November 7, 2004

يـادمـانِ بيستمين سالِِ ترور اينديرا گاندی

اينديرا گاندی (١٩٨٤- ١٩١٧)
"حتّا اگر در راه خدمت به ملـتـم كشته شوم، احساسِ غرور خواهم كرد و مطمئـنـم كه هر قطـره از خونـم به رشد و باروَرى و پويايـى ملـتّــم كمـك خواهد كرد." (١)
نويسنده: آر. ك. نـارايـان (<٢> ٢٠٠١ - ١٩٠٦)
مترجم: يـحيـى خـزايـيـنه ـــ تـورنـتــو ـ كانـادا


 Khazan1367@yahoo.ca                   


 متوجّـه شدم كه در دفترِ يادداشت هاىِ روزانه ام به تاريخ ١٠ مارچ ١٩٨٤ ياد داشتِ كوتاهـى نوشتـه ام. ياد داشت از اين قرار بود، "به نخست وزير قول داده بودم كه برايش‏ دوره اى از كتاب هايم را همراه با دستنوشت و امضاء كه مجموعه اى از انتشاراتىِ هِـىْ نِمان( است، بدهم."  خانم گاندى درخلال ملاقات آن روز گفـت، "دوستان از كتابخانه ام كتاب بر مى دارند و مى برند، ولـى هرگز آن ها را بر نمى گردانند. حالا، كتاب هاى ترا تو كتابخانه ام ندارم." عادت داشتم براىِ كتابخانه ىِ خانمِ گاندى، كتاب هايم را كه با جلـدِ ضخيم به چاپ رسيده بودند، بفرستم. كتابخانه اش‏ به ميزانِ زيادى پر از كتاب هايـى به زبان هاى انگليسى و فرانسه بـود. چنان كه بعدها دريافتـم، او حتّـا وقتى كه پرونده هاى كارِ روزانه اش‏ را به خانه مى برد، عادت داشت كه تا دلِ شب مطالعه كند.
حالا با نهايت تأسف پى بردم كه نتوانستم به قولـم وفادار بمانم. اين تأسف نه از بابتِ نِسيـان، بلكه به خاطر عادت مسامحه كارى اى كه گرفتارِ آنـم، بود. اميّـد داشتم كه شخصاً در ديدارِ آتـى ام كتاب ها را به او تحويل بدهم. اتفاقاً ديدارِ بعدى ام در ماهِ مِـىْ بود. ولـى، بدونِ در دست داشتنِ كتاب ها، معلوم شد كه آن ديدار، آخـريـن مـلاقـات و مصاحبه ام با اينديـرا گاندى بود.
معمولاً هر سه ماه يك بار، موقعيّتى دست مى داد كه در نشست و يا گردِهم آيـى اى به دهلـى بروم. حقيقتاً نمى توانم تظاهر بكنم كه ما در انجمن شاستـِرى(٤) و يا انجمن هاىِ ديگر پيشرفت شايانى داشتيم. ما دورِ ميزىْ بيضى شكل مى نشستيم و موضوعـى را دنبال مى كرديم. و در همان حال كه آرام به موضوعات دستورِ جلسه مى پرداختيم، به خوردن بيسكويت و نوشيدنِ چاى و قهـوة بى مزّه(٥) مشغول بوديم. در پايانِ نشست كه متفرق مى شديم در ميانِ سر و صدا و همهمه،  بعضى ها مى پرسيدند، ـــ حالِ شما چطوره آقایِ نارایان؟  بايد روزى را مهمانِ ما باشيد. چه مدّت در دهلـى تشريف خواهيد داشت؟ و از همين گونه حرف ها.... ـــ گذشته از شركت كردن در اين گونه نشست هاىِ فرهنگـى، اين نوع مسافرت ها خودش‏ به گونه اى داراى ارزش‏ بود. از هوا و مناظرِ دهلـى لذّت مى بردم و از آن گذشته فرصتى بود كه شخصيت هاىِ گوناگونى را ملاقات كنم. در ميانِ يكـى از همين مسافرت ها فرصتى دست مى داد تا به ملاقاتِ خانمِ گاندى بشتابم. اگر دوستم شارادا پِراساد(٦)  به خانمِ گاندى ياد آورى مى كرد كه من در دهلـى هستم، او هميشه اندك وقتـى، ولـو نيم ساعتى هم كه مى شد مرا در دفترِ كارش‏ در پارلـمان و يا در ساختمانِ جنوبىِ پارلـمان(٧) مى پذيرفت. او يك بار پيشنهاد كرد، "تو چرا نمى آيـى خونه ىِ ما؟ نوه هايم را نديده اى."
