June 27, 2004

جامعه ايران، جامعه اي پويا و زنده است

 

 در ايام برگزاري فستيوال "نزديک دوردست" نشريات آلماني نيز به تکاپو افتادند، و بجز تحليل ها و مطالبي که از  سر شگفتي نسبت به هنر  مدرن ايران منتشر ساختند، مقالات و مصاحبه هايي هم از نويسندگان ايراني درباره ي ادبيات و فرهنگ و هنر ايران به چاپ رساندند. فرشته ساري، شاعر و نويسنده مطرح معاصر در اين فستيوال حضور داشت و بخش هايي از رمان "پريسا" را براي مخاطبان ايراني و آلماني اش خواند. اين مقاله از او در روزنامه ي معتبر "برلينر سايتونگ" انتشار يافت. 


• سيستم حاكم نسبت به نويسنده و قلم بسيار حساس است. در اين جا، گاهي خود حرف تعيين كننده نيست، مهم اين است كه از نظر حاكميت، چه كسي آن حرف را مي گويد، خودي يا غير خودي.


• زيستن، كه براي هنر و ادبيات، مثل آب براي ماهي ضروري است، در اين جا به ندرت اتفاق مي افتد، زنده بودن و زيستن دو مقوله جداست.


"چگونه باور كنم كه انساني آزادم و در عصر برده داري زندگي نمي كنم، در حالي كه زندگي و مرگ ميليون ها انسان وابسته به تصميم يك فرد است؟"


فرشته ساري

در تابوتي شناور /پير مي شوم/ گاه گنجشك ها مي آيند/و بر دو تابوت/آشيانه مي كنند/...
اين، آغاز يكي از شعرهاي من است كه پانزده سال پيش آن را گفته ام، وقتي كه هنوز جوان بودم ولي اين روزها در ذهنم مرور مي شود.
در آستانه انقلاب من دانشجو بودم، دانشجوي رشته كامپيوتر در آن زمان، اولين دوره رشته كامپيوتر در ايران، در دانشگاه ها تأسيس شده بود. از آن روز تاكنون، من هميشه در صحنه ها و دوره هاي آزمايشي زندگي كرده ام كه آخرين آن آزمايش اصلاحات در ايران بوده است.
در دوران دانشجويي، جزو دانشجويان اپوزيسيون بودم، ما به روشني مي دانستيم چه را نمي خواهيم و آن استبداد بود ولي آنچه مي خواستيم روشن نبود، كلي و مطلق بود.
من هم مانند بسياري از هم نسل هاي خود، آرمانگرا بودم و مطلق بودم و مطلق گرا، با كليشه هاي ذهني. با اتفاقاتي كه در ايران و جهان روي مي داد، به مرور اين كليشه ها مي شكست و احساس تعليق مي كردم.
انرژي من ادبيات را يافت و در آن رها شد. من فعاليت ادبي خود را در اواسط دوران جنگ عراق با ايران، آغاز كردم، يعني در دوران اوج سانسور، نبود آزادي بيان، نبود هيچ صدايي به جز صداي مسلط حاكم، دوران اعدام هاي دسته جمعي، گورهاي دسته جمعي، بي آن كه خبري از آن چه در زندان ها مي گذشت در جامعه منتشر شود و فاصله زيادي ميان خانه من و اوين نبود.
من دستاورد خود و جامعه خود را در گذر از اين سال ها، رو به جلو و مثبت ديده ام. بنابراين اگر بخواهم از آينده هنر، ادبيات و پويايي يك جامعه مدني حرف بزنم، نمي توانم آن روزهاي راكد و تاريك را فراموش كنم، اگر ما از آن روزها با دست پر گذشتيم از اين روزها هم فرا خواهيم رفت و البته نه بدون آسيب.
البته استرس و اندوه تا حدي مي تواند موجب تحريك خلاقيت شود ولي اگر از حد خود بگذرد باعث خفگي و مرگ خلاقيت مي شود. سراسر زندگي من در اين گذشته كه مدام حد و آستانه تحمل خود را بالاتر ببرم و از زماني كه به ادبيات روي آوردم، همه نداشتن ها را به وسيله شكل هنري، به داشتن تبديل كنم.
بعضي ها، اسم حالت هاي مردم را در اين روزها، افسردگي مي گذارند، مي شود اين طور هم گفت، به ويژه كه افسردگي در همه ابعاد آن اپيدمي است. ولي من اسم حالت مردم را مصونيت مي گذارم، به خاطر واكسينه شدن در برابر بسياري چيزها، مثل باورها و احساسات . البته اين واكسن خيلي هم بي نقص نيست و همه جمعيت ايران هم واكسينه نشده است هنوز. ولي جامعه ياد گرفته خيلي هيجان زده نشود، باور نكند، انرژي هايش را يكباره بروز ندهد و سهمي از خردگرايي را جايگزين احساسات كند.
اين جا، بيشتر وقت ها، واقعيت، سوررئاليستي است؛ سوررئاليسم واقعي. اگر يك روز صبح از خواب بيدار شوم و ببينم سقف و كف اتاق جا به جا شده است، تعجب نمي كنم، فكر نمي كنم دارم خواب مي بينم، كه اصلا به خواب عميقي فرو نمي روم، شايد به خاطر واكنش دفاعي ذهن من باشد. در برابر استرس ها و نبود احساس امنيت دروني و بيروني در همه ابعاد آن. شايد هم به خاطر ترس از به خواب رفتن در تاريخ باشد، ترسي كه در حافظه جمعي من نقش بسته است.
اجداد من سرزميني را براي سكونت برگزيدند كه روي گسل هاي زلزله واقع شده است، مرزهاي اين سرزمين بسيار پهناورتر از امروز آن بوده است و از آن گربه مغمومي باقي مانده است . در اين سرزمين زلزله خيز، خانه هايي بنا مي كنيم كه عمر مفيد آن ها زياد نيست و به سرعت كلنگي محسوب مي شود. ويران شدن و از صفر آغاز كردن دور تسلسلي است كه در آن گرفتار شده ايم. شهر تاريخي بم. طي چند ثانيه، دود شد و به هوا رفت . در شهر بم نه تنها خانه هاي خشت و گلي كه بناهاي نوساز هم ويران شدند، فقط نخل ها كه ريشه در خاك داشتند، استوار بر جاي ايستادند تا نظاره گر ويراني شهر باشند.
زلزله اي حتمي براي تهران كه روي سه گسل طولاني واقع شده، پيش بيني شده است، براي امروز و فردا، و ده پانزه سالي است كه هر روز منتظر آمدنش هستيم. در اين زلزله، جهنمي مدرن با زيبايي شناسي شهر برپا خواهد شد و به جز رشته كوه هاي البرز كه تهران را در دامنه خود جاي داده اند، نظاره گري نخواهد داشت. تهران از نظر آلودگي هوا، رتبه هاي نخست را در جهان دارد و به پاركينگ ماشين ها تبديل شده است، با اين حال روزي هزار و پانصد ماشين جديد، شماره گذاري مي شود، بي آن كه حتي يك ماشين فرسوده از دور خارج شود. هر سال بيش از بيست هزار نفر در تصادفات جاده هاي درون شهر كشته مي شوند، به ويژه در سفرهاي نوروزي. تا چند روز ديگر نوروز، سال نو ايراني فرا مي رسد. البته ديدن تكاپوي مردم در روزهاي پيش از عيد، براي استقبال از سال نو، مراسم ملي ايراني ها، زيباست، به ويژه كه پس از انقلاب تلاش فراواني شد كه هر چيز ملي نكوهش شود، لعن و تكفير شود، براي آن جايگزين پيدا شود و هويت ايراني در هويت اسلامي و امت اسلامي استحاله شود، اما ممكن نشد، همان طور كه طي ۱۴۰۰ سال ممكن نشده بود. پاسداران هويت ايراني در همه اقشار مردمي هستند؛ در ميان زنان چادري و افراد بسيار مقيد به اسلام تا ساير مردم. و امروزه در شعارهاي انتخاباتي جناح راست از نام ايران و هويت ايراني استفاده مي كنند.
مردم ايران به خوبي مي دانند كه در كشوري ثروتمند زندگي مي كنند ولي از اين ثروت در راه توسعه ايران استفاده نشده است يا خيلي كم استفاده شده است. تعداد افراد متخصص و با تحصيلات عالي در ايران بسيار بالا است، ولي اغلب افراد متخصص در جايي كه بايد كار نمي كنند، و يا اصلا كاري ندارند. تعداد زيادي از افراد مهاجر ايراني در كشورهاي جهان، افرادي هستند داراي فوق تخصص در زمينه هاي مختلف كه در ايران از اين پديده به عنوان فرار مغزها ياد مي شود.
تلاش و كوشش مردم ايران، به ويژه در صد ساله اخير براي دستيابي به دموكراسي و پيشرفت، بسيار بيش از آني بوده است كه نصيب شان شده است. همواره از سرنگونگي دولت ملي مصدق در كودتاي ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، كه با حمايت سياست وقت انگليس و آمريكا از كودتا صورت گرفت، با تلخي بسيار ياد مي شود و با افسوس پروسه اي را مجسم مي كنيم كه اگر اين كودتا اتفاق نيفتاده بود، ايران طي كرده بود و امروز در اين وضع كنوني نبوديم.
طي سال هاي اخير، نياز به درك خصلت هاي استبداد حاكم بر ايران در چرخه تاريخ، كاملا در جامعه محسوس است. عده اي به علت ها و عده اي به معلول ها علاقه دارند و بر آن ها تأكيد مي كنند.
در ايران، ميان فرد و سيستم حاكم، همواره اصطكاك وجود دارد، هم در جزييات زندگي هم در امور عمومي و كلي زندگي. هم بالقوه و هم بالفعل.
حدود ده سالي است كه تك صدايي در ايران شكسته شده است. البته در آستانه انقلاب، كمي پيش از آن و كمي پس از آن، صداهاي گوناگوني شنيده مي شد كه به ويژه با آغاز جنگ عراق با ايران، دو سه سال پس از انقلاب، فقط صداي حاكم شده بر جامعه، شنيده مي شد. ولي در هنر، چه تصويري و چه مكتوب، چند صدايي خلق مي شد و راه را براي حيات خود مي گشود و نكته بسيار جالب در اين است كه همين هنر چند صدايي و غيروابسته به ايدئولوژي حاكم، در سراسر سال هاي تسلط حاكميت تك صدايي، از استقبال و نفوذ برخوردار بود، تا جايي كه امروز به جرئت مي توان تغيير رفتار بخشي از سيستم حاكم را بر اثر همين خلاقيت هاي هنري و قدرت نفوذ آن ها دانست. در اين جا به ياد قضيه اي مي افتم كه مربوط به حدود بيست سال پيش است: براي چاپ كتاب در ايران، بايد آن را پيش از انتشار به وزارت ارشاد اسلامي تحويل داد، براي دريافت مجوز چاپ و در واقع براي سانسور. شنيده مي شد كه مميزها طلبه هاي جواني هستند كه به طور ناشناخته و نامحسوس در وزارت ارشاد كار مي كنند. مميزها، كتاب ها را كلمه به كلمه و خط به خط مي خواندند. حساسيت اصلي روي تأليف بوده و هست و البته ترجمه ها هم جان سالم از تيغ سانسور به در نمي برند. خيلي از كتاب ها به طور كلي غير قابل چاپ تشخيص داده مي شد و شرط چاپ تعدادي ديگر، حذف و تغيير كلمه ها، سطرها و يا صفحه هايي از كتاب بود.
به هر حال شايع بود كه هر شش ماه يكبار مميزها را تغيير مي دهند، زيرا آن ها بر اثر خواندن كتاب ها و به منظور سانسور آن ها، تغييرمي كردند و متحول مي شدند.
فكر مي كنم موضوعع سوژه بسيار زيبايي است براي نوشتن يك داستان؛ يعني تغييرات روحي و ذوقي يك سانسورچي و به موازات آن استرس هاي مؤلفي كه كتابش زير دست آن سانسورچي است.
ايران فقط سرزمين فراواني نفت و گاز و ميوه و احساسات نيست، به راستي سرزمين فراواني موضوع هم هست. ولي هميشه نمي توان از اين همه پتانسيل استفاده كرد. زيرا همان تضادها و تناقض هايي كه موجب خلق سوژه ها و موقعيت هاي متنوع مي شوند، مانع از بيان آن و يا بيان راحت و عريان آن مي شوند.
سيستم حاكم نسبت به نويسنده و قلم بسيار حساس است. در اين جا، گاهي خود حرف تعيين كننده نيست، مهم اين است كه از نظر حاكميت، چه كسي آن حرف را مي گويد، خودي يا غير خودي. زيرا به دليل زندگي در عصر ارتباطات و رسانه هاي جهاني ديگر نمي توان حريف حرف و مانع ورود آن به جامعه شد. من يادم مي آيد يك بار مقاله اي در مجله گردون چاپ شده بود و در آن آمده بود: "چرا مردم ايران شاد نيستند؟"
يكي از اتهامات مدير مسئول گردون، آقاي عباس معروفي كه چند سالي است در شهر شما در برلين زندگي مي كند، چاپ همين مقاله بود، در توقيف اول گردون.
البته اتهامات، شامل مقاله هاي ديگر و مطالب ديگري هم در مجله مي شد، از جمله مطلبي بود كه از من چاپ شده بود، در پاسخ به يك نظر خواهي: “دهه شصت چگونه گذشت؟“ در آن زمان جنگ خليج فارس اتفاق افتاده بود، صدام كويت را اشغال كرده و وادار به ترك آن شده بود، و چاه هاي نفت را آتش زده بود. من در مطلب كوتاه خود نوشته بودم: "چگونه باور كنم كه انساني آزادم و در عصر برده داري زندگي نمي كنم، در حالي كه زندگي و مرگ ميليون ها انسان وابسته به تصميم يك فرد است؟"
بار دومي كه مدير مسئول گردون به دادگاه احضار و محاكمه شد و مجله گردون توقيف شد، اتهامات شامل چاپ شعر و داستان هايي از چند نويسنده از جمله هوشنگ گلشيري و سيمين بهبهاني بود. چاپ شعري از من با نام “جمهوري زمستان“ از جمله اين موارد بود. شعر بلند “جمهوري زمستان“ يك شعر عاشقانه و تغزلي بود و با استقاده از اسطوره ابليس و توجه به تنهايي و مطرود شدن ابليس به دليل عصيان و نه گفتن اش، به تنهايي و طرد انسان، تداعي شده بود.
كه از خود من هم به طور جداگانه به خاطر اين شعر و پاسخي كه در دفاع از آن براي قاضي نوشته بودم، شكايت شد و شيرين عبادي وكالت مرا قبول كرد.
در همين ماه اخير، اسفند ماه، براي دومين سال متوالي، وزارت اطلاعات مانع از برگزاري انتخابات هيئت دبيران كانون نويسندگان ايران شد.
در سال ۱۳۷۷ مختاري و پوينده، دو نفر از اعضاي كانون نويسندگان، در حال تدارك مجمع عمومي براي انتخاب هيئت دبيران بودند، كه ربوده شدند و در جريان قتل هاي زنجيره اي كشته شدند. آقاي خاتمي اعلام كرد، يك باند خودسر در وزارت اطلاعات، مرتكب اين قتل ها شده است. چند روز پيش از كشته شدن اعضاي كانون، داريوش فروهر و پروانه فروهر دو تن از فعالين ملي- سياسي به طرز دلخراشي در خانه شان كشته شده بودند.
در حوالي همان روزها و همان سال و سال هاي پيش از آن، افراد ديگري از ميان دگرانديشان ناپديد شده و سپس جسد آن ها پيدا شده بود. اما پرونده قتل هاي زنجيره اي محدود به همان چهارنفري شد كه ارتباط قتل ها فاش شده بود.
محاكمه متهمان اين پرونده، پشت درهاي بسته و در دادگاه غيرعلني صورت گرفت و حاصل آن افكار عمومي را راضي نكرد. اما ناصر زرافشان، يكي از وكلاي خانواده قربانيان قتل هاي زنجيره اي به اتهام افشاي اسرار پرونده، هنوز در زندان به سر مي برد.
به هر حال جامعه ايران، جامعه اي پويا و زنده است
بيش از پنجاه درصد جمعيت ايران، جوان است و جهت خواست جامعه روشن است، يعني خواست يك زندگي بهتر در همه ابعاد آن. شكل حركت جامعه براي رسيدن به يك زندگي بهتر و انساني تر و رفع تبعيض ها، دو جهت دروني و بيروني دارد. شكل بيروني آن قابل پيش بيني نيست، ممكن است آرام باشد يا تند، قانوني باشد يا فراقانوني، احساساتي باشد يا منطقي تر، شركت در انتخابات باشد يا عدم مشاركت. حركت دروني جامعه، در بطن جامعه رو به آينده اي روشن است. و هر به چندي جامعه، برآيند حركت هاي خرد و كوچك را به شكل كلان بروز مي دهد و آن را مستقر مي كند.
در هر دو معنا، من آينده جامعه مدني را روشن و پويا مي بينم.
در حيطه هنر و ادبيات، با نظر به فلاش بك هايي كه به گذشته در اين نوشته داشتم، دستاورد كنوني را چه از نظر كمي و چه از نظر كيفي قابل توجه مي دانم و رو به جلو.
البته در حوزه ادبيات، آفت هايي پيش روست كه به نظر من مهم ترين آن كمبود مخاطب براي ادبيات جدي است كه علت هاي زيادي دارد: سانسور، سياست زدگي جامعه، افسردگي و بي حوصلگي خواننده، و البته ميل به پيچيده نويسي در نويسندگان معاصر از جمله علت هاي كمبود مخاطب است.
البته عيب ديگري هم هست كه به نظر من از موانع مهم رشد ادبيات در ايران است و آن زندگي هاي نزيسته است.
زيستن، كه براي هنر و ادبيات، مثل آب براي ماهي ضروري است، در اين جا به ندرت اتفاق مي افتد، زنده بودن و زيستن دو مقوله جداست.
فرشته ساري
تهران, ۲۲ اسفند ۱۳۸۲

