October 20, 2006

جزیره‌ی تنهایی ِ عباس معروفی

محمدرضا پریشی

mohamadreza_ parishi@yahoo.com

دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تراشاره: متن حاضر، سخنرانی محمدرضا پریشی در جلسه‌ی نقد و بررسی کتاب «دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر» در سالن آمفی تئاتر کتابخانه‌ی سهروردی زنجان است. این نشست اگر چه مربوط به پانزدهم تیرماه 1385 است که گزارشی مختصر از آن نیز در همین وبلاگ منتشر گردید، اما به دلیل عدم انتشار کامل این متن و مشغله و دیرکرد محمدرضا در تکمیل و رساندن خطابه از خرمدره که مسافتی از زنجان فاصله دارد، بارگذاری این مطلب تا به امروز به تعویق افتاد. او خود وبلاگ یا رسانه‌ای بی‌غرض و بی‌سانسور سراغ نکرده بود تا این یادداشت را به دست انتشار بسپارد، پس برای شماره‌ی چهارم «اشراق» آماده کرده بود، و تنها دلیل انتشارش در وبلاگ «بوی کاغذ» نیز، پاسداشتِ حرمت امانتداری، رفاقت و همکار بودن ماست و نه یارگیریِ جانبدارانه و بی‌پایه! چه، که مقام ادبی و پیگیری‌های مصرانه‌اش در این راه، قدر و قربی بیش از این‌ها دارد.

محمدرضا پریشی متولد اردیبهشت‌ماه 1354 خرمدره است. او دارای مدرک کارشناسی پرستاری و از شاگردان مستقیم هوشنگ گلشیری و عباس معروفی است که تا کنون داستان‌ها، مقالات ادبی، اجتماعی و سیاسی‌اش در مجلات نامه، کارنامه، ادبستان، بایا و... منتشر شده‌اند. پریشی تا کنون کتابی منتشر نکرده اما به گفته‌ی خودش دو کتاب آماده‌ی چاپ دارد: یکی مجموعه‌ داستانی با نام احتمالی «نقطه‌ای وسط پیشانی» و دیگری مجموعه‌ شعری با نام احتمالی «لیلی ِشب‌های تار».

«بای» بسم‌الله:
عباس معروفی را سال 1373 با «ورگ»، «آن شصت نفر آن شصت هزار» و «دلی بای و آهو» و ماهنامه‌ی گردون شناختم. شناختی که تأثیری عمیق بر زندگی‌ام داشت و همان سال بود که «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» و «آخرین نسل برتر» را به هر زحمتی بود به دست آوردم و خواندم. نه. بلعیدم. 19 سال بیشتر نداشتم و جو جامعه هم جوابگوی خواسته‌های ادبی‌ام نبود. نه مثل امروز این همه روزنامه و ماهنامه و هفته‌نامه‌ی رنگارنگ و متنوع وجود داشت و نه هنوز دوم خردادی اتفاق افتاده بود که فضای فرهنگی جامعه اندکی تلطیف شود. مجله‌ی گردون تنها مجله‌ای بود که صرفاً به ادبیات، خصوصاً ادبیات مدرن می‌پرداخت و معروفی در سرمقاله‌هایش تحت عنوان «حضور خلوت انس» مطالبی می‌نوشت که برای جوانی چون من بسیار تازگی داشت. گردون بدون هیچ‌گونه حمایت مالی و تنها به صرف پشتکار معروفی منتشر می‌شد. معروفی در یکی از سرمقاله‌هایش خطاب به عطاء‌الله مهاجرانی نوشت: «تا بتوانم گردون را به دست دوست‌دارانش برسانم شب و روز کار می‌کنم؛ کارگری، معلمی، حروفچینی، کار گل، دوشیفته، سه شیفته، چهار اسبه، اصلاً اسب شده‌ایم آقای مهاجرانی!»

