April 22, 2004

کاترپيلار يعنی بولدوزر؛ همان نعلينی که هستی من و تو را شخم زد

نگاهی ديگر به "نزديک دوردست" و هياهوی کانون نويسندگان در تبعيد

آقای سهراب مختاری!
در آلمان زندگی می کنم ولی به انسان اقتدا می کنم. قرار نيست که در تب و تاب پس پس رفتن های خرچنگِ آقای نيچه، از راه رفتن کبک خودمان غافل بمانيم و خود را از حرکت بيندازيم، و نگاهی نيندازيم به سر آغازهای جهل و استبدادی که فقيه مطلقش سلطان جنايت شد؛ ولی اين بار با اِلمان های ساده ای از قبيل: عبا و عمامه و عصا، که حتا فاشيسم را در جيب گشاد عبای تنگش گذارد.
آقای مختاری! ما همه قربانيان کارزار قتل عام و آوار خمينی هستيم؛ و فکر نکنيد که رنگ مصيبت خانواده ی شهدا، از اويی که در جنگ خانه اش آوار می شود و بر سرش فرو می ريزد سياه تر است؛ آنگونه که می توانيد در تعبير و تفسير جنايات خمينی ديگران را جا بگذاريد و فاصله بيندازيد. می خواهم بگويم ما در تقابل همديگر نيستيم، فقط در هياهوی کتابسوزان همديگر را نمی بينيم.
گويی جوابيه شما می بايد راهی دبير خانه کانون نويسندگان (در تبعيد) می شد تا منشور کانون نويسندگان را بخوانند و بدانند که اين منشور به چه قيمتی تمام شده است :
1 - « آزادی انديشه و بيان و نشر در همه ی عرصه های حيات فردی و اجتماعی بی هيچ حصر و استثنا حق همگان است. اين حق در انحصار هيچ فرد، گروه يا نهادی نيست و هيچکس را نمی توان از آن محروم کرد.»
2 - « کانون نويسندگان ايران با هرگونه سانسور انديشه و بيان مخالف است و خواستار همه امحای شيوه هايی است که، به صورت رسمی يا غير رسمی، مانع نشر و چاپ و پخش آرا و آثار می شوند.»
ليکن در مواردی که انکار پيش می آيد، و مصلحت سياست اين باشد، عداوت جايز نيست! من که عضو کانون نيستم اما اين منشور پرچم راه من است.
آقای سهراب مختاری! بد نيست کتاب بنيامين را زمين بگذاريد و در شعری از محمد مختاری دقيق شويد:
« ... به چشم هايم بسيار انديشيده ام-
که گفته است
که سنگ در تبار من
هميشه سنگ می ماند؟
پرنده ای در آفتاب،
جرقه ای در جنگلی.
به روی رخنه خورشيد خيره می مانم،
و گوش هايم
شکاف آسمان را حس می کنند.»
ای کاش با چشمان خودت می ديدی آقای سهراب! که ويترين جماران طنزی هنری ست و هنرمندان آن پيش از سياست بازان در اين شبيه سازی حرفشان را زده اند، اما کسانی که هنر را از دريچه سياست به شلاق کشيده اند، دچار کور رنگی بوده اند وطنز درون نعلين خمينی را نديده اند که نوشته شده است «کاترپيلار»؛ بله، کاترپيلار يعنی بولدوزر؛ همان نعلينی که هستی من و تو را شخم زد، و پيش از همه، اين هنرمندان جوان تعزيه اش را در طنز به نمايش گذاردند. طنزی که سياست بازان آن را نديدند؛ اما اين که کانون نويسندگان به ورطه ی انديشه های جزمی بيفتد گمان می کنم همين جاست که با انديشه ی محمد مختاری و منشور کانون مقابله می کند.
و مگر تو تحمل ديدن يزيد را بر پرده ی تعزيه امام حسين نداری؟ اگر نداری از آقای نيچه بپرس که سر آغاز کتاب سوزانِ تبار ما کجاست؟ پاسخ خواهی شنيد: نزديک دور دست.
پيام يزديان، برلين، 22 آپريل دوهزار و چهار

Posted by Abbas at 4:57 PM | Comments (3)

April 15, 2004

بر سردر کاروانسرايی

جلال سرفراز از آزادی بيان و هنر می گويد
در جريان جشنواره ی ايرانی در "خانه ی فرهنگ های جهان" پس از برچيده شدن ويترين "تمثال خمينی", و نمادهايی ازگذرنامه و وسايل شخصی وی , دوستانی از من پرسيدند: نظر شما چيست؟
ناخودآگاه ياد قطعه شعر شيرينی از ايرج ميرزا افتادم , که فقط سطرهايی از آن در خاطرم مانده بود. خواستم به کتاب مراجعه کنم, يادم آمد که ديوان آن زنده ياد را کسی برای هميشه از کتابخانه ی کوچک من به امانت برده است. اين بود که دست به دامن دوست بزرگواری شدم. ايشان هم محبت کردند و آن قطعه را تلفنی برای من ديکته کردند. بياييد شعر ايرج ميرزا را با هم مرور کنيم:
بر سردر کاروانسرايی/ تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را / از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق / روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد / تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق / می رفت , که مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يکی خاک / يک پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس به باد رفته يی را / با يک دو سه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست / رفتند و به خانه آرميدند
حالا روشنفکران فرهيخته و آزادی خواه تلافی به مثل کرده اند , و چرا که نه! ارباب عمائم هم نبايد برنجند. از قديم گفته اند از همان دست که داده ای از همان دست هم پس می گيری.

