May 14, 2004

فالگیر

چندباری اين نوشته ی کيوان را خوانده ام و از آن خوشم آمده. می گذارمش در جمهوری قلم: 


کيوان حسينی


چه قلبی... به به... چه قلبی داری جوان! از سنگ خیس و گهواره گلی نیاکانت به ارث برده ای؟ چه نگاهی داری... چه چشمانی و دستانی... چه قیامتی به پا ست جوان. در این دنیا برای قافیه ساختن و نوشته هایت دست و پا می زنی و گیجی هنوز. چه کرده ای با این قلم. با این قلم تراش و این جوهر دان بی رنگ و رنگ دانه. چه داستان ها که تعریف می کنی و بلند بلند می خندی. چه داستان ها که در دلت نگاه داشتی و ساکت شدی.
چه خلوت بزرگی داری جوان! چه کتابخانه با شکوهی. چه خواب هایی را قاب گرفته ای روی دیوار و چه افسانه هایی در آیینه اتاقت نفس می کشند. و این پل که رویش تاب می خوری و نفس نفس می زنی. چه بازی هایی بلدی. چه شعرهایی حفظی و ساکت نشسته ای. چه آرزوها و چه رویاهای عجیبی. بمیرم برایت.
جوان تو چه صدایی داری. چه آوازهایی. چه رستاخیزی را تصویر کرده ای در این توالت بو گرفته  و البته که چه فحش های آبدار  بلدی. چه خوب دار و ندارت را استفراغ می کنی و چه خوب با چهار واژه و ناسازاهای خیابانی، خواهر و مادر طرف را می آوری جلو چشمش. از همه مهم تر اینکه چه پستی داری. و چه قدرتی. چقدر خوب می توانی کابوس دیگران باشی و غروب ها با گردن کج و نگاه نافذت غروب را بکاوی.
چه خوب دخترهای مردم را غر می زنی و به روی خودت نمی آوری. واقعا چه دلی داری؟ از دختر کوچکت هم خجالت نمی کشی. تو خیلی بزرگی. خیلی بزرگی.
فقط اگر روزی یقه ات را گرفتند و برای نوشته هایت رفتی دادگاه نگو گه خوردم. اگر این یکی را نگویی حتما وجدان آسوده ای هم خواهی داشت جوان!

Posted by Abbas at May 14, 2004 1:21 PM
Comments