June 27, 2004

جامعه ايران، جامعه اي پويا و زنده است

 

 در ايام برگزاري فستيوال "نزديک دوردست" نشريات آلماني نيز به تکاپو افتادند، و بجز تحليل ها و مطالبي که از  سر شگفتي نسبت به هنر  مدرن ايران منتشر ساختند، مقالات و مصاحبه هايي هم از نويسندگان ايراني درباره ي ادبيات و فرهنگ و هنر ايران به چاپ رساندند. فرشته ساري، شاعر و نويسنده مطرح معاصر در اين فستيوال حضور داشت و بخش هايي از رمان "پريسا" را براي مخاطبان ايراني و آلماني اش خواند. اين مقاله از او در روزنامه ي معتبر "برلينر سايتونگ" انتشار يافت. 


• سيستم حاكم نسبت به نويسنده و قلم بسيار حساس است. در اين جا، گاهي خود حرف تعيين كننده نيست، مهم اين است كه از نظر حاكميت، چه كسي آن حرف را مي گويد، خودي يا غير خودي.


• زيستن، كه براي هنر و ادبيات، مثل آب براي ماهي ضروري است، در اين جا به ندرت اتفاق مي افتد، زنده بودن و زيستن دو مقوله جداست.


"چگونه باور كنم كه انساني آزادم و در عصر برده داري زندگي نمي كنم، در حالي كه زندگي و مرگ ميليون ها انسان وابسته به تصميم يك فرد است؟"


