«دوباره میسازمت وطن»
اين شعر در سال 1360 سروده شد و به همراه شعر «کوچه» مجلهی چراغ خانم سيما کوبان را خاموش کرد. سپس سالها در بايگانی وزارت ارشاد خاک خورد و منتشر نشد تا عاقبت به مدد کشف هموطنان خارج از کشور در روزنامهها چاپ شد و به مجلات ايران هم رسيد و بر سر زبانها افتاد و داريوش هم با صدای خوب خود آن را به گوشها رساند.
نمیدانم اکنون کدام معجزه روی داده است که نامزدهای رياست جمهوری شعردوست و شعرشناس شدهاند و پرچمهای خود را با شعر میآرايند.
من از وقوع اين معجزه همان قدر بی خبرم که زندهيادان نيما و شاملو و فروغ و...
اصلا من که اعلام کرده بودم که در انتخابات شرکت نمیکنم، ديگر چرا بايد هزينهی آن را با شعر بپردازم؟!
و اکنون اصالتاً از جانب خود و وکالتاً از جانب رفتگان حيرت خود را از اين ادبدوستی اظهار میدارم:
اگر چه مصلحتآيينم، ولی صلاح نمیبينم که صحه از سر نادانی بر اين مصالحه بگذارم.
24/3/84 – سيمين بهبهانی
و اين هم مطلبی از ايران/ شيراز و بهار شيراز
از فاطمه جلالی / انتخابات فورمالیته
با شروع دورهی جدید انتخابات ریاست جمهوری، شهرهای ایران چهرهای جدید به خود گرفته است.در و دیوار خانهها، اتومبیل تبلیغاتی، خیابانها، ایستگاه اتوبوسها و تیرهای چراغ برق پر است از پوسترهای کاندیداها. چهرههایی به ظاهر ساده، مطمئن، بی شیله و پیله روی پلاکاردهای زیبا، بزرگ و پر خرج چشم هر بینندهای را میزند. به اسمهای کاندیداها نگاه میکنم، هاشمی رفسنجانی،کروبی، معین، احمدینزاد و... به خود نهیب میزنم و ترس به جانم میافتد. این اشخاص با ژستها و لبخندهای آرام سالهاست به ما خندیدهاند .به گریهی مردم خندیدهاند و خنده را روی لبانمان محو کردهاند. چند روزی میشود کانالهای تلویزیونی تصاویری از زندگی و کارهای رفسنجانی تهیه کرده است و نشان میدهد.چه جالب! پس بعد از این همه سال ملت ایران این حق را دارد که از عملکرد کاندیداها اطلاع داشته باشند. این حق مردم است که کاندیداهای انتخابی خود را بشناسند و کاندیداهای مردمی انتخاب کنند.
کاندیداهای مردمی! بالاخره این واژه به گوشها رسید. اما آنقدر دور از حقیقت است که گوشهایمان را آزار میدهد. در این تصاویر تلویزیونی میبینیم که رفسنجانی در مورد خودش و زندگیش صحبت میکند:
«من متولد شهرستان...» گوشهایم کرخ میشود، انگار نمیشنوم. «این همسرم است زنی وفادار و با ایمان و مهربان. او مادری است که دوشادوش من تمام سختیها را تحمل کرده است! و برای فرزندانش مادری نمونه است. این پسر بزرگم است . او دخترم است. پسر کوچکم را معرفی میکنم این مهدی است...»
چشمهایم سنگین میشود. زندگینامهی هاشمی رفسنجانی بعد از 27 سال؟! آری این حق مردم است تا بدانند او به عنوان یکی از کاندیداها چگونه زندگی میکند. خانهاش چه ساده است! همسرش مهربانترین زن عالم بشریت است! فرزندانش نجیب، مهربان و کم توقع هستند! اما آیا اینهایی که به تصویر کشیده میشود همه عین حقیقت است؟!