خانمِ گاندى مادر بزرگى دلسوز بود. او پس‏ از پايانِ كارِ روزانه با شور و شوقِ لذّت بخش‏ و دلپذيرى دو باره به اعضـاىِ خانواده اش‏ مـى پيوست. يك بارخانمِ گاندى اظـهار كرد، "حقيقتاً برام مسئلـه اى نيست كه ساعت هاى طولانـى اى را در دفترِ كار روزانه ام بگذرانم. امّا بدترينِ آن، ِاينِه كه بعضـى روزها وقتى مـى رَم خونه، بچّه ها خوابند."
من، خانمِ گاندى را در ماهِ مـارچ در منزلش‏ ديدار كردم، البته زمانى بود كه داشت منزل را به طرفِ دفترِ كارش‏ ترك مـى كرد. اينديرا پيشنهاد كـرد تا او را همراهى بكنم. از داخلِ ماشين بچّه ىِ سـانـجـى(٨) را صدا زد تا او را با خود ببرد و توضيح داد، "وقتِ كافـى براىِ اين بچّه ندارم. و نمـى دانم چرا تََـَب كرده؟"  خانم گاندى مدام پيشانـىِ كودك را لمس‏ مـى كرد. در اين سوارىِ كوتاه بينِ منزل و دفترِ كار، او به نحوى موفـق شد كه هم زمان صحبتش‏ را با من و كودك ادامه بدهد. و در ادامـه ىِ راه، درختانِ شكوفه دار و پرنده هاىِ در حالِ پرواز را به كودك نشان مـى داد. ايـنـديـرا پس‏ از رسيدن به دفتر كارش‏، كودك را هـمـراه با نصايح بسيار روانه ىِ منزل كـرد. و درست پيش‏ از اين عمل، با نشان دادنِ من به او گفت، "مـي‌دونـى، اين عمـو داستان هـاىِ بسيار زيبا و قشنـگـى مـى نويسـه."

به طورِ كلـّى، اينديـرا زنى بود آرام، متين، و بشّاش‏.  و هركز نشانه اى از فشار و خـشم در او ديده نمـى شـد. تنها يك بار مشاهده كـردم كه او بـى تـاب و مضطرب به نظر مـى آمـد. سه الـى چهار سال پيش‏، در حدودِ ساعـتِ هشتِ بعد از ظهـر، اينـديـرا متوجه مى شود كه پنجره ىِ بزرگـى در سالـنِ پذيرايـى باز گذاشته شده است. از آن جا، او به آن سـوىِ داربستِ قوسـى شكل، گلبن هاىِ تـاريـكِ حاشيه ىِ باغچه ها و چـمــن هـاىِ سـرنوشت ساز (٩) چـشـم دوخـت. تقريبـاً بر سر يكـى از خدمتكاران فرياد بر آورد و پرسيد، "چه كسى اين پنجره را باز كرده؟ زود ببندش‏." ايـنديـرا عـنقـريـب بر خشمش‏ غلبه كرد و گفت،" گاهـى اوقات، اين هـا خيلـى بــى مُبـلاتنـد."
براستـى من مقصودِ خاصّـى از ديدنِ خانمِ گاندى نداشتم، نه درخواستى، نه ارائـه نظرى و نه بهره ورى هاى سياسى اى. ما به طور عمـده در باره ىِ كتاب، محيطِ زيسـت، مشكلات و آبادانـى شهـرها بحث كرديم. او  ميـسـور(١٠) را به خاطر قشنگـى و زيبايـىِ طبيعـى اش‏ مـى سـتـود. و نگران بود كه تا چه مدّت كيفيّت زندگـى و محيـط آن جا توأم با رشد صنعتـى دوام خواهد آورد.
خانمِ گاندى قـوياً ديدِ انتقاد آمـيـزى نسبت به فيلـمِ "راهـنــمـا" (١١) كه بر اساسِ رمانم تهّـيـه شده بود، داشت. و پيوسته متـعـجّـب و حيران بود كه چرا من اجازه داده بودم آن همه تحريف صورت بگيرد. او هم چنين انتقـادى نسبت به تفسـير من از رامايان (١٢) داشت و اضافه كرد، "رامايانِ تو بسيار خواندنـيـه. ولـى آدمـى به جزئـيات، باشكـوهـى، عظـمـت و والايـىِ شعرىِ آن حمـاسـه دست نمـى يابـه."
