نامه ای به عباس معرفی نويسنده ايرانی مقيم آلمان
از ايران امروز
عباس سلام
نامه ات را خواندم ، دوبار و با دقت ، مانند ديگر نوشته هايت. راستش از جهتی به شما حق می دهم و از نگاهی ديگر نه. اول از همه از غم غربت بگويم که برای هر انسان وطن دوستی سخت است و نفس گير. شما آن طرف هستی با مردمی با زبان ديگر، رفتاری متفاوت و خلاصه 180 درجه با مای ايرانی فاصله دارند و من در اين طرف با مردمی که کم و بيش زبانشان فارسی است ، نمی دانم چرا وقتی از شهرم دور می شوم دلم برای همه چيزش تنگ می شود، بازارهای شلوغ ، نگاه پر درد کودکی خيابان خواب و حتی برای کسانی که کدورتی با آنها دارم ، حال شما حق داری که فريادت را در جوهر قلم بريزی و مانند آهنی بر سر نمايندگان بزنی. مطمئنم آنها ناراحت نمی شوند.
عباس به کلام خدا قسم که در اول کتاب زیبایت سمفونی مردگان آوردی وکلای مردم راهی بهتر از این ندارند. در کشوری که یک جوان تحریک شده روبروی خانه وزیر شعار مرگ بر ليبرال می نويسد می شود تا کجا رفت؟
عباس خودت را برايچی زندانی – دستگير و زدند؟ مگر نه اینکه بی خودی حقوق اولیه ات را نقض نمودند و بعد همه بر عليه ات بيانيه دادند ، پس با ساختار خشونت گونه اين جماعت آشنا هستی ، حال چرا اينگونه نوشتی؟
مگر می شود برای هر اتفاقی تحصن راه انداخت؟ در همين چند روز گذشته چه تعداد از مردم ايران حرکت هر چند دير وقت نمايندگان خود دفاع نمودند؟ حتی از فرستادن يک شاخه گل ارزان 200 تومانی هم دريغ کردند چه برسد به حضور فيزيکی ! بعد توقع داری يک شبه همه مشکلات حل شود؟
عباس شمايی که با بيانيه های خشن و انقلابی بزرگ شديد بهتر از هر کس ديگر می دانيد يک حرکت حتی انقلابی نما چقدر هزينه بر می دارد و با وجود تمام اين دانسته ها نوشته ات سراسر انقلابی است و از کسی که ندای کثرت و دگر خواهی سر می دهد جايی بغيير از تعجب باقی نمی گذازد.
عباس نيروی سرکوبگر متعلق به کيست؟ يعنی خودت نمی دانی و يا برای جمع بندی جمله ات اين را نوشتی؟ مگر همين نمايندگان از قوم اشرار کتک نخوردند؟ راستی چند روز از ضرب و شتم مير دامادی می گذرد که چنين می گويی – سعيد حجاريان که ديگر جای خود دارد و هنوز در هنگام صحبت کردن بريده بريده سخن می گويد.
مجلس دارد تمام می شود و هنوز موجی از تهديد بر روی پيغام گير تلفنشان شنيده می شود. هر گونه تهديدی هست! از تير باران وسط خيابان ، دزديدن بچه کوچکش ، بمب گذاری در ماشين ، آتش زدن خانه بهمراه همه خانواده و..!
همين چند وقت قبل دفتر نماينده مردم اصفهان را کاهگل مالی کردند و عملشان را قانونی خواندند ، آنوقت شما به راحتی هر چه تمام زحمات هر چند نيمه کاره نمايندگان را زير سوال می بری.
راستی، اسم وبلاگت حضور خلوت انس است و من از تمام کلمات تشکيل دهنده کلمه انس را بيشتر دوست داشتم البته الان هم دوست دارم اما حس می کنم اندکی کمتر ، عباس جان شما که از کلمه انس استفاده می کنی چرا نوشته ات رنگ و بوی کينه به خود گرفته؟
آقای معروفی چرا توقع بيش از اندازه داريم؟ نمايندگان در زلزله بم می توانستند چکار کنند که نکردند؟ اگر وظيفه هر انسانی کمک به همنوعش است چرا فقط می گوييد و منتظر می مانيد تا ديگران کاری کنند ، فاجعه بم آنقدر وحشتناک بود که کم کسی آن را باور داشت هر فردی کمکی کرد و نمايندگان نيز ، مگر می شود هر عملی را انجام داد و آن را در بوق کرد تا ديگران بفهمند ما چقدر خوبی کرديم؟
واقعا شما فکر می کنيد با فرستادن چند جوان شستشوی مغزی به تايلند مشکل ما حل می شود و آنها ديگر خشونت را کنار می گذارند؟ جوانی که از سن 10 سالگی تمام دنيا را برايش منافق و ضد دين معرفی نمودند با چند خانم تغيير می کند؟ شبی گذرم به يکی از همين جلسات افتاد ، فردی با ريشی بلند که بوی گلاب از آن بر می خاست 2 ساعت تما فقط درباره رو انداختن پيراهن بر روی شلوار دليلهای مفت می آورد و من تعجب از اينکه اين کودکان چگونه فرمان می برند!
