حاشیهای بر موضع گیری کانون نویسندگان در تبعید
علیه عید فرهنگ و هنر ایران در برلین
کیوان حسینی - ایگناسیو
1 - این جمله را بارها شنیده اید : بخشی از عمر طولانی جمهوری اسلامی در ایران , نتیجه عملکرد اپوزسیون ضعیف , متشنج و ناکارآمد این نظام سیاسی در خارج از این حاکمیت است . در زمانه ای که دموکراسی با مفاهیمی به روز شده و در سایه گسترش غیر قابل پیش بینی رسانه ها در جهان , به موضوعی داغ برای بسیاری از کشورهای با نظام سیاسی غیر دموکراتیک بدل شده , ایران نه تنها هیچ پیشرفتی در این زمینه نکرده بلکه قدرت طلبی تمام نشدنی حاکمانش , دستاوردهای ناچیز این چند سال را نیز آرام آرام به باد داده است .
در این میان تلاش گسترده اپوزسیون این نظام سیاسی , در کنار یک همراهی نانوشته با بخشی از این حاکمیت برای آنچه که « تحریم انتخابات » نامیدند نیز به شکل ناباورانه ای شکست خورد . آنها که در این نظام « اصلاح طلب » خوانده می شدند ؛ قدم به قدم سنگرهای فتح شده را وا می گذارند و لایه های مذهبیون تندرو , اهرمهای تغییرات و تحولات را به دست می گیرند . شرایطی که ناامیدی تلخی بار دیگر همه را فرا گرفته ... چه آن شهروندانی که در ایران از هزاران نابسامانی منتج از دیکتاتوری در عذابند و چه مخالفانی که سالها است , پاره پاره شدن و نابودی وطنشان را نظاره می کنند . یک نظام سیاسی تک حزبی و خشن بعد از 25 سال همچنان برای مخالفانش خط و نشان می کشد و در رسانه هایش به ناتوانی مخالفان پوزخند می زند
همه می دانیم که جمعیت غالب این کره خاکی را انسانهایی تشکیل می دهند که دلیلی برای تحقیق درباره صحت و سقم بسیاری از ادعاهای رسانه های حاکم بر جهان نمی بینند . آنها خیلی ساده باور کرده اند که در ایران زنان به میل خود چادر به سر می کنند . پسرها از حرف زدن با دخترها اجتناب می کنند و مردهای ایرانی اجازه نمی دهند که کسی با خواهرشان حرف بزند . آنها پذیرفته اند که در پس نظام سیاسی غیر دموکراتیک ایران مردمانی نفس می کشند که اساسا بویی از تمدن امروز جهان نبرده اند . چرا که نماینده رفرمیست آنها نیز ریشی انبوه دارد که حتی حاضر نیست با یک ماشین ریش تراشی آنرا مرتب کند .
چه بخواهیم چه نخواهیم , ما ایرانی ها به جایی رسیده ایم که هیچ کداممان - حداقل آنها که خارج از ایران زندگی می کنند - پاسپورت دولت کشورمان را نمی خواهیم . چون می دانیم که در هر فرودگاهی باید از صف مسافران عادی جدا شویم و مانند موجوداتی که بی شک برای بشریت مضرند مگر خلافش ثابت شود , ساعتها زیر نگاههای تحقیر آمیز بازرسی شویم . چرا که قانون امروز جهان درباره شهروندان کشور ما این است : آنها تروریستند , همگی آنها می خواهند مردم بی گناه را به قتل برسانند , آنها مسلمانهای خطرناک هستند ؛ مگر اینکه خلافش ثابت شود!