خانمِ گاندى، سال ها پيش تـر، در خلالِ ديدارى ار جنوبِ هــنــد، به ديدارِ كامـاكـوتـى آچاريـا رفته بود. بعدها، وقتـى كه به سيماىِ روحانىِ آن مردِ مقدس‏ اشاره كردم، اينديـرا توضيح داد، "برخـى از دوستانم در مَـدْراس (١٣) مرا ترغيبم كردند كه سرى به آن مردِ مقدّس‏ بزنم. بالاخره مرا به جايـى بردند و خواستند كه روىِ نيمكتـى در يك راهـروِ تنگ و باريكى كه چاهـى در رو بِرويَم قرار داشت، بنشينم و براىِ مدّت زمانى طولانـى ايـى منتظر بمانم. نشستن روىِ آن نيمكت راحت نبود. سر انجام مردِ مقدس‏ در آن سوىِ چاه نمايان شد. سكوت اختياركرديم و به هم ديگر كه در دو سوىِ چاه قرار گرفته بوديم چشم دوختيم. دوستانم زمزمه مـى كردند كه هر گونه مشكلـى دارم مـى بايست از او راهـنـمايـى بجويم. حقيقتاً پرسشـى نداشتم، ولـى آنان مرا تحتِ فشار قرار دادند. بنابراين، من از آن مردِ مقدس‏ پرسشـى بسيار بلند به زبانِ انگليسى كردم. من راجع به دردها، رنج ها و سختى هاىِ هم ميهنانم از آغاز شروعِ تاريخ سخن گفتم و پرسيدم كه چرا اين طور شد و چگونه مى توان از شدّت و حدّت آن كاست؟ مردِ مقدس‏ خيلـى با دقت به حرف هايِم گوش‏ مـى داد. از آن جايـى كه او مـدّت هـا پيش‏ سوگند ياد كرده بود كه مُـهـرِ سـكوت خود را نشكنـد، جوابـى نداد. ولـى احساسم اين بود كه جوابم را دريافـت كردم. البتّه گفت و گوىِ كلامـى بينِ ما صورت نگـرفت، و اين به آن مـعنا نيست كه ارتباطـ روحـى بر قرار نشد."
اّولين ملاقاتِ ما در سالِ ١٩٦١ صورت گرفت. زمانـى بود كه دوستم نـاتْْوار سِـيـنـْگْ مرا با خودش‏ به تِـيـنْ مُـوْرتـى (١٤) به منظور ديدار از جواهـر لعـل نـهـرو، برد. اين ملاقات درست بعد از عصرِ روزى كه جايزه آكادمـى سـاهـيـتـيـا را دريافت كرده بودم، به وقوع پيوست. نـهـرو از پلكان پايين آمد و كتاب هـايى را كه برايش‏ برده بودم از من گرفت. چند دقيقه اى به طور غير رسمى با من صحبت، و بعد مرا ترك كرد. نـهـرو گفت، "متأسفـم. من بايد بروم، امّـا...،" نـهـرو از وسطّ كريدور به ايـنـديـرا اشاره كرد و گفـت، "ايـنـدُو، نـارايـان اين جاست. بهش‏ برس‏. و با ناشتايى و قهوه از او پذيرايى، و باهاش‏ صحبت كن." ايـنـديـرا مسئوليّت پذيرايى مرا به عهـده گرفت. و سپس‏ مرا به سوىِ ميزى هـدايت كرد. صبحانه اى دلپسند از انواعِ ميوه ها نانِ برشته، و شـيـر بـرنـج آماده، و بعلاوه قهـوة بسيار خوبى تهيّه كرد. چند دقيقه اى مرا به حالِ خود رهايـم كرد. ولـى به زودى ما روىِ موضوعاتِ گوناگونـى شروع به بحث كردن نموديم. ايـنـديـرا خوش‏ خو و غير رسمـى بود، و اين روش‏ را بَعدها ادامـه داد. و در طول اين ساليانِ درازى كه او را مى شناختم، رفتارش‏ دست خوش‏ تغيير نشد.
ايـنــديـرا براىِ ماهِ مِـىْ قرار ملاقات ديگرى در دفتر كارش‏ به من داد. امّا به نظر مـى رسيد كه روند مسائل امنيّتى و حفاظتـى بر خلاف رسم الـمـعـمـول، بيش‏ از حدّ و با دقّـت مورد توجّه قرار گرفته است. (١٥) سر انجام پس‏ از يك سلسله بازبينى هاىِ امنيـّتى مرا به اطاق انتظار كه پر از ملاقاتى، و در مجاورِ دفترِ نخست وزيـر واقع شده بود، بردند. خيلـى نگران بودم كه چقدر بايد انتظار بكشم تا نوبتم بشود. امّا بزودى، افسرى كه دنبالـم مى گشت، داخل آمد و گفت، "لطفاً همراهم بياييد."
ايـنـديـرا ميز كارش‏ را رها كرد و به طرف مبلـى كه در گوشه اى قرار داشت حركت كرد و از من خواست كه بنشينم، و گفت، "اين جا راحت تره." من به ايـنـديـرا گفتم، "جمعيـّتِ قابلِ ملاحـظه اى در اتاقِ مجاور هستند. بعضى از آن ها شبيه وزراء مـى مانند." ايـنـديـرا در حالـى كه مـى خنديد، گفت، "راستش‏ را بخواهـى ممكنه بعضى از آنان وزير باشند و حتمـاً با كوله بارى از مشكلاتِ فراوان. بايد وقت بسيار زيادى را صرف آنان بكنم . . . راهـى اوقات آن چه كه در پسِ تواناييم است، اينه كه به حرف هاى آنان گوش‏ بـِدَم . . . ،  در هر صورت، نبايد اين مسئـلـه باعثِ نگرانـىِ تو بشه.  اونا منتظر خواهند ماند." امروز، ايـنـديـرا بيشتر از هر زمانِ ديگـرى فراغ بال تر و در هنگامِ گفت وگو سـرزنده و با نشاط بود.
متوجّه شدم كه چقدر خانم گانـدى از نظرِ فكرى ُخـرد و شكننده به نظر مـى رسيد. به او گفتم، "وضعيّتِ پنجاب بايد فشارِ سنگينـى روىِ دوشت باشه." ايـنـديـرا براىِ لحظه اى به فكر فرو رفت و سپس‏ گفت، "آره. بدون شك اين چنينـه." و با تغيير دادن موضوع، پرسيد، "آيا از داستان هاىِ تو فيلمِ ديگرى ساخته اند؟"
خاطر نشان كردم كه اخيراً فيلـمِ داستانِ «كارشناس‏ امـورِمالـى (١٦) به زبانِ كـانــّادا (١٧) توليد شـده. ايـنـديـرا گفت، "دلـم مـى خواد آن را ببينم. حتماً سازمانِ راديو و تلويزيون قادره كه آن را با زير نويس‏ نشان بده. اميدوارم كه اين يكـى بهتر از فيلمِ »راهــنـمـــا» باشه."
به مقتضـاى حال، ايـنـديـرا چيزى ابراز نكرد، ولـى اندكى بعد ادامه داد، "وقتى كه بازنشسته بشم، حقيقتاً نمى دانم كجا بايد زندگـى كنم. خونه اى از آنِ خود ندارم..." هـنـگامـى كه اجازه خواستم تا رفعِ مزاحمت بكنم، او با خنده گفت، "مـى دونى، بـرادرت خيلـى با ما سر سختـه!" اشاره اش‏ به كاريـكارتورهاىِ سياسـىِ برادرم لاكـشمـن كه در روزنامه ها چاپ مـى شد، بود. تنهـا چيزى كه نهـايتاً مـى تونستم به ايـنـديـرا بگويم،  اين بود كه، "آه، لاكشمـن خميره اش‏ اينـه.  او نه تنها با خودش‏، بلكه با ديگران هم سر سـخته." * * *


پـى نــوشـت هـاىِ مـتـرجم:
١ ـ ايـنـديـرا گاندى اين جملات را در يك گرد هم آيىِ سياسى در يكى از روستاهاى ايالت اوريسا (واقع در جنوبِ هـنـد) درست يك روز قبل از ترورِ خود بيان كرده بود. چندى بعد از ترورِ اينديـرا گاندى، آن جملات  كه به زبان هاىِ انگليسى، هندى، پنجابى و اردو در مكان هاىِ عمومى شهرهاىِ مختلفِ شمالِ هـند نصب شده بود، به چشم مى خورد. بايد يادآورى كنم كه اين گفتـه ىِ اينديـرا گاندى را از كتابِ "نداى ِمـن ـ ايـمـانِ مـن" با ترجمه ىِ خانمِ مـهـيـن مـيلانـى (باشنده ىِ ونكوور ــ كانادا) كه در سالِ ١٣٦٣ از سوىِ انتشاراتِ توس‏ چاپخش‏ شده، عيناً از صفحـه اوّلِ كتابِ موردِ نظر، به رسمِ امانت عاريه گرفته، و از ترجمه ىِ مجدّد متنِ انگليسـى خوددارى كرده ام.
٢ ـ در جهان ادبيّاتِ معاصر، همان طور كه توماس‏ هاردى را با شهر افسانه اى "وِسِـكْـسْ" مـى شناسند، آر. ك. نـارايـان را هم با شهر افسانه اىِ مــالـگـــودىْ. در اين شهر خيالـى در حالِ گسترش‏، نارايان از پشتِ منشور خيالـى، به جاودانه كردنِ شخصيّت هاى داستان هاىِ خود مـى پردازد.
نارايان يكى از پدران رمان نويسِ هند كه غالباً به انگليسى مى نويسد، بيشتر او را با رمان "راهـنـمـا" يكـى از شاهـكار هاىِ ادبيّاتِ انگليسـىِ معاصرِ هند، مـى شناسند. آقاى مهدى غبرايـى، اين رمان را در سالِ ١٣٦٨ به زبانِ فارسى برگرداند. این ترجمه از سوى انتشارات تندر چاپخش‏ شده است. متنِ ترجمه شـده ىِ كتاب از اشتباهات بسيار فاحشى برخودار است و خواندنِ ترجمه ىِ رمانِ "راهـنـمـا،" آن هم به شكلِ فعلـى براى خواننده ىِ پارسـى زبـان جز گمـراهـى، ارمغانِ ديگرى به همراه ندارد. آقای مـهــدی غـبــرایی به علـت عدم آشنایی کافـی به تمدّن، فرهنگ، زبان و آداب و رسوم هندی ها به طورعام ، آن چنان خـاکـی بر سر ترجمه رمـان "رهـنـمـا" ریخـته است که خواننده نسبتاً آگاه را به یاد آن مترجمِی می اندازد که می خواست "با صندلـی آش بپـزد!"
لازم به ياد آورى است كه اصل اين مقالـه را از كتاب ترجمه نشده ىِ A WRITER'S NIGHTMARE "كابوس‏ يك نـويسنده" از انتشارات پنگوين بر گزيده ام.
در رابـطه با فيلم جنجال برانگيزِ مــارمــــولــك بايد اضافه كنم كه صاحبِ اين قلـم در مقالـه اى چاپ نشده آر. ك. نـارايـان را خـالـقِ اصـلـىِ سوژه ى فيلمِ مــارمــــولــك مـعـرفـى مـى كند.
٣ ـ Heinemann publication
٤ ـ در زبانِ هـندى واژه ىِ بـهـاوان ـ Bhavan ـ  به طورِ مطلق دلالت بر اسم مكان دارد. واژه هاىِ قصر، كاخ، خانه، انجمن؛ برابرهاى آن واژه در زبان پارسـى هستند. بايد توجـّه داشت كه طرزِ كاربرد و استفاده از آن ها در متن مورد ترجمه، تعيين مـى گردد. لازم به ياد آورى است كه در اين مقاله انتخابِ واژه ىِ انجمن، مناسبترين واژه اى است كه مى توانـد معناىِ واژه ىِ بـهـاوان را به خواننده ىِ پارسى زبان انتقال دهد.
آقاىِ لعل بهادور شاسترى، يكى از مريدان مهاتما گاندى، دومين نخست وزيرِ هـنـد بود كه بعد از در گذشت پانديت جواهر لعل نِـهـرو به نخست وزيرىِ هند نايل گرديد. عمرِ كوتاهِ نخست وزيرىِ وى بين سال هاى ١٩٦٤- ١٩٦٦ بود. وى در سفرىْ رسمى به اتّحاد جماهير شوروىِ سابـق، به طورِ ناگهانى در آن جا درگذشت. پس‏ از اين حادثـه ناگوار،  اينديراىِ جوان، تنها فرزند و دخترِ يكى و يكدانه و محبـوبِ نـهـروىِ فقيد، سـكّانِ رهـبـرى هند را به دست گرفت و بدين ترتيب پا به عرصـه ىِ سياست گذاشت.
در سرتاسر هند، در شهرها و در روستاها، سَـــراهاى مختلـفى با نام هاى شخصيّت هاى بزرگـى چون تاگور، گاندى، نهرو، شاسترى و غيره به چشم مى خورد. بنابراين، تاگور بهاوان، گاندى بهاوان، نهرو بهاوان، شاسترى بهاوان و غيره، در متن هاىِ مختلـف، معناىِ موردِ نظر را مـى طلبد.
٥ ـ در متنِ انگليسـى نارايان عبارتِ (impossible coffee) را به عمد آورده، و صفت انگليسىِimpossible را نيز در داخل پرانتز قرار داده است. آن عبارت را، به قـهـوة بـى مـزه ترجمـه كرده ام و چرا؟ به طورِ قطع، حرفِ نارايان اساساً بر سرِ مسائلِ شـكمـى و يا داشتنِ خصلـت هاىِ خرده بورژوازى نيست. و اصلاً صحبت هـم بر سرِ مسائلِ يكّـه هـنـجـارى هاىِ فردى كه در انگليسى از واژه ىِ idiosyncrasy. استفاده مـى كنند، نمـى باشـد. از آن جايـى كه ايرانيان، به طورِعام، مـزّه و طعمِ چاىِ دارجلينگ بيشتر بابِ دلشـان مـى باشد، و با توجـه به شرايطِ فعلـىِ ايران اگـر وضعِ جيبـى اجازه دهد، ترجيح مى دهند كه آن نوع چاى را بنوشند. بـه هـمـين ترتيب، در هندوستان، وقتى صحبت بر سرِ نوشيدنِ قـهـوه است، تنهـا قـهـوه اى كه هندى ها و بويژه هندى هاىِ جنوبـى هـنـد را سر حال مـى كند، فقط به فقط قـهـوةِ مــدارس‏ است و بس‏.
٦ ـ مشاورِ پيشينِ سياسىِ اينديـرا گاندى.
٧ ـ محلِّ اقامتِ نخست وزير.
٨ ـ از محصولِ ازدواجِ اينديـرا پِـرى يادارشـينـى نـهـرو(Indira Priyadarshini Nehru)  با فــيـروز گانـــدى (Feroz Gandhi) كه از پارسيان زرتشتىِ هند بود، دو فرزند به ترتيب، به نام هاى راجــيــو و ســانـجــى باقى ماند. سانجى در سالِ ١٩٧٤ با دوشيزه اى به نام مانيكا آنـــنـــد ازدواج مى كند. از حاصلِ ازدواجِ اين دو، فرزندى به دنيا مى آيد كه به خاطرِ يادِ پدر، نام فـيـــروز را بر آن كودك مى نهـنـد. سانجى گاندى در ٢٣ ماهِ جون ١٩٨٠ در سانحه اى هـوايى كه خود خلبان آن بود، جان سپـرد.
٩ ـ چرا آر. ك. نارايان در اين مقاله اشاره به "چمن هاىِ سرنوشت ساز"  “The fateful -  Lawn”  دارد؟ اگر چه نارايان در ظاهر شاهدِ اتّفاقِ بسيار كوچكى است، ولـى همـان "چمن هاىِ سرنوشت ساز" در چند سالِ بـعــد يعنى در صبح روز سـى و يكـمِ اكـتـبـرِ ١٩٨٤ شكلِ تاريخى به خود مـى گـيـرد. به عبارتى ديگر، درست در حوالـىِ همان محوطه، هنگامى كه اينديرا گاندى از محلّ اقامت خود كه در داخل ساختمانِ جنوبى پارلـمـان  واقع شده است به سوىِ پارلـمـان عازم بود، به دستِ دو تن از محافظين ویـژه یِ خود كه سيك (Sikh). بودند، در ساعت  ٠٨ : ٩  صبح به رگـبـار بسته مـى شود. محلّ اقامت ایندیرا گاندی که در زمان ریاست جمهوری اش از طرف سهمیّه دولتی به طور موقت به او واگذار شده بود؛ هم اکنون به موزه تبدیل شده است. این مکان در شماره یِ یکِ خیابانِ صفدر جنگِ دهلـیِ نو واقع است. این موزه همه روزه  برای بازدید مراجعین از ساعت ٩:٣٠ تا ٥ بعد از ظهـر آزاد است.
سيك هاىِ جـدایی طلـب، در ايالـت پنجاب، معبد طلايى(Golden Temple) واقع در شهرِ آمْــرِتــسَــر را به مدّت بیش از دو سال به تصرف خود در آورده بودند. متعاقبـاً دولتِ مركزى بدون در نظر گرفتنِ خواسته هاىِ سياسى آنان دست به خشنونت مى زند. و سر انجام، در تاريخِ ٥  ماه جون ١٩٨٤ حملـه نظامىِ معروف به "ستاره ىِ آبــى" به معبد طلايـى كه مقدس‏ ترين زيارتگاه سيك ها محسوب مى شود، بـه دستور اينديـرا گاندى صورت مى پذيرد. در زمانِ بحرانى بودنِ ايالـت پنجاب و مدّت ها پيشتر، قبل از فرمانِ آن حملـه، دفتر گارد حـفاظتـى بدون اطّلاع اينديرا گاندى، دو تن از باسابقه ترين محافظينِ وى را به نام هایِ ساتـوان سینگ(Satwant Singh)  و کِهِـــر سینگ (Keher Singh) از مسئـوليت محوله بر كنار مى كنند. اين دو تن، سر خورده به زادگاه هاى خود كه واقع در روستا هاى پنجاب است، باز مى گردند. به هر روى، استقلال طلبان و پيشمرگه هاىِ بـيـنـدرا والا (رهبر مذهـبـى سيك هاىِ وقت) با آن ها تماس‏ مى گيرند.  و به اصطلاح معروف، بیندرا والا و هوادارانش از طريق برانگيختنِ احساسات مذهبـى به شسته شويى مغزى آنان پرداختـه، مى خواهند چنان چه اگر بعدها ها به پُست هایِ پیشینِ خود برگمارده شدند، اينديرا گاندى را براى هميشه از صحنه زندگى، سياست و تاريخ حذف كنند.
تصادفـاًً پس‏ از گذشت چندى، خانمِ اينديـرا گاندى متوجّـه مـى شود كه محافظين پیشین وى در پست خود نیستند. قضيّه را پـى گيرى مـى كند. غافل از آن كه طرح ترور وى قبلاً ريخته شده، به مسئولين دفتر حـفاطتـى اعتراض‏ مى كند و از آنان خواستارِ بازگشت محافظـيـنِ پيشين خود مـى گردد. و بدين ترتيب طرح اجراىِ ترور، در صبحِ روزِ سى و يكـم اكتبرِ ١٩٨٤ در دهلـى نو انجام مـى پذيرد. به قول عوام، سرنوشت چــه بازى هــا كه نــدارد!
چه اتفاقـى بعد از اعلام مرگ اينـديرا گانـدى در هنـدِ مـادر، اين بزرگ ترين كشـــورِ دمــــوكـــــراســـى جهــان افتاد، موضوعـى است كه متاسفانـه خيل عظـيـمـى از تاريخ نويسان و روشنـگران ايرانى بى تفاوت از كنار آن گذشتند. بى جهت نيست كه تاريخ دوباره خودش‏ را در جوامـعـى ديگـر، به نوعـی دیگـر تكرار مى كند. برای آن که بتوانیم از تاریخ و روند آن بیاموزیم، نباید چشم بسته به روشنفکران به طور عام؛ و بویزه به روشنفکران جهان سوم به طور خاص اعتماد کرد. از انقلاب ها  و تحولاتِ جهانیِ اوایلِ قرنِ بیستم، جنبشِ مشروطه، رزیم دیکتاتوری پَـهــلَــــوی، و تجربه بسیار تلخ انـقـلابِ ١٣٥٧ از آغـاز تا کنون (یکشنبه دهمِ آبـان ماهِ ١٣٨٣) باید درس مشقـی گرفته باشیم که به دو طبقه زیر نبایـد اعـتمـاد کرد. آن دو طبقه عباتند از: ١- طبقه روحـانیـّت، ٢- طبقه روشنفـکـر.
در اين راستا، شايد برخـى از دانشجويان ايرانـىِ باشنده ى دهلـىِ در آن روزها به خاطر داشته باشند كه هـنـدوهاىِ متعصب چـه دمـارى از روزگار سـيك ها در آوردند. و هنوز که هنوز است ابعاد آن جنایات، هم چون جنایات جمهوری اسلامی ایران به طور روشن در صفحات تاریخ ثبت نشده است.
براى اطلاعاتِ بيشتر و دقيق تر به منابع زير مراجعه شود: الف ـ هـــنـــــــد: يك ميليون شورش‏ ـ  INDIA  A Million Mutinies Now ـ اثرِ ـ  وىْ. اس‏. نيپال(V. S. Naipaul) ر.ک. به متنِ انگيسـى، از صفحاتِ ٤٧٠ تا ٤٨٩.