 

و فشارهای پیدا و پنهان نیز به سرکردگی مهدی نصیری که آن زمان فحش‌نامه‌ی «صبح» را منتشر می‌کرد، با هدف از میان برداشتن آثار همان چند روشنفکری که در ایران باقی مانده بودند و فعالیت می‌کردند، با شدت تمام در جریان بود. کانون نویسندگان به سختی به حیات خود ادامه می‌داد و «سعید امامی»های وزارت اطلاعات -‌که سال‌ها بعد، بعد از آن قتل‌های ننگین محفلی دست‌شان رو شد- با شدت و حدت تمام نویسندگانی چون معروفی را تحت فشار مداوم قرار داده بودند.معروفی در کنار هوشنگ گلشیری

سال‌های بدی بود. واقعاً بد. به گونه‌ای که مثلاً مجله گردون برای شرکت در نمایشگاه مطبوعاتی که با حمایت وزارت ارشاد برگزار می‌شد، امنیت لازم را نداشت. ششم اردی‌بهشت سال 1374 که برای دیدار از غرفه‌ی گردون به نمایشگاه مطبوعات رفتم با کمال تعجب دیدم که غرفه‌ی گردون را کاملاً آب گرفته و تمام شماره‌های گردون را از بین برده است. بعد فهمیدم که این بلا فقط بر سر گردون آمده و کاملاً عمدی بوده است. در زمستان همان سال نصیری و انصار و ... گردون را به دادگاه کشاندند تا به خاطر توهین به مقامات و چاپ موارد مبتذل محاکمه شود! محاکمه‌ای که چند جلسه ادامه پیدا کرد و در آخرین جلسه که خودم حضور داشتم، دیدم که هیأت محترم منصفه‌ی آن زمان به جای گوش دادن به دفاعیات معروفی که می گفت: «من نه به خاطر قتل یا سرقت  یا توهین بلکه به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم» داشتند روزنامه‌ی [...] می‌خواندند. یعنی که حکم از قبل صادر شده بود: شش ماه حبس، 35 ضربه شلاق و دو سال ممنوع‌القلم و ممنوع اسم بودن؛ و من شاهد زنده‌ی چنین حکم قرون وسطایی بودم.
نویسنده‌ای که بانوی داستان‌نویسی فارسی «سیمین دانشور» قلم جلال آل‌احمد را به خاطر شجاعت و صراحت معروفی به او اهدا کرده بود. حال چگونه جاسوس و وطن‌فروش شد؟
اوائل سال 1375 وقتی معروفی تن به تبعیدی خود خواسته داد و به آلمان رفت، در آنجا در رادیو دویچه‌وله‌ی آلمان گفت: «من از زندان و شلاق نمی‌ترسم. من از بی‌زمان شدن گریخته‌ام. و نیز هیچ‌گاه پناهنده نخواهم شد، حتا اگر سال‌ها آواره بمانم.»
* * *
در اینجا لازم می‌دانم خوشحالی خودم را از برگزاری چنین جلسه‌ای ابراز کنم و سپاسگزار دوستان فرهیخته‌ای چون مهدی جلیل‌خانی و دیگرانی باشم که اگر همت آنان نبود، این جلسه هرگز برگزار نمی‌شد؛ و نیز متشکرم که من حقیر را برای سخنرانی در این جلسه دعوت کردند.