Posted by admin at 12:49 PM | Comments (3)

June 18, 2004

يکي آمر که امر به شکنجه مي کند و ديگري عامل که شکنجه گر است!

شکنجه در زندان زندان هاي ايران و ابوغريب 
 گفتگوي حميد بهشتي با محمود رفيع
دبير جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران

در سايت ملی مذهبی ها گشت و گذار می کردم که گفتگوی محمود رفيع را ديدم. رفيع به انديشه ی شکنجه پرداخته است. از گفتگو خوشم آمد، در جمهوری قلم آوردمش. وسيله تماس با جامعه ی دفاع از حقوق بشر را همين جا می آورم تا دست دوستان برای ارتباط مستقيم باز باشد. ع. م. 


·       آقاي رفيع لطفا ابتدا به کوتاهي در باره جامعه دفاع از حقوق بشر و فعاليت هايي که کرده ايد توضيحاتي بفرمائيد.
محمود رفيع: جامعه دفاع از حقوق بشر 22 سال است که فعاليت دارد. اين جامعه در سال 1982 به همت عده اي از شخصيت هاي آلماني و با همکاري پاره اي از ايرانيان به ثبت رسيد. هدف آن نيل به اعلاميه جهاني حقوق بشر که همانا منشور جامعه دفاع از حقوق بشر مي باشد، است. اين اعلاميه اهداف و اصول جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران را روشن مي کند. اضافه کنم که در تاريخ ايران اين جامعه اولين سازمان حقوق بشري به ثبت رسيده در خارج کشور است که بدون گرايش ها و وابستگي هاي سياسي و ايدئولوژيک به وجود آمده است.
·       انگيزه ايجاد اين جامعه چه بود و چرا در آن موقعيت تاريخي تأسيس شد؟
من اگر از خودم آغاز کنم، اوايل انقلاب در ايران بودم تازه جنگ شروع شده بود که به آلمان برگشتم. درست زماني بود که اعدام هاي دسته جمعي آغاز شده بود، سرکوبي روزنامه ها و بستن احزاب، سرکوب اقليت هاي ملي و مذهبي، حملات نظامي به کردستان و گنبد، بستن دانشگاه و دستگيري ها، باعث شد که جامعه دفاع از حقوق بشر را تشکيل دهيم و به موازات آن، به نقض حقوق بشر در ايران اعتراض کنيم. در همان زمان جامعه در مقابل يک موج عظيم فراريان و متقاضيان پناهنده قرار گرفت که به دلايل وابستگي هاي سازماني و گرايش هاي سياسي که مغاير با نظريات حاکمان جمهوري اسلامي بود، مجبور شدند براي حفظ جان خود و خانواده هايشان ايران را ترک کنند و به کشورهاي اروپائي و ترکيه و پاکستان بروند. اين هم يکي از انگيزه هائي بود که در راستاي کار اصلي ما که دفاع از حقوق بشر و اعتراض به نقض اين حقوق بود، قرار داشت.