ضمنا هر جوانی خودش شخصيتش را می سازد ، نمايندگان چه گناهی در معتاد شدن ديگران دارند؟ اگر قرار باشد هر رويداد و يا معزل اجتماعی را به پای يکديگر بنويسيم آنوقت سنگ روی سنگ بنا نمی شود. چنانچه الان کار روزمره ما شده ، هميشه سعی کرده ايم ديگران را مقصر جلوه دهيم!
عباس رفته بودم شيراز و کتابهای مرحوم سيرجانی را کنار خيابان ديدم. چاپ آلمان ، همانجايی که خودت خون دل می خوری اما هستی ، دلم شکست که چرا بايد کتابهايی سراسر خرافه در ويترين کتاب فروشيها باشد، آموزش فال قهوه در 24 ساعت – فراگيری گفتن شعر در 5 ساعت – در 3 روز داستان نويس شويم و چندين عنوان ديگر که هر کدامش به چاپ چندم رسيده! اما کتابهای سعيدی در وسط خيابان پهن شده و جالب اينجا که کسی از خريداران او را نمی شناخت ، آن روز به اندازه تمام عمرم دلم برای انديشه های مشهور و غير معروف در ايران سوخت اما می توانستم چه کنم؟
يادت هست؟ همين نمايندگانی که قلم تيزت به جانشان نشانه رفته از امثال سعيدی دفاع کردند ، بيانيه دادند ، منافق خطاب شدند اما دست نکشيدند. خيلی عدالت را رعايت کردی ، نقل قولهايت از کسانی است که در اين راه از همه بيشتر زيان ديدن و حال اينگونه مورد بی مهری قرار می گيرند.
نشريه کيان ، گردون ، آدينه و.. بسته شد اما آيا خوانندگان اين گونه نشريات منابع تغذيه فکری خود را گم می کنند؟ شما که خوبتر از من تازه وبلاگ نويس شده می دانيد که خوانندگان اکثر و يا تمام مجلات و روزنامه های با مضامين سياسی و فکری مطالعاتشان فقط مجله نبوده که با بستن آن ديگر دست از خواندن بر دارند.
جای دوری نمی روم ، خودم را می گويم. وقتی کيان و پيام امروز تعطيل شد سيلی از کتابها خانه را پر کرد! ساعات خواندن کتابها روزانه به 8 و يا بيشتر رسيد ، نمی دانم شايد بخاطر اين بود که نعمت داشتن يک نشريه را تا آن موقع نفهميده بودم.
روزی که 18 و يا تعداد بيشتری روزنامه را باحکم مرتضوی دروغگو آدم کش تعطيل کردند همان موقع مردم آخرين شمارهای هر نشريه را فتوکپی می کردند و بهم می دادند ، يادم می آيد مقاله های عماد باقی را خودم فتوکپی می گرفتم ، اتفاقا چندتايی را از همين نمايندگان گرفتم تا از قافله عقب نباشم ، حال سرشان فرياد می زنی که چرا دفاع نکردند ؟
عباس فريادهايت زيباست! من اندکی از دندان قريچه ای که در خط خط نوشته ات موج می زند را به هزارن نوشته ديگر نمی دهم و آن اشکی که در زير پتو ريختی ، چرا از آن قطره اشکها با حسرت ياد کردی؟ من آنها را به پای آزادی خواهی می گذارم و بيشتر از هر چيزی در اين زمانه می ستايمشان .
عباس اگر جايگزينی بود خيالمان راحت . عده ای می رفتند و کسان دگر می آمدند ، بعد دمکراسی می آمد ، همه مردم کثرت گرا می شدن ، حقوق همه پاس داشته می شد و يکدفعه می شديم مردمانی متمدن و مدارا گر!! اما می شود؟
ای جماعت پشت همديگر بمونيد آيه ياس برا همديگر نخوانيد.
