November 22, 2005

سالگرد قتل‌های زنجيره‌ای

                                                                          نامه‌ی دبيرخانه‌ی حزب ملت ايران

هم ميهنان!
هفت سال از خاموش ساختن ناجوانمردانه‌ی داريوش و پروانه فروهر دو فريادرس مظلوميت ملت ايران می‌گذرد.هفت سال پر از دريغ و درد از به خون کشيده شدن آن دو عاشق ميهن و ملت...

هم ميهنان!
وجدان بيدار ملت از پيشگاه دادگاه تاريخ و سازمان‌های حقوق بشر می‌پرسد: آيا توطئه سکوت در اين سال‌ها ترفندی برای مشمول مرور زمان کردن و به فراموشی سپردن اين جنايات هولناک نيست؟
در شبيخون يکم آذر ماه
۱۳۷۷ آنان را از ما ربودند اما يادشان با نام ايران در دل‌های مردمان خوب شهر و در فرياد آزادی همواره زنده و جاويدان است.
در آستانه‌ی هفتمين سال است که ما همچنان اين بيداد بزرگ را فرياد می‌‌زنيم و دادرسی نيست که خون‌های پاک شهيدان‌مان از داريوش و پروانه فروهر تا مختاری و پوينده و شريف و... را دادخواهی کنيم.‌
هنوز بر اين نقطه‌ايم که دادگستری برای خشکاندن ريشه‌های خشونت ميهن‌بربادده گامی بنيادين بر نداشته است و خشونت‌آفرينان در تاريکخانه‌های قدرت چون خفاشان در کمين‌اند.
حزب ملت ايران در آغاز هفتمين سال شهادت عزيزان‌مان از يکايک ايرانيان آنان که پايبند عدالت و آزادی هستند می‌خواهد از تمامی خون‌های پاکی که در آذر
۷۷ جاری شد دادخواهی کرده و بزرگداشت آنان را که دست‌های خشونت از ما ربود به نمايش اين دادخواهی بزرگ تبديل کنند.
                                                  گام‌های دادپويتان استوار باد
                                                                باشد که رويای آنان آينده‌ی ايران باشد
دبيرخانه ی حزب ملت ايران/ تهران ۲۸آبان ماه ۱۳۸۴ خورشيدی


بازیکن ناشی

از تصدق سر پیشرفت‌های علمی و فناوری و تکنولوژی از صدها متر آن طرف‌تر با یک دگمه می‌توان جعبه‌ی جادویی را روشن کرد.  این تعبیری است که من به گفته‌های مادربزرگ که در عصر اینترنت و چت و وبلاگ و موشک و فضا پیما زندگی می‌کند اما برای سر در آوردن از این چیزها دیگر زیادی پیر شده می‌دهم. وقتی تلویزیون را روشن کرد گفت: زندگی چه راحت شده انگار همه‌ی بدبختی‌ها برای ما بود!
و من که طعم بدبختی را با رنگ و سیاق بیش‌تر و از نوع دیگر چشیده بودم تنها لبخند زدم. مادر بزرگ  از نظر من آدم روشنفکری‌ست.  کسی که در دوران فقر و بدبختی و بی امنیتی دوران احمد شاه به دنیا آمد ولی روز به روز حوادث کشورش را دنبال می‌کند. ازش  پرسیدم: شما خسته نمیشی همش اخبار نگاه می‌کنی؟
عینکش را جابجا کرد و گفت: من از هیچ کدوم از حرف‌های این ملاها سر در نمی یارم.
پرسیدم: کدوم حرف‌ها؟ اینا حرف زیاد می‌زنند!
اخمی به پیشانی چروک خورده‌اش انداخت و جواب داد: همین انرژی هسته‌ای  این مرتیکه!
نگاهی به صفحه‌ی  تلویزیون انداختم. احمدی نژاد با آن قیافه که هر وقت می‌بینمش، یاد حمله‌ی مغول به ایران
می‌افتم: "انرژی هسته‌ای حق مسلم ملت ایران است." رو به مادر بزرگ کردم و گفتم: این که ملا نیست! 
بی حوصله دست‌هاش را توی هوا تکان داد و گفت: چه فرقی می‌کنه! فقط پالونش عوض میشه! حالا چی میگه؟
گفتم: هیچی! ور می‌زنه... اینو که همه‌شون می‌زنن ولی این یکی انگار یه چیز تازه میگه!... گاهی وقت‌ها بازی با کلمات معجزه می‌آفرینه. اینا تکرار حرف‌های گذشته است در قالب جدیدتر... من تا حالا انرژی هسته ای به گوشم نخورده بود... اینجوری به گوش‌تون نخورده بود. همون برقراری حکومت اسلامی، اجرای عدل الهی، برقراری همه پرسی برای انتخاب حکومتی مردمیه دیگه!... پس چرا این کلمه‌ی قلمبه سلمبه  رو بکار می‌بره ! این  مردک همه چیزش دور از آدمیزاده انگار از مریخ اومده!... نه مادر بزرگ جان!؟ آدم‌های حسابی از مریخ میان، کسانی‌که  وقتی تو چشماشون نگاه میکنی غم وجودتو نگیره و وحشت از دست دادن امروز و ندیدن فردا قلبت و به شمارش نیندازه...حالا با این انرزی هسته ای و اینهمه کوفت و زهر مار چه کار می خواد بکنه؟... میخواد امپراطوری درست کنه البته نه از نوع امپراطوری هخامنشی که ایران و جهانی کرد یا اشکانی که از بس با روم جنگید و باج نداد روم به غلط کردن افتاد یا امپراطوری اردشیر بابکان که انوشیروان عادلش یمن را  فتح کرد و شر هپتالها را از سر ایران کم کرد. امپراطوری این یکی امام زمانیه البته به شیوه ی آخوندی!... پس دیگه نمی‌خواد امپراطوری کنه میخواد مملکتو ويران کنه! این بیست و هفت ساله ملت خفه شدن... حالا چرا انرژی هسته‌ای؟ مگه قحطی کلمه اومده؟!... آخه جامه‌دان کلمه‌شون تموم شده حرفاشون تکراریه قانون و بند و تبصره‌شون آب دوغ خیاریه دیگه مردم حق‌هایی رو که اینا ناحق کردن می‌شناسن دیگه به بهانه‌ی دفاع از ملت ایران در سایه‌ی عدل الهی نمی‌تونند کاری کنند. انرژی هسته‌ای ماسماسک تازه‌ای هست برای پر کردن ذهن مردم و راه انداختن بحث داغ امریکا و اسرائیل  و انرزی صلح‌آمیز و چند سال دیگه با...
مادر بزرگ قهقهه‌ای زد و با تأسف گفت: بیچاره مردم!....
گفتم: بیچاره جوونایی که تو بغض و کینه سال‌هاست پشت میله‌های زندان اسیرن. بيچاره خانواده‌ها، بیچاره اونایی که توی زندان به بهانه خودکشی، بی سر و صدا خون‌شون پایمال شد. بیچاره سعیدی سیرجانی، احمد میرعلایی، دکتر سامی، پوینده، زهرا کاظمی و... بیچاره تمام اون‌هایی که صرفنظر از مرام و مسلک، انسان بودند اما در حق‌شان انسانیتی اعمال نشد. و کشتار وحشیانه  آنها  توسط همین نظام به چنگیزخان مغول میگه زکی، اینا روی اونو سفید کردند!
مادر بزرگ که به تلویزیون خیره شده بود پرسید: نگفتی انرزی هسته‌ای چیه؟
- شما جنگ دوم جهانی یادتون هست؟
- مگه میشه یادم نباشه؟! همه ی زمین تکه تکه شد...