ابتکار برپايی ويترين مورد اشاره , که "جماران" نامگذاری شده, و به قضای حاجت در جای پررفت و آمدی هم قرار داده شده بود, از مانوئل کربس ـ گرافيست فرانسوی , شيرانا شهبازی ـ عکاس , و تيرداد ذوا لقدر ـ نويسنده بود , که با هم گروه "شهرزاد " را تشکيل داده اند.
دوست عزيزی در "هنر" بودن "جماران" شک داشت, و بر آن بود که حتما زير کاسه نيم کاسه ای است. به قول معروف: الله اعلم. می شود نظر گروه "شهرزاد" را هم در اين زمينه پرسيد. من در نظر اول در اين "جعبه آيينه" چيز جالبی نديدم . اما با دقت بيشتر متوجه شعری شدم که گرد تصوير آيت الله خمينی تذهيب شده بود. بد نيست سطری از اين شعر را هم به عنوان طنز تاريخ با هم بخوانيم:
چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبيند
نای بلبل نتوان دوخت که بر گل نسرايد
تصور می کنم که خود اين شعر گويای آن طنز شگرف هست. با اين حال برای محکم کاری جمله ای از شعر زنده ياد احمد شاملو را هم می آورم تا ببينِم ميان رؤيای مزورانه ی خمِينی, و جهنمی که رخ داد, چه دره ی مهيبی است.
دهانت را می بويند/ مبادا گفته باشی دوستت می دارم
روزگار غريبی ست نازنين / روزگار غريبی ست
مشکل چگونه ديدن
در واقع به نظر می رسيد که گروه شهرزاد ـ شايد ناخود آگاه ـ من را به "موزة جنايت عليه بشريت" راهنمايی کرده اند. مگر نه آن که ذهن هر يک از ما زخم خوردگان موزه ای از جنايت های رژيم فقهاست؟ در اين "موزه" مهر و تسبيح خمينی چهرة مردم فريب او را تداعی می کند. کافی ست که يک شئی, يا عکس, يا شعر , يا هر نشانه ی ديگری کليد گشايش اين موزه در ذهن بشود. در اين موزه من به سهم خود می انديشم که چگونه می توان و بايد بر فرهنگ استبداد و خودکامگی, و فکر جنايت قلم بطلان کشيد. چه کسی می تواند ادعا کند که ويترين مورد اشاره چنين عملکردهايی نداشته است؟ بنابراين مشکل ما در يک نمايشگاه مشکل چگونه ديدن است. وگرنه هر گوشه و کناری پر از چنين نشانه هايی ست. دوستانی که با ديدن امثال اين ويترين ها دچار خشم می شوند کافی ست خودشان را به جای هموطنانی بگذارند که هر روز و هر ساعت در چنين وضعيتی هستند. با اين تفاوت که رسانه های جمهوری اسلامی می خواهند از آيت الله خمينی يک ناجی بسازند, و واکنش مردم نگه کردن عاقل اندر سفيه است, اما برپادارندگان غرفه ی وسايل خمينی در "خانة فرهنگ های جهان" بی ترديد عاقل تر از آن بوده اند که چنين منظوری را دنبال کنند.
"منطقة آزاد" و کدخدايانش
بد نيست به اين مناسبت خاطره ای را يادآور شوم, و پس از آن به واقعه ای اشاره کنم, که فضای ناامن زندگی ما غربت نشينان و همتايان مان در وطن را در اين روز و روزگار تصوير می کند.
چند سال پيش سخنران "شفيق" ی از "جنبش چپ و مترقی" , برلين , و عموما فضای مهاجرت را "منطقه ی آزاد" نامگذاری کرد, و بر آن بود که در اين منطقه "طرفداران جمهوری اسلامی" جايی ندارند. روی سخن تهديدآميز وی با کسانی بود که پس از روی کار آمدن خاتمی با ديد خوشبينانه ای به شرايط حاکم بر جامعه می نگريستند. مفهوم "منطقه ی آزاد" را در کنفرانس برلين خوب درک کرديم. در جريان جشنواره ی اخير هم گروهی از کدخدايان "منطقه ی آزاد" آمدند و ضمن فاشيست ناميدن بازيگران تئاتر, که از ايران دعوت شده بودند, هر بد و بيراهی را که دل تنگ شان می خواست نثار آنان کردند. کارگردان يکی از نمايش های تئاتری که از قرار در سال های اخير بارها زير فشار نيروهای مشابه وطنی در موقعيت ناگواری قرار گرفته بود, با اشاره به حکايت مار و پونه, به حق می گفت: ما فکر می کرديم که اينجا لااقل از دست چنين موجوداتی در امانيم. غافل که اين دوستان هر جايی که ما باشيم پيدايشان می شود. انگار که کسی پرشان را آتش زده باشد.
در واقع کدخدايان برلين پايتخت آلمان را با مثلأ کوردهی در کردستان اشتباه گرفته اند, که وقتی به چنگ پيشمرگه ها می افتاد فورا ـ و لابد به حق ـ آن را منطقه ی آزاد می ناميدند.
پاسخ به يک پرسش
دوست من پيام پرسيده اند: آيا شما عضو کانون نويسندگان هستيد؟
پاسخ : اگر منظور شما کانون نويسندگان ايران است, بله. من تا زمانی که زنده ام خودم را عضو باالقوه ـ و اگر به ايران برگردم ـ عضو بالفعل آن می دانم. اما اگر منظورتان کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) است , نه ! من چند سالی است از آن استعفا داده ام. متن استعفانامه هم, که ابتدا به آدرس دوست گرامی حسن حسام ـ دبير وقت کانون ـ فرستادم, و مدتی بعد کپی آن را برای دوستم عسگر آهنين ـ از مسؤولان بعدی کانون ـ پست کردم به شرح زير است:
به هيإت دبيران كانون نويسندگان ايران (در تبعيد)
دوستان گرامي
بدينوسيله استعفاي خودم را از عضويت كانون نويسندگان (در تبعيد) اعلام مي دارم.
در اين باره دلايل گوناگوني دارم، كه از جمله درك متفاوت من از سانسور در ايران و شيوه ی مبارزه با آن است. مهم تر اين كه، با نهايت تأسف, سرنوشت ادبيات برونمرزي ما در خارج از محدوده ی “كانون” رقم مي خورد، بي آن كه خواسته باشم از ارزش كار اهل قلم در “كانون” بكاهم.
با احترام ـ جلال سرفراز- برلين ـ 31 دسامبر 1999
در اين پادرهوايی
هدف از اين يادداشت اعتراض به دارنده ی هيچ طرز تفکری نبوده و نيست, بلکه نقد رفتاری است که فضای دوستانه ی زندگی اجتماعی ما غربت نشينان را ناامن و زهرآگين می سازد. دوست عزيزی دربرلين, که سال هاست يکديگر را می شناسيم, اما در زمينه هايی اختلاف نطر داريم, تا کنون چندين و چند بار به من هشدار داده است که مواظب رفتار و نوشتن و حرف زدنم باشم. او تأکيد می کند که اين بار ديگر کار از شوخی گذشته است. آيا اين است مفهوم دموکراسی؟ همان چيزی که نبود آن سبب طرد رژيم جمهوری اسلامی از جانب ما و همه ی بشردوستان جهان شده است؟
دوست عزيز! در اين پادرهوايي همه ی زندگی بيش از يک شوخی بي مزه نيست. همين و بس! حالا شما بياييد و جدی رفتار کنيد.
جلال سرفراز- برلين ـ 12 آوريل 2004

Posted by Abbas at 10:27 PM | Comments (0)

April 14, 2004

علامه زاده "زير هشت غربت" هم رضا علامه زاده است، کارنامه اش می گويد.

حالا شنيدم نسيم خاکسار را صدا زده اند. خيلی دلم برايش گرفت. نه که تاب کتک نداشته باشد. آنقدرخورده است که عادتش شده. اما به آنچه هرگز عادت نمی کند به "نادوستی" هاست. "
در اين غربتی که من همواره آنرا بی حرمت ناميده ام نيز "زير هشت"ی وجود دارد که نگهبانانش اگر لازم ديدند آدم را گوشمالی می دهند.