گفتگوی يوسف عليخانی با ابوتراب خسروی، داستان نويس مطرح معاصر
پيش از اين هم با ابوتراب خسروي گفتگو كرده بودم ; زمستان سال 79 و درست يك ماه پس از انتشار رمان بحث برانگيز اسفاركاتبان.
خسروي در آن گفتگو به موضوعي اشاره كرد كه حالا پس از 3 سال و با انتشار رمان جديدش ، رودراوي ، اين موضوع را دنبال كرده است. وي در آن زمان اشاره داشت به پديده اي با ماهيت ايراني ، در رمان ايراني و گفت تمام هم و غم من اين است كه از تمام شرايط مكتوب فرهنگي كه در ادبيات خودمان داريم ، مثل تذكره نويسي ، سفرنامه نويسي ، روايت ، حديث و حتي متون مذهبي استفاده كنم ، تا در جهت يك ساختار جديد به يك ارزش جديد و براساس داشته هاي خود برسم.
نويسنده مجموعه داستان هاي «هاويه 1370»، «ديوان سومنات 1377» و رمانهاي «اسفار كاتبان 1379» و «رودراوي 1382» ضمن تاكيد بر به وام گيري پديده هاي داستان كوتاه و رمان كه از غرب آمده ، به دنبال آن بوده است تا عناصر فرهنگ ايراني را با اينها ممزوج كند و به پديده اي با ماهيت ايراني دست يابد.
ابوتراب خسروي كه با زبان و نگارشي ويژه و كلاسيك در رمان اسفاركاتبان به دنبال بررسي تقابل مذاهب بود، در رمان رودراوي مساله فرقه گرايي را دستمايه كار خود قرار داده است.
گفتگو از كتابي كه بتازگي منتشر شده و هنوز به بوته نقد گذاشته نشده ، چندان هم ساده نيست. با اين حال ، به مناسبت انتشار رمان رودراوي با ابوتراب خسروي به گفتگو نشستيم. خسروي اين روزها نظراتي درخصوص رمان ايراني دارد كه قابل توجه است.
با هم اين گفتگو را درباره رمان رود راوي (نشر قصه 1382) مي خوانيم. - يوسف عليخانی
آقاي خسروي ، براي خوانندگان آثارتان جالب بود كه رمان تازه شما رودراوي به گونه اي ادامه شيوه نگارشي است كه پيش از اين در رمان اسفار كاتبان هم تجربه كرده بوديد. چطور شد اين ريتم را ادامه داديد؟
بله ، از نظر روش و شكل نوشتن در واقع بينابيني بودن متن مدنظر من بوده است ; يعني داستان از طريق متون متفاوتي كه بازسازي مي شود، شكل مي گيرد و چنانچه شما گفتيد، اين روشي است كه در اسفار كاتبان هم اعمال شده بود.
اين توجه دليل خاصي هم داشته است؟
شايد به اين دليل كه من علاقه داشتم در رمان ، گفتماني رخ بدهد; گفتماني از طريق روابط بينامتني و متوني كه آدمهاي مختلف با مواضع مختلف مي نويسند و ناخودآگاه ، با اين كار، ديالوگي رخ مي دهد كه اين گفتگو، رمان را بازسازي مي كند.
اسفار كاتبان يكي از آثار قابل توجه اين سالها بود. جايزه گرفت و بسيار هم درباره آن نوشتند. انتظار داريد رود راوي هم به چنين موفقيتي دست پيدا بكند؟حتما. به دليل اين كه درباره مضامين رود راوي هم به اندازه اسفار كاتبان ، تحقيق و كار صورت گرفته است.
طبيعي است كه من پيشاپيش ، اين كار را كار موفقي بدانم. البته ممكن است اين تصور پيش بيايد كه اين نظر خودخواهانه است ، ولي طبيعي است كه من هم براي خودم خودخواهي هايي دارم. البته در عين حال گمان نمي كنم كتاب بين همه مخاطبان ، كتاب موفقي باشد و خوانده شود.
چرا؟
چون كه من گروه خاصي مخاطب دارم ; گروه خاصي كه مواضع من را در ادبيات دنبال مي كنند و به نوعي من با اين گروه مخاطب ديالوگ و گفتگو دارم.
طبيعي است كه نمي توانم و نخواهم توانست نظر همه طيف مخاطبان را به دست بياورم.
هيچ وقت دنبال دليل اين موضوع هم بوده ايد؟
بله ، چون كه ما جامعه متكثري داريم. در سالهاي اخير، اين تكثر به وجود آمده است. بنابراين اين كه مي گويم موفق خواهم بود، فقط به دليل اين است كه گروه مخاطبان خودم را راضي كنم.