«ت» تکمیل:
و اما در باب مجموعه داستان «دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر». قبل از سخن گفتن در باب این مجموعه داستان بهتر است مقاله‌ای را که معروفی در سایت شخصی‌اش در 26 دسامبر 2004 درباره‌ی این کتاب و جوایز ادبی‌ای که در ایران اهدا می‌شوند، نگاشته است، برایتان بخوانم:
غرورم را با تمام جایزه‌های جهان عوض نمی‌کنم
جایزه‌های ادبی در میهن عزیزم، ایران اهدا شد و خالقان آثار ادبی رفتند که باز بیافرینند و بر فرهنگ بیفزایند. به همه‌ی برندگان تبریک می‌گویم، از یکایک داوران ممنونم که وقت گذاشتند و بر سر واژه و ساختار و موضوع دقت به عمل آوردند، و از همه‌ی دست اندرکاران تشکر می‌کنم که به این حرکت زیبا می‌اندیشند. خوشحالم که زندگان از زندگان تقدیر می‌کنند. این فکر را می‌ستایم و پای آن تا پای جان می‌ایستم که پدیدآورندگان ادبیات خلاقه در زمان حیات، حمایت و تقدیر شوند.
خبرهارا از همه‌ی سایت‌ها و خبرگزاری‌ها دنبال می‌کنم، کتاب‌های برگزیده و حتا مطرح شده را سفارش می‌دهم، می‌خوانم، برخی را به دیگران نیز توصیه می‌کنم، بعضی چنگی به دلم نمی‌زند، ولی در مجموع احساس غرور می‌کنم که جامعه مکتوب شده و خیل معتابهی در این خانه و خانواده جا باز می‌کنند تا ببالند و سایه‌گستر شوند.
من هم یک کتاب داشتم. ساکت ماندم و صبر کردم تا سال 1383 طی شود و جایزه‌های ادبی در ایران اهدا گردد. سرانجام کتاب‌های سال 1382 در نهادها و بنیادهای مستقل بررسی شد، جوایز اهدا گردید، و دوستان خوش و خرم به خانه‌هایشان رفتند، جز من که کتابم «قربانی» شد.
پیش از هر چیزی اعلام می‌کنم که من به جایزه احتیاجی ندارم، اما اجازه هم ندارم داوران را از بررسی و خواندن کتابم محروم کنم. به طور کلی دوست ندارم در کار دیگران دخالت کنم، و از اعمال نفوذ نفرت دارم. البته در زمانی که قلم زرین گردون اهدا می‌شد، آثار خودم را از دور مسابقه حذف کردم که مثل بعضی، خودم به خودم جایزه ندهم!
پیش از هر چیزی می‌خواهم بگویم اگر کاندیدا بودن و یا مطرح شدن کتابم برای من اهمیت داشت، حتماً از طریق ایمیل و تلفن پیغام، به موقع اقدام می‌کردم. این چیزها به راستی مسئله‌ی من نیست. از آن گذشته غرورم را با تمام جایزه‌های جهان عوض نمی‌کنم. من جز نوشته‌ها و غرورم چیزی ندارم، و اگر چیزی در قبال غرورم از کسی بخواهم، می‌میرم.
هرگز در عمرم از کسی نخواسته‌ام حتا کتابم را بخواند، چه رسد به این‌که بخواهم کسی نقدی بر آن بنویسد و یا جایزه‌ای به آن بدهد. پس مسئله‌ی من برنده شدن یا جایزه نبوده و نیست. حرف دیگری دارم که اگر نزنم خود به جمع حذف‌کنندگان پیوسته‌ام.

سمفونی مردگاناما اول باید داستان این «قربانی» را برایتان تعریف کنم. کتاب مجموعه داستان «عطر یاس» در سال 1370 (زمان وزارت خاتمی) مجوز چاپخانه گرفت، چاپ شد، اما نتوانست مجوز خروج از صحافی بگیرد. چند سالی بی‌دلیل تسمه‌ی دادستانی انقلاب به گردنش بود تا اینکه توانستم از یک مأمور دادستانی خواهش کنم همراه من بیاید و تسمه را بردارد و کتاب را جلو چشم خودم زیر گیوتین پرپر کند تا من از پرخاش‌ها و نفرین‌های چاپخانه‌دار خلاص شوم که بی‌دلیل پنج سال گوشه‌ای از چاپخانه‌اش را اشغال کرده بودم. کاغذپاره‌ها را کیلویی شانزده تومان فروختم، و چند میلیون را به چیزی حدود صد و پنجاه هزار تومان صلح کردم. و البته همان سال انتشارات پر امریکا «عطر یاس» را در واشنگتن انتشار داد.