ما ناچاریم تا مدام برای همسایه مان , برای همکلاسی مان و برای بقال سر کوچه مان توضیح بدهیم که اکثریت قاطع مردم ایران , مردمی صلح دوست , بشر دوست و بی آزارند . باید بگوییم که هر چند ما مسلمانیم , اما همچنان بسیاری از زنان ایرانی به اجبار موهایشان را می پوشانند . آنها انسانهایی کاملا متمدن و با روابط اجتماعی معقولند و بی شک بسیاری از این جوانان غیور از اینکه نامحرمی با خواهرشان حرف بزند , طرف را با کارد تکه تکه نمی کنند .
بازگویی هزار باره ای است اگر بگوییم این ذهنیت تیره و تاریک نتیجه عملکرد روحانیون خشک مغزی است که امروز حاکمان این کشورند .
3 - در اوج ناامیدی برای اصلاح این نظام سیاسی , باید تحقیرهایی که در تاریخ ایران بی سابقه بوده را تحمل کنیم . در اوج این ناامیدی باید هر روز رسانه های کشورمان را بکاویم تا روزنه ای نور ببینیم . تا بتوانیم سرپا بمانیم .
در این وانفسای سخت و ممتد , مرکزی معتبر در یکی از مهم ترین پایتختهای اروپا , فستیوالی بزرگ و آبرومند از فرهنگ و هنر کشورمان را برپا می کند . کسی چون داریوش شایگان این فستیوال را یکی از همان روزنه های نور می نامد . ایرانیان سعی می کنند با چنگ و دندان نشان دهند که نه تنها از قافله این تمدن بشری آنقدرها عقب نمانده اند بلکه به پشتوانه فرهنگی تاریخی می توانند خالق باشند . می توانند سرشان را بلند کنند و از داشته هایشان حرف بزنند . سخنرانی کنند . نویسنده ای که خنجر خورده این نظام سیاسی است , می آید و از نوشته هایش می گوید . از آرمانهایش . از آرزوهایش برای ایران آینده .
جوانانی که هیچ گاه نتوانستند از شر سانسور اسلامیون نجات یابند و موسیقیشان را ارئه کنند , می آیند تا بگویند که جوان ایرانی با زبان دنیای امروز حرف می زند . نقاشها و معمارهای تبعیدی می آیند و حرف می زنند . شکوه این مراسم وقتی به اوج می رسد که همین هنرمندان و فرهیختگان , یاران در وطن مانده خود را دوباره می بینند . اشکهایی که ریخته می شود و بویی که بوی وطن است . جماعت اهل اندیشه و هنر از ایران می آیند تا نشان دهند که این جامعه , هنوز زیر دژخیمانه ترین شلاقهای حاکمان نامرد زنده است . نفس می کشد . می آیند تا در اوج این ناامیدی امید باشند برایمان ... دنیا فرصتی دارد تا ما ر دوباره ببیند . دنیا از این فرصتها زیاد داشته اما آنها فراموشکارتر از اینند . حالا ما خوشحالیم .
4 - سناریوی اپوزسیون گیج و گنگ و بی هدف بار دیگر تکرار می شود . کسانی که شاید ناخواسته بهترین ضربه را به این تلاش بزرگ می زنند . اعلامیه صادر می شود . ضربه را از جایی می خوریم که اصلا انتظارش را نداشتیم . این بار نوبت به « کانون نویسندگان در تبعید » رسیده است . از تمامی این فستیوال , موضوعی را به رخ می کشند که در کنه آن هیچ چیز نهفته نیست . حالا نوبت آنها است که این جشن بزرگ را نمایش جمهوری اسلامی بنامند . و از تمام این برنامه عریض و طویل آنها فقط گوشه ای را دیده اند . دست بر قضا بهانه جویی آنان بی جواب نیست . آنها معترضند که چرا لباسهای آقای خمینی , سرسلسله این حاکمان روحانی , به نمایش گذاشته شده و آنقدر در داوری عجولانه و عجیب نطر می دهند که حتی از خود نمی پرسند چگونه این حاکمان اجازه می دهند که پاسپورت این آقا در جایی به نمایش گذاشته شود که در آن مخالفان بنیادی سخنرانی می کنند . جواب ساده است . آنها به یک کادر با طول و عرض 15 سانتی متر در کنار این اشیا توجه نکرده اند . اگر توجه می کردند و اگر آنها که نویسنده این مرز و بوم هستند بروشور این بخش را می خواندند می فهمیدند که این گوشه , نمونه بازسازی شده یک موزه است . کاری که طراحان خلاق آن پیش از این هم انجام داده بودند . تیرها بدجوری به سنگ می خورد چون سراسر این شبیه سازی برای ارزیابی بازخورد گوشه ای از یک فرهنگ دیگر در مکانی غیر از مکان خود آن است . حالا می ماند اعتباری که باز هم بر باد رفت . ناامیدی تلخی که باردیگر برمی گردد . اینها نویسندگان این خاکند وای به حال دیگران . اینها ادعای آزادیخواهی دارند . مدعی اند که می توانند نظرات مخالفان را تحمل کنند و هزار ادعای دیگر که در این اندک نمی گنجد .
بازی که تمام شود این آب رفته از جوی چگونه به جوی باز خواهد گشت ؟
در همین باره در سایتهای دیگر :
* نزدیک دور دست - برنامه های فستیوال بزرگ فرهنگی ایرانیان در برلین
* مصاحبه پیام یزدانیان با داریوش شایگان
* مصاحبه رادیو فردا با مهران مهاجر - کسی که عکسهایش در این فستیوال به نمایش گذاشته شده
* اعتراض كانون نويسندگان در تبعيد به نمايش اشياء منسوب به آيت الله خميني، از ديد دو ديدگاه - مصاحبه با عباس معروفی موافق فستیوال و عباس سماکار , مخالف این فستیوال
* گزارش رادیو فردا از اعتراض کانون نویسندگان در تبعید
* گزارش دویچهوله از نمایشگاه نزدیک دور دست
غزل مصدق
شاید یک دو سال عقب و جلو بگویم اما پنج یا شش سال پیش شروع شد. عزیزی از دوستان، اعتقاد راسخ دارد که تقصیر یکی از تهیه کنندگان صاحب نام تلویزیونی است که از این اصطلاحات زیاد از خودش در می آورد و در یکی از برنامه های تلویزیونی که تهیه کرده بود و هر شب از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می شد؛ گوینده یک بند جملات دعایی عجیب از جمله :"سبز باشید؛ سرخ باشید؛ آبی باشید؛ آفتابی باشید؛ بهاری باشید؛ زعفرانی باشید؛ پاییزی باشید..." به کار می برد.
همین شد که این اصطلاحات نزد عموم رایج شد. ممکن است این ایراد گرفته شود که :"نه خیر! لورکا هم در شعر زیبای خود گفته: سبز تویی که ..." اما اگر توجه فرموده باشید این شعر سالها قبل در اسپانیا سروده شده وحال آنکه این اصطلاح همین اواخر از تهران شیوع یافته است.
کار به جایی رسیده که دوستان در انتهای نامه به بنده می نویسند سبز باشی و من در آیینه به صورت خودم نگاه می کنم و خدا خدا می کنم که دعا شان برآورده نشود. قبلا در نامه ها نوشته می شد "سلامت باشید" و اکنون کاملا عکس آن را آرزو می کنند چرا که کسی که رنگش سبز باشد لابد سلامتی اش در معرض خطری است، جدی!
سبز شدن پوست بدن می تواند نشان از سوء تغذیه داشته باشد یا بیماری قلبی و ریوی و یا حتی می تواند نشان گر اعتیاد باشد! بعضی از این معتاد ها را دیده اید که از فرط کسالت و آن سمی که مدام وارد بدن درمانده شان می کنند، رنگشان تقریبأ سبز می شود؟ بالا غیرتأ این دعاست که به آدم بگویند؛ به آن هیأت باشی؟
یا مثلا آبی باشید. من شنیده بودم اگر قلب خون را به درستی در بدن پمپاژ نکند به طوریکه سرخرگ ها از سیاهرگ ها متمایز نشوند (یا چیزی در همین حدود)، رنگ انسان آبی می شود.