* همان گونه که مي دانيد نقض حقوق بشر پيش از انقلاب نيز انجام مي شد، چرا قبل از آن شما به فکر تأسيس اين جامعه نيفتاديد؟
من سال ها عضو کنفدراسيون دانشجويان ايراني بودم و اين سازمان علاوه بر کار فرهنگي به کار سياسي و اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران مي پرداخت. ارگاني داشت به نام "پيمان" که در کنار نشريه 16 آذر و نامه پارسي منتشر مي شد و به کار دفاعي مي پرداخت. فقط و فقط کارش در رابطه با نقض حقوق بشر در ايران و دفاع از زندانيان سياسي بود. پس از کنفدراسيون با "کميته ايران" که اکثريت اعضايش آلماني بودند و فعلا پرفسور هستند همکاري داشتم و جزواتي هم اين کميته در رابطه با نقض حقوق بشر در ايران منتشر نمود. در تنظيم يکي از اين جزوات به نام "کالبد شکافي ساواک" نقش داشتم. به خاطر اين فعاليت ها نيازي به تشکيل يک سازمان مدافع حقوق بشر ديگر نمي ديدم. زماني که از ايران برگشتم نه کنفدراسين وجود داشت و نه "کميته ايران" اما سرکوب و خفقان و نقض حقوق انسان ها به مراتب شديدتر و فجيع تر از زمان گذشته بود. به همين خاطر ضرورت تشکيل اين نهاد حقوق بشري ديده مي شد، ما هم آن زمان اين ضرورت را تشخيص داديم که جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران را تشکيل دهيم.
* اکنون بپردازيم به موضوع اصلي گفتگويمان و شکنجه اي که در عراق در زندان ابوغريب توسط نيروهاي آمريکائي انجام شده است. آيا به نظر شما نظير آنچه ما از زندان ابوغريب و زندان هاي عراق شنيده ايم در زندان هاي ايران نيز رخ داده است؟ آيا خبر داريد که در جمهوري اسلامي چنين اموري بوده باشد؟ در اين صورت لطفا چند نمونه را ذکر کنيد.
قبل از پاسخ به پرسش شما، اجازه بدهيد اول يک تعريفي از شکنجه بدهم تا در اين گفت و گو معلوم شود به چه معني از شکنجه سخن مي رود. در فرهنگ، شکنجه يعني آزار، اذيت، تحقير کردن، حيثيت انسان ها را زير سئوال بردن و خدشه دار نمودن و انسان ها را وادار به اعتراف به کارهائي که آنها به آن ايمان ندارند.
به نظر من اگر شکنجه را بخواهيم باز کنيم، آن را در سه بخش خلاصه مي کنيم:
1- يکي انتقام و تنفر است، يعني انتقام و تنفر باعث مي شود که فردي، انسان ديگري را شکنجه کند. تنفر به آن حدي است که شکنجه گر مي خواهد از کسي که شکنجه مي شود انتقام بگيرد.
2- ديگري براي تثبيت قدرت است. حکومت گراني براي براي اعمال قدرت سياسي و اداره امور کشور، به جاي کار فرهنگي در تحقق حقوق دولت و شهروندان به شکنجه براي تثبيت قدرت متوصل مي شوند.
3- مورد سوم ترس و وحشت است. ترس و وحشتِ از دست دادن قدرت فرمانروائي و آتوريتت يا نفوذ فرهنگي، سياسي، مذهبي. اينجاست که طرف متوسل به شکنجه مي شود. عدم تحمل، ضعف و ترس به وجود مي آورد. براي اينکه به اين ترس و وحشت فائق شود و آرام گيرد دست به شکنجه مي زند.
* اين سه موردي که شما فرموديد، مربوط مي شود به اينکه انگيزه شکنجه گر چيست ، يعني به چرائي شکنجه. اما به يک چيز اينجا نپرداختيد و آن اينکه شکنجه گر با چه هدفي شکنجه مي کند.
ما در رابطه با شکنجه دو حضور می بينيم. يکي آمر که امر به شکنجه مي کند و ديگري عامل که شکنجه گر است. در رابطه با عامل يعني شکنجه گر بحثي نمي کنيم. چه بي سواد باشد، چه ضعف اخلاقي داشته باشد، چه بيمار رواني باشد، در هر صورت از او به عنوان يک ابزار استفاده شده است. او نه احساس انتقام دارد، نه براي تثبيت قدرت اينکار را مي کند و نه به خاطر ترس. آدمي ماشيني و فيگور مزدوري است که مورد استفاده قرار گرفته است. بحث ما مربوط به آمرين است و فرمان و دستور دهندگان. آن سه تقسيم بندي که قبلاً گفتم مربوط مي شود به آمرين شکنجه.
* در پاسخ به پرسش پيشين، به موارد شکنجه اي که شما در ايران و در جمهوري اسلامي سراغ داريد، چه قبل از خاتمي و چه در دوران رياست جمهوري ايشان که به وقايع ابوغريب شباهت داشته باشد مطلبي نگفتيد. لطفا در صورت امکان يکي دو نمونه را ذکر کنيد.
جامعه دفاع از حقوق بشر با يک معضل عمده از بدو به وجود آمدن جمهوري اسلامي در ايران روبرو شد. و آن قانون قصاص است. قانون قصاص از نظر حقوق بشر مردود است در صورتي که جزو قوانين جمهوري اسلامي است و جزو قانون مجازات هاي اسلامي است، نمونه آن دست بريدن، سنگسار، از کوه پرت کردن و تعزير است که در واقع از موارد آزار و شکنجه است. در ملاء عام کسي را خواباندن و شلاق زدن و اعدام کردن (حال چه سياسي باشد و چه غير سياسي) اين عمل زشتي است و جزو شکنجه است و مغاير با تمام قوانين بين المللي حقوق بشر است.
در طول اين 25 سال همه اين موارد به آگاهي عمومي رسيده، خود زندانيان در رابطه با آنچه در زندان ها به سرشان آمده بوده، مطالب را گفته و در کتاب هايي نشر داده اند، که به خاطر تنگي وقت به آن نمي پردازيم، بسيار، بسيار زياد است.
سال هاي 60 براي گرفتن اعتراف از زندانيان، نمي دانيد چه جنايتي که آنها نکردند! اعترافاتي که بعدها به توبه نامه "توابين" معروف شد. همه اين اعترافات زير شکنجه گرفته شد. نمي دانم شما فيلم متهمين قتل هاي زنجيره اي را ديده ايد؟ آشکارا بدون پروا همسر سعيد امامي را با فجيع ترين وضعي براي دروغپردازي شکنجه مي کنند تا آنچه آنها ديکته مي کنند بگويد. ما اسنادي در مورد شکنجه سعيدی سيرجاني داريم. مي دانيد سيامک پورزند را از جلو خانه اش ربودند. مدت ها کسي محل اختفای او را نمي دانست، اين زماني است که دارند از او با شکنجه عليه ساير روشنفکران اعتراف مي گيرند، تا در تلويزيون به نمایش بگذارند، درست همان کاري را که با فرج سرکوهي کردند. اينها در زمان آقاي خاتمي بوده. زهرا کاظمي خبرنگار مقيم کانادا را زير شکنجه کشتند و دادستان انقلاب تهران مرتضوي متهم به قتل اوست. سندي نيز اينجا هست که: احمد صدرزاده رئيس شعبه چهل و سه، حوزه 2 قضائي مشهد به خبرنگار ايسنا مي گويد:
"چهار نفر از ضابطان دادگستري استان خراسان هنگام اقرا گرفتن از فرد متهمي او را به قتل رسانده و به قتل عمد وي متهم شدند. اين چهار بازجو به منظور مجبور کردن متهم به اقرار و همچنين گزارش خلاف واقع به منظور تحريف حقيقت و جلوه دادن قتل به خودزني و مقاومت در مقابل مأمورين مبني بر اين که متهم (مقتول)، در حين فرار از دست مأمورين خود را زخمي کرده، در حالي که خود مأمورين فرد مقتول را مورد شکنجه قرار داده بودند. فرد مقتول توسط مراجع به پزشکي قانوني منتقل شد تا مورد معاينه قرار گيرد که طبق نظر پزشکي قانوني در تمام بدن متوفي آثار شکنجه و کبودي مشاهده است و کبودي هاي بدن مقتول ناشي از اصابت ضربات يک جسم سخت مانند چوب، ميله يا باتوم بوده است."
طبق گفته پزشکي قانوني علت مرگ، شوک وقفه اي در اثر اصابت ضربه به نواحي حساس بدن بوده است (تاريخ خبر 22 آذر 1381). شکنجه اي که به عزت الله سحابي اعمال کردند نشان مي دهد که فقط شکنجه جسمي نيست، شکنجه هاي روحي نيز هست که در ايران انجام مي شود. يکي از شکنجه هايي که در ايران انجام مي شود، در رابطه با سازمان هاي موازي و شوراهاي هماهنگي نيروهاي انقلاب اسلامي است.
اصل سي و دوم قانون اساسي جمهوري اسلامي مي گويد: "... در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذکر دلائل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حد اکثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضائي ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد..." در صورتي که دستگير شدگان ماه ها در زندان هاي مخفي، در زندان هاي سپاه پاسداران، زندان نيروهاي انتظامي و غيره براي شستشوي مغزي و اعتراف گيري و بازجويي و پرونده سازي در مقابل دوربين قرار داده مي شوند و آنها را بعداً به دستگاه قضائي تحويل مي دهند.
* اينها براي مقايسه بود ميان آنچه در ابوغريب انجام شد و آنچه در زندان هاي ايران صورت مي گيرد. اينجا اين سئوال باقي مي ماند که هدف قواي اشغالگر از شکنجه دستگيرشدگان در عراق چيست و هدف حاکميت ايران از شکنجه زندانيان چيست؟