- این یکی هم یعنی همون بازی با دم شیر، یعنی به بهانه‌ی استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی تاریخ، افغانستان و عراق و تکرار کرد.... این مرتیکه اینجوری می‌خواد امپراطوری کنه؟! امپراطوری نه در قالب واژه‌ای که تو ذهن شماست...
- پس بگو می‌خواد دیکتاتوری کنه...
- بيش‌تر از اون...
- چه خطرناک! راستی میدونی اگه عزراییل تو این هیبت بر من نازل بشه  من جون نمی‌دم؟
گفتم: طرح چهار سال بعدی ریاستش انرزی هسته‌ایه. انگار که ارث باباشونه. اینا که با خطرش کاری ندارن می‌خوان فوتبال دستی بازی کنند...
- فوتبال دستی؟
- آره! یادته وقتی بچه بودم با آدم حسابی‌ها فوتبال دستی بازی می‌کردم و می‌باختم؟ جر می‌زدم،  گریه می‌کردم و می‌زدم زیر کاسه و کوزه‌ی فوتبال و همه چیز رو  تو هوا پرت می‌کردم؟ یادته چی به من میگفتی؟
- می‌گفتم اول باید آدم حسابی بشی، بعد بازی کنی.  بازی کردن ساده هست ولی باید ببینی با کی بازی میکنی!
- انرژی هسته‌ای هم همون فوتبال دستیه. بازیکنش هم یک آدم ناشیه که وقتی نتونه توپ رو گل کنه هوار می‌کشه، جر می‌زنه، و می‌زنه زیر  کاسه و کوزه و پرت‌شون می‌کنه تو هوا...
مادر بزرگ گفت: من موندم این یارو که همه چیزش با آدمیزاد فرق داره چرا این‌همه کارای عجیب غریب می‌کنه. خب بره با همون فوتبال دستیش  بازی کنه. این همه مغازه هست که فوتبال دستی می‌فروشه. 
                                             فاطمه جلالی / بهار شیراز

Posted by Abbas at November 22, 2005 2:23 PM
Comments

سلاممممممممممممممممممم

Posted by: فاطمه at April 5, 2006 4:05 PM

به خدا مونديم شكايت كجا بريم
جز خدا ...
دوست من مي دونم چقدر غمناكه اما اين مردم ما خيلي بي خيال شدن
شايدم بي خيال نه اونقدر گشنن كه ديگه جز سير شدن شكمشون وقت فكر كردن به هيچ چيز ديگرو ندارن
روحشون شاد
پاينده باد ايران

Posted by: reza at April 30, 2007 12:53 PM
Post a comment









Remember personal info?