شقاوتت، جهالتت و هراسهای پی در پیات و رؤیا، رؤیا و رؤیاهائی که محاط در شهرکی عقیم زیر مرگ بار برفی کفن پوش میپوسد.
- آیا در مقدرات این برهوت وزش نسیمی هم هست؟
- المیرا؟ شاید؛ چون همان اسب سپیدی که بعد از به خون غلتیدن هر یاغی بر بلندای دیارش یال توفنده را به رخ میکشاند. نمیدانی به راستی سراغ که یا چه آمده است، اما همین آمدنش علامت مبارکی است: او از آن سمت سر درآورده تا خود موومان تازهای را بیفزايیم که پس از آنهمه رجعت مکرر نباشد.
معروفی چنین میخواهد ما را از خود و همه انسانهای پوسیده در سنگ لایههای خودمان نجات دهد. به همین خاطر هم از در هم ریختن کلیشههای رایج ابائی نداشته است- باری رهائی از کلیشههای زیستن است که ادبیات پیشقدم میشود- همین فرمی که اجرای تازه محتوا را ممکن ساخته است. پس در دوایر گشتهائی که میزند- تا زده باشی- تو را به مرکز دوار در میآورد تا بدر کامل خود را ببینی.
با همین فرم تازه است که معروفی پا به حیطه شعر میگذارد؛ همانجا که روایتگری و پردهگردانی بارِ حضور تو و دانشات را مدام به رخ نمیکشاند تا مخاطبت را دچار خودجاهل بینی کرده باشد. او تنها میگوید، اشاره میکند و میگذرد، بی آنکه قیمومت هیچیک از عوامل واقعه را به عهده بگیرد، یا اتمام حجتی بکند. او تنها از یکی بدل ِ به دیگری میشود تا دیدهها و شنیدههاشان را واگو کرده باشد؛ پس فواصلی برای حضور من و مای شنونده نیز به وجود میآورد. فواصلی که گاه به راستی متعلق به ما است- چون سکوتهای سپید فواصل پارههايی از یک شعر که از آن خواننده است تا به مدد تخیلات خود گوشههايی از قلمرو آن را طراحی یا تسخیر کند- که البته اگر به بیراهه کشیده شود، پاره بعد باز سمت راهش خواهد آورد.
برای خواندن سمفونی مردگان من شیوهای جز آنچه خواندن یک شعر میطلبد، نمیتوانستم پیش بگیرم؛ میان آن همه تکرار، تکرارهائی مدام نیز در ذهن میبایست میداشتم؛ نه از سر ناهمواری کار که محض دریافت پهنای آن، چون برخی شعرها که تنها در طول نیست که به انجام میرسند.
ضمن گوش سپردن به این سمفونی، گاه نجوای آرام بعضی اطرافیانم را نیز میشنیدم که از گوشهای حرفهایتری برخوردار بودند و ضعفهايی را متذکر میشدند؛ اما تمرکز و تأکید من بیشتر بر تازگی این اجرا بود که پروازهای بلندتری را تدارک میدید، و مهمتر این که بلیت این اجرا از سمت مصنفش نیز برایم پست نشده بود. یعنی نه او مرا میشناخت و نه من تا آن زمان میدانستم یکی از هم نسلانم عرقریزانی روی این صحنه دارد، پس دینی به هم نداشتیم و اگر مغبون نشده بودم، بهخاطر موفقیت کلی آن بود؛ در نتیجه به رسم معمول در انتهای هر سمفونی موفق کف مرتبی برایش زدم.
- همراهانم نیز کم نبودند
سايت آينه ها20 خرداد 1370 به نقل از سايت انتنشارات ققنوس
سمفوني مردگان كتاب قشنگي بود ولي فك كنم تمام اهل كتاب ها بدونند كه ايده اين كتاب از كجا كپي برداري شده!
Posted by: ali at December 11, 2007 8:13 AMبابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
امروز اين خبر را حامل هستم براي نجات جانش بنويسيد
کلمات قابل فهم آنچه در فايل صوتي ايراد ميشود در ذيل درج ميگردد : ( من باب .. بابک دادبخش هستم بعد از چهل و چند روز اعتصاب از تمام.. کسايي که در اين مدت برخلاف -- رذالت داره-از من حمايت کردند متشکرم و سپاس گذارم ، تمام فعالهاي سياسي و حقوق بشري ، دوستان ، مبارزان و فعالان اميدوارم که باز روز ... اين جنايتکارها ..... از دستشان خارج بشويم ... نابود بشوند ..... اگر کسي --------- از اينجا ميگم با اين وضعيت زنده باد آزادي ، زنده باد دموکراسي ، مرگ بر ديکتاتوري )
اخرین جملات یک فرد زنده که با بی توجهی به کام مرگ فرستاده میشود
Posted by: قاصدک at February 23, 2008 4:12 PM