فرشته ساري

در تابوتي شناور /پير مي شوم/ گاه گنجشك ها مي آيند/و بر دو تابوت/آشيانه مي كنند/...
اين، آغاز يكي از شعرهاي من است كه پانزده سال پيش آن را گفته ام، وقتي كه هنوز جوان بودم ولي اين روزها در ذهنم مرور مي شود.
در آستانه انقلاب من دانشجو بودم، دانشجوي رشته كامپيوتر در آن زمان، اولين دوره رشته كامپيوتر در ايران، در دانشگاه ها تأسيس شده بود. از آن روز تاكنون، من هميشه در صحنه ها و دوره هاي آزمايشي زندگي كرده ام كه آخرين آن آزمايش اصلاحات در ايران بوده است.
در دوران دانشجويي، جزو دانشجويان اپوزيسيون بودم، ما به روشني مي دانستيم چه را نمي خواهيم و آن استبداد بود ولي آنچه مي خواستيم روشن نبود، كلي و مطلق بود.
من هم مانند بسياري از هم نسل هاي خود، آرمانگرا بودم و مطلق بودم و مطلق گرا، با كليشه هاي ذهني. با اتفاقاتي كه در ايران و جهان روي مي داد، به مرور اين كليشه ها مي شكست و احساس تعليق مي كردم.
انرژي من ادبيات را يافت و در آن رها شد. من فعاليت ادبي خود را در اواسط دوران جنگ عراق با ايران، آغاز كردم، يعني در دوران اوج سانسور، نبود آزادي بيان، نبود هيچ صدايي به جز صداي مسلط حاكم، دوران اعدام هاي دسته جمعي، گورهاي دسته جمعي، بي آن كه خبري از آن چه در زندان ها مي گذشت در جامعه منتشر شود و فاصله زيادي ميان خانه من و اوين نبود.
من دستاورد خود و جامعه خود را در گذر از اين سال ها، رو به جلو و مثبت ديده ام. بنابراين اگر بخواهم از آينده هنر، ادبيات و پويايي يك جامعه مدني حرف بزنم، نمي توانم آن روزهاي راكد و تاريك را فراموش كنم، اگر ما از آن روزها با دست پر گذشتيم از اين روزها هم فرا خواهيم رفت و البته نه بدون آسيب.
البته استرس و اندوه تا حدي مي تواند موجب تحريك خلاقيت شود ولي اگر از حد خود بگذرد باعث خفگي و مرگ خلاقيت مي شود. سراسر زندگي من در اين گذشته كه مدام حد و آستانه تحمل خود را بالاتر ببرم و از زماني كه به ادبيات روي آوردم، همه نداشتن ها را به وسيله شكل هنري، به داشتن تبديل كنم.
بعضي ها، اسم حالت هاي مردم را در اين روزها، افسردگي مي گذارند، مي شود اين طور هم گفت، به ويژه كه افسردگي در همه ابعاد آن اپيدمي است. ولي من اسم حالت مردم را مصونيت مي گذارم، به خاطر واكسينه شدن در برابر بسياري چيزها، مثل باورها و احساسات . البته اين واكسن خيلي هم بي نقص نيست و همه جمعيت ايران هم واكسينه نشده است هنوز. ولي جامعه ياد گرفته خيلي هيجان زده نشود، باور نكند، انرژي هايش را يكباره بروز ندهد و سهمي از خردگرايي را جايگزين احساسات كند.
اين جا، بيشتر وقت ها، واقعيت، سوررئاليستي است؛ سوررئاليسم واقعي. اگر يك روز صبح از خواب بيدار شوم و ببينم سقف و كف اتاق جا به جا شده است، تعجب نمي كنم، فكر نمي كنم دارم خواب مي بينم، كه اصلا به خواب عميقي فرو نمي روم، شايد به خاطر واكنش دفاعي ذهن من باشد. در برابر استرس ها و نبود احساس امنيت دروني و بيروني در همه ابعاد آن. شايد هم به خاطر ترس از به خواب رفتن در تاريخ باشد، ترسي كه در حافظه جمعي من نقش بسته است.
اجداد من سرزميني را براي سكونت برگزيدند كه روي گسل هاي زلزله واقع شده است، مرزهاي اين سرزمين بسيار پهناورتر از امروز آن بوده است و از آن گربه مغمومي باقي مانده است . در اين سرزمين زلزله خيز، خانه هايي بنا مي كنيم كه عمر مفيد آن ها زياد نيست و به سرعت كلنگي محسوب مي شود. ويران شدن و از صفر آغاز كردن دور تسلسلي است كه در آن گرفتار شده ايم. شهر تاريخي بم. طي چند ثانيه، دود شد و به هوا رفت . در شهر بم نه تنها خانه هاي خشت و گلي كه بناهاي نوساز هم ويران شدند، فقط نخل ها كه ريشه در خاك داشتند، استوار بر جاي ايستادند تا نظاره گر ويراني شهر باشند.