در ایران اما سیزده سال طول کشید تا این مجموعه دوازده داستانی من انتشار یابد. مجموعه‌ای که جایگاه ویژه‌ای در زندگی ادبی من دارد و هر داستانش نمونه‌ای از یک فرم مدرن داستان کوتاه است. ناشرم تصمیم گرفت به جای سه مجموعه داستان، (دو مجموعه‌ی چاپ نشده، و یک مجموعه «چاپ چهارمی» را) در یک مجموعه با عنوان «دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر» چاپ و منتشر کند.
«دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر» همانطور که در فهرستش آمده، عبارت است از: 1- مجموعه‌ی «عطر یاس» (دوازده داستان، چاپ یکم، و با احتساب خمیر شده‌اش چاپ دوم)، 2- «چند داستان دیگر» (سه داستان، چاپ یکم)، 3- «آخرین نسل برتر» (یازده داستان و چند برش کوچک، چاپ چهارم).
این کتاب کارنامه‌ی ربع قرن داستان نویسی من است که از بین حدود هشتاد داستان، آن را برگزیدم و بقیه را دور ریختم تا کارنامه‌ام را با سیزده سال تأخیر بر پیشخان کتابفروشی‌ها بنشانم. من سیزده سال از عرضه‌ی داستان‌هایم به خوانندگانش محروم بودم. سیزده سال دیر آمدم، و کاری هم از دستم ساخته نبود.
حالا هم از حق خودم دفاع نمی‌کنم، از حق ضایعه شده‌ی «سه مجموعه داستان» در یک مجلد حرف می‌زنم که به خاطر گریز از تیغ بی‌دلیل اداره‌ی کتاب، و به خاطر جو سانسورزده، آن هم پس از سیزده سال از خمیردان کاغذها رویید و در قامت یک کتاب سبز شد. اگر همت ناشر گرانقدرم نبود نه تنها این کتاب، بلکه حتا نامم در قیچی سه دم دوستان تغافل و دشمنان تغابن و اوضاع تغایر همچنان پرپر می‌شد و در خمیردان عاقبت کپک می‌زد.
هرکس هر چه دلش بخواهد می‌تواند بگوید، من از اینکه کتابم کاندید جایزه نشد ناراحت نیستم، و گر نه زودتر از موعد به اطلاع یک‌یک‌شان می‌رساندم. فقط از اینکه یک کتاب و نویسنده به وسیله‌ی دوستان (؟!) و همکارانم حذف شده، غمگینم.
اگر یک نهاد فقط مبتکر چنین حرکتی می‌بود، می‌شد تصور کرد که کتابی از قلم بیفتد یا نامی فراموش شود، ولی هفت یا هشت نهاد این کتاب 360 صفحه‌ای منتشر شده در سال 1382 را ندیده‌اند؟ چرا در سایت بنیاد گلشیری نوشته‌اند: «این کتاب تجدید چاپ شده است و به همین دلیل از فهرست حذف شد»، چرا؟
کسانی که از آزادی حرف می‌زنند، آن‌ها که از دموکراسی می‌گویند، افرادی که خودشان را سرآمد تولرانس می‌دانند، چطور می‌توانند گاف به این بزرگی بکنند و یک نویسنده و یک کتاب را درسته قورت بدهند تا به کلی حذف شود؟
ما که سال‌ها برای حذف یک واژه با سانسورچیان جنگیده‌ایم، چطور می‌توانیم چشم‌مان را ببندیم که هفت هشت بنیاد و نهاد مستقل به سادگی از روی نعش یک کتاب بگذرند؟ دست اندرکاران و برنامه‌ریزان بنیاد گلشیری، زنده‌رود اصفهان، پکا، یلدا، مهرگان، و چندتای دیگر به راستی انگیزه‌شان از دادن جایزه چیست؟ اگر انگیزه‌شان تشویق خالقان اثر ادبی باشد که از جوان و پیر، زن و مرد، همه به تشویق نیاز دارند. اما اگر هدف‌شان این باشد که حتا داوران را از خواندن یک کتاب محروم کنند چی؟ یا اگر غفلت‌شان منجر به ندیده گرفتن یک کتاب و حذف یک نویسنده شود چی؟