همان گونه که گفتم اولين انگيزه انتقام و تنفر بود، اين دو شکنجه در زندان هاي جمهوري اسلامي و در زندان ابوغريب در بغداد توسط نيروهاي آمريکايي در يک چيز به يکديگر شباهت دارند و آن تثبيت قدرت و ترس از دست دادن اين قدرت است. شما اگر به چند سال آخر زمامداري صدام حسين نگاه کنيد بعد از حمله به کويت عصيان گري، عدم کرنش در مقابل آمريکا، عدم قبول فرمانفرمايي آمريکا، آمريکايي که مخصوصاً بعد از فروپاشي شوروي و بلوک شرق مي خواست و مي خواهد تنها یکه تاز ميدان سياسي جهان باشد سخت گران آمد، اول به دروغ که عراق حامي تروريست و همکار بن لادن و داراي سلاح هاي کشتار جمعي است، خواستند افکار عمومي را آماده سازند و انتقام و خشونت و تجاور به خاک عراق و اشغال اين کشور را مبارزه عليه ترور و استبداد و براي استقرار دموکراسي در عراق توجيه نمايند. در صورتي که افکار عمومي مي دانست که آمريکا با حمايت انگلستان و ساير کشورهاي اروپا قصد دارد حاکميت و قدرت جهاني خود را تثبيت نمايد.
راه دور نرويم به همين دهه 80 و 90 شما نگاه کنيد، زماني که دشمن اصلي جهان از نظر آمريکا کمونيست بود. آنها حتي به مرتجع ترين قشرهاي اجتماعي مثل بن لادن همکاري و کمک کردند تا "آزادي" و "دموکراسي" را در افغانستان پياده کنند. به طالبان کمک هاي مالي مي کردند. با پول و اسلحه از يک طرف، و از طرف ديگر با در دست داشتن رسانه هاي گروهي از جمله راديو آزادي که يک زمان در مونيخ بود، با همکاري کشورهاي اروپاي غربي در برابر دشمن اصلي آنزمان يعني کمونيست مبارزه مي کردند. اين دشمن فروپاشيد و اکنون آنها خواهان دشمن مشترکي هستند. اين دشمن مشترک اسلام است. هرجاي دنيا اتفاقي رخ دهد، مانند 11 سپتامبر و غيره، کل اسلام زير سئوال مي رود. افکار عمومي را آماده مي کنند و با شعار "آزادي" و "دمکراسي" و مبارزه عليه تروريسم و خواست تثبيت قدرت جهاني خود به عنوان قطب حاکم در مقابل قطب محکوم، يکّه تازي مي کنند تا استيلاي خود را به دنيا بقبولانند.
هدف شکنجه در زندان ابوغريب و فشار و خشونت در عراق در اين رابطه است که ذکرش رفت. من معتقد نيستم که اکثريت مردم آمريکا با اعمال و سياست دولتمردان آمريکا در مورد شکنجه عراقي ها در زندان موافق باشند و روي اين کار غير انساني صحه بگذارند. همان طور که مردم ايران که بيش از 90 در صدشان مسلمانند، با هر نوع آزار و شکنجه مخالف هستند. اين زمامداران و قدرتمداران يک کشورند که آمرين شکنجه مي توانند باشند. به نظر من انگيزه و هدف آنها تثبيت قدرتشان و ترس از دست دادن اين قدرت و آتوريته است.
* يعني شما ميفرمائيد که اين افراد را که در بغداد و جاهاي ديگر از خيابان ها جمع مي کنند و مي برند به زندان ها و زير شکنجه قرار مي دهند، بخاطر ترسي است که آمريکائي ها از عراقي ها دارند که مبناي قدرتشان را متزلزل کنند و به خاطر اين
است که قدرت خود را باين وسيله تثبيت کنند؟ در اين رابطه مي دانيد که افرادي مانند آقاي ولفسون * نظر ديگري را مطرح مي کنند. ايشان مي گويد که از آنجايي که کساني عمليات تروريستي مي کنند و مقابله با آنها با وسايلي که ما در اختيار داريم به هيچ وجه ممکن نيست، به همين دليل هنگامي که اينها دستگير شده و به زندان افتادند و داراي اطلاعاتي هستند که به زودي عمليات تروريستي ديگري ممکن است صورت گيرد، به همين دليل ما حق داريم اين افراد را در زندان زير فشار قرار دهيم تا که از آنها اطلاعات در آوريم. يعني اينجا مستقيما مربوط ميشود به اينکه از آنها اطلاعات بيرون بياورند. آمريکايي ها هنگامي که در گوانتانامو اين کارها را با اسرا مي کنند، مي گويند به خاطر اين است که از آنها اطلاعات کسب کنيم و وقتي در عراق اين کار را مي کنند، همين استدلال را مي کنند. اين يک مقداري مشخص تر است از اين کلي گويي که به خاطر ترس اينهاست يا اينکه اينها براي تثبيت قدرت شان چنين مي کنند. آنها فقط اطلاعات مشخصي را از طرف مي خواهند بيرون بياورند. به خاطر اين است که از عمليات تروريستي که ممکن است در آينده نزديک صورت بگيرد، جلوگيري کنند. آيا اين استدلال را مي پذيريد؟
نه! من آن سخني را که آقاي ولفسون گفته است، اصلا قبول ندارم. من راجع به انديشه صحبت مي کنم. نه راجع به اينکه فلان کس را شکنجه دادند. موضوع، انديشه ی شکنجه است. اگر در قانون بيايد: براي اينکه بتوانيم اطلاعاتي را از کسي کسب کنيم او را با شکنجه وادار به صحبت کنيم، آنگاه هميشه مي توان از شکنجه استفاده کرد و هيچ گاه نمي توان جلو آن را گرفت. اگر اجازه اعدام باشد، هميشه مي توان آن را به کار برد. با اين اصطلاح تروريست، هر کاري که شما بکنيد، مي توانند مارک تروريست روي آن بگذارند. اين شيوه و انديشه و اين ابزار و اين آلات را که براي آزار و اذيت انسان ها به وجود آمده بايد نابود کرد. اين که مي گويند براي کسب اطلاعات، مانند آن است که سنگ اول را که معمار کج بگذارد، آنگاه تا به آخر اين ديوار کج مي رود.
حمله آمريکا به عراق خارج از کليه موازين جهاني و اخلاقي بوده، حق آمريکا نبود به آنجا حمله کند. بدين وسيله آتوريته سازمان هاي بين المللي را زير سئوال برد. آمريکا نيز مانند همه دولت ها و همه کشورها بايد در مقابل سازمان ملل جوابگو باشد. هر دولتي بايد در مقابل سازمان ملل جوابگو باشد. آمريکا اين را زير سئوال برد. همه دنيا طالب اين بودند که کار را به سازمان ملل بسپارند. سازمان ملل از همه کشورها بخواهد نيروهايي در اخيارش بگذارند که صلح و دموکراسي در آنجا برقرار شود. اما آمريکا نپذيرفت، به خاطر اينکه مي خواست به تنهائي سلطه خود را در آنجا تحميل کند. اين سنگ اول که گذاشته شد، غلط بود.
من در مقابل سخن آقاي ولفسون مي گويم که مي خواهند مقداري اطلاعات از آن عراقي ها به دست بياورند، مي روند و آنها را شکنجه مي کنند. ولي چرا اين کار را عراقي ها با آنها نکنند؟ يک عده اي آمده اند به خانه آنها حمله کرده اند. من با همه وسائل ممکن از خانه خودم دفاع مي کنم. بعد مرا بگيرند که تو در خانه ات چرا مقاومت کرده اي و شکنجه ام بکنند. آخر شما به خانه ديگري حمله کرده ايد! صاحبخانه را داري شکنجه مي کني، زن و بچه او را زير فشار مي گذاری. او مي گويد من اين دموکراسي شما را نمي خواهم. آيا شما رفته ايد آنجا زمينه اي را به وجود بياوريد که آنها به دموکراسي شما برسند؟
* او با استفاده از منطق مي خواهد اطلاعات کسب کند، در مقابل مقاومت در فلوجه و در مکان هاي ديگر، بمب گذاري و عمليات تروريستي که مي کنند، قصد دارند جلو آن را بگيرند. اين است که استدلالي که امثال ولفسون مي کنند، به لحاظ منطقي، تابع يک منطقي است، گذشته از آنکه آيا حقانيت داشته باشد يا نداشته باشد. البته شکنجه اي که آنجا مي شود فاقد حقانيت است. اما فرض کنيم که مثلا با تروريست هايي مقابل هستند يا با کساني مقابل هستند که در کشوري مانند اسرائيل مرتب بمب گذاري مي کنند، بمب به خودشان مي بندند و افراد ديگر را در اتوبوس و مکان هاي ديگر به کشتن مي دهند. سپس عده اي از اينها دستگير مي شوند و براي جلوگيري از امثال اين عمليات، آنها را تحت فشار قرار مي دهند، به خاطر اينکه اطلاعات کسب کنند، تا عمليات بعدي که برنامه ريزي شده به مرحله عمل نرسد. اين نوع ديگري است. آيا حقانيت اين فشار را شما قبول داريد؟
نه! استدلال من هم اين است که اين سير تسلسل خشونت را بايد يکبار در زندگي سياسي و اجتماعي قطع کرد و اگر اين قطع نشود، مرتب نسل به نسل ادامه خواهد داشت. من معتقد هستم که در واقع قدمت شکنجه و خشونت به همان اندازه اي است که انسان ها به وجود آمده اند. از همان زمان اين شکنجه و خشونت وجود داشته. شما به تاريح که نگاه کنيد چنين است.
شما يک سوي ماجرا را مي بينيد که يک دختر 16 ساله فلسطيني به خود بمب مي بندد (که من اين را محکوم مي کنم)، مي رود به جائي و بمب را منفجر مي کند. ولي چرا شما هواپيماهاي اسرائيلي را که مرتب بچه ها و خانواده ها را بمباردمان مي کنند، مورد توجه قرار نمي دهيد؟ اين بايد قطع شود، يک روزي از يک جانب بايد قطع شود. ولي قطع نمي شود. جواب هاي، هوي است. در حالي که همه قسمت هاي خاک فلسطيني ها را گرفته اند، حتي بخشي از خاک سوريه را نيز اشغال کرده اند - تپه هاي گولان ، کسي که به عجز می آيد، دست به اين نوع عمليات مي زند که من با آن مخالفم.
* شما با عمليات تروريستي مخالفيد، اما علت آن چيست؟