زلزله اي حتمي براي تهران كه روي سه گسل طولاني واقع شده، پيش بيني شده است، براي امروز و فردا، و ده پانزه سالي است كه هر روز منتظر آمدنش هستيم. در اين زلزله، جهنمي مدرن با زيبايي شناسي شهر برپا خواهد شد و به جز رشته كوه هاي البرز كه تهران را در دامنه خود جاي داده اند، نظاره گري نخواهد داشت. تهران از نظر آلودگي هوا، رتبه هاي نخست را در جهان دارد و به پاركينگ ماشين ها تبديل شده است، با اين حال روزي هزار و پانصد ماشين جديد، شماره گذاري مي شود، بي آن كه حتي يك ماشين فرسوده از دور خارج شود. هر سال بيش از بيست هزار نفر در تصادفات جاده هاي درون شهر كشته مي شوند، به ويژه در سفرهاي نوروزي. تا چند روز ديگر نوروز، سال نو ايراني فرا مي رسد. البته ديدن تكاپوي مردم در روزهاي پيش از عيد، براي استقبال از سال نو، مراسم ملي ايراني ها، زيباست، به ويژه كه پس از انقلاب تلاش فراواني شد كه هر چيز ملي نكوهش شود، لعن و تكفير شود، براي آن جايگزين پيدا شود و هويت ايراني در هويت اسلامي و امت اسلامي استحاله شود، اما ممكن نشد، همان طور كه طي ۱۴۰۰ سال ممكن نشده بود. پاسداران هويت ايراني در همه اقشار مردمي هستند؛ در ميان زنان چادري و افراد بسيار مقيد به اسلام تا ساير مردم. و امروزه در شعارهاي انتخاباتي جناح راست از نام ايران و هويت ايراني استفاده مي كنند.
مردم ايران به خوبي مي دانند كه در كشوري ثروتمند زندگي مي كنند ولي از اين ثروت در راه توسعه ايران استفاده نشده است يا خيلي كم استفاده شده است. تعداد افراد متخصص و با تحصيلات عالي در ايران بسيار بالا است، ولي اغلب افراد متخصص در جايي كه بايد كار نمي كنند، و يا اصلا كاري ندارند. تعداد زيادي از افراد مهاجر ايراني در كشورهاي جهان، افرادي هستند داراي فوق تخصص در زمينه هاي مختلف كه در ايران از اين پديده به عنوان فرار مغزها ياد مي شود.
تلاش و كوشش مردم ايران، به ويژه در صد ساله اخير براي دستيابي به دموكراسي و پيشرفت، بسيار بيش از آني بوده است كه نصيب شان شده است. همواره از سرنگونگي دولت ملي مصدق در كودتاي ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، كه با حمايت سياست وقت انگليس و آمريكا از كودتا صورت گرفت، با تلخي بسيار ياد مي شود و با افسوس پروسه اي را مجسم مي كنيم كه اگر اين كودتا اتفاق نيفتاده بود، ايران طي كرده بود و امروز در اين وضع كنوني نبوديم.
طي سال هاي اخير، نياز به درك خصلت هاي استبداد حاكم بر ايران در چرخه تاريخ، كاملا در جامعه محسوس است. عده اي به علت ها و عده اي به معلول ها علاقه دارند و بر آن ها تأكيد مي كنند.
در ايران، ميان فرد و سيستم حاكم، همواره اصطكاك وجود دارد، هم در جزييات زندگي هم در امور عمومي و كلي زندگي. هم بالقوه و هم بالفعل.