حذف حذف است، فیزیکی و حیثیتی‌اش فرق چندانی با هم ندارد. تاریخ ما پر از حذف است. تاریخ ما سراسر جزم و نفی و جراحت است. اگر نویسندگان حذف شده، تکه فیلم‌های قیچی خورده، نقاشی‌های گچ گرفته، کتاب‌های سوخته، و آواهای ممنوعه را کنار سازهای شکسته بچینیم شاید تصویر هنرمان کامل شود که این همه مصلحت‌جو، جوپذیر، و نامهربان نباشیم.»                                                   عباس معروفی           26 دسامبر 2004
و این در حالی است که عباس معروفی بانی نخستین جایزه‌ی ادبی بعد از انقلاب است. در این مسابقه بود که افرادی چون حافظ موسوی و بیژن نجدی قلم زرین گردون را گرفتند و حالا کتاب عباس معروفی و نامش را سانسور می‌کنند تا به خاطر نام او مسابقه‌شان به مشکل یا تعطیلی اجباری نخورد.
* * *
1) نوشتن از عباس معروفی کار سختی است؛ همچنان که نوشتن از شاملو و گلشیری و دولت‌آبادی. چرا که به یقین معروفی به قله‌هایی در ادب فارسی دست یافته که شناخت آن‌ها مستلزم نگاهی چند بُعدی به آثار اوست. همچنان که درک کامل «تاریخ بیهقی» بدون شناخت زمانه‌ای که «بیهقی» در آن می‌زیسته غیرممکن است، داستان‌های معروفی نیز چنین وضعیتی دارند. چرا که من نویسنده‌ای چونان معروفی را تنها یک ادیب نمی‌دانم بلکه او را روشنفکر- نویسنده می‌دانم. معروفی همچنان که داستان و رمان می‌نویسد، مدام به نقد و رصدِ جامعه و زمانه‌ی خویش نیز می‌پردازد و آنگونه در یکی از «حضور خلوت انس»هایش در گردون نوشت که: «وظیفه‌ی یک روشنفکر، اعتراض به وضعیت موجود است تا رسیدن به وضعیت موعود.» در تمام این سال‌ها به این وظیفه به طور کامل عمل کرده است. در ابتدای این مقاله به طور خلاصه، شمه‌ای از حال و روز سال‌هایی را که معروفی به نگارش این داستان‌ها پرداخته است، برایتان بیان کردم ولی معتقدم که این معرفی کامل نبوده و هرچه ما بیشتر با تاریخ معاصرمان آگاه باشیم، دقیق‌تر می‌توانیم آثار برآمده از دل آن سال‌ها را بخوانیم.
2) وقتی «رولان بارت» نیم قرن پیش نظریه‌ی «نویسنده مرده است» را مطرح کرد، هنوز جریان‌های نقد ادبی‌– فلسفی و اجتماعی به پایان عمر خود نرسیده بودند. آری هنوز هم می‌توان معتقد بود که هر متن به تعداد خوانندگانش، نویسنده دارد، اما منتقد چه؟ من فکر می‌کنم با وجود این همه رسانه و ابزارهای ارتباطی و نظارتی کم‌کم نقد، جایش را به تفسر و تأویل می‌دهد یعنی یک اثر قبل از نقد ما بارها نقد شده است اما تفسیر و توضیحی که ما می‌توانیم برای یک اثر قائل باشیم، تفسیری یگانه است. نقد اگر روزگاری محکی بود برای جداسازی خوب از بد، زشتی از نیکویی و نقص و عیب از درستی، اما در عصر حاضر نقد بیشتر توضیح و  تفسیر و نوعی حاشیه‌نویسی بر متن مورد نظر است.