معلوم است که علت دارد، آن وقت همه کشورهاي اروپائي و آمريکا از اسرائيل حمايت مي کنند و بعد با يک نوع قطعنامه اسرائيل مواجه مي شود که به هيچ کدام آنها نيز وقعي نمي گذارد. يک زماني بايد گوش آن آدم شرور را گرفت، او را صدا کرد و کنار ميز مذاکره نشاند. صندلي مذاکره را گذاشته اند تا با هم بنشينيم و حرف بزنيم، با اين قصد که مسائل بغرنج خود را حل کنيم. يکي از اين مسائل تقدس است، منزه طلبي! توجه کنيد! آمريکايي ها که تازه امروز آغاز به شکنجه نکرده اند! به "کو کلوکس کلان" نگاه کنيد. اينها در سال 1866 ايجاد شدند، افرادي مذهبي بودند، مقدس بودند، از کليسا مي آمدند. به سياه پوستان قير مي بستند و آنها را آتش مي زدند. تا سال 1966 هم وجود داشتند. مدتي ممنوع شد و بعد مجددا آغاز به فعاليت کردند.
در جامعه ايران نيز به نام تقدس شکنجه کردند. آمريکايي ها که آمدند به عراق با نام دموکراسي آمدند و آمدند و شکنجه مي کنند، رفته اند خاک عراق را اشغال کرده اند، در زندان همان مملکت با تحقير و توهين مردم، آمده اند به شهر و ديار آنها، دارند در خيابان ها با اسلحه راه مي روند. شما که با اين همه قدرت از آن سوي دريا آمده ايد و صدام را سرنگون کرده ايد، از پس چند تا تروريست نمي توانيد بر آئيد؟ که آن شکنجه هاي قرون وسطايي را انجام مي دهيد ؟ لخت کردن، قلاده بستن، مثل سگ بردن ...
يک وقت هست کسي را مي گيرند، دو ساعت، سه ساعت پشت سر هم او را بازخواست مي کنند، طرف را زير فشار قرار مي دهند. من اصلا با اصل شکنجه مخالفم. يک وقت هم با تحقير و توهين و غيره همراه است. اين در واقع حيثيت و آبروي يک کشوري را که ادعاي دموکرات منشي دارد زير سئوال مي برد.
* آيا شما در شرايط ضروري، نوع فشار محدودي را که مبتني باشد بر يک رشته مقررات، قابل تحمل و قابل قبول مي دانيد؟
من کل آزار و شکنجه را نفي مي کنم و همه موارد آن را مردود مي دانم. جهان نتوانسته از راه شکنجه بينش و عملکرد افراد را عوض کند. در يک پروسه کوتاه مدت ممکن است به موفقيت برسند، ولي در درازمدت موفق نشده اند. سخن من اين است: بايد دانش يک کشور، دانش جامعه به آن سطح برسد که احتياج به شکنجه نداشته باشد. براي اين هدف بايد کوشيد. اگر پدرم مرا هر روز کتک زده، چون که من کار زشتي کرده ام، من يک آدم عقده اي شده و فرزندم را هم کتک مي زنم. فرزند من هم فرزندش را کتک مي زند. اگر آمريکا ادعاي دموکراسي و آزادي مي کند و همان عملي را که صدام حسين کرده، انجام دهد، همان کاري را بکند که مردم عراق تحت حاکميت صدام حسين از آن رنج مي بردند، اين هيچ فرقي ندارد، بلکه فجيع تر و کثيف تر از آن هم هست.
* پرسش آخر اين که آيا شما در باره شکنجه اي که در جمهوري اسلامي تحت عنوان تعزير صورت مي گيرد، بيانات مشخصي را از افراد سرشناس و دولتمردان جمهوري اسلامي سراغ داريد که مستقيما دستور شکنجه داده باشند يا که آن را مشروع جلوه داده باشند؟
بله، خيلي هم زياد است! يک چيزهايي در آنجا هست که هرگاه شما تک تک قطعات پازل آن را کنار هم بگذاريد، آن چهره واقعي نمايان مي شود. موارد آن بسيار هست.
هنگامي که آقاي موسوي اردبيلي در نماز جمعه گفت که در اسلام مجازات لواط اين است که از کوه پايين بيندازند، اگر فلان شد دست راست او را ببرند و دست و پاي چپ وي را ببرند و ... اين شکنجه است. همين مسائلي که مرتب با استفاده از تريبون ها بدان ها اشاره کرده اند و شکنجه را تأييد نموده اند. به عنوان نمونه مجلس ششم طرح منع شکنجه را تصويب کرده، آن وقت شوراي نگهبان آن را رد کرده، گفته است اين با اسلام مغايرت دارد که بعد فرستاده اند به شوراي مصلحت که تکليف آن را روشن کند.
آقاي رفسنجاني در خاطراتش که در چهار جلد نوشته، مي نويسد من شام خوردم با عفت، منظور ايشان همسرشان عفت خانم است، - بعد خوب، شما پس از شام خوردن چه کار مي کنيد؟ - مي رويد با همسرتان و فرزندان تان صحبت مي کنيد يا مي نشينيد مطالعه مي کنيد. مي گويد فيلم بازجويي قطب زاده را آوردند که من تماشا کنم. آقاي قطب زاده را که در بازجويي شکنجه مي کردند و بعد هم اعدامش کردند، فيلم آن را آورده اند که ايشان تماشا کند. آخر چه ربطي دارد به ايشان که رئيس مجلس است؟ شما که رئيس مجلس هستي، چرا مي آورند در اتاق شما که پس از شام خوردن به تماشاي آن بنشيني؟ راجع به فيلم بازجويي احسان طبري را در جاي ديگري از خاطراتش مي گويد. راجع به شکنجه افراد نهضت آزادي مي گويد. اين نشان دهنده اين است که ، هنگامي که فرزندان اين جامعه اينها را مي خوانند، مي بينند تفريح ايشان ديدن فيلم بازجويي هايی است که از زنداني ها زير شکنجه مي گيرند. ايشان رئيس مجلس ايران است که انسان وقتي اين چيزها را مي شنود، خجالت مي کشد. بعد هم آقاي خامنه اي مي گويد: بزنيد، بگيريد، ببنديد دهان ها را و آقاي خميني مي گويد قلم ها را بشکنيد. اينها نشان دهنده نوع تفکر و شيوه حکومت اين اقتدارگران جمهوري اسلامي است. يکي دوتا و صدتا نيست، هزاران نمونه وجود دارد.
* اينجا سئوالي پيش مي آيد: اينها يک دستورات و توجيهات و بياناتي شد که فلان کار و فلان کار بايد بشود و حتي جلو قانون منع شکنجه را هم گرفتند. ولي هدف آنها از اينکارها چيست؟ مثلا ما سراغ داريم که در زندان هاي آلمان شرقي يا در زندان هاي شوروي مي خواستند اين افراد زنداني را تربيت کنند و تغيير دهند. براي اينکه به اصطلاح تربيت آنها را عوض کنند، تحت فشار قرار مي دادند و شخصيت آنها را خرد مي کردند. اينجا نه برای کسب اطلاعات بود، فقط به خاطر خرد کردن افراد بوده که سپس برود در اجتماع زندگي خودش را بکند ولي مردم ديگر ببينند که آقاي فلاني که تا کنون اينهمه ادعا داشت و شاخ و شانه براي دستگاه مي کشيد، اکنون ديگر سرش را پايين انداخته و به زندگي خودش مي پردازد. هدف اين حضرات با اين کارهايي که مي کنند و حال که بعضي مي خواهند جلو قانون منع شکنجه را بگيرند، هدف آنها چيست؟
من خوشحالم با شما صحبت مي کنم که خود شما سئوال مي کنيد و پاسخش را نيز خود شما مي دهيد. مرا راحت مي کنيد و به من کمک مي کنيد. آنجا اشاره کردم به تثبيت قدرت و ترس از دست دادن قدرت، ولي هنگامي که يک حکومتي اسير يک ايدئولوژي شد، وقتي جامعه دفاع از حقوق بشر مطرح مي کند که دين بايد از دولت جدا باشد و در غالب يک ايدئولوژي که باشد، کمونيسم، فاشيسم، اسلام، چنين است که آدم ها يا داراي پاي بلند هستند يا داراي پاي کوتاه. به هر حال در آن غالب نمي گنجند. آنها که پاي بلند دارند، ارّه مي کنند، آنها که داراي پاي کوتاه هستند آن را مي کشند که به غالب بخورد. مي گذاردشان زير شکنجه که به آن غالب بخورد. و اين به عنوان مثال براي وضع ايدئولوژي هاست که فقط در ايران نيز نيست. در سال هاي 1600 و 1700در اروپا چنين بوده که کليسا حکومت مي کرده و شکنجه گاه هاي خود را در زيرزمين هايشان داشته اند. کساني که موهاي قرمز داشته اند، به عنوان جادوگر به حساب مي آمده اند، آنها را مي کشتند. چون که به آن غالب نمي خوردند. هيچ لزومي هم نداشت آنها را تحويل دادگستري و قوه قضائيه بدهند. خودشان در کليساهاي خودشان در آن زيرزمين ها شکنجه مي کردند.
حال در جمهوري اسلامي به عنوان نمونه در کميته اي آدم ها را مي بردند واينها را شکنجه مي دادند. الآن صدايش در آمده و طرف را گرفته اند. آقائي است به نام اسماعيل افتخاري که عضو و مسئول اين کميته بوده و مزد مي گرفته و آدم ها را شکنجه مي کرده. حالا او دستگير شده است. اين چگونه است که اين آدم چنين است؟ در يک نظام دموکراتيک اين نمي تواند رشد و نمو کند. او رئيس گروه ضربت کميته 12 تهران بوده. پس از سال ها او را گرفته اند. يک کسي گفته که 53 روز زير شکنجه اين آدم بوده است. حال چه شخصي بيايد به او بگويد اين کارها مغايرت با اصول دارد و غيره. او دارد در آن چارچوب کار مي کند. در چارچوبي که شکنجه را به طريقي قانوني کرده اين کار را انجام مي دهد.
در رژيم اسلامي چنين مي کنند، در قبل از جنگ دوم بين المللي هم فاشيسم آن کارها را کرد. در ايتاليا، در اسپانيا، در آلمان و ...
* اين سئوال براي اين بود که نشان دهيم هدف از شکنجه فقط کسب اطلاعات نيست، مثلا در جايي هدف تغيير شخصيت و شکستن افراد است و آوردن آنها به اجتماع به آن حال. البته موارد ديگري نيز هست. قصد من اين بود که بدانم به نظر شما، طبق برداشت شما آن هدفي که در جمهوري اسلامي مي توانيم براي اِعمال شکنجه تشخيص دهيم، به خاطر چيست؟
عرض کردم: به خاطر ايدئولوژي است، تثبيت قدرت است، از ترس است.