حدود ده سالي است كه تك صدايي در ايران شكسته شده است. البته در آستانه انقلاب، كمي پيش از آن و كمي پس از آن، صداهاي گوناگوني شنيده مي شد كه به ويژه با آغاز جنگ عراق با ايران، دو سه سال پس از انقلاب، فقط صداي حاكم شده بر جامعه، شنيده مي شد. ولي در هنر، چه تصويري و چه مكتوب، چند صدايي خلق مي شد و راه را براي حيات خود مي گشود و نكته بسيار جالب در اين است كه همين هنر چند صدايي و غيروابسته به ايدئولوژي حاكم، در سراسر سال هاي تسلط حاكميت تك صدايي، از استقبال و نفوذ برخوردار بود، تا جايي كه امروز به جرئت مي توان تغيير رفتار بخشي از سيستم حاكم را بر اثر همين خلاقيت هاي هنري و قدرت نفوذ آن ها دانست. در اين جا به ياد قضيه اي مي افتم كه مربوط به حدود بيست سال پيش است: براي چاپ كتاب در ايران، بايد آن را پيش از انتشار به وزارت ارشاد اسلامي تحويل داد، براي دريافت مجوز چاپ و در واقع براي سانسور. شنيده مي شد كه مميزها طلبه هاي جواني هستند كه به طور ناشناخته و نامحسوس در وزارت ارشاد كار مي كنند. مميزها، كتاب ها را كلمه به كلمه و خط به خط مي خواندند. حساسيت اصلي روي تأليف بوده و هست و البته ترجمه ها هم جان سالم از تيغ سانسور به در نمي برند. خيلي از كتاب ها به طور كلي غير قابل چاپ تشخيص داده مي شد و شرط چاپ تعدادي ديگر، حذف و تغيير كلمه ها، سطرها و يا صفحه هايي از كتاب بود.
به هر حال شايع بود كه هر شش ماه يكبار مميزها را تغيير مي دهند، زيرا آن ها بر اثر خواندن كتاب ها و به منظور سانسور آن ها، تغييرمي كردند و متحول مي شدند.
فكر مي كنم موضوعع سوژه بسيار زيبايي است براي نوشتن يك داستان؛ يعني تغييرات روحي و ذوقي يك سانسورچي و به موازات آن استرس هاي مؤلفي كه كتابش زير دست آن سانسورچي است.
ايران فقط سرزمين فراواني نفت و گاز و ميوه و احساسات نيست، به راستي سرزمين فراواني موضوع هم هست. ولي هميشه نمي توان از اين همه پتانسيل استفاده كرد. زيرا همان تضادها و تناقض هايي كه موجب خلق سوژه ها و موقعيت هاي متنوع مي شوند، مانع از بيان آن و يا بيان راحت و عريان آن مي شوند.
سيستم حاكم نسبت به نويسنده و قلم بسيار حساس است. در اين جا، گاهي خود حرف تعيين كننده نيست، مهم اين است كه از نظر حاكميت، چه كسي آن حرف را مي گويد، خودي يا غير خودي. زيرا به دليل زندگي در عصر ارتباطات و رسانه هاي جهاني ديگر نمي توان حريف حرف و مانع ورود آن به جامعه شد. من يادم مي آيد يك بار مقاله اي در مجله گردون چاپ شده بود و در آن آمده بود: "چرا مردم ايران شاد نيستند؟"
يكي از اتهامات مدير مسئول گردون، آقاي عباس معروفي كه چند سالي است در شهر شما در برلين زندگي مي كند، چاپ همين مقاله بود، در توقيف اول گردون.
البته اتهامات، شامل مقاله هاي ديگر و مطالب ديگري هم در مجله مي شد، از جمله مطلبي بود كه از من چاپ شده بود، در پاسخ به يك نظر خواهي: “دهه شصت چگونه گذشت؟“ در آن زمان جنگ خليج فارس اتفاق افتاده بود، صدام كويت را اشغال كرده و وادار به ترك آن شده بود، و چاه هاي نفت را آتش زده بود. من در مطلب كوتاه خود نوشته بودم: "چگونه باور كنم كه انساني آزادم و در عصر برده داري زندگي نمي كنم، در حالي كه زندگي و مرگ ميليون ها انسان وابسته به تصميم يك فرد است؟"
بار دومي كه مدير مسئول گردون به دادگاه احضار و محاكمه شد و مجله گردون توقيف شد، اتهامات شامل چاپ شعر و داستان هايي از چند نويسنده از جمله هوشنگ گلشيري و سيمين بهبهاني بود. چاپ شعري از من با نام “جمهوري زمستان“ از جمله اين موارد بود. شعر بلند “جمهوري زمستان“ يك شعر عاشقانه و تغزلي بود و با استقاده از اسطوره ابليس و توجه به تنهايي و مطرود شدن ابليس به دليل عصيان و نه گفتن اش، به تنهايي و طرد انسان، تداعي شده بود.
كه از خود من هم به طور جداگانه به خاطر اين شعر و پاسخي كه در دفاع از آن براي قاضي نوشته بودم، شكايت شد و شيرين عبادي وكالت مرا قبول كرد.
در همين ماه اخير، اسفند ماه، براي دومين سال متوالي، وزارت اطلاعات مانع از برگزاري انتخابات هيئت دبيران كانون نويسندگان ايران شد.
در سال ۱۳۷۷ مختاري و پوينده، دو نفر از اعضاي كانون نويسندگان، در حال تدارك مجمع عمومي براي انتخاب هيئت دبيران بودند، كه ربوده شدند و در جريان قتل هاي زنجيره اي كشته شدند. آقاي خاتمي اعلام كرد، يك باند خودسر در وزارت اطلاعات، مرتكب اين قتل ها شده است. چند روز پيش از كشته شدن اعضاي كانون، داريوش فروهر و پروانه فروهر دو تن از فعالين ملي- سياسي به طرز دلخراشي در خانه شان كشته شده بودند.
در حوالي همان روزها و همان سال و سال هاي پيش از آن، افراد ديگري از ميان دگرانديشان ناپديد شده و سپس جسد آن ها پيدا شده بود. اما پرونده قتل هاي زنجيره اي محدود به همان چهارنفري شد كه ارتباط قتل ها فاش شده بود.
محاكمه متهمان اين پرونده، پشت درهاي بسته و در دادگاه غيرعلني صورت گرفت و حاصل آن افكار عمومي را راضي نكرد. اما ناصر زرافشان، يكي از وكلاي خانواده قربانيان قتل هاي زنجيره اي به اتهام افشاي اسرار پرونده، هنوز در زندان به سر مي برد.
به هر حال جامعه ايران، جامعه اي پويا و زنده است
بيش از پنجاه درصد جمعيت ايران، جوان است و جهت خواست جامعه روشن است، يعني خواست يك زندگي بهتر در همه ابعاد آن. شكل حركت جامعه براي رسيدن به يك زندگي بهتر و انساني تر و رفع تبعيض ها، دو جهت دروني و بيروني دارد. شكل بيروني آن قابل پيش بيني نيست، ممكن است آرام باشد يا تند، قانوني باشد يا فراقانوني، احساساتي باشد يا منطقي تر، شركت در انتخابات باشد يا عدم مشاركت. حركت دروني جامعه، در بطن جامعه رو به آينده اي روشن است. و هر به چندي جامعه، برآيند حركت هاي خرد و كوچك را به شكل كلان بروز مي دهد و آن را مستقر مي كند.
در هر دو معنا، من آينده جامعه مدني را روشن و پويا مي بينم.
در حيطه هنر و ادبيات، با نظر به فلاش بك هايي كه به گذشته در اين نوشته داشتم، دستاورد كنوني را چه از نظر كمي و چه از نظر كيفي قابل توجه مي دانم و رو به جلو.
البته در حوزه ادبيات، آفت هايي پيش روست كه به نظر من مهم ترين آن كمبود مخاطب براي ادبيات جدي است كه علت هاي زيادي دارد: سانسور، سياست زدگي جامعه، افسردگي و بي حوصلگي خواننده، و البته ميل به پيچيده نويسي در نويسندگان معاصر از جمله علت هاي كمبود مخاطب است.
البته عيب ديگري هم هست كه به نظر من از موانع مهم رشد ادبيات در ايران است و آن زندگي هاي نزيسته است.
زيستن، كه براي هنر و ادبيات، مثل آب براي ماهي ضروري است، در اين جا به ندرت اتفاق مي افتد، زنده بودن و زيستن دو مقوله جداست.
فرشته ساري
تهران, ۲۲ اسفند ۱۳۸۲

Posted by admin at June 27, 2004 12:49 PM
Comments

اينجا واقعا مكان پرباريه

مرسي از همه دوستاني كه زحمت مي كشند.

Posted by: زهرا at June 29, 2004 10:27 AM

نکات قابل توجهی را فرشته ساری به آن اشاره دارد که به سادگی نمی توان از آنها گذر کرد. ساری نويسنده ی تثبيت شده ای ست که حرف برای گفتن دارد و در بطن شعر و رمان جامعه اش تپيده است. رمان در دست انتشار وی "پريسا"، گويای اين مدعاست که تابوها، توسط آنانی شکسته خواهد شد که ادبيات را زيسته اند و تکليف شان را با زنده بودن و زيستن جدا کرده اند.
در مجالی از زنده بودن های سياسی و فرهنگی خواهم نوشت.

Posted by: پيام at June 29, 2004 11:28 AM

خداييش

Posted by: Mr.Been Laden at July 2, 2004 12:40 AM