البته این نظر، سابقه‌ای به قدمت انسان دارد. آن زمان که انسان اولیه، از شکار گوزن، دست خالی به خانه برمی‌گشت، باید در برابر نگاه‌های پرسشگر همسر و فرزندان گرسنه و منتظرش، توضیح می‌داد، آن هم توضیحی با توسل به ابتدایی‌ترین روش‌ها مثل حرکات دست و صورت، زغال بجا مانده از آتش نیمه‌شب، و دیوار سنگی غار محل زندگی‌اش.
آیا به نظرتان اشکال به جا مانده بر دیوارهای غارهای کوه‌های آزتک، یادگار آن توضیح ها نیستند؟ آن هنگام مرد باید می‌گفت چه پیش آمده که اویی که به قصد شکار گوزن صبح از غارشان بیرون زده، چرا اکنون دست خالی برگشته است؟ مرد آن هنگام شروع می‌کرد به روایت کردن و ساختن داستان، داستانی که می‌توانست و می‌تواند زیاد هم راست نباشد و یا نسبتی با واقعیت نداشته باشد. آیا این شروع روایت قصه از سوی فاعل شناسا نبوده است؟ و مگر داستان‌گویی، نوع پاکیزه‌ای از دروغ‌گویی نیست؟ گویا «بزرگ علوی» است که می‌گوید: «زندگی به اندازه‌ی کافی زشت و کریه هست و ما می‌کوشیم با دروغ آن را بزک کنیم». آری دورغ‌هایی باور کردنی. هر چه این دورغ‌ها باورکردنی‌تر باشد داستان زیباتر است. از هیچ، همه‌چیز آفریدن. این آفرینش البته گاهی زیباست و گاهی دردناک. به قول هدایت در آغاز بوف کور: «در زندگی زخم‌هایی هست که روح را در آهستگی و انزوا مثل خوره می‌خورد و می‌خراشد...» یا به قول «ساراماگو»: «بله داستان باید بد تمام شود و سخت باشد، مگر دنیای واقعی غیر از این است؟»
3) داستان‌های مجموعه‌ی «دریاروندگان...» براساس نوع شخصیت‌پردازی به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند: داستان‌هایی که مبتنی بر اصول داستان‌نویسی کلاسیک هستند، مثل داستان «سرباز بومی» که در آن از ابتدایی‌ترین روش داستان‌نویسی یعنی نوشتن به شکل خاطره استفاده شده است. و داستان‌هایی که بر پایه‌ی اصولی مدرن و نانوشته بنا شده‌اند. مثل داستان‌های «بهت» و «مونگارشو». در این داستان‌ها ما با شخصیت‌هایی چند بُعدی و روایتی حجم‌دار روبروییم.
داستان‌های این مجموعه براساس نوع روایت نیز سه گونه‌اند: داستان‌هایی که روایت‌شان در یک خط صاف جریان دارد. مثل داستان «گذشته، حال، آینده». دوم داستان‌هایی که روایت‌شان از یک الگوی سینوسی پیروی می‌کند؛ یعنی، ما شاهد بالا رفتن و پایین آمدن پی در پی موج روایتیم: مثل داستان «اکسیژن» که البته به نظر من یکی از زیباترین داستان‌های این مجموعه است.
و داستان‌هایی که روایت‌شان براساس الگوی خطی نوشته نشده است بلکه بر اساس بعد و حجم شکل گرفته‌اند مثل «آرامش قشنگ» و «آخرین نسل برتر» که شخصیت‌ها هر کدام حجیم هستند.