*Wolffsohn
پرفسور وُلفسون در دانشکده افسري ارتش آلمان در شهر مونيخ تدريس مي کند. وي به تاريخ پنجم ماه مه در يک مصاحبه جنجال انگيز تلويزيوني با کانال NTV اظهار داشت: "از جمله وسايل مبارزه با تروريسم شکنجه است يا تهديد به شکنجه". "از آنجايي که تروريست ها روش هاي معمولي را که در تمدن ما مقبوليت دارند زير پا گذارده اند و امکانات معمولي براي مبارزه با تروريسم ديگر کفايت نمي کنند، لذا بايد از امکانات ديگري استفاده کرد، از جمله شکنجه"
به نقل از: www.spiegel.de/politik/deutschland/0,1518,299381,00.html

Posted by Abbas at 12:29 PM | Comments (0)

June 14, 2004

رضا شکراللهی: وبلاگ، يك روزنامه‌ كوچك است

«خوابگرد» در گفت‌وگو با ايتنا: بيشتر خوانندگان من دنبال تحليل‌هاي فرهنگي متفاوت، خبرگرفتن از دنياي ادبيات داستاني و خبرهاي پنهان سينمايي و تلويزيوني و خصوصاً لينك‌هاي «لينكده‌ي» خوابگرد هستند. تقريبا همه‌شان فهميده‌اند كه من كمتر پيش مي‌آيد يادداشت، خبر و يا لينكي را بدون وسواس فرهنگي در خوابگرد بگذارم.
                                                                                                                                      محمود اروج‌زاده
براي كساني كه در وب و فضاي وبلاگستان فارسي، در جست‌وجوي فرهنگ و هنر هستند، خيلي از راه‌ها از «خوابگرد» مي‌گذرد، وبلاگي كه اكنون ديگر در اين حوزه، كاملاً مطرح و شناخته شده است.
سال گذشته، خوابگرد «مسابقه ادبي بهرام صادقي» را برنامه‌ريزي و اجرا كرد، كه علاوه بر آن كه از معدود فعاليت‌هاي درخور توجه در فضاي سايبر ايران بود، جزو اولين تلاش‌هاي جدي در آشتي ادبيات با وب نيز به شمار مي‌رفت. شايد جالب‌ترين نكته در باره مسابقه همين باشد كه يك وبلاگ، بتواند چنان اعتباري براي خود رقم بزند كه محور چنين حركت پيشرو و مؤثري باشد.
وبلاگ «خوابگرد» در دومين دوره مسابقه وبلاگ هاي برتر فارسي، منتخب كاربران در رشته «فرهنگ و انديشه» شد. گفت‌وگو با سيدرضا شكراللهي، نويسنده وبلاگ «خوابگرد» khabgard1.jpg
در باره خودت كمي بگو(سن و تحصيلات و سابقه روزنامه‌نگاري و از اين قبيل)
اگر بخواهم درباره خودم و سوابقم بگويم، هم خودم وحشت مي‌كنم و هم خوانندگان فكر مي‌كنند عجب آدم ديوانه‌اي هستم! پس فشرده اشاره مي‌كنم كه متولد 1351 هستم، تحصيلاتم كارگرداني فيلم است، از نظر شغلي كارمند رسمي و درعين‌حال علاف تلويزيون هستم، چند تا فيلم داستاني و مستند ساخته‌ام، چندتايي فيلمنامه سريال و سينمايي نوشته‌ام، متن برنامه شمار زيادي مستند تلويزيوني و غيرتلويزيوني را نوشته‌ام، تا چهارپنج سال پيش برنامه‌هاي فرهنگي و هنري مختلفي براي تلويزيون ساخته‌ام، و روزنامه‌نگاري را از سال 1372 با سرويس ادب و هنر روزنامه مرحوم «سلام» شروع كردم. فكر كنم همين‌قدر بس باشد!
چطور با وبلاگ آشنا شدي؟ و چطور شد كه تو هم نوشتي، و وبلاگ‌نويس شدي؟
فكر مي‌كنم سال 1380 بود كه مقاله‌اي خواندم درباره وبلاگ. رفتم سراغ بلاگ‌اسپات و با سعي و خطا وبلاگ خوابگرد را درست كردم و شروع كردم به نوشتن. آن موقع وبلاگ، پديده شناخته‌شده‌اي نبود و بعد از حدود يكي دوماه بي‌خيالش شدم. چون بازخورد نداشت. مدت‌ها گذشت تا اين كه ديدم پرشين‌بلاگ راه افتاده و بعضي دوستانم هم شروع كرده‌اند به وبلاگ‌نويسي. دوباره خر شدم! و اين‌بار در پرشين‌بلاگ، خوابگرد را راه انداختم با اين تفاوت كه وبلاگ ديگر پديده ناآشنايي نبود و به‌فاصله خيلي كمي، وبلاگ خوابگرد مشتري پيدا كرد و ادامه يافت تا اكنون...
«نگاه انتقادي به...» كه در پيشاني وبلاگت است (و در ميان وبلاگ‌ها اصطلاح آشنايي است) يعني چه؟ راستي اين «نگاه انتقادي» چرا اينقدر پرطرفدار است؟
نگاه انتقادي برآمده از ذات روشنفكريست. روشنفكري يعني انتقاد و اعتراض به وضع موجود، به‌ويژه اعتراض به فرهنگ حاكم. نمي‌خواهم ادعا كنم آدم خيلي صاحب‌نظري هستم، ولي وبلاگم تنها جايي‌ست كه مي‌توانم دغدغه‌هايم را با پرده‌پوشي كمتري در آن طرح كنم. خوانندگان خوابگرد هم احتمالا چون از اين وبلاگ صداي متفاوتي مي‌شنوند، طرفدار اين نوع نگاه هستند؛ والا نگاه غيرانتقادي كه الي ماشاء‌الله همه جا هست؛ خصوصا در حوزه موضوعات سياسي و اجتماعي. البته نگاه انتقادي و روشنفكري تا زماني اصيل است كه به بدنه قدرت به هر مفهومي و به هر ميزاني نچسبد. بنابراين خيلي از اين نگاه‌ها را هم اگر ادعاي روشنفكري دارند، زياد جدي نگيريد.

بيشتر درباره چه مي‌نويسي توي وبلاگت؟ كمتر در باره چي؟!
درباره‌ هر چيزي كه به فرهنگ، هنر و ادبيات مربوط باشد و من در آن مورد يا اطلاع داشته باشم يا نگاه خاصي به آن داشته باشم. به‌ندرت به مسائل شخصي مي‌پردازم و همين‌طور به سياست، مگر آن كه از پشت عينك فرهنگ به آن نگاه كنم. حتماً نمونه‌هايش را ديده‌ايد.

راستي چرا «خوابگرد»؟
من غالبا آدم شب‌بيداري هستم. خيلي كم پيش مي‌آيد شب‌ها مثل آدم‌هاي ديگر، سر وقت بخوابم. ساعت 11-12 شب تازه مي‌نشينم پاي كارهايم. بيشتر يادداشت‌هاي خوابگرد را هم اگر ديده باشيد، ساعت انتشارشان بعد از نيمه‌شب است؛ حتي 2 و 3 نيمه‌شب. سال‌ها پيش دوستي لقب خوابگرد به من داده بود. ضمن اين كه «خوابگرد» واژه راحت، خوش‌آهنگ و جذابي‌ست. يك دليل ديگر هم دارد كه مربوط مي‌شود به فضاي وبلاگستان و گفتنش دستم را رو مي‌كند، پس نمي‌گويم!

به نظرت خوانندگان براي خواندن چي سراغ وبلاگت مي‌آيند؟
حالا ديگر من خوانندگان ثابتي پيدا كرده‌ام. اهالي فرهنگ بارها به گفته‌اند كه به‌خاطر استقلال رأي خوابگرد آن را مي‌خوانند كه من اسم اين استقلال را مي‌گذارم پرهيز از كانون‌هاي قدرت به مفهوم مطلق و عام آن. بيشتر خوانندگان من دنبال تحليل‌هاي فرهنگي متفاوت، خبرگرفتن از دنياي ادبيات داستاني و خبرهاي پنهان سينمايي و تلويزيوني و خصوصا لينك‌هاي «لينكده‌ي» خوابگرد هستند. تقريبا همه‌شان فهميده‌اند كه من كمتر پيش مي‌آيد يادداشت، خبر و يا لينكي را بدون وسواس فرهنگي در خوابگرد بگذارم. خيلي وقت پيش، قبل از اين كه خوابگرد مشهور شود، گاهي وقت‌ها يادداشت‌هاي سياسي‌ِ محض هم مي‌نوشتم و مي‌ديدم كه جماعت بيشتري به سراغم مي‌آيند. ولي بعدها ـ به‌خصوص در گفت‌وگو با محمدحسن شهسواري كه «پنجره‌ي پشتي» خوابگرد را مي‌چرخاند ـ به اين نتيجه رسيدم كه هيچ يادداشت سياسي محضي ننويسم مگر آن كه رويكرد فرهنگي به موضوع آن داشته باشم. اين‌طوري شايد مخاطبان زيادي نتوانم جذب كنم، ولي راه سختي بود كه بايد از آن نتيجه هم مي‌گرفتم؛ به‌خصوص كه جزو هيچ دار و دسته‌اي هم نبودم و هيچ نسبتي هم با جماعت وبلاگ‌نويس نداشتم. اما به‌مرور آن اتفاق افتاد. يعني توانستم يك وبلاگ فرهنگي داشته باشم كه سياسي نمي‌نويسد، سكسي نمي‌نويسد، يادداشت روزانه نمي‌نويسد، نام مستعار ندارد، مقيم خارج از كشور و در امان نيست؛ ولي موفق است.

تو معمولاً هر از چند گاهي موضوعي را طرح مي‌كني و به دنبالش كمي شلوغي و گاه هم جنجال! چرا؟
اگر من هم اين‌كار را نكنم، خوانندگان نمي‌گذارند! آنها عادت كرده‌اند به اين جور شلوغ‌كردن‌هاي من. البته من به دنبال جنجال نيستم. هرچند وقت يك‌بار موضوعي به تناسب روز به ذهنم مي‌خورد كه مي‌ببينم هيچ‌كس به آن اهميتي نمي‌دهد و خود من را اذيت مي‌كند. اگر نگويم، توي گلويم باد مي‌كند. بخشي از جنجالي‌شدن اين جور ياداشت‌هاي من هم برمي‌گردد به زبان تند و تيزي كه دارم و نيز به شمار نسبتا خوب بازديدكنندگان كه گاهي وقت‌ها مايه دردسر خودم هم مي‌شود. وقتي تيراژ بيشتري داشته باشي، حساسيت‌ها هم بيشتر مي‌شود. البته همه اينها كه گفتم تحليل‌هايي‌ست كه الان دارم مي‌كنم؛ دليل اصلي برآمده از روحيه شخصي من در تمام زندگي‌ام است و به خوابگرد هم محدود نمي‌شود. يعني مربوط مي‌شود به همان ذات انتقادي من و پرهيز از روزمرگي و يكنواختي كه البته چوبش را هم خورده‌ام و دارم مي‌خورم.

مثلا چه چوبي خورده‌اي؟
نپرسيد بهتر است. حقيقتش احساس امنيت نمي‌كنم كه بگويم. اما به عنوان يك نمونه كوچك و صرفاً در حوزه وب اين كه بر سر آخرين انتقادم نزديك بود كل سايتم از دستم برود كه با پادرمياني يكي از دوستان و بحث و گفت‌وگو و تحمل شايسته طرف‌ِ مورد انتقاد ماجرا حل شد.

مي‌تواني آن بحث كذايي «ابتذال» را در چند جمله خلاصه كني؟
اگر مي‌شد آن بحث را در چند جمله خلاصه كرد كه خيلي خوب بود. آن يادداشت‌هاي من با آن همه يادداشت‌هاي بعدي ديگران باز هم كفايت نكرد و بازهم خيلي‌ها نفهميدند بالاخره كه موضوع از چه قرار است. طبيعي هم هست. چون ابتذال موضوع بسيار پيچيده و عجيبي‌ست و اساساً ربطي هم به مفهوم مصطلح ابتذال كه موضوعات اخلاقي را هدف قرار مي‌دهد، ندارد. در اين‌جا فقط به اين وجه ماجرا تاكيد مي‌كنم كه ابتذال به‌نوعي گرفتار شدن در دام روزمرگي و حركت در سطح ا‌ست. ذات وبلاگ‌نويسي هم شتاب و روزمرگي‌ست و گريزي هم از آن نيست. بنابراين اين خطر هست كه همه ما بدون اين كه حواس‌مان باشد، به دام ابتذال بيفيتم. نمونه بسيار ساده‌اش هم اين كه بيشتر ما به اين خطا افتاده‌ايم كه چون از خيلي چيزها خبر داريم (با وبلاگ‌خواني‌هاي بي‌پايان)، گمان مي‌كنيم همه چيز هم مي‌دانيم. در حالي كه «دانستن» با «خبرداشتن» فرق مي‌كند. دانستن نيازمند تامل(مخالف شتاب) و حركت در عمق(مخالف روزمرگي) است. اين بلاي بزرگي‌ست كه مي‌تواند دامنگير خيلي از ما بشود و راه انداختن آن بحث ابتذال، شوكي بود به همه كه مراقب باشند. اتفاقا اگر آن بحث جنجالي شد، يك دليلش هم مربوط مي‌شد به اين كه خيلي‌ها خود را در آستانه اين وضعيت ديدند و پذيرش آن برايشان دشوار بود. براي همين در يك مكانيزم دفاعي رواني و ناخواسته، واكنش‌هاي تند نشان دادند و شكل جنجالي به آن بحث دادند. البته دست همه‌شان درد نكند چون همين واكنش‌ها بود كه باعث شد بحث ابتذال در وبلاگستان دامنه‌دار شود و بعد از توفان اوليه، به نتايج خيلي خوبي هم برسد. نمونه‌اش اين كه حالا ديگر وبلاگ‌نويس‌هاي معروف اگر نظر شخصي‌شان را درباره‌ موضوعي كه در آن تخصصي ندارند مي‌نويسند، به شخصي بودن آن تاكيد مي‌كنند و از صدور احكام كلي در هر حوزه‌‌اي پرهيز مي‌كنند. نمونه ديگرش كه از نتايج جزئي همان بحث است، وسواسي‌ست كه براي نگارش درست در بين شمار زيادي از وبلاگ‌نويس‌ها به‌وجود آمده و اساسا بحث درباره نگارش درست فارسي در وب، همچنان ادامه دارد و به لايه‌هاي عميقي هم دارد مي‌رسد. و نتيجه مبارك ديگرش هم اين كه خيلي‌ها من را به جاي شكراللهي يا خوابگرد، با ‌عنوان «آقاي ابتذال» صدا مي‌كنند!

يعني مي‌گويي ديگر چيزي به نام ابتذال در وبلاگستان وجود ندارد؟
من غلط بكنم كه همچين حرفي بزنم. ابتذال بوده، هست و خواهد بود و از رگ گردن هم به ما نزديك‌تر! موضوع اين است كه از وضعيت خود باخبر باشيم و كمتر به دام ابتذال بيفتيم. در همين حد هم خودش معجزه‌اي‌ست. اصلا هم اين انتظار وجود ندارد كه جامعه وبلاگ‌نويس چنين هشداري را درك كند. فراموش نكنيم كه جامعه وبلاگ‌نويس نماينده جامعه بسيار بزرگي‌ست كه شبانه‌ روز در معرض انواع مصاديق ابتذال در هر عرصه فرهنگي، هنري و انديشگي‌ست. اين هشدار بيشتر متوجه قشر فرهيخته است كه حد و مرزها را روشن نگه دارد و به همين سياق، متوجه وبلاگ‌نويساني‌ست كه دستِ‌كم دغدغه فرهيختگي و روشنفكري دارند.

فكر كنم اگر اين بحث ادامه پيدا كند، جنجال تازه‌اي راه بيفتد! پس بگذريم. به نظرت وضعيت و شمار وبلاگ‌هاي فعال در زمينه فرهنگ و ادب و هنر چگونه است؟
شايد شمار اين وبلاگ‌ها زياد باشد، ولي از نظر توليد محتوا وضعيت اسف‌بار است. اگر وضعيت خوب بود كه وبلاگ من اين‌قدر خواننده نداشت! وبلاگ‌نويس‌ها تنبلي مي‌كنند و غالبا يا نوشته‌هاي بي‌خاصيت خودشان را در وبلاگ مي‌گذارند و از ديگران انتظار به‌به و چه‌چه دارند، يا اگر هم يادداشت‌هايشان ارزنده است، چندان به‌روز نيستند. از اين نظر مي‌گويم كه شخصا معتقدم وبلاگ يك روزنامه‌ كوچك است با لوازم اختصاصي خودش. به‌جز موارد اندك‌شمار، بسيار كم مي‌بينم وبلاگ‌هاي فرهنگي و هنري را كه تحليل شخصي خودشان را نسبت به موضوعات روز فرهنگي و هنري و يا حتي كتابي كه خوانده‌اند، ارائه كنند. اوضاع وبگردي‌شان هم كه اسف‌بار است. به‌ندرت لينك به‌دردبخوري پيدا مي‌شود در آنها. برخي دوستان هم كه وبلاگ‌شان را كرده‌اند نسخه دوم روزنامه‌اي كه در آن كار مي‌‌كنند و اصلا تفاوتي قائل نيستند بين روزنامه و نشريه چاپي و وبلاگ. اوضاع اطلاع‌رساني هم كه در اين وبلاگ‌ها نااميدكننده است. خود من شخصاً در خوابگرد بسيار مشتاقم كه «لينكده‌ي» خوابگرد را با يادداشت‌ها و تحليل‌هاي موجود در وبلاگ‌ها به‌روز كنم. ولي مي‌بينم رودخانه‌اي‌ست پر از انواع ماهي كه قزل‌آلاي زيادي نمي‌شود از آن صيد كرد. شاهد ديگرم اين كه چند هفته‌اي‌ست ستوني هفتگي در روزنامه «شرق» راه انداخته‌ام با عنوان «ادبيات دات كام» كه حاصل وبگردي‌هاي ادبي‌ام را آن‌جا براي خوانندگان روزنامه منتشر مي‌كنم. گاهي وقت‌ها دوسه ساعت بين وبلاگ‌ها مي‌چرخم ولي دريغ از نقد و تحليل به‌دردبخوري كه نويسنده پاي نوشتن آن زحمت كشيده باشد. البته اين قضاوت سياه من بيشتر براي اين است كه دوستان را كمي تحريك كنم به توليد محتواي فرهنگي و هنري، البته با رعايت لوازم وبلاگ‌نويسي.

