January 31, 2004

مرا بيش از اين توقع بود!

نامه ای به عباس معرفی نويسنده ايرانی مقيم آلمان
از ايران امروز
عباس سلام
نامه ات را خواندم ، دوبار و با دقت ، مانند ديگر نوشته هايت. راستش از جهتی به شما حق می دهم و از نگاهی ديگر نه. اول از همه از غم غربت بگويم که برای هر انسان وطن دوستی سخت است و نفس گير. شما آن طرف هستی با مردمی با زبان ديگر، رفتاری متفاوت و خلاصه 180 درجه با مای ايرانی فاصله دارند و من در اين طرف با مردمی که کم و بيش زبانشان فارسی است ، نمی دانم چرا وقتی از شهرم دور می شوم دلم برای همه چيزش تنگ می شود، بازارهای شلوغ ، نگاه پر درد کودکی خيابان خواب و حتی برای کسانی که کدورتی با آنها دارم ، حال شما حق داری که فريادت را در جوهر قلم بريزی و مانند آهنی بر سر نمايندگان بزنی. مطمئنم آنها ناراحت نمی شوند.
عباس به کلام خدا قسم که در اول کتاب زیبایت سمفونی مردگان آوردی وکلای مردم راهی بهتر از این ندارند. در کشوری که یک جوان تحریک شده روبروی خانه وزیر شعار مرگ بر ليبرال می نويسد می شود تا کجا رفت؟
عباس خودت را برايچی زندانی – دستگير و زدند؟ مگر نه اینکه بی خودی حقوق اولیه ات را نقض نمودند و بعد همه بر عليه ات بيانيه دادند ، پس با ساختار خشونت گونه اين جماعت آشنا هستی ، حال چرا اينگونه نوشتی؟
مگر می شود برای هر اتفاقی تحصن راه انداخت؟ در همين چند روز گذشته چه تعداد از مردم ايران حرکت هر چند دير وقت نمايندگان خود دفاع نمودند؟ حتی از فرستادن يک شاخه گل ارزان 200 تومانی هم دريغ کردند چه برسد به حضور فيزيکی ! بعد توقع داری يک شبه همه مشکلات حل شود؟