اما چند نکته در تمام داستان‌های معروفی مشترک است: الف) معروفی در تمام داستان‌ها اگر چه "مارکز" و "فوکو" و "ریموند کارور" را در نظر داشته است اما به بوطیقای ارسطو نیز وفادار بوده است. و در تمام داستان‌ها معروفی از وحدت زمان و مکان و شخصیت نشانه‌هایی می‌بینیم.سال بلوا

ب) در هیچ داستانی زیاده‌گویی وجود ندارد. نقطه‌ی پایان همان جایی است که باید باشد. به طور مثال گرچه داستانی مثل «سرباز بومی» و «گذشته، حال، آینده» - که هر دو در یک زمان و مکان و با همان شخصیت‌ها ولی با روایتی متفاوت نوشته شده‌اند- قابلیت تبدیل شدن به یک رمان کوتاه یا یک داستان بلند را داشته‌اند اما معروفی ترجیح داده است دو داستان کوتاه قوی و زیبا بنویسد تا یک رمان متوسط و نه چندان جالب.
ج) معروفی در این مجموعه به گونه‌ای تحسین‌برانگیز «حافظ» زمانه‌ی خویش بوده است. چه چیزی حافظ را حافظ کرده است؟ آیا جز این است که حافظ از میان ده‌ها و شاید صدها غزل خویش دست به انتخابی بی‌رحمانه زده است و بدون هیچ دلسوزی‌ای فقط همین غزل‌ها را انتخاب کرده و بقیه را دور ریخته است؛  یعنی خودش اولین و بهترین منتقد آثارش بوده تا جاودانه شود؟
معروفی نیز از میان 80 داستانی که در طول پانزده سال نوشته حدود یک سومش را حفظ کرده و بقیه را دور ریخته است. مطمئناً خط زدن و پاره کردن خطوط و صفحاتی که با هزار جان کندن نوشته شده برای یک نویسنده سخت است اما بهتر از حذف توسط دیگران در آینده است. یادمان نرود وقتی "گابریل گارسیا مارکز" رمان معروفش "صد سال تنهایی" را نوشت و به فرم نهایی و قابل چاپ رسید از خانه‌اش یک کامیون کاغذهای مچاله و متون حذف شده بیرون آمد!
د) ایجاز مهم‌ترین نکته‌ای است که خواننده در نظر اول در داستان‌های عباس معروفی می‌بیند و معروفی چه هنرمندانه از این ابزار کمک گرفته است. در داستان "گذشته، حال، آینده" –‌که با داستان "سرباز بومی" وحدت مکان و زمان و روایت دارد معروفی برای بیان اعتیاد یکی از شخصیت‌ها به اختصار می گوید که: «زاریک هم طبق معمول به سرسره بازی‌اش مشغول بود». تازه ایجاز در سمفونی مردگان و سال بلوا به اوج می‌رسد.
هـ) مهم‌ترین نکته در داستان‌های معروفی این است که همگی داستان‌های معروفی خوش‌خوان و خوش‌سوژه و خوش‌روایت هستند. همه‌ی داستان‌ها را وقتی شروع می‌کنی دیگر زمین نمی‌گذاری. معروفی اینگونه است که اکنون معتبرترین نویسنده‌ی زمانه خویش است و اگر کسی او را نشناخته داستان بنویسد یا بخواند، تمام عمرش برفناست!! 

«نون» پایان:
سرآخر باید تأثر و تأسف شدید خود را نسبت به اینکه عباس معروفی در ایران و میان ما نیست اعلام کنم و آرزو کنم که هرچه زودتر در ایران ببینمش و دوست دارم این مقاله را با داستان "قیام" به پایان برسانم. داستانی که هم در سوزه و هم در در ابژه داستان کاملی است هر چند که خودش دوست دارد داستان را "برش کوچک" بنامد نه داستان. اما به نظر من داستانی است کامل.