همه انتظار داشتند اسفاركاتبان بعد از اين كه برنده جايزه شد، به چاپهاي مختلف برسد، اما اين اتفاق نيفتاد و تنها به چاپ سوم رسيد...
البته الان در آستانه چاپ چهارم است. گو اين كه ادبياتي كه من مي نويسم متفاوت است و با ادبياتي كه امروزه باب روز است و انتخاب مي شود فرق دارد.
در اين نوع انتخاب ها، ادبيات به زعم من لايت موزيك ، راحت الحلقوم و تفنني تبليغ مي شود; ادبياتي كه خانم خانه دار در آشپزخانه ورق بزند و لذت ببرد.
منظور من اين نيست كه اين كتابها بد است ، نه ، اينها هم نوعي ادبيات است كه در جامعه ما خواننده دارد، ولي...
براي بسياري از خواننده هاي شما، از جمله خود من هميشه اين سوال بود، كه آيا ابوتراب خسروي با وجود داشتن داستان كوتاه هاي قدرتمندي چون ديوان سومنات ، تنها رمان نويسي را ادامه داده و يا اين كه نه ، داستان كوتاه هم داشته ايد ولي منتشر نكرده ايد؟
بله. داستان كوتاه هم داشته ام ، ولي الان علاقه من رمان است و رمان مي نويسم.
يعني بايد منتظر مجموعه داستاني هم از شما باشيم؟
بله. احتمالا چند ماه آينده مجموعه داستانم را چاپ مي كنم.
تاكيد شما بر نوع خاصي از زبان ، چنانچه پيش از اين در يكي دو تا از داستان هاي كوتاه و رمان اسفار كاتبان شاهد بوديم و حالا در رودراوي ادامه پيدا كرده است ، بايد شنيدني باشد.
اين يك ضرورت است وقتي من گفتمان را در ادبيات يك ضرورت مي بينم ، يكي از تكنيك هايش رابطه بينامتني است. به طور مثال ، من مي خواهم يك گفتمان در رمانم شكل بدهم.
از طرف ديگر، باز ضرورت مي بينم كه ادبيات ما به گونه اي به ادبيات گذشته مان متصل بشود، ضبط و ربط پيدا كند و ريشه يابي بشود.
يكي از مشكلاتي كه ما داريم و هنوز نتوانستيم رمان ايراني را پديد بياوريم ، اين بوده است كه ادبيات و رمان ما با گذشته ما متصل نبوده و نيست. بيشتر رمانهاي ما تقليدهاي گاهي بسيار ناشيانه از رمانهاي غربي و گرته برداري از آنهاست كه حتي نوع نوشتار به نظر مي رسد كه گويي ترجمه است. شايد به اين دليل است كه ما هنوز نتوانسته ايم رماني با مشخصات ايراني بنويسيم.
يعني با نثر پيشنهادي شما مي توانيم رماني ايراني بنويسيم؟
نه. اول اين كه رمان بايد خصوصيت رمان را داشته باشد...
آقاي خسروي! شما در مراسم جايزه ادبي اصفهان هم روي همين موضوع تاكيد كرده و گفته ايد ما رمان ايراني نداريم.
بگذريم كه برخي رمان نويسان ايراني حاضر در جلسه از شما ناراحت شدند و مراسم را ترك كردند. به نظر من زمان خوبي است تا در اين باره بيشتر صحبت كنيد.
بله. خيلي خوب است كه من در چنين وقتي اين موضوع را باز كنم.
ببينيد، من نگفته ام رمان ايراني نداريم. من گفتم جريان رمان در ادبيات ما ايجاد نشده است.
يعني ضرورتي كه در غرب باعث ايجاد رمان شد، آن نياز به درك و مفاهمه متقابل كه نشانه جامعه متكثر است ، در جامعه ما ايجاد نشد، تا ما از طريق رمان تلاش كنيم ، يكديگر را درك كنيم. رمان در ايران يك نوع تقليد از غرب بود، يك نوع ادبي اي بود كه بدون پشتوانه آن ضرورتي كه در غرب احساس مي شد، وارد جامعه ما شد.
وقتي اين جريان به وجود نيامد، رماني كه با جريان مسائل فرهنگي و بومي ما هم آميزي داشته باشد، ايجاد نشد. البته من رمانهاي خوب را مستثنا مي كنم ، رماني مثل بوف كور يك رمان ايراني ست.