این چیزها درد مردم نیست کسانی که سالهاست با دروغ و تزویر شما آشنا هستند خوب میدانند این برنامهها ساختهی دست خود شماست. ذهن مردم خسته است خیالاتشان پر شده از کلک، حقه، دسیسه، و ساخت و پاخت سیاست مآبانه و مزورانه. حق مردم است تا بدانند آیندهی چند سالهی کشورشان در دست کدام نامزد ریاست جمهوری قرار میگیرد. کسی که بارها جلو دوربینهای خبری از احساسات پاک مردم سوء استفاده نکرده باشد. وعدههای دروغین نداده باشد. دورهی ریاستش در ارکانهای مختلف انواع جرم و جنایت و شکنجه اعمال نشده باشد. این حق مادران داغدیده و زخمخورده است تا بدانند آیا فردا در خیل عظیم جوانانی خود باخته، غرق شده در اعتیاد ، محبوس پشت میلههای زندانها، فرزندانشان را نبینند. این حق مردم است تا بدانند مجری برنامههای کشورشان کیست که بیاید و تنها شعار مدینهی فاضله و بهشت شداد ندهد بلکه بیاید و واقعیتها را آنطور که هست ببیند، کمر همت ببندد و جامعهای را از گرد و غبار جنایت، احتکار، تورم ، قتلهای زنجیرهای ،زندانهای مملو از انسانهایی که برای اعادهی کوچکترین حق بشریت یعنی آزادی در مرام و مسلک و کیش و عقیده انگ سیاسی بودن میخورند پاک کند. هاشمی رفسنجانی کجا و احقاق حقوق ملت ایران کجا!
ارقام حسابهای بانکی، خانههای شخصی، به انحصار در آوردن فلان محصول...! و زندگی ساده چون تمام پیشوایان دینی و مسافرتهای کم توقع فرزندان به کشورهای مختلف! اینها با هم جور در نمیآید و باید کاری کرد کارستان! در مصاحبهی تلویزیونی رفسنجانی دختری در میزگرد آزاد به همراه عدهای شرکت دارد تا با آزادی کامل از او و سیاستهایش انتقاد کند! او میپرسد: چرا در جامعهی ما زنان از آزادی برخوردار نیستند و نوع آرایش و لباس و پوشش آنها مورد هتک حرمت قرار میگیرد و کاندیدای ریاست جمهوری جواب میدهد، مهربانانه، پدرانه و با قطره اشکی که از چشمان مهربانش! فرو میریزد که: حق زن ایرانی باید محفوظ بماند و این حق تمام دختران و زنان ایرانی است که آزاد باشند و از آزادی خود دفاع کنند. لبخند بر لبان دخترک نقش میبندد و صدای کف زدن حاضرین در جلسه اعلام میکند که هاشمی پذیرفته شده است و درد جوانان ایرانی را میداند و آمده تا حقهای پایمال شده را برگرداند!
از باور ما دور است نمایش تلویزیونی آنقدر ساختگی بود که حالمان را بهم زد و بار دیگر معلوم بود به شعور مردم اهانت میشود. و ما ماندیم که در این گردباد حادثه و دروغ و تزویر و تظاهر و ریا چه باید کرد؟! با فریادهای در گلو مانده، زخمهای التیام نیافته، بغضهای فروخورده، و دخترانی بی هویت، تنها و وامانده...
نفسم بالا نمیآید. در این فضا پر کردن ریه از هوای سالم چه کار سختی است! بر میگردم به سالهای قبلتر. به زمانی که میبایست روی آوارهای حکومتی که قربانی زد و بند و تفاهم یک ملازاده و طلبه شد شالودهی حکومتی استوار بنا کرد. حکومتی که با به حرکت در آوردن کلماتی زیبا و در قالب جملههایی که با عواطف این ملت، همین ملتی که حالا برای بهتر زندگی کردن، ماندن و ادامه دادن و نفس کشیدن با هزار دوز و کلک به پای صندوقهای رأی کشانده میشوند، به حیات خود ادامه میدهد.
کسانی هستند که نمیخواهند باور کنند که بالاخره دستها رو میشود. طلسم از جان ملت رخت بر میبندد و سکوت و اختناق و هراس از شروع یک صبح تازه میمیرد و یخ از کالبد تمام نیرنگها و دستآویزها و توطئهها و عوامفریبیها آب میشود.
تاریخ را ورق میزنم. قاجار ملت ایران را زیر دست و پای سیاستهای غلط له کرد! ناصرالدین شاه امتیاز بانک شاهنشایی را به یک اجنبی سپرد، امینالسلطان سپهسالار امتیاز رژی را به بیگانگان فروخت، محمد رضا شاه پهلوی با برگزاری یک رفراندوم ساختگی حداکثر رأی ممکنه را آورد. به ما یاد دادند اینها نقطهی کور تاریخ است اما اکنون باورمان این است نقطه ی کور تاریخ آن است که برگردی و از گذشته دستاویزی بیابی و از آن به نفع خود استفاده کنی و با زبردستی اشتباهات دیگران را تکرار نکنی و با فریب مردم انتخاباتی فورمالیته برگزار کنی و آن را بر حقتر از همیشه بدانی.
باز هم میدانم در این دوره از انتخابات هم پیرزنی که به سختی قدم بر می دارد و به کمک نوهی نوجوانش به پای صندوق رأی آمده میخواهد برای بهتر نفس کشیدن در کشورش کاری کرده باشد یا آن جوانی که با تنی خسته و روحی آزار دیده باز یک رأی مینویسد برای این است که یک مهر رنگی در شناسنامهاش داشته باشد تا فردا برای یافتن کار یا ادامهی تحصیلش به مشکلی برنخورد، یا آن نوجوانی که با دوست هم سن و سالش میآید و صدایش در گوشم میپیچد که چه فرقی میکند کدام را انتخاب کنیم یکی را مینویسیم دیگر اینها که برای ما کاری نمیکنند تنها به دیگران نشان میدهیم که بالاخره بزرگ شدی و بازتاب این حضور اعلام شرکت چشمگیر ملت ایران است در انتخابات!
چشمهايم را بر هم میگذارم و به فردا میاندیشم. فردایی روشن؟
تلخ است این باور که هرگز چنین فردایی از راه نخواهد رسید. فیلم به آخر میرسد. هاشمی رفسنجانی در نگاه شاد و لبخند و اعتماد جوانهایی که دور میز مطبوعاتی حلقه زدهاند میرود تا رقابت انتخابات را ادامه دهد!
با همه احترامی که برای سيمين بهبهانی نازنين دارم اين بيانيه اش را نهايت کج سليقگی و خودخواهی و وقت نشناسی می دانم. آخر چه کسی گفته که شاعر بايد بدود و هر جا که از شعرش استفاده شد تاييد يا تکذيب کند؟ ساختن وطن ساختن وطن است و به سال 60 يا 70 يا 84 و 1400 هم محدود نيست! فقط هم از عهده شاعران بر نمی آيد وگرنه هميشه آرزو می ماند.
Posted by: سيبستان at June 15, 2005 1:17 PMای نویسنده آن جملهها به نام سیبستان، ای سيبستان کج فهم و کجاندیش. دکتر شدی، ولی از نوشته بالا معلوم است که آدم نشدهای.
Posted by: هوشنگ at June 15, 2005 4:06 PMدرود بر سيمين بهبهانی و مرگ بر مرتجع.
Posted by: Pouya at June 15, 2005 5:19 PMحضرت جامي(سيبستان)!
اگر در پايين نوشته ي دوست اتان (راجع به موذن زاده ي اردبيلي) كه در بي بي سي چاپ اش كرده بوديد كسي نام قلي خان سماور ساز ( پژوهشگر) را مي نوشت شما عكس العملي از خود نشان نمي داديد؟
اگر چه شما رابطه ي خوبي با دگرانديشان نداريد. موضع گيري شما در مقابل قتل ون گوگ را هنوز از ياد نبرده ام. با اين همه اي كاش خودتان را بيش از اين كنترل كنيد.
اين را براي ملكوت نوشتم و گفتم از او بعيد نيست كه حذف اش كند ، و پس ايجا مي آورمش ، كه ظاهرا هردو بر يك حال و منوال ايد در اين ماجرا دستكم !
نمي بيني دوباره و يا اين احول شدن ، باز از سر صلاح و سياست است؟حضرت!!!؟ كار را به اشاره و مثالي بر مي آورم ، با اين اميد كه در خانه كس باشد و يك حرف هم بس !آقا....در نظر بياور كه فردا روزي ، پينوشه اي وطني ،اين شعر را مايه كار و بار و رنگ و رياي خود كند و نردبام صعود به تخت بارگاه !! آنوقت چه ؟ باز هم همين ها را مي گوئي ؟نه پدر جان سيمين خانم مخالف آن نيست كه وطن ساخته شود ! بلكه او، اما ها و اگر ها دارد و به حق هم كه ...كي و چه كسي بسازد ؟ چگونه بسازد ؟ به كدام قيمت ؟ وبا استخوان چه كساني ؟ يادتان هست لابد يا خوانده ايد كه از آن شاه باباي مرحوم تا خود هيتلر هم ، همگي ذكر (( دوباره مي سازمت وطن )) از ذهن و زبانشان نمي افتاده !!!و ، پس ، يعني ، اينكه ، شعر و كار هنري مال مخاطبان است ، اما مصادره به مطلوب كردن (( كارها )) و (( شعر ها ))، حق كسي كه نيست ،هيچ !! خيلي هم عمل فرصت طلبانه و بي ربطي ست ، هر چند شيوه مرضيه اهل سياست باشد !برخورد با اين شعر ، مرا بياد برخورد با حكم حكومتي انداخت ، كه ... حكم حكو ، بد است ، اما براي ما خوب ، و به همين سياق ، دوباره ساختن وطن ،اگر توسط سيمين و ديگران (( تو بخوان ،نيروهاي مترقي اپوزيسيون )) باشد بد است و لغو و خواننده و شاعر را بايد گرفت و داغ و درفش كرد ، اما اگر ما بسازيم ، هم شعر خوب است و هم ساختن !! و و در آخر هم در نظر بياوريد كه فردا جناب ژنرال ق، به جايي برسد ، و از هم اكنون مجسم اش كنيد در حال خواندن اين شعر كه ..دوباره مي سازمت وطن !!! آري دوباره مي سازمت ، اما طوري كه چهار تا وطن ديگر هم از بغل ات سبز شود !!!و آنوقت چي؟؟ و چه خواهي گفت ؟ يعني ژنرال هم اجازه دارد كه دست بر ادب ما بگشايد و با اين استدلال كه هرچه براي رسيدن به قدرت طريقيت داشت ، براي تشنه قدرت موضوعيت هم بايد داشته باشد ؟؟نه جانم .نه حرف سيمين خانم را گرفته ايد و نه معناي واكنش او را دريافته ايد ، و اين ناگزير است براي آنان كه حرمت كلام آزاد و آزادي كلمه را در پاي ارباب قدرت قرباني مي خواهند !
Posted by: تكمضراب at June 15, 2005 10:42 PMبنظرم (نظر شخصی البته ) سیمین بهبهانی کار بجایی کرد و شاید هم بهمین دلیل اکنون واکنش بسیاری را بر انگیخته است . خواندن خواننده یا هر کس دیگر در قبل با هر نیتی در گذشته نمیتواند باعث شود فکر کنیم عملکرد سیمین بهبهانی درست نیست بلکه این دقیقا در اثبات تفکر بهبهانی در استفاده ی ازاد از شعر او بوده است . اینکه شعر یکه انسان میسرو ید به او دیگر متعلق نیست و بسیاری انرا در وبلاگشان بکار برده اند جمله ای است که جهت ابزار کوبیدن بهبهانی براحتی و بدون منطق میتواند بکار رود . کار سختی نیست پاسخگو نبودن و برچسب چسباندن.
بهبهانی شعری سروده است و اکنون معتقد است توسط افرادی بکار میرود که کاربردش را یا در پیش حرام کرده یا در مکروه بودنش همینها سکوت کرده بودند . این دید بهبها نی است و همه میدانند او چنین نظری داشته است که حتی اگر سلیقه ی شخصیش باشد جای عیب نیست ولی چنان افراد اکنون در جواب نامه اش انرا از پایه انرا زیر سووال میبرند تا بهبهانی فرصت نکند بگوید چه میخواسته بگوید .
این فرصت گرفتن و گذشتن یک لحظه ای و توقف اندیشه در تمامی این مسایل سیاسی جریان دارد . حتی کسانی که زمانی دگمه های تخریب بوده اند اکنون میتوان با دید کاملا عملگر ایا نه فقطبه لحظه های جدیدشان نگر یست و حتی در این لحظه ها هم درنگ و اندیشه نکرد. بهبهانی از ملبس شدن این لحظه ها میگو ید که همه میخواهند از انها بگذر یم
انچه بهبهانی بنظرم میگوید در این نیست که چرا کسی شعرش را اکنون میخواند بلکه انچه او نشان رفته است فرهنگی متلونی است که اکنون بر بسیاری ایرانیان غالب است. کاربرد شعر بهبهانی مانند لباس عوض کردنهای قالیباف میتواند باشد . اکنون خالق لباس که چنین لباسش دقیقا از روی ایدوولو گیگ و تفکر انرا در متروکخانه زندانیش کرده بودند از پوشیدنش حیرت و سووال کرده است از به اصطلاح اصلاح طلبان فقط سووال کرد چطور یکروزه چنین لباس عوض کرده اند و چنین خوششان امده است . فکر میکنم همانقدر که بهبهانی اگر حال بحق میتواند نقدشود که چرا اصلا واکنش و تمایل به تصاحب شعرش را داشته است. کمی بتوانیم سوزنی به این فرهنگ زیبای خودمان بیاندازیم که اینقدر پذیرا و باز میشویم و هستیم که هر لباسی را در یک ثانیه به نیت که به اثبات خودمان خوش است میتوانیم با خنده بپوشیم و همه نیز باید انرا بپذیرند چون خب نیتمان که خوب است بقیه چه اهمیتی دارد و ضرورت چنین مگر نباید همیشه ایجاب کند که خود را بیاراییم و انرا بنام ازادی پرچمش کنیم.