«قیام»
از مجموعه داستان دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر، صفحات 321- 319
ما فریاد می‌زدیم: «یا مرگ یا مصدق.»
گروهی هوار می‌کشید: «جاوید شاه.»
و ملتی: «درود بر مصدق.»
ظهر گرمی بود. خیابان از جمعیت موج می‌زد. مغازه‌ها تعطیل بود. کودکی کون‌برهنه از تنهایی گریه می‌کرد. پیرمردی سر تکان می‌داد. ما جوان‌ترها وسط میدان، گرم تظاهرات بودیم. گروهی می‌رفت، گروهی می‌آمد. رادیو پیام می‌داد. قوای انتظامی حیران مانده بود. دار و دسته‌ی گروه‌های سیاسی افتاده بودند به جان هم. روس‌ها و انگلیس‌ها یک طرف، بقیه طرف دیگر. هیچ‌کس هیچ‌کس را نمی‌شناخت و آن‌که با دیگری خرده حسابی داشت، همان کنار خیابان دخلش را می‌آورد. یکی جیب می‌زد، یکی از دیوار بالا می‌رفت و یکی دیگر قفل مغازه‌ای را می‌شکست.
تا می‌پرسیدی چه خبر؟ می‌گفت: «چه خبر؟»
می‌گفتیم: «کی به کیه؟»
می‌گفتند: «هیشکی به هیشکی نیست.»
یکباره سر برمی‌گرداندیم، یک دسته از قوای نظامی به یک طرف می‌دوید. مردم دنبالشان می‌دویدند. پشت سرشان باز نظامی‌ها بودند.
می‌پرسیدیم: «کی به کیه؟»
می‌گفتند: «هر کی به هر کیه.»
ما همراه پلاکاردهای خود راه افتاده بودیم و فریاد می‌کردیم: «از جان خود گذشتم، با خون خود نوشتم، یا مرگ یا...» از خیابانی به کوچه‌ای و از کوچه‌ای به میدانی، سیل.
 نظامی‌ها ناغافل سرمی‌رسیدند. عده‌ای هوار می‌کشیدند و شهر را به هم می‌زدند. آن‌وقت یکی می‌رفت زیر لگد، هرج و مرج.
کامیونی که روبروی بازار بزرگ ایستاده بود، آرام آرام و بوق‌زنان جمعیت را شکافت و جلو شمس‌العماره ایستاد. این‌جا غوغا بود. وسعت خیابان می‌توانست همه‌چیز را در آغوش بگیرد، صدها این جمعیت را و صدها کامیون را.
مردی هیکل‌دار و پُف‌کرده، با عرق‌گیر رکابی بالای کامیون ایستاده بود و دو تکه چوب را به هم می‌کوبید و نعره می‌کشید. جمعیت بیش‌تر و بیش‌تر شد. خروش‌ها خودبخود خوابید، لحظه‌هایی سکوت را حس کردیم. چشم و گوش قیام بی‌صبرانه به دهان مرد بالای کامیون دوخته شد. انتظار، التهاب، اضطراب.
«آی ملت... آی... مر... دم...»
جمعیت باز هم موج زد، در هم ریسه رفت و منتظر ماند.
«آی... مردم! ماهی یک تومن شد.»
منظورش را نمی‌فهمیدیم. دو لنگه در ِ پشت کامیون را باز کرد و باز داد زد: «آتیش زدم به مالم.»
عده‌ای هجوم بردند به طرفش. در صف ماهی سفید تازه ایستادند. بر سر و کله‌ی همدیگر کوبیدند، جر زدند، عربده کشیدند و فحش دادند.
لحظه‌هایی بعد مرد بالای کامیون داشت پول‌هاش را می‌شمرد و ما خسته و افسرده به صرافت «یا مرگ یا مصدق» خودمان افتادیم.                                                    زمستان 1359

Posted by Abbas at 1:21 PM | Comments (6)