عباس شمايی که با بيانيه های خشن و انقلابی بزرگ شديد بهتر از هر کس ديگر می دانيد يک حرکت حتی انقلابی نما چقدر هزينه بر می دارد و با وجود تمام اين دانسته ها نوشته ات سراسر انقلابی است و از کسی که ندای کثرت و دگر خواهی سر می دهد جايی بغيير از تعجب باقی نمی گذازد.
عباس نيروی سرکوبگر متعلق به کيست؟ يعنی خودت نمی دانی و يا برای جمع بندی جمله ات اين را نوشتی؟ مگر همين نمايندگان از قوم اشرار کتک نخوردند؟ راستی چند روز از ضرب و شتم مير دامادی می گذرد که چنين می گويی – سعيد حجاريان که ديگر جای خود دارد و هنوز در هنگام صحبت کردن بريده بريده سخن می گويد.
مجلس دارد تمام می شود و هنوز موجی از تهديد بر روی پيغام گير تلفنشان شنيده می شود. هر گونه تهديدی هست! از تير باران وسط خيابان ، دزديدن بچه کوچکش ، بمب گذاری در ماشين ، آتش زدن خانه بهمراه همه خانواده و..!
همين چند وقت قبل دفتر نماينده مردم اصفهان را کاهگل مالی کردند و عملشان را قانونی خواندند ، آنوقت شما به راحتی هر چه تمام زحمات هر چند نيمه کاره نمايندگان را زير سوال می بری.
راستی، اسم وبلاگت حضور خلوت انس است و من از تمام کلمات تشکيل دهنده کلمه انس را بيشتر دوست داشتم البته الان هم دوست دارم اما حس می کنم اندکی کمتر ، عباس جان شما که از کلمه انس استفاده می کنی چرا نوشته ات رنگ و بوی کينه به خود گرفته؟
آقای معروفی چرا توقع بيش از اندازه داريم؟ نمايندگان در زلزله بم می توانستند چکار کنند که نکردند؟ اگر وظيفه هر انسانی کمک به همنوعش است چرا فقط می گوييد و منتظر می مانيد تا ديگران کاری کنند ، فاجعه بم آنقدر وحشتناک بود که کم کسی آن را باور داشت هر فردی کمکی کرد و نمايندگان نيز ، مگر می شود هر عملی را انجام داد و آن را در بوق کرد تا ديگران بفهمند ما چقدر خوبی کرديم؟
واقعا شما فکر می کنيد با فرستادن چند جوان شستشوی مغزی به تايلند مشکل ما حل می شود و آنها ديگر خشونت را کنار می گذارند؟ جوانی که از سن 10 سالگی تمام دنيا را برايش منافق و ضد دين معرفی نمودند با چند خانم تغيير می کند؟ شبی گذرم به يکی از همين جلسات افتاد ، فردی با ريشی بلند که بوی گلاب از آن بر می خاست 2 ساعت تما فقط درباره رو انداختن پيراهن بر روی شلوار دليلهای مفت می آورد و من تعجب از اينکه اين کودکان چگونه فرمان می برند!
ضمنا هر جوانی خودش شخصيتش را می سازد ، نمايندگان چه گناهی در معتاد شدن ديگران دارند؟ اگر قرار باشد هر رويداد و يا معزل اجتماعی را به پای يکديگر بنويسيم آنوقت سنگ روی سنگ بنا نمی شود. چنانچه الان کار روزمره ما شده ، هميشه سعی کرده ايم ديگران را مقصر جلوه دهيم!
عباس رفته بودم شيراز و کتابهای مرحوم سيرجانی را کنار خيابان ديدم. چاپ آلمان ، همانجايی که خودت خون دل می خوری اما هستی ، دلم شکست که چرا بايد کتابهايی سراسر خرافه در ويترين کتاب فروشيها باشد، آموزش فال قهوه در 24 ساعت – فراگيری گفتن شعر در 5 ساعت – در 3 روز داستان نويس شويم و چندين عنوان ديگر که هر کدامش به چاپ چندم رسيده! اما کتابهای سعيدی در وسط خيابان پهن شده و جالب اينجا که کسی از خريداران او را نمی شناخت ، آن روز به اندازه تمام عمرم دلم برای انديشه های مشهور و غير معروف در ايران سوخت اما می توانستم چه کنم؟
يادت هست؟ همين نمايندگانی که قلم تيزت به جانشان نشانه رفته از امثال سعيدی دفاع کردند ، بيانيه دادند ، منافق خطاب شدند اما دست نکشيدند. خيلی عدالت را رعايت کردی ، نقل قولهايت از کسانی است که در اين راه از همه بيشتر زيان ديدن و حال اينگونه مورد بی مهری قرار می گيرند.
نشريه کيان ، گردون ، آدينه و.. بسته شد اما آيا خوانندگان اين گونه نشريات منابع تغذيه فکری خود را گم می کنند؟ شما که خوبتر از من تازه وبلاگ نويس شده می دانيد که خوانندگان اکثر و يا تمام مجلات و روزنامه های با مضامين سياسی و فکری مطالعاتشان فقط مجله نبوده که با بستن آن ديگر دست از خواندن بر دارند.
جای دوری نمی روم ، خودم را می گويم. وقتی کيان و پيام امروز تعطيل شد سيلی از کتابها خانه را پر کرد! ساعات خواندن کتابها روزانه به 8 و يا بيشتر رسيد ، نمی دانم شايد بخاطر اين بود که نعمت داشتن يک نشريه را تا آن موقع نفهميده بودم.
روزی که 18 و يا تعداد بيشتری روزنامه را باحکم مرتضوی دروغگو آدم کش تعطيل کردند همان موقع مردم آخرين شمارهای هر نشريه را فتوکپی می کردند و بهم می دادند ، يادم می آيد مقاله های عماد باقی را خودم فتوکپی می گرفتم ، اتفاقا چندتايی را از همين نمايندگان گرفتم تا از قافله عقب نباشم ، حال سرشان فرياد می زنی که چرا دفاع نکردند ؟
عباس فريادهايت زيباست! من اندکی از دندان قريچه ای که در خط خط نوشته ات موج می زند را به هزارن نوشته ديگر نمی دهم و آن اشکی که در زير پتو ريختی ، چرا از آن قطره اشکها با حسرت ياد کردی؟ من آنها را به پای آزادی خواهی می گذارم و بيشتر از هر چيزی در اين زمانه می ستايمشان .
عباس اگر جايگزينی بود خيالمان راحت . عده ای می رفتند و کسان دگر می آمدند ، بعد دمکراسی می آمد ، همه مردم کثرت گرا می شدن ، حقوق همه پاس داشته می شد و يکدفعه می شديم مردمانی متمدن و مدارا گر!! اما می شود؟
ای جماعت پشت همديگر بمونيد آيه ياس برا همديگر نخوانيد.

Posted by Abbas at January 31, 2004 10:16 AM
Comments

هر كسي از ظن خود شد يار من.

Posted by: Toranj at February 2, 2004 8:24 AM

سلام

عباس موفق باشي.

دستت درد نكند.. حداقل نتيجه كار ما اين مي شود كه يكديگر ار بهتر تحمل مي كنيم..

با تشكر.

Posted by: ايران امروز at February 2, 2004 11:25 PM