ب ـ مجلّه جـــهـانـى براىِ فـتح، شماره ىِ يك، سالِ ١٣٦٣، لندن، انگلستان. ر. ك . به مقاله تجليل حزب كنگره از اينديرا، "سـيـــك هــا را قــطــعـــه  قــطــعـــــه كــنــيــد!"
١٠ ـ ايالتِ ميسور(Mysore) در جنوب هند واقع شده است. شهرِ ميسور داراى بناها و معابـد تاريخى بسيار زيبايى است كه شگفتى همگان را بر مى انگيزد. نويسنده ىِ  بـــوف كــــور، يعنى صادق هدايت نيز سفرى بدان جا داشته است. شرح مسافرت صادق هدايت به ميـســــور بسيار شيرين و خواندنيست.  ر. ك . به كتاب "صادق هدايت و مرگِ نويسنده" اثر دكتر مـحـمـد علــى هـمـايـون كاتــوزيان، نشر مــركـــز، ١٣٧٢، صفحه١٥٧.
١١ ـ بخشِ انگيسـى فيلـمِ "راهـــنـــمـــا" (The Guide) در سالِ ١٩٦٤ به وسيله تاد دانيلِســكــى (Tad Danielewski) در هند كارگردانى شد. هم زمان با آغاز فيلم بردارى، بخش‏ هــنــدىِ فيلـم به عـهـدة وجــى آنــنـد برادر بزرگ دِوْ آنــنــد(Dev Anand). ستاره ىِ مشهـور و رومانتيك سينماىِ هند، بود. ستاره هاى اصلـى اين فيلـم عبارت بودند از: دِوْ آنـنـــد (Dev Anand) در نقش‏ راجـو، وحـيـده رحـمـان(Waheeda Rahman)، درخشنده ترين رقـصندة رقـص‏ بـى نـظـيـرِ كاتـاك، در نقشِ ُرزىْ، كيشور ساهــو در نقش‏ ماركــو. احتمالاً اينديرا گاندى فيلـم انگليسى "راهــنــمــا" را كه كامــلاً متفاوت از فيلـمِ هندى آن است، ديـده باشد.
١٢ ـ رامايانا يا رامايان را در قرن سوّمِ قبل از ميلاد، والـميكى Valmiki در چهل و هشت هزار بيت سروده است. رامايان كهن ترين حماسهِ هندى است كه قهرمان اصلـى آن راماست و طّـى پـهلـوانـى هاى بسيار، زنش‏ سيـتـا را كه در چنگ راوانا اسير است، مـى رهانـد. از اين كتاب دو گزارش‏ به زبانِ فارسى موجود است:
الف. مختصر رامايان، تلـخيص‏ و نگارش‏ اقبال يغمايى، بنياد فرهـنگ، ٢٥٣٥،
ب.  راماين به كوششِ عبدالـودود اظهـر دهلـوى ـ ٢ جلد ـ بنياد فرهنگ ١٣٥٠ و  ١٣٥١.
١٣ ـ مدراس‏ يا مدرس‏ مركز استان تاميل نادو واقع در جنوب هـنـد.
١٤ ـ مـحلّ اقامت پانديت جواهر لعل نـهـرو (اوّلين نخست وزير هند) واقع در دهلـى نو بوده، و هم اكنون، و همه ساله ميليون ها جهانگرد داخلـى و خارجـى از آن مكانِ بسيار زيبا كه به همان شكل اولـيـّّه نگهـدارى مـى شود، ديدن مى كنند.
١٥ ـ همان طور که در بالا اشاره شد، از آن جایی که سیک ها از مدت ها قبل معبد طلایی را به تصرف خود در آورده بودند، دولت مرکزی چاره ای دیگر نیافت و ایندیرا گاندی به ارتش؛ فرمان حمله به معبد طلایی را صادر کرد. در آن اوضاع و احوال که دولت مرکزی سرگرم بررسی ایالت پنجاب بود، تدارکات امنییّـی شدیدی در مرکز ,و هم چنین در محلّ اقامت ایندیرا گاندی برقرار بود. در این پاراگراف نارایان هم به همین موضوع اشاره دارد.
١٦ –Expert 1952  The Financial  
١٧ ـ مـیـسـور مركز ايالـت كارناتاكا (Karnataka)  واقع در جنوب هند است و مردم اين ايالت به زبانِ كــانّــادا (Kannada). تـكلـّم مى كنند.                 

Posted by Abbas at 11:30 PM | Comments (0)