يا سووشون...
اجازه بدهيد آن چيزي كه مدنظر من هست دنبال كنم. بله. جرياني كه بوف كور مي توانست در ادبيات ما ايجاد كند، شكل نگرفت.
استفاده از مفاد فرهنگي كه در گذشته و اساطير ما وجود دارد و بكارگيري خصوصيات هنر ايراني هرگز صورت نگرفت.
به طور مثال ما در ايران قاليبافي ، منبت كاري و معرق كاري داريم. به اعتقاد من رمان ايراني با شاكله اين هنرهايي كه ما داريم ، بايد در روايت ، ساخت و هر چيز ديگري يك نوع هم آميزي داشته باشد و با زيبايي شناسي خاصي كه در زبان فارسي وجود دارد، همراه بشود تا رمان ايراني شكل بگيرد.
من نمي گويم كه از طريق نثر مي شود رمان ايراني را پديد آورد. وقتي من مي خواهم در رمانم گفتگو و ديالوگ چندجانبه ايجاد بكنم ، نياز به بازسازي يك متن كهن دارم. متن كهن بايد مشخصه خودش را داشته باشد.
وقتي من در رمانم مي خواهم فضاي خاصي را بسازم ، كه متعلق به قرن هشتم است ، نمي توانم با زبان امروز آن فضا را بازسازي كنم. ببينيد، در سينما موضوعي هست به نام نماي ويژه كه تصاويري منطبق با شرايط آن فيلم ايجاد مي شود، تا توهم قضيه كاملا نشان داده شود، مادر ادبيات نياز به بازسازي دكور سينما داريم.
حال آن كه جز كلمه ، ابزاري نداريم. تنها از طريق كلمه است كه مي توانيم نماها و فضاها را بسازيم.
حتما قرار است كه زبان ، زبان آن قرن باشد. نمي شود با ايجاد لحني مناسب با آن دوره زماني، داستان روايت شود; كاري كه بيضايي انجام مي دهد؟
نه نمي شود. وقتي ما مي خواهيم يك متن كهن را بازسازي كنيم ، آيا مي توانيم با واژه هاي امروزي جنبه هاي زندگي آن زمان را بازبتابانيم؟
ببينيد، نوع توجه شما به زبان كهن را مي توان در توجه برخي نويسندگان به زبانهاي بومي ايراني هم ديد، اما اگر فلان نويسنده به تركي ، كردي ، لري ، گيلكي و غيره بنويسد، فكر مي كنيد مي تواند هم بازتابي از آن جنبه هاي زندگي باشد و هم با مخاطب امروزي ارتباط برقرار كند؟
حال آن كه وقتي اين نويسنده مي آيد و به داستانش لحن آن زبان و فضاي خاص را مي دهد و با استفاده ابزاري داستانش را پيش مي برد، خواننده هم فراري نمي شود...
اين كه شما مي گوييد مساله ديگري است. من از گفتگو در رمان بحث مي كنم و گفتمان حال و گذشته ، چطور مي توانم شخصيت هايي كه در گذشته به طور مثال 800 سال گذشته نشسته و متني را نوشته اند كه آن متن را من به طور فرضي بازسازي مي كنم ، تا اين گفتمان رخ بدهد و بياييم مثلا و با لحن امروز بنويسم. نه ، اهدافي كه من در نوع كارم دنبال مي كنم ، طبعا با نوع كاري كه دوستان و همكاران من دنبال مي كنند، متفاوت است
و اين متفاوت نويسي تا كجا بايد ادامه پيدا بكند؟
يعني ما آن قدر سخت بنويسيم كه 2 هزار نفرنه ، 500 هزار نفر هم نتوانند كار ما را بخوانند و ارتباط برقرار بكنند كه بعد بگوييم ادبيات متفاوتي داريم؟ واقعا نوشتن ادبيات جدي نياز دارد كه اين همه دشوار نوشته شود؟
ببينيد، من به عنوان يك خواننده اعتقاد دارم يكي از خصوصيات رمان ، لذت بردن خواننده است و خواننده از طريق لذت بردن است كه رماني را دنبال مي كند، تا در نهايت ، با پايان خوانش آن ، يك زندگي را از سر گذرانده است.
من به رمان اين طور نگاه مي كنم ، كه حتما بايد خواندني باشد.
درباره رماني مثل اوليس جويس - كه ما هنوز نتوانسته ايم بخوانيم و مدام تعريفش را مي شنويم - جايي مي خواندم كه شده بخش تزئيني و دكوري كتابخانