October 1, 2004

بی تو مهتاب






بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
محمود دهقانی













در قيل و قال مدرسه و روزگار گمگشته ای که کبکم خروس می خواند اين شعر را آموزگار دبيرستان ايرانيان دبی که چند سال پيش از انقلاب نيمه شبی روی ديوار آن نوشتم دبيرستان مصدق و کتک مفصلی هم خوردم خواند و به دلم نشست و مدت ۲۸ سال است که هميشه و در همه حالات روحی آنرا برای دل بی قرار و کولی وشم زمزمه کرده ام. بويژه وقتی آب آتشين به خندق بلا ريخته ام و نگاهی با نگاهم گره نيم بندی خورده است. آموزگارم که مثل خيل عظيم دانش آموزان به کوچ غريب تن در داد و آواره شد الان تورنتو کاناداست. پس از انقلاب با شور و شوق به تهران رفت و در مدرسه خوارزمی فيزيک درس می داد ولی چون تزکيه نفس و امور دين را با گردش نوترون های مدار درس فيزيک در هم نياميخت تاب نياورد و مام وطن را با چشمی اشکبار ترک کرد. مدتی قبل از آن بود که من از خوب حادثه به ايران سفر کرده بودم. آنروزها همزمان با برگذاری جايزه ادبی قلم زرين گردون دوست عزيزم عباس معروفی بود که من در جزيره کيش تلفنی خبر دار شدم جشنواره را در هتل اينترکنتيننتال (لاله) تهران برگذار می کند. وقتی تاکسی فرودگاه تهران من را که مايل به قدم زدن بودم در نزديکی پارک لاله پياده کرد در خم کوچه ای که تهرانی ها بعنوان مبارزه منفی هنوز به آن ميکده می گفتند ناخودآگاه به پست آموزگارم خوردم که سال ها او را نديده بودم و با ناباوری مثل پدر و فرزند همديگر را در آغوش گرفتيم و اشک داغش که داشت روی شقيقه ام لمبر می زد تا ابد از يادم نمی رود. شنيده بود اجازه نداده اند جشنواره قلم زرين در هتل لاله برگذار شود و با عالمی ياد و خاطره گفتگوکنان با تاکسی به دفتر مجله گردون که از شاعر و نويسنده و نقاش و فيلم ساز و همه کسانی که به نحوی دستی در کار هنر داشتند غلغله بود رفتيم. هنرمند با احساس پرويز کلانتری سخنرانی اش را با همين شعر کوچه که از روزگار مديدی ملکه ذهن من است آغاز کرد و گفت کسی از شاعر نمی پرسد اين کوچه ای که شعر در وصفش سروده ای کدام است تا اگر روز و روزگاری شهردار شير پاک خورده ای خواست آنرا کوچه مشيری نامگذاری کند بداند کجاست...... از جشنواره قلم زرين گردون سال هاست می گذرد. ديشب آموزگارم از تورنتو زنگ زد و دلش از دنيا و مافی ها سياه بود و قطعه هائی از اشعار فريدون مشيری را باز با صدای دورگه اش برايم خواند: گويند فيل را / هرجا رها کنند / يکراست رو به جانب هندوستان رود. / در حيرتم / هنوز و هميشه / که آدمی آسان چگونه از وطن خويش بگذرد / و آنجا رود که نام وطن را نياورد ! ..... ـ معنای زنده بودن من / با تو بودن است / نزديک / دور / گرسنه / رها / اسير / دلتنگ / شاد / آن لحظه ای که بی تو سر آيد / مرا مباد. / ..... و بعد مثل همان روزگار گمشده کلاس و درس مدرسه در دبی خواند: گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ / وآنچنان مات که يکدم مژه برهم نزنی / مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود / ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی ..... ساعت از نيمه شب گذشته بود و خدا حافظی کرد و گوشی را گذاشت. به نقطه ای در کنج خانه خيره شدم و خيال کولی وشم در ماورای درياها و زمان به سوی قيل و قال و مدرسه سفر کرد و با خودم زمزمه کردم: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ..... محمود دهقانی


در حاشيه:


شادروان فريدون مشيری چند سال پيش از مرگ به دعوت ايرانيان مقيم امريکا به آن کشور سفر کرد. آقای شاهرخ احکامی مدير و سردبير ميراث ايران چاپ امريکا در باره شعر و شاعری با او مصاحبه ای انجام داد. شعر .مهار مهر. و . محوومات. با دستخط اين شاعر وطندوست برای اولين بار در ميراث ايران شماره ۹ بهار ۱۳۷۷ به چاپ رسيده است. 

Posted by Abbas at October 1, 2004 9:47 AM
Comments

چه دلچسب خاطره اي.

Posted by: rebel at October 13, 2004 10:03 AM

در مغزم تا هميشه اين خاطره خواهد ماند. چند بار خواندم و پرينت گرفتم و واسه دوستام پست كردم.

Posted by: Behnam at October 17, 2004 2:11 AM

چند روز پيش معلم انشا خواست شعر فريدون مشيري را از حفظ بخونيم . من همين را خواندم.

Posted by: Sayadi at October 20, 2004 3:28 AM