فكر مي‌كني چرا در زمينه «وبلاگ‌هاي فرهنگ و انديشه»، وبلاگ تو نظر كاربران مسابقه وبلاگ‌هارا گرفت؟
فروتنانه‌اش اين كه حكايت قحط‌الرجال است. واقع‌بينانه‌اش هم اين كه هستند وبلاگ‌هاي ديگري كه در اين حوزه بسيار ارزشمندند، ولي شخصاً فكر مي‌كنم صرفِ ارزشمند بودن كافي نيست. بايد به فكر جذب مخاطب هم بود و من براي اين كار زحمت زيادي كشيده‌ام و مي‌كشم. اين كه چه تلاشي؟ جاي گفتنش اين‌جا نيست. در ضن من تلاش زيادي كرده‌ام در عين‌حال كه فرهيختگي را در برخورد با موضوعات فرهنگي رعايت مي‌كنم، رعايت احوال خوانندگان نورسيده را هم بكنم. اين روند همچنان ادامه دارد و حالا به جايي رسيده كه خيلي‌ها به خوابگرد اعتماد پيدا كرده‌اند و حتي به خواندن آن عادت كرده‌اند.

وقتي صحبت خوابگرد مي‌شود، نمي‌شود از مسابقه بهرام صادقي حرف نزد. دور دوم مسابقه را نمي‌خواهي راه بيندازي؟
تا وقتي يك اسپانسر براي كل برگزاري آن پيدا نشود، نه!

دوره قبل را چطور برگزار كردي؟
در دوره اول مسابقه، چند نفر آدم و ناشر همت كردند و فقط هزينه جوايز مسابقه را به عهده گرفتند كه در مجموع رقم چنداني هم نبود. خجالت مي‌كشم بگويم كه بخش عمده‌اي از اين هزينه نه چندان زياد را يك پزشك خارج از ايران، بدون نام و نشان كمك كرد و آن‌وقت در داخل ايران دوستاني بودند كه مي‌خواستند صرفاً از پوشش تبليغي آن براي محبوبيت سايتشان استفاده كنند بدون اين كه در تامين جوايز كمك كنند و يا حتي در اطلاع‌رساني مسابقه از طريق سايتشان كاري انجام دهند. جالب است كه يكي از همين دوستان كه كوتاهي كرد و برخورد جدي من را ديد، هنوز از من به‌شدت دلخور است. اين پشتيباني فقط مربوط به جوايز بود. اما براي برگزاري مسابقه و امور فني و وقت و انرژي و شش ماه تعطيل شدن زندگي عادي، هيچ پشتيبان مالي نداشتيم. از اين نظر تجربه تلخي را پشت سر گذاشتم كه نمي‌خواهم وارد جزئيات آن بشوم. يادآوري‌اش مو به تنم سيخ مي‌كند. ولي در اين دوره بنا دارم تا وقتي كل هزينه جوايز و برگزاري كه جمعاً عدد خنده‌داري هم هست، فراهم نشود، اين كار را شروع نكنم.

چقدر؟ چرا از مراكز فرهنگي و ادبي كمك نمي‌گيري؟
كدام مراكز فرهنگي و ادبي؟ مراكز دولتي با آن خرج‌هاي گزاف و بي‌خاصيتشان ، پاي اين‌جور مسائل، اول دنبال سود خودشان مي‌گردند و بعد دنبال اهداف خودشان. اين مسابقه كاملا مستقل است و چنان پروژه‌اي هم نيست كه كسي را به سودي برساند. ترجيح مي‌دهم اصلاً برگزار نشود تا اين كه از مراكز دولتي و شبه‌دولتي كمك بگيريم. مي‌ماند مراكز مستقل و آدم‌هاي فرهنگي كه در اين مورد هم هنوز در حال رايزني هستم. البته اين رايزني‌ها غالبا خيلي كند و بي فايده است ولي به‌هرحال تا هزينه برگزاري تهيه نشود، از دور دوم خبري نخواهد بود. شما اگر پيشنهادي داريد، شديدا استقبال مي‌كنم. رقم زيادي نيست والله! هركس خواست، از خودم بپرسد تا بگويم!

در اوج برگزاري مسابقه، يك ماهي وبلاگت به طرز مشكوكي تعطيل بود، ماجرا چه بود؟
توضيح دادنش فايده چنداني ندارد. خلاصه مي‌گويم كه برگزاري آن مسابقه واقعا اتفاق بزرگي در عرصه وب بود كه ابعاد آن بسيار بيشتر از انتظار خود من هم پيش رفت. قطعاً اين گستردگي و اهميت، در كشوري مثل كشور ما حساسيت‌برانگيز است. اين حساسيت نگاه خيلي‌ها را به اين طرف كشاند. نگاه‌هايي كه مي‌توانستند مزاحمت ايجاد كنند و بنيان كار را به‌هم بريزند. خصوصا كه در همان زمان كار ديگري هم در حوزه ادبيات در وب انجام داده بودم و اين موضوع حساسيت را دوچندان كرد. تعطيلي يك ماهه خوابگرد فرصتي بود براي حل مشكلاتي كه مي‌توانست شكل‌هاي بدتري به خود بگيرد.

مثل اين كه مايل نيستي خيلي شفاف درباره‌اش صحبت كني؟
يعني اين‌قدر معلوم بود؟!

از برنامه‌نويسي و مسائل فني سايتت و اداره آن بگو
من از نرم‌افزار مديريت محتواي "asprider" استفاده مي‌كنم كه دوست عزيزم «نويد خادم» آن را نوشته است. اين برنامه قابليت‌هاي زيادي دارد كه من تقريبا دارم از نصف اين امكانات بهره مي‌گيرم. اما اين را هم بگويم كه دوست ديگري دارم «دامون مقصودي» كه براي من مثل آچار فرانسه است. هم اهل بخيه است و هم متخصص در امور فني وب و طراحي. هرجا گير كنم، از او كمك مي‌گيرم. خيلي از ايده‌هاي من در خوابگرد با كمك او عملي شده. اگر يادتان باشد، امور فني و طراحي سايت مسابقه بهرام صادقي را هم او به‌عهده داشت. البته اين را بگويم كه روزي كه وبلاگ درست كردم(در بلاگ‌اسپات) تا دوماه حتي بلد نبودم لينك درست كنم، ولي حالا ديگر به‌قول همين دوست عزيز گاهي وقت‌ها يك‌ كارهايي در همين خوابگرد مي‌كنم كه او هم تعجب مي‌كند؛ البته فقط در حدي كه نياز داشته باشم، نه بيشتر.

خودت مشتري ثابت چه وبلاگ‌هايي هستي؟ از سايت‌ها چطور؟
راستش من وبلاگ‌هاي خيلي زيادي را مي‌خوانم كه برخي از آنها در ليست وبلاگم هستند. اگر بخواهم اسم بياورم خيلي زياد مي‌شود. اما در بين سايت‌ها راحت مي‌گويم كه در بين سايت‌هاي ادبي، «دوات» را هيچ‌وقت از دست نمي‌دهم، در بين سايت‌هاي سينمايي، سايت "30نما" را و در بين سايت‌هاي سياسي و اجتماعي «صبحانه» را.

توي وبلاگت، چقدر روزنامه‌نگاري، و چقدر وبلاگ‌نويس؟
راستش وبلاگ‌نويسي من خودش يك‌جور روزنامه‌نگاري‌ست. از اول هم همين‌جور بود. اوايل خيلي‌ها ايراد مي‌گرفتند به اين موضوع، ولي حالا مي‌بينم كه حتي ايرادگيرها هم خودشان چنين مي‌كنند و حتي به زبان هم مي‌آورند. دقيق‌تر اگر بخواهم بگويم اين كه هر وقت يادداشتي براي روزنامه مي‌نويسم، به بازخورد يادداشت در بين خوانندگان روزنامه خيلي فكر نمي‌كنم، ولي در وبلاگم اين موضوع بسيار مهم است. تنها فرقي كه نوشته‌هاي من براي روزنامه و وبلاگ دارند، برآمده از همين نگاه است كه اتفاقا خيلي هم تاثيرگذار است. اين همان چيزي‌ست كه مي‌گويم نويسندگان وبلاگ‌هاي فرهنگي و هنري بايد به آن توجه كنند. بنابر اين نتيجه مي‌گيريم كه من در وبلاگم، وبلاگ‌نويسي هستم كه روزنامه‌نگاري مي‌كنم و در روزنامه، روزنامه‌نگاري هستم كه فقط روزنامه‌نگاري مي‌كنم.

Posted by Abbas at 1:37 PM | Comments (0)