زير هشت" در فرهنگ زندانهای ايران به هشتی ئی اطلاق می شود که اتاق نگهبانی و دفاتر مسئولان زندان در آن قرار دارد و درهای بندهای مختلف به آن باز می شود. شايد شکل هشت ضلعی اين هشتی ها در زندان قصر تهران که هر ضلعش به بندی از زندان باز می شود در اين نامگذاری دخيل بوده باشد. به هر حال "زير هشت" برای زندان کشيده ها معنای احساسی بخصوصی دارد. بر خلاف تصور عمومی، صدا کردن زندانی به "زير هشت" لزوما نگرانی آور و خطرناک نيست. می تواند خبر از ملاقات عزيزی در ميان باشد. می تواند کتابی که هفته ها پيش خانواده زندانی آورده است از دست بررسی گذشته باشد و به دست او برسد. يا می تواند حتی نويد آزادی داشته باشد چرا که به هر حال راه آزادی از "زير هشت" می گذرد. اما البته می تواند به معنای حضور دو مامور ناشناس باشد که با ورود زندانی از بند به "زير هشت"، چشمبند به چشمش بزنند و به بازداشتگاهی ناشناخته یا به شکنجه گاهی شناخته شده راهنمائيش کنند. و نيز می تواند به خاطر حرفی یا حرکتی که نگهبانان را خوش نيامده است قصد گوشمالی زندانی در ميان باشد. در اين مورد زندانی "خاطی" به محض اينکه پايش را "زير هشت" می گذارد چند نگهبان دوره اش می کنند و تا بيايد به خودش بجنبد می بيند وسط "زير هشت" ولو شده است و مشت و لگد است که بی هوا نثارش می شود. تنها راه زندانی برای اينکه کمتر صدمه ببيند اينست که همان وسط چمباتمه بزند و سرش را ميان بازوانش پنهان کند تا لگدهائی که با بی رحمی تمام زده می شود به چشم و چارش نخورد. کرم نگهبانها که بريزد خودشان آرام می گيرند و نيم ساعت بعد آدم را برمی گردانند توی بند.
در اين غربتی که من همواره آنرا بی حرمت ناميده ام نيز "زير هشت"ی وجود دارد که نگهبانانش اگر لازم ديدند آدم را گوشمالی می دهند. هوشنگ گلشيری را يکبار به خاطر اينکه جائی گفته يا نوشته بود دخترش نماز می خواند بردندش به "زير هشت" غربت. طفلی هر چه کرد به يادشان بياورد که جدا از "شازده احتجاب" که سنگ بنای ادبيات نوين ايران است نويسنده "جن نامه" نيز هست که جيع سعيد امامی ها را در آورده است توی کت هيچکدام نرفت. سعيدی سيرجانی هم پيش از اينکه "زير هشت" اوين را تجربه کند يکی دو باری به "زير هشت" غربت فراخوانده شد. او چوب زبان سرخش را در اين غربت بی حرمت می خورد که بالاخره سر سبزش را در وطن به باد داد. دو سال پيش هم کسانی که محمود دولت آبادی به اندازه وزنشان کتاب نوشته است او را به "زير هشت" غربت بردند و حقش را کف دستش گذاشتند تا او باشد که ديگر در کنفرانسی که آنها نمی پسندند شرکت نکند. اگر بخواهم از همه کسانی که اين تجربه را کرده اند نام ببرم کار به درازا می کشد. راه دور چرا بروم؟ خودم من هم يکبار وقتی مرتکب گناه نابخشودنی "قصد فيلمسازی در ايران" شدم توسط فيلمسازانی که فيلمی در کارنامه سينمائيشان نداشتند و هنرمندان تبعيدی ايکه بالاترين خدمتشان به سينمای در تبعيد نشان دادن فيلمهای خود من بود به "زير هشت" غربت برده شدم و چون "تجربه" داشتم هيچ نگفتم. فقط سرم را لای بازوانم پنهان کردم تا لگدهاشان به چشم و چارم نخورد.
حالا شنيدم نسيم خاکسار را صدا زده اند. خيلی دلم برايش گرفت. نه که تاب کتک نداشته باشد. آنقدرخورده است که عادتش شده. اما به آنچه هرگز عادت نمی کند به "نادوستی" هاست. مثل کف دستم می شناسمش. دل بی مهری ندارد. اگر اين قلم راحتم بگذارد زنگی به او خواهم زد. شايد هم نزنم. چه دارم بگويم که خودش بهتر از من نداند؟

Posted by Abbas at 12:11 AM | Comments (1)

April 12, 2004

نسيم خاکسار سربلند کنار آزادی بيان و منشور کانون نويسندگان ايستاده است

دمل چركين تهمت زني و فضاي ايجاد رعب بايد شكافته و خشك شود، نسيم خاكسار، نقل از خبرنامه گويا
تمام حرف و فكر من درباره نوعي حرف و فكر بود. نمي خواهند بفهمند، نفهمند. من وقت جر و بحث بيشتر با آنان را ندارم. و براي همين، كه ديگر از اين پس اين شبهه دشمني با آن ها و ديگري پيش نيايد براي هميشه از عضويت در كانون نويسندگان ايران در تبعيد و انجمن قلم ايران در تبعيد استعفا مي‌دهم

چند توضيح مختصر در پاسخ به باقي قضايا
1ـ‌ در متن من: «بازخواني فراخوان كانون نويسندگان ايران در تبعيد و انجمن قلم ايران در تبعيد» واژه «جنايتكار» نيست. جعل كرده اند. اصلاً اين گونه حرف زدن زبان و فرهنگ من نيست. تمام بحث من در آن مقاله فقط روي متن بود و نه نويسندگان آن. دقت شود فقط روي متن. و نويسندگان متن را « اين دوستان» خواندم. من رعايت انسان مي‌كنم.
2- آقاي عباس سماكار نوشته است در جريان سخنراني در بخش «سواز» دانشگاه لندن اعضاي كانون در لندن به نسيم خاكسار هشدار دادند كه به آن برنامه نرود چون دست جمهوري اسلامي در كار است و او اعتنا نكرد و رفت.
درست است. تمام.
من هرجا كه بروم به اعتبار خودم مي روم. توضيح زير غم انگيز است. گفتن ندارد. اما انگار مجبورم و فقط براي روشن كردن متن ايشان است.
بعد از نشست عمومي كانون و بعد از اصرار دوستاني در كانون كه به آن جلسه نروم وقتي به خانه آمدم و از مسئول آن برنامه در دانشگاه تلفني توضيح بيشتري از وضع شان خواستم متوجه شدم اين دوستان درست نمي گويند. پيش از من يكي دونفر ديگر هم در آن جا سخنراني داشتند. وقتي هم با مسئول برنامه هاي ادبي دانشگاه سواز، در لندن از نزديك آشنا شدم، متوجه شدم كه ايشان دوست نزديك بسياري از اعضا كانون است. خنده دار اين بود كه معترضين به اين برنامه كه مي گفتند همه چيز پنهان اين برنامه ها را مي دانند نمي دانستند در جمع هيات مديره برنامه هاي اين دانشگاه خانم شاداب وجدي شاعر نشسته است. وقتي من به لندن رفتم به دوستان هيات دبيران گفتم به نظر من اشتباه است عليه اين نهاد فقط بر اساس شايعه بيانيه بدهند و اين در شان كانون نيست. زيرا اطلاعات شان درباره اين رشته از برنامه هاي دانشگاه نادرست است. در آن وقت كه من در لندن بودم هيچ نگفتند و بعد از بازگشتم به هلند يك عده اي ازهيات دبيران و پيرامون آن ها شروع كردند به سر وصدا كه اي واي به داد برسيد و اين بود كه آن ها تصميم گرفتند يك اعلاميه ي آبكي بدهند به نام هشدار كه نام دانشكده «سواز» هم در آن ذكر نشده باشد و قال را بكنند. حرفي نزدم.
بعد از من، به همين جلسه، نخست ميرزا آقا عسكري براي شعر خواني رفت و بعد و يا قبل از آن، از كانون هم استعفا كرد و رفت. آقاي ميرزا آقا عسكري خودش زماني عضو همان هيات دبيراني بود كه همان بيانيه كذائي را كه آقاي سماكار به آن اشاره دارند منتشر كرده بودند. آقاي سماكار از خودش نمي پرسد كه اين چه بيانيه اي است كه به مضمونش حتا نويسندگان آن اعتنا نمي كنند. اگر به فهرست نام شركت كنندگان شاعر و نويسنده كه بعضي عضو كانون هستند و بعد از انتشار بيانيه كانون در برنامه هاي همين دانشگاه شركت كردند نظري بياندازيد خيلي ساده متوجه مي شويد وقتي بيانيه اي از طرف كانون منتشر شود كه واقعيت هاي مورد اشاره در آن بي پايه و غلط باشد كسي برايش تره خرد نمي كند. اينطوري بايد آبروي كانون را حفظ كرد؟
حالا اگر من صدايش را درمي‌آوردم « موضوع خيلي خيط بود» به كي برمي گشت؟
3- براي من موضوع فراخوان اخير كانون نويسندگان و انجمن قلم ايران در تبعيد ديگر موضوع تمام شده اي است. و هرچه هست و مي ماند، به مجمع عمومي برميگردد و نظر اعضا. پس درباره آن اصلاُ حرفي نمي زنم.
4- مطلب من در اين بخش از بحثم ديگر مربوط به فقط كانون نيست. يك بحث عمومي است كه كانون نويسندگان ايران هم در آن قرار دارد. و من طرح آن را با اشاره به اين جمله از متن عباس سماكار ضروري مي دانم. ايشان مي نويسد: «واقعيت اين است كه در كانون هم مثل ديگر عرصه هاي مبارزات اجتماعي دو صف در برابر هم قد كشيده اند و شما در جناح مقابل مبارزاتي ما قرار داريد.» خواننده با خواندن اين جمله اين برداشت را مي كند كه اختلاف اعضا در كانون نويسندگان ايران يك اختلاف سياسي است. برخي ها انقلابي و دو آتشه اند عليه حكومت جمهوري اسلامي و برخي هم نه. اين شكل ساده معناي جمله ايشان است كه انگ گروهي به كسي و يا به كساني نزده باشيم. پاسخ من به اين جمله اين است كه: نه، اين طور نيست. تا آن جائي كه به خودم و آشنائي ام با بچه هاي درون كانون برمي‌گردد من كسي را در كانون نمي شناسم كه مخالف با سرنگوني جمهوري اسلامي باشد. به همين قاطعيت مي‌گويم و پايش مي ايستم. بي خود كسي براي خودش از اين نوع اعتبارهاي دلخوشكنك نسازد. وجود هم داشته باشد ربطي به منشور و اساسنامه كانون نويسندگان ندارد. اين صف هاي سياسي كه ايشان ساخته است خيالي است. دنياي فرضي در جمله آقاي عباس سماكار به سرعت برق باد هوا مي شود. كافي است مثلاً خواننده اي حتا نا آشنا با كارهاي من برود و متن سخنراني من را كه در همين سپتامبر گذشته در يادمان جانباختگان قتل عام زندانيان سياسي سال 67 توسط رژيم جمهوري اسلامي به «نام نامداران ما و ننگ حكومتيان» در آخن و يكي از شهرهاي ديگر در آلمان داشتم و بعد در بيشتر سايت هاي اينترنيتي منتشرشد،‌ بخواند تا نادرست بودن اين حرف را دربياورد. اما چرا ايشان اين حرف را مي زند؟ براي اين كه اين واقعيت را بپوشاند كه در كانون هم مثل هر جاي ديگر دو نوع اخلاق برخورد، در مبارزه در برابر رژيم هاي ضد انساني، وجود دارد. يك صف زود انگ مي زند. برچسب مي زند. به آني هر حرف و كاري را به رژيم مي‌بندند. و فضاي رعب و ترس ايجاد مي كند و برايش پيروزي و شكست در صحنه مطرح است. و با رقص شاطري مي آيد وسط و مي گويد « بجنگ تا بجنگيم.» براي ديگري، نه. صف ديگر، كوشش مي كند اخلاق و فضليت در مبارزه را اجر بگذارد و رعايت كند. اين صف وقتي با ضد انسان مي جنگد حواسش هست و يا مي خواهد باشد كه از اسباب و طبيعت و فرهنگ آن حكومتي كه بلاي جامعه و مردم ما شده است فاصله بگيرد. بلي اين دو صف در كانون هم مثل ديگر عرصه هاي مبارزات اجتماعي ديگر وجود دارد. ومثل هر جاي ديگر هم تاريخي دارد. و سرنوشت ماست كه بايد با اين نوع ضد اخلاق در بيافتيم. نمونه مي آورم و كساني كه مي خواهند بيشتر بدانند مي توانند مراجعه كنند به كتاب انسان در شعر معاصر اثر محمد مختاري (در آمد و يا مقدمه آن) و سرگذشت كانون نويسندگان ايران اثر محمد سپانلو (بخش تعليق گروه پنج نفره) و بخشي از تاريخ جنبش روشنفكري ايران جلد 5 مصاحبه ي من با دكتر مسعود نقره كار .
در سال 58 در «كانون نويسندگان ايران» در ايران، براي برگذاري شب هاي كانون اختلافي پيش آمد كه منجر به اخراج پنج نفر و بعد انشعاب در كانون شد. آن زمان دوره اين انگ ها بود: شما با برپائي شبهاي كانون از سلطنت طلبان و ليبرال ها و آنارشيست ها و ضد انقلاب فراري در خارج حمايت مي كنيد.
در آن وقت من و شانزده نفر ديگر كه اكنون تعدادي شان حي و حاضر در كانون نويسندگان در تبعيد هستند، پيشنهاد كميسيوني را داديم كه اين گونه فرهنگ رعب و تهمت زني را ريشه يابي كند، تا با باز كردن آن ، اين چرخه خرافه در جامعه ما از حركت بيافتد و تا جاودان بالاي سرمان نچرخد و چون كابوسي زندگي مان را به جهمني از ترس و رعب تبديل نكند. نشد. حكومت به كشتار دگر انديشان نشست. و ما هر كدام به جائي گريختيم.
اين دمل چركين تهمت زني و فضاي ايجاد رعب بايد شكافته شود و خشك شود.
اين دمل چركين روح جامعه ما را بيمار كرده است. جامعه ما روحش بيمار شده است.
جامعه ما از نظر روحي افسرده است. ترسو است. از حرف زدن مستقل در جمع مي ترسد. چون هر لحظه ممكن است به او تهمت بزنند.
بيچاره هوشنگ گلشيري افتخار ادب سرزمين ما به خاطر دو كلمه حرف شد خاتمي چي و سفير جمهوري اسلامي.
اين چرخه خرافه فكر را مي‌كشد.
فكر در چنين فضائي مي ميرد. فكر مرده است.
چرخش اين چرخه خرافه در جامعه ما فرد را دو شخصيتي و گاه چند شخصيتي كرده است. يك جا شاعر و نويسنده ما سوپر مدرن مي شود و جاي ديگر مي رود پاي و بالاي متني را امضا مي كند كه سر تاپاي كلماتش بوي كهنگي قرون وسطائي را مي دهد.
5- آقاي عباس سماكار مي نويسد «من واقعا براي شما متاسفم. هركس ديگري هم كه سوابق مبارزاتي شما را مي شناسد از اين تغيير روشن واقعا متاسف و بهت زده است.»
ايشان لازم نيست از سوابق مبارزاتي من حرف بزند. من خودم را مي شناسم، من اگر هيچ كار نكرده باشم و هيچ كتابي هم ننوشته باشم همين داستان كوتاهم: « مرائي كافر است.» تا جاودان عليه جنايات رژيم جمهوري اسلامي در هر دادگاهي شهادت خواهد داد. او نمي تواند با پرتاب اين تيرهاي تهمتِ رفتن به سخنراني در « سواز» من را ويران كند. اما يك چيز را مي تواند ويران كند. و آن، يك دوستي سي ساله است. دوستي ئي كه از چه دالان هاي پر شكوه و وحشتي عبور داده شده بود. بر اين ويران شدن است كه بايد متاسف باشد. قلعه اي محكم كه چقدر ارزان چقدر ارزان آن را ويران كرد.
6- و سخن آخر. ايشان من را به «جنگ تا بجنگيم» دعوت كرده است. نه. اشتباه نكند. من با او و ديگراني مثل او جنگي ندارم و نداشته ام. تمام حرف و فكر من درباره نوعي حرف و فكر بود. نمي خواهند بفهمند، نفهمند. من وقت جر و بحث بيشتر با آنان را ندارم. و براي همين، كه ديگر از اين پس اين شبهه دشمني با آن ها و ديگري پيش نيايد براي هميشه از عضويت در كانون نويسندگان ايران در تبعيد و انجمن قلم ايران در تبعيد استعفا مي‌دهم. همين
نسيم خاكسار
هشتم ماه آوريل ‏2004‏
اوترخت. هلند

Posted by Abbas at 9:22 PM | Comments (0)

April 10, 2004

اسماعيل خويي بر آزادگي خود فراز شد

گردانندگان ارجمند خانه ی فرهنگ های جهان (در آلمان)،
نويسندگان، شاعران و هنرمندانِ شرکت کننده در جشنواره ی " نزديکی دور"
درود بر همه ی شما.
از اين که بيانيه ای از کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) را، تنها با خبر يافتن از به نمايش گذاشته شدنِ عبا و عمامه و نعلين خمينی ی آدمخوار در غرفه ای از نمايشگاه امساله ی اين خانه ی والای هنرها و فرهنگ های جهان، شتابزده و بی هيچ بررسی و انديشه ای ، امضا کرده ام، احساسی ژرف از شرمندگی و سرافکندگی دل و جانم را سراسر فراگرفته است. من اين کوته بينی و يک سو نگری را ـ که برآيند اعتماد گوسفندوار من به داوری ی برخی از دوستانم در کانون بوده است ـ هرگز بر خود نخواهم بخشود. اميدوارم، اما، که شمايان اين خطای زشت و شرم آور را، بزرگوارانه ، بر من ببخشاييد.
با درماندگی و شرمساری از شما خواهش می کنم امضای مرا بر پای بيانيه ای از کانون که در اين زمينه نوشته و منتشر شده است نبوده بگيريد.

پوزشخواه و سپاسگزار، دوستدار شما
اسماعيل خويی
نوزدهم فروردين ۸۳ / هشتم آپريل ۲۰۰۴ ـ بيدرکجا


Posted by Abbas at 4:20 PM | Comments (3)

April 5, 2004

"نزديک دوردست" نشان داد که هنوز دورتر از دوريد!

محمدرضا فطرس، روزنامه‌نگار مستقل - نقل از سايت اخبار روز
mfetross@yahoo.com
اگر آن نويسنده‌ كه مخاطبش قرار مي‌دهيد برای ايرانی ننويسد پس چه كسی عزم ايرانی را جزم كند برای آزادی وطن؟ مگر دغدغه‌ی آزادی ميهن داشتن، شور و وابستگی به سرزمين نمي‌طلبد؟ هيچ عملكرد دو دهه‌تان را در خارج ديده‌ايد؟ رو بر گرداندن ايراني‌ها از يكديگر. وحشت ايراني‌ها از يكديگر. سكوت كردن و به لاك تنهايی پناه بردن شان. تشتت و نبود يكپارچگی در ميان شان. تهمت و دشنام و دهان‌هايی بی چفت و بست. دل‌های خالی از عشق به وطن. نه عزمی و نه جزمی و همه‌اش يقه گيری و بي‌حرمتي.
یکشنبه ١۶ فروردين ١٣٨٣ – ۴ آوريل ٢٠٠۴
نه كسی حق دارد از ايران بگويد و نه كسی جرات دارد بی اجازه‌ی ما آب بخورد و اگر مي‌خواهد چنين كند ابتدا بايد درخواستی به مركز ناپيدای تبعيدي‌ها بفرستد تا بررسي‌اش كنند و بعد مجوز گفتن‌اش را برايش صادر كنند. آنهم به شرط آنكه ايران را از ياد برده باشد، قصد سفر به ايران را نداشته باشد، اسكناس‌های جمهوری اسلامی را خرج نكرده باشد و خودش را كشته باشد برای تبعيدي‌ها. به تعبيری ديگر، نفس نكشيده باشد در طی حيات جمهوری اسلامي.
اين برداشتی مجمل است از حديث مفصل و پر رمز و راز بخشی از ايرانيان خارج از كشور كه به خيال خودشان مبارزه مي‌كنند برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی و در حقيقت حكومت كردن را به روش‌های مختلف آزمايش مي‌كنند تا بعد از سرنگونی نظام حاكم بر ايران، حاكم شوند و برای رسيدن به اين مقصد چنان رفتار ايرانيان و مراكز فارسی زبان را زير نظر دارند كه اظهار نظر عادی هم در باره‌ی ايران برای خود ايرانيان عواقب سنگينی به بار مي‌آورد و نمونه‌ی آخرش موضع‌گيری گروهی از ايرانيان خارج از كشور بود بعد از برگزاری نمايشگاه نزديك دور دست در برلين.

از نگاه اين گروه، كشوری به نام ايران وجود ندارد و اگر چنين نامی برده شود، منظور گوينده جمهوری اسلامي‌ست و اگر كسی بگويد مام وطن‌ام، بلافاصله بيانيه‌ای برايش صادر مي‌كنند و امضاهايی جمع مي‌كنند دال بر اينكه طرف از جمهوری اسلامی سخن گفته و هتك حرمت‌اش مباح است.
رفتار اين گروه از ايرانيان خارج از كشور، متاسفانه هم ترس‌آور است و هم جانكاه. ترس از اين بابت مي‌آفريند كه آدم مطمئن مي‌شود حكومت جمهوری اسلامی با وجود چنين مخالفانی از جايش تكان نمي‌خورد و جانكاه‌ است چون مي‌بينی كه ظلم جمهوری اسلامی چگونه فعالان سياسی را به نااميدی و سرگردانی كشانده است كه با شنيدن نام ايران، جمهوری اسلامی در ذهن‌اشان نقش مي‌بندد. نا اميدانی به بی راهه افتاده و درمانده از تشخيص درست اوضاع.
دردآور و جانكاه است كه ببينی هيچ نويسنده و شاعر و فيلمساز و كارگردان و آهنگساز و بازيگر و روزنامه نگار و قالي‌باف و مجسمه سازی از زير تيغ هتاكی و بي‌حرمتی اين گروه در امان نيستند و عشق‌آفرينان ايران زمين به دور از سايه‌ی ترس و وحشت جمهوری رمی و تازيانه هم نفسی به آرامش نمي‌توانند بكشند از فضای رعب و وحشتی كه اين گروه در خارج از كشور ايجاد كرده‌اند.
به يقين مي‌رسد آدم كه هيچ‌كدام اعضای اين گروه - به قول انصافعلی هدايت- زانويی به آنجايشان نخورده است تا درد آشنا باشند. تا بدانند همان روزنامه‌نگارانی كه در ايران هستند و خبر با منجنيق بيرون مي‌كشند، چه غم دارند. تا بدانند نويسنده‌ی در ايران مانده با چه مصيبتی برای مردم‌اش مي‌نويسد تا ادببات سرزمين‌اش نخشكد. تا بدانند آن فيلم‌ساز در ايران مانده چه تحمل مي‌كند تا سينما برای ايرانی تعطيل نشود و تا بدانند چه كسانی عشق به ايران را در دل ايرانيان با كتاب و شعر و فيلمی زنده نگاه مي‌دارند تا همچنان جايی به نام ايران وجود داشته باشد.
اگر آن نويسنده‌ كه مخاطب‌اش قرار مي‌دهيد برای ايرانی ننويسد پس چه كسی عزم ايرانی را جزم كند برای آزادی وطن. مگر دغدغه‌ی آزادی ميهن داشتن، شور و وابسته‌گی به سرزمين نمي‌طلبد. هيچ عملكرد دو دهه‌تان را در خارج ديده‌ايد؟ رو بر گرداندن ايراني‌ها از يكديگر. وحشت ايراني‌ها از يكديگر. سكوت كردن و به لاك تنهايی پناه بردن‌اشان. تشتت و نبود يكپارچه‌گی در ميان‌اشان. تهمت و دشنام و دهان‌هايی بی چفت و بست. دل‌های خالی از عشق به وطن. نه عزمی و نه جزمی و همه‌اش يقه گيری و بي‌حرمتي.
هيچ به اين انديشه‌ايد كه نوشته‌های همان نويسنده‌های خارج از كشور كه مورد تهمت شما واقع شده‌اند تلاش بي‌وقفه‌ی نابودگران فرهنگ و هنر ايرانی را بي‌نتيجه گذاشته.
هيچ تاريخ سياسی كاري‌اتان را بازنگری كرده‌ايد تا ببينيد چگونه با افراط و تفريط شما و ظلم جمهوری اسلامی چه نسل‌ها كه سوختند؟ و هيچ فاصله‌اتان را با جهانيان كه البته بسيار دوريد حداقل با نسل جديد ايرانيان سنجيده‌ايد؟ انزجار از تماميت خواهی ايرانيان به گوش‌اتان خورده است؟ تنفر ايرانيان از خطوط قرمز و تعيين كننده‌گان حدود و ثغور را لمس كرده‌ايد؟ هيچ با خود انديشه‌ايد كه يكی از اهم دلايل رشد فحشا و اعتياد در ميان جوانان ايران ميل شديد ايرانيان به عبور از خط قرمزها و محدوديت‌هاست؟
چرا تصور مي‌كنيد يك نويسنده‌ بايد شب و روز بگويد مرگ بر جمهوری اسلامی تا برای سرزمين‌اش كاری كرده باشد و اصلن چرا يك داستان نويس بايد حتمن سياسی بنويسد و مگر ادبيات داستان نويسی ما خلاصه شده در مقوله‌ی سياست و جز با ايجاد ياس و دلهره و نااميدی در دل ايرانيان راه ديگری برای مبارزه با ظلم وجود ندارد. چرا از عشق و زندگی نبايد سخنی به ميان آورد كه جريان‌اش را هيچ حكومتی نتوانسته متوقف كند.
از سويی ديگر بارها گفته‌اند و مي‌گويم من هم كه ارتباط ايرانيان داخل و خارج عمر نظام را كم مي‌كند. بايد پيوندی ميان اين دو بخش از ايراني‌ها صورت بگيرد تا داد و ستد مفاهيم نوين صورت بگيرد و به داخل ايران منتقل شود. اگر كنفرانس‌ها و نمايشگاه‌ها و سمينارها و چشنواره‌های ايرانی در خارج از كشور تعطيل شود، ايراني‌های مقيم خارج از كشور از كجا بدانند در ايران چه مي‌گذرد و در عوض به چه شكلی آموخته‌هايشان از زندگی در جوامع پيشرفته را به داخل منتقل كنند؟
سال هشتاد و دو هجری شمسی را برايتان مرور مي‌كنم كه در آن جلسه‌ی سيمای زن در سينمای ايران، شيرزنی از مدافعان حقوق زنان در داخل ايران كه برای سفری تحقيقاتی به آلمان آمده بود سخنی از تلاش ستودنی زنان در داخل ايران گفت و يكی از سرآمدترين‌ اين گروه خاص در امر برچسب‌زنی اظهار نظر آن بانوی محترم را با تهمت زدن به او و اينكه فقط وابسته‌های نظام مي‌توانند به سفر تحقيقاتی بيايند پاسخ داد. موضوعی كه توجه به شناختی كه از آن بانوی محترم وجود داشت خنده هم برای بسياری آورد. نمي‌دانم حالا فعاليت‌ آن بانو را برای زنان در ايران دنبال مي‌كنيد يا نه. از اينكه شب و روز به اين دفتر اطلاعات و آن دادگاه مراجعه مي‌كند برای همان فعاليت‌های از ظن شما ناچيز و بي‌ارزش خبردار شده‌ايد يا نه. نمي‌دانم كسی به شما گفته برای احقاق حقوق ديگران تلاش كردن در ايران، حركت در ميدان مين است. راستی تهمت‌ همدست بودن آن بانو با جمهوری اسلامی برايتان خجالت‌آور نيست؟
مطمئن باشيد با بود و نبود شما مبارزه برای نابودی هر چه خودكامه‌گي‌ست ادامه دارد و در داخل و خارج ايران بسيارند كسانی كه تا از بين رفتن سركوب و ظلم در ايران از پا نمي‌نشينند و از خشونت و افراط و تفريط و خون و گلوله و جنگ و مرگ بيزارند و تنها تفاوت‌اشان با شما اين است كه آنان عشق به سرزمين‌اشان را در دل هم‌ميهنان‌اشان مي‌كارند، احترام به نظرات ديگران را جاری مي‌كنند و ايرانيان را به سرزمين‌اشان وابسته.
و شرط بقای شما اين است كه اين زبان تازه را ياد بگيريد و در غير اين‌صورت بايد بيذيريد كه به آخر خط رسيده‌‌ايد.