موفق با شید !
حتی داريوش آشوری هم که هفته پيش اسمش در ليست تحريمی ها بود حالا حامی دکتر معين شده است. بدو برو نگاه کن! http://ashouri.malakut.org/
Posted by: gholam at June 16, 2005 7:50 AMسلام
اين نوشته را تازه ديدم. ولي سيمين بهبهاني اشتباه كرده. واقعا آخر كج سليقي يك شاعر را مي رساند. مگر خواندن همين اشعار توسط يك خواننده اجازه رسمي مي خواهد.
Posted by: ایران امروز at June 16, 2005 9:28 AMآقای جامی سلام.
من هم در نهایت احترامی که برای شما قایلم باید بگویم خوب بود نامه ي سيمين را باتامل مي خوانديد.
سيمين لازم ندارد نازنين خطابش كنيد. لازم هم ندارد كه من از او بنويسم!!!
ولي سنگين بود اين نامه ى شما . براي همين هم مي نويسم.
آقاي جامي
سنگين آمده است براي سيمين كساني كه 24 سال شعرش را از دفترها پاك مي كرده اند حالا شعارش كرده اند و نوشته اند در پوسترهاو چسبانده اند به ديوارها. آنهم چه شعاري.آنهم چه كساني. نه قدي دارند نه قواره اي . نگوييد سیمین دنبال شعرش می دود. این جمله شما در شان شما نبود.
چطور سياسيون مي توانند شعار از شعر سيمين گدايي كنند اما او نمي تواند حرفش را بزند؟ اگر اين اعتراض سيمين خودخواهي است پس كار كسي كه اين كار را كرده و من كسر شانم مي دانم نامش را ببرم (بخوانيد متكبرم) چه نام دارد؟
با اين منطق شما شجريان هم خودخواه است كه اجازه نمي دهد آثارش از تلوزيون پخش شود ! همسر فرهاد هم پرت و پلا مي گويد و وقت نشناس است كه به دزدي هاي صدا و سيما اعتراض مي كند . حالا كه صداي فرهاد پخش مي شود .خيلي دلت هم بخواهد !!
سيمين خيلي هم به جا عمل كرده است. بايد فاصله اش را نشان دهد از سياسيون. بايد بگويد كه از جنس ديگري است. باید نشان دهد در امتداد نیماست. در امتداد شاملوست.ادامه فروغ است.اما سیمین است.
البته نمي دانم شايد در نگاه شما سياست امر مقدسي باشد به ويژه از جنس اسلامي اش اما احتمالا بايد موافق باشيد كه روشنفكر با سياسي كار تفاوت دارد .لااقل كمي !!!!!!
کار شاعر هم آرزو کردن نیست ضمنا.
ساختن وطن هم مخصوص سال 60 نیست .اما کار گدایان شعار از شعر هم نیست.
با آرزوی سلامتی و بهروزی
هيچ شعري شاعر ندارد!هر خواننده ي شعري ،شاعر آن لحظه ي شعر است.خوب نيست از شاعران دوباره دلگير شويد...
Posted by: noghteh alef at June 16, 2005 3:57 PMو باز همان كه گفتم ، را مكرر مي كنم ! براي ملكوت است و به گريز از سانسور ،داريوش فرموده ،اينجا مي آيد ! با پوزش بسيار فراوان زياد هم !!