سفید وقتی می شویم که فشارمان پایین باشد و مواد قندی درست به ما نرسیده باشد و یا آنکه خراب کاری ای کرده باشیم و قضیه لو رفته باشد. در چنین حالتی رنگ انسان می پرد و سفید می شود.
بر عکس آن سرخ شدن است. نشان می دهد یا فشار خون شخص به شکل لاعلاجی بالاست و قند و اوره و کلسترول و ...اش، بوی الرحمن می دهد یا به شدت از موضوعی ناراحت و عصبانی است. که در هیچ صورت نمی توان آنرا برای یک دوست از خدا طلب کرد.
پیش خودمان بماند، خدا را خوش نمی آید که آدم برای دشمنش هم از این آرزو ها بکند.
اصطلاح دیگر که متداول شده است همان "آفتابی باشید" است. که مخیله حقیربه درکش قادر نیست. مگر نه اینکه آفتابی شدن در ادبیات عامیانه ما معنای چندان دلچسب و مؤدبانه ای ندارد؟! این دیگر چه دعایی است؟! اگر کسی اشتیاق دارد بنده را به جایی دعوت کند عوض "آفتابی شوید" ممنون می شوم اگر از" تشریفت بیاورید" استفاده کند!
درضمن؛ به جاست همین جا عرض کنم که بنده هیچگونه تمایلی ندارم که زعفرانی شوم. مخصوصا که این روز ها آدم به مجامعی دعوت می شود که خوب است به سر و لباسش برسد واگر روی لباسش سس گوجه ریخته یا ماستی شده و یا زعفرانی، بهتر است لکه گیری کند و با سر و شکل معقول وارد جمع شود! من نمی دانم آن چه دوستی است که مرا در جمع زعفرانی می خواهد؟ باز اگر دعا می کرد، غذایت زعفرانی باشد، قابل تأمل بود و حال آنکه همه مأکولات هم با زعفران طبخ نمی شود و لزوما زعفران چاشنی همه طعامی نیست. با این اوصاف بنده دوست تر می دارم غذایم زعفرانی باشد تا خودم.
همین شد که به فکر رقم این سطور افتادم که اولا خود را از رنگهایی که اساتید من را به آنها خواسته اند مبرا کنم و اگر لازم است عکسی هم - برای اینکه قسمم راست بیاید- ضمیمه مطلب کنم که من هم اکنون در اوج سلامتی و صحت هستم و نه سبز رنگم نه آبی نه زرد نه بنفش( نه از رومم نه از زنگم)... و ثانیا حواس دوستان را به ادعیه رایج به سر زبانشان جمع کنم که می گویند همیشه هم این طور نیست که دعایای ما به هیچ جایی نرسد! یک بار هم دیدید عوض هر چه از خدا خواسته بودیم؛ رنگین شدن دوستانمان بر آورده شد و ناچار به معاشرت با یک عده دوست سبز رنگ به سان فیلم های فضایی شدیم. کسی ازعالم غیب خبر ندارد؛ چه بسا وقتی دعایی می کنیم همان هنگام اختر ما رد شود و بشنود و در جا بر آورده کند! همان طور که درباب هفتم "خسرو شیرین" در فال نیک نظامی سروده است:
بسا فالی که از بازیچه برخواست / چو اختر می گذشت آن فال شد راست
چو نیکو فال زد صاحب معانی / تو خود را فال نیکو زن چه دانی
بد آید فال چون باشی بد اندیش / چو گویی نیک نیک آید فراپیش....
سلامت باشید؛ زنده باشید؛ شاد باشید ؛ بی نیاز باشید؛ ؛ سربلند باشید!
2004-03- 06
تورنتو