Posted by Abbas at 1:03 AM | Comments (0)

April 4, 2004

موضع نسيم خاکسار نسبت به انديشه های جزمی

نقل از گويا نيوز
باز خواني متن فراخوان كانون نويسندگان ايران در تبعيد درباره فستيوال "نزديك دور دست" - نسيم خاکسار
مجروح كردن روح انساني كه با كارش به دفاع از آزادي برخاسته اما ديدگاهش در هنر و يا سياست با من همسو نيست خود يك جنايت است. چطور مي شود متني كه عليه جنايت برخاسته به اين جنايات به ظاهر كوچك بي اعتنا باشد؟

فرا خوان كانون نويسندگان ايران در تبعيد و انجمن قلم ايران در تبعيد درباره «فستيوال نزديك دوردست» را چون متني دربرابر خود دارم. متن ديگري هم هست كه سيروس سيف يك تن از پنج تن اصلي اعضاي دبيران كانون نويسندگان ايران در تبعيد منتشر كرده است و در اعتراض به فراخوان كانون. در اين بررسي كار چنداني به متن سيروس سيف ندارم، تنها به نكته مهمي در آن اشاره مي كنم. متن سيروس سيف مي گويد كه فراخوان كانون نويسندگان كه طبق اساسنامه و ضوابط كانون مي بايد پيش از چاپ به اطلاع همه اعضاي هيات دبيران برسد و با اطلاع و آراء اكثريت جمع هيات دبيران باشد، بدون اطلاع او منتشر شده است. از آن جا كه تا كنون جوابيه اي در پاسخ به اعتراض سيروس سيف از جانب بقيه هيات ديبران كانون داده نشده، در واقع فراخوان كانون را فقط بايد نظر تعدادي از اعضاي هيات دبيران كانون دانست و نه نظر كانون. شايد به همين خاطر بوده است كه در همان بدو انتشار ناچار شده اند آن را همراه امضاهاي حمايتي منتشر كنند. با اين همه، اين ها مورد نظر من در اين جا نيست. اين ها را مي شود در نشست عمومي و سالانه ي كانون مورد بحث قرار داد. آن چه براي من در اين جا مهم است متني است كه پيش روي من است و من مي خواهم چون خواننده اي كه متن براي خواندن او نوشته شده آن را بخوانم و معنا كنم. مي خواهم بدانم متن چه مي گويد و چگونه درباره حقايق داوري مي كند.
متن مي گويد « نام خانه فرهنگ هاي جهان پس از تلاش ناموفق بنياد هانريش بل براي برپائي كنفرانس برلين آلوده رژيمي است كه تاريخ آن را قتل، ترور، شكنجه . كشتار ، سانسور، سنگسار رقم زده است.» و بعد تاكيد مي كند « اگر اداره كل امور فرهنگي ايرانيان برونمرزي كه از وزراتخانه هاي اطلاعات، فرهنگ و ارشاد اسلامي و وزارت كشور و امورخارجه اسلامي تشكيل شده ازآرايش فرهنگي چهره رژيم ترور آخوندي ناتوان مانده است، اين بار خانه فرهنگ هاي جهان با پشتيباني وزارت خارجه آلمان و با صرف هزينه اي گزاف به نام فرهنگ به نمايش شرم آور لباده و كلاه و گلاب و زيرجامه و عكس و پاسپورت ... خميني روي آورده است.» متن در واقع مي گويد خانه فرهنگ هاي جهان با پشتيباني از وزارت خارجه آلمان در يك ساخت و پاخت سياسي با جهموري اسلامي، جانشين اداره كل امور فرهنگي ايرانيان برونمرزي وابسته به رژيم شده است. ميگويد: «در كنار برگزاري جشن نوروز و به بهانه معرفي جايگاه تازه هنرمندان ايراني، خانه فرهنگ هاي جهان دراقدامي بي سابقه با« نمايش نعلين و تسبيح و پوشاك شخصي آخوند خميني به بيشترينه ايرانيان كه با موجوديت حكومت اسلامي مخالف اند توهين كرده و باعث كند شدن افكار عمومي عليه جمهوري اسلامي شده است». و بعد مي گويد :« آيا هنرمندان شركت كننده در فستيوال از اجراي چنين نمايشي آگاه بوده اند؟» و مي گويد «كه هنرمندان راستين ضمن اعتراض به سياست هاي اين خانه از شركت در مراسمي كه در كنار نعلين و لباده بزرگترين جنايتكار تاريخ معاصر ايران برگزار مي شود پرهيز مي كنند.»
اين متن نخست يك ابهام دارد. روشن نمي كند كه كلاه و لباده و نعلين خميني اصل و يا بدل هستند. و طوري نوشته شده كه انگار اين ها همان كلاه و لباده و نعليني هستند كه در موزه مربوط به ايشان در ايران نگهداري شده و حالا براي نمايشي موقتي براي مدتي كوتاه به آلمان منتقل شده اند. متن نمي خواهد روشن كند كه آن ها بدل هسستند. چون اصل بودن شان ميتواند دليلي باشد براي متن، در اثبات ساخت و پاخت فرضي بين وزارت خارجه آلمان و جمهوري اسلامي و خانه فرهنگ هاي جهان كه متن تمام تلاشش را براي افشاي آن گذاشته است. خواننده نمي تواند از متن بفهمد كه وسايل مورد نظر نه البسه شخصي خميني بلكه به نقل از مصاحبه عباس معروفي با راديو فردا در تاريخ بيست هفتم مارس 2004 ساخته چند جوان ايراني ساكن زوريخ است كه كارشان اين است كه اشياء موزه هاي كشورهاي ديگر را بازسازي مي كنند و در جاهاي ديگر ميگذارند تا معناهاي ديگري به آن ببخشند. با يك كلاژ ساده كار آن ها را ببينيد در كنار كار تجسمي پرستو فروهر كه به نقل از مقاله اي به ترجمه جواد طالعي در روزنامه شهروند سه شنبه سي ام مارس 2004 آلت قتاله اي است. و ذهن تماشاچي را مي كشاند به سوي قاتلين قتل هاي زنجيره اي كه پدر و مادر هنرمند را در جمهوري اسلامي با آن به قتل رسانده اند. متن در بزرگ كردن غرفه البسه بدلي خميني چنان پيش مي رود كه برداشت خودش را به سراسر برنامه هائي كه در اين فستيوال انجام گرفته تعميم مي دهد. اگر خواننده اي مثل من كه از راه دور ماجرا را دنبال مي كند چشمش به مقاله اي بيفتد كه در شهروند چاپ شده است، شكاف بين واقعيت موضوع متن و متن را خيلي ساده متوجه مي شود.در اين مقاله گزارشگر و يا مفسر نشريه اي آلماني به صراحت از موضع انتقادي هنرمندان شركت كننده در فستيوال نسبت به قتل هاي دگر انديشان ، سياست تبعيض در مورد زنان و سياست جنگ طلبي رژيم مي نويسد. نمونه:
«پرستو فروهر، هنرمندي كه در سال 1962در تهران متولد شده و اكنون در فرانكفورت اقامت دارد، سري كارهاي خود را در خانه فرهنگ هاي جهان « چنگال » نام نهاده است اما درست عكس اين نشان داده مي شود: چاقوئي كه به روش پاپ آرت مانير روي نوارهاي پارچه اي چاپ شده و در مكعبي لبريز از ترس بيمار گونه محبوس ماندن، جاسازي شده است. ابزار قتلي كه قاتلان اجير شده، شش سال پيش، با آن در برابر خانه پدر و مادر فروهر در تهران در كمين آن ها ايستاده بودند.» و يا خسرو حسن زاده «عكس هاي زنان تن فروش را به صورت يك تابلو در الواري سياه قاب گرفته است. اين زنان، قربانيان قاتل جنايتكاري هستند كه در سال 2001 به خاطر جناياتش نزديك بود به يك قهرمان ملي تبديل شود. و يا اثر شهرام انتخابي كه در سال 1957 در بروجرد متولد شده. كار او زنجيره اي است از لامپ هائي به رنگ هاي سبز و قرمز و سفيد كه بر سطح كليدي عظيم مي درخشند. بر پاي اين كليد عظيم كه ارتفاع آن به شش متر مي رسد انبوهي از كليدهاي كوچك بر زمين ريخته اند.» مقاله نويس مي نويسد «يك جمله براي روشن كردن اين اثر كافي است: به كودكاني كه پس از جنگ ايران و عراق به جست و جوي مين مي رفتند كليدي پلاستيكي داده مي شد تا اگر يكي از مين ها منفجر شد به وسيله آن بتوانند دروازه بهشت را بگشايند.»ِ (نشریه شهروند)
مقاله از بخش رمان هائي كه شهرنوش پارسي پور و رضا قاسمي و عباس معروفي بايد بخوانند هنوز چيزي ننوشته ولي خواننده با شناختي كه از اينان دارد هرگز به ذهنش خطور نمي كند كه كار آنان را در راستاي سياست هاي رژيم جمهوري اسلامي بگذارد. جواد طالعي كه مترجم مقاله كليد بهشت در خانه فرهنك هاي جهان در روزنامه شهروند است از اعضاي قديمي كانون و چند دور عضو هيات دبيران كانون بوده است و سردبير روزنامه شهروند، داستان نويس و عضو كانون نويسندگان ايران است. چگونه است كه اينان به ترجمه و انتشار مقاله اي اقدام مي كنند كه در آن از بخش هائي از فستبوالي سخن مي رود كه فراخوان در مورد آن ها سكوت كرده است؟ آيا آين ها هم همصدا با جمهوري اسلامي شده اند؟ واقعيت مي تواند ديگر باشد. حاشا نمي شود كرد كه دوستان نويسنده فراخوان، خشمگين از جنايات رژيم جمهوري اسلامي اين موضوع را شتابزده بهانه كرده اند تا افكار عمومي را متوجه واقعيت وجودي چنين رژيمي كنند. بكنند. اما براي اين كار لازم نبود كه پرده بر واقعيت فستيوال بكشند. آن ها مي توانستند با استفاده از تجمع ايرانيان در آن روزها و روزهاي بعد در پيرامون آن مكان غرفه هاي خودشان را داشته باشند و يا در خيابان هاي اطراف تظاهرات ايستاده كنند و يا بيانبه هائي در افشاي جنايات رژيم پخش كنند. گفتن اين موضوع كه چون هدف ما افشاي جنايت رژيم است، توجيه اين را نمي كند كه از وسيله اي نادرست استفاده كنيم. متني كه خواننده را به حركت اعتراضي فرا مي خواند بايد حقايق را درست در اختيا ر او بگذارد نه از همان اول با چشمپوشي بر حقايق، دالان تنگي برابر مخاطبش بگذارد كه فقط از يك در تنگ داخل آن شود. وچند روز بعد كه پنجره اي ديگر برابر چشمش گشوده شود متوجه شود كه چه كلاهي سرش رفته است. متن مي توانست مخالفت خود را با جنبه هاي منفي آن غرفه مطرح كند. و برداشت خودش را از آن كار بگويد. اين حق هر متني است اما نياز نبود كه آن را به جمهوري اسلامي ببندد و نياز نبود حركت هنرمندان و نويسندگاني را كه هركدام به شيوه مستقل خودشان در دفاع از حرمت انسان و آزادي مي نويسند و كار خلق مي كنند ناديده بگيرد و راستين بودن شان را به آن محدود كند كه از فستيوال كناره بگيرند. آيا اگر آن ها كارشان را در فستيوال تعطيل نكردند ديگر هنرمند راستين نيستند؟ متني كه عليه رژيم جمهوري اسلامي است اگر نتواند عباس معروفي نويسنده را كه همين چند ماه پيش يكي از تند ترين مقاله ها را عليه رژيم جمهوري اسلامي نوشت با خود همراه كند حتما يك جايش لنگي دارد. اين ديگر نياز به چرتكه ندارد. مجروح كردن روح انساني كه با كارش به دفاع از آزادي برخاسته اما ديدگاهش در هنر و يا سياست با من همسو نيست خود يك جنايت است. چطور مي شود متني كه عليه جنايت برخاسته به اين جنايات به ظاهر كوچك بي اعتنا باشد؟ هر حركتي عليه رژيم استبدادي و ضدانساني بايد در جمع انساني همبستگي و شادي و دانائي بياورد. اين پرسشي است كه هر متن پيش از آن كه به دست مخاطبش برسد بايد از خودش بكند. به جمع آوري امضاهاي پشتيباني كننده زياد نبايد دل خوش كرد. وقتي غوغا فروكش كند و حس و انديشه در خلوت به گفتگو با هم بنشينند واقعيتي ديگر برابر ما پديدار خواهد شد. كمي ، فقط كمي بيانديشيم.
اوترخت. سي ام مارس 2004

Posted by Abbas at 10:39 AM | Comments (0)