/////////////
آقا،!! افراد با هم مقايسه نشده اند،بلكه اشاره به ،عملكرد ها و شباهت شان شده بود ،اين ظريفه را نيز ،چونان مورد پينوشه نگرفته ايد كه خطاب و اشاره به كه بود ،(( اين هم سر باقي نگرفتن هاي مصلحتي و يا از سر غفلت تان ))!و تا شايد بالاخره بگيريد،... داستان آن فلوت نواز شهر (هامل)را بيادتان مي آورم ،همانكه ،به فريب نغمه اي از فرط زيبائي ،جادوئي، كودكان محو و شيفته آهنگ ، را بدنبال خود ريسه كرد و برد و برد به همانجا كه مي خواست و نمي خواستند! حالا بايد پرسيد آيا اين حق آهنگساز آن ملودي نيست ، كه دستكم در مقام يك موسيقي دوست معمولي ، آه و فرياد بر آرد كه ،مسلماني نيست ؟ و اما 2 نكته، اول آن كه اين كه ((چه موقعي وقت چه كاريست و چه موقع نه!)) و اين ((موقع شناسي ))ها را، ابزار كردن تا به مقصود برسند ، خاص و ويژه اهل سياست است و ترجمه اش در بسياري موارد ، همان فرصت طلبي ست ،و اپورتونيسم !دوم اينكه انصاف طلب كردن ،جائي كه حريف در نهايت بي انصافي ،شعر شاعر را كه زنده است و قائل به نيت اصلي گفتن شعر، وسيله بردن انتخابات مي كند !!!!!! طرف را زيادي بي تفاوت و خام پنداشتن است !به نهايت پيداست كه شما دغدغه معين !! و خطوط سياسي،و برد و باخت بيشتر داريد تا شعر و سيمين و عين القضات !!نيت خود بي پرده و آشكار بگوئيد ، تا چند صباحي ديگر كه از پس امروز به يقين بود فردائي،ما مخاطبان امروز ، قلب از قلب ، باز شناسيم !
پ.ن، اينقدر به خود زحمت ، كوچك انگار نوشتن و كنايه زدن هاتي خنك را ندهيد !كه(( دق كرده ايد و يا مي كنيد از فراق و فراغ ياداشت هاي اين قلم،))...اين پيكان باد كه رها مي كنيد ،به هيچ جاي هيچ كسي بر نخواهد آمد!
آو در پاسخ اين مطلب از صاحب ملكوت!
قا/خانم ميم/تکمضراب نازنين و عزيز،
دلمان برای افاضات سرکار تنگ شده بود. خوب شد آمديد. داشتيم دق میکرديم ها!
د.م.
پ.ن. در ضمن، چه کسی گفته است که اگر سيمين بخواهد وطن را بسازد بد است؟ ما که نگفتيم سيمين را بايد به خاطر اين شعر داغ و درفش کرد. تمام حرف اين است که اين واکنش نه عقلانی و مناسب است و نه وقت آن است. وانگهی انصاف آيا حکم میکند معين و همين جوانانی که با شور و شوق دارند شعر سيمين را میخوانند با هيتلر و پينوشه و شاه مقايسه کنيم؟ خدا خيرتان بدهد، برادر/خواهر!
شما كه حاضريد بر صورت سمين چنگ بكشيد به اين دليل كه از حق خود دفاع كرده است "كسي به آن بزرگي و عزيزي " با ديگر مدافعانه حقوق خود چه رفتاري خواهيد داشت؟
Posted by: omid at June 16, 2005 5:07 PMيك نطر با شركت نكردن در انتخات به شكلي از مقاومت منفي نكاه مي كند .سيمين بهبهاني شاعر وقت شناسي را در اين حركت ديده .حه خودخواه يي (حه فرديت به حايي)كاندي كالاي انكيسي را تحريم كرد مبارزه اش درست بود. حالا من حساب دانشحويان ..را ار ديكران حدا مي كنم و آقاي معين هم خارحي نيست .اما آزاده كي و مبارزه ايشان را با خانم بهبهاني را در كقه ترازوي معمولي بكذاريم بعد دهن بحشمان را باز كنيم. امثال بهبهاني ها عم غم حان و زندكي دوستان شان را زندانيان سياسي را دارند عوص حمايت فحش
Posted by: akram mohammadi at June 17, 2005 12:16 PMحروق تا وذات ...را نمي توانم در نطر خواهي بنويسم . براي همين از حرف ك نابحا استفاده كردم . با معذرت . نوشته هم باتمام ماند. فحش مي خورند.
Posted by: akram mohammadi at June 17, 2005 12:39 PMسلام آقای مروفی خواهش می کنم آدرس ایمیلتان را برای من بفرستید حتما باید با شما صحبت کنم ممنون
Posted by: ali at October 23, 2005 1:30 AM