October 14, 2004

حقيقت زيبا است














يادداشتى بر كتاب «همراه با باد» سروده عباس كيارستمى
هانس اولريش مولر-شوفه

كيارستمى با سرودن شعر به خود وفادار مانده است.
كارگردانى كه شعر هم بگويد و منتشر كند تك است. من فقط دو نفر را مى شناسم: پازولينى كه ابتدا با شعر شروع كرد بعد با نوشتن رمان ادامه داد و بعد به فيلم ساختن پرداخت و آخر سر همه چيز با هم: فيلم، شعر، مقاله و مجادله. پازولينى مى گفت فيلم ساختن يعنى سرودن شعر.
پيتر هاند كه هم خودش چندين فيلم ساخت و گفتار فيلم ويم وندرس را نوشت ولى با فيلم هايش شهرتى به دست نياورد و شعر هم مدت ها است كه ديگر نمى گويد.
نام آنتونيونى هم به خاطرم مى آيد كه غير از فيلم چند داستان زيبا هم نوشته و كمتر كسى هم مى داند كه نقاشى هم مى كرده است.نقاشى هايش را فقط در موزه اى در «فرارا» شهر محل تولدش مى شود، ديد.چرا وقتى هنر ساخت فيلم و سرودن شعر در يك فرد جمع مى شود تا اين اندازه غيرعادى است؟ چون فيلم ساختن هنرى است متمايل به بيرون. كارى است جمعى، تكنيكى و همراه با تقسيم كار با ديگران. سرودن شعر در حقيقت درست نقطه مقابل آن است، هنرى است متمايل به درون، تنها، بسته و كاملاً سوبژكتيو و در ميان هنرهايى كه با زبان سر و كار دارند نزديكترين آن به موسيقى.
در ضمن، كيارستمى كاراكتر «تقسيم كار» را در فيلم هايش به مرور زمان بسيار كاهش داده است فيلم و مجموعه شعر «همراه با باد» بسيار به هم نزديكند و تنها از اين جهت نمى شود آنها را يكسان خواند كه يكى طبيعت را از طريق تصوير نشان مى دهد و ديگرى با كلام. ولى در هر دو صورت هدف آن است كه در ما تحركى به وجود آيد و نوسانى به ما دست دهد كه سرانجام تبديل به تجربه خود ما شود چه با تصوير، چه با كلام.وقتى آخرين فيلم هاى كيارستمى را در كنار شعرهايش ارزيابى مى كنيم، به ويژه فيلم هاى «طعم گيلاس» يا «باد ما را با خود خواهد برد»، مى بينيم كه اين گرايش را دارد كه هرچه را كه قابل بيان است در لحظات و موقعيت هاى گذرا نشان بدهد. به اين ترتيب، هرچه مى گذرد براى منتقدين مشكل تر مى شود كه براى متون و سوژه ها نامى انتخاب كنند. براى مثال، يك عده فيلمبردار از پايتخت آمده اند كه مرگ شخصى را كه ظاهراً به زودى اتفاق خواهد افتاد و مراسم خاكسپارى او را در يك دهات دورافتاده فيلمبردارى كنند. اينها براى كشتن وقت هيچ كارى نمى كنند به جز صبر كردن. اين قاب فيلم است مثل صبر و انتظار «ولاديمير» و «استراگون» براى آمدن گودو و انتظار براى به پايان رسيدن بازى. و همچنان كه از تئاتر بكت آموخته ايم كه پيمودن راه همان هدف نهايى است به همان نسبت از كيارستمى آموخته ايم كه سينما مى تواند چيزى باشد سواى تعريف يك داستان، يعنى شعر خالص. اين هدف اداست. درست نقطه مقابل فيلم هاى شبيه رمان اين زمان. همچنان كه در دنياى ادبيات معاصر هم فلوبر هنوز جاى خود را حفظ كرده است كه گفته بود: «مى خواهم كتابى بنويسم در مورد هيچ.»
چند سال پيش كيارستمى در مصاحبه اى گفته بود «زمان شهرزاد و پادشاه، يعنى زمان داستان پردازى گذشته است.» او اضافه كرده بود: «كه كتاب هاى رمان كتابخانه او خيلى نو به نظر مى آيند، زيرا يك بار خوانده شده اند، در حالى كه كتاب هاى شعر پاره پوره هستند، زيرا مكرر و مكرر به آنها رجوع شده است.»
و اخيراً با اوقات تلخى گفته است: «رمان براى او مثل فيلم هاى باليوود هستند كه در حقيقت به خوانند ه شان اهانت مى كنند و در حقيقت سبب خفت انسان مى شوند، زيرا كوچك ترين جزئيات را توضيح مى دهند، انگار كه خواننده خودش قادر به درك نيست. من نمى توانم تحمل كنم كه كسى در چند صفحه توضيح دهد كه زمستان به سر رسيده است و در چند صفحه ديگر توضيح دهد كه بهار فرا رسيده است. براى من حرف اول كلمه بهار كافى است كه درك كنم چه مى خواهد بگويد.»البته چنين مخالفتى با رمان خيلى راديكال است و نمى شود روى آن صحه گذاشت، ولى من حرف او را درك مى كنم. او مى گويد: نويسندگان مى خواهند تعليم بدهند و اين درست همان چيزى است كه كيارستمى دوست ندارد. او از اين كار متنفر است كه لقمه را آدم جور بكند براى قورت دادن. همچنين دوست ندارد با ذكر جزئيات مطلبى را ميخ كوبى كند كه مبادا كمى از آنچه مقصود بوده است فاصله بگيرد و حتى بدتر مبادا كه خواننده خودش با حس خودش آن را تعبير و تفسير كند.اين رمان يا هاليوود يا باليوود نيست كه او را چنين عصبانى مى كند، كه او از خفت انسان سخن مى گويد. او بر اين عقيده است كه هر تصوير و هر كلمه بايد چنان باشد كه معانى مختلفى از آن بتوان به دست آورد، يعنى كه يك هنر زيبا بايد ناتمام و در حال پويا باقى بماند تا زنده باشد و خواننده يا بيننده خودش آن را براى خودش پايان دهد.بنابراين «سينماى شعر» كيارستمى انتخاب نهايى او است براى معامله اى باز با دنيا و غيرقابل جدايى است از احترامى كه او براى شان انسان قائل است كه ما از تك تك فيلم هاى او با آن آشناييم.وقتى در نظر بگيريم كه او به سختى به عنوان كارگردان يا شاعر از خود نام مى برد مى توانيم كلمه «اخلاص» را به كار ببريم. هر چند كه از اين كلمه خيلى سوءاستفاده مى شود. ولى بايد از فروتنى او در برابر قهرمانان فيلم هايش، در برابر تماشاچى هايش و شنوندگان و خوانندگانش صحبت كرد. چرا كه در مراوده با هنرش هيچ چيز به اندازه آزادى براى او اهميتى ندارد. آزادى بى قيد و شرط براى كسى كه خود را با هنر او مى آميزد.براى اين آزادى بهاى زيادى مى پردازد، چرا كه مشخص بودن، دو پهلو بودن و سادگى را نمى توان به آسانى درك كرد. بهاى گزافى مى تواند باشد براى يك فكر خودگرا (كه همه ما براى مقابله با احتياجات روزانه با آن آشنا هستيم)، چرا كه قصد آن رسيدن به سود نيست.ولى آيا اين همان بهايى نيست كه براى آزادى هر شعرى كه تجربيات و احساسات شخصى را احساس و بيان مى كند بايد پرداخت؟
عباس كيارستمى يك بار گفت: «جست وجو براى حقيقت زندگى سفرى است به عمق كائنات. هدف ثابتى وجود ندارد. هميشه هدف پشت تپه ها است اما همزمان راه به حقيقت زيبا است. هنگامى كه انسان در راه است حال خوشى دارد.»

Posted by Abbas at October 14, 2004 8:43 PM
Comments

سلام دوست عزیز .حقيقت را واحد نمی دانم چرا که اگر واحد بدانم به ایدیولوژی و سپس ترور دگرباشان رهنمون خواهم کرد؛ خودم را و تو را!حقیقت به نظر من نه یک مقصد و که یک جریان است.اسطوره زدگی سیمای زن ایرانی با تحلیل روانشناختی بوف کور http://lifewithlove.persianblog.com خوشحالمون می کنید اگر نظر بدید

Posted by: نی لبک at October 27, 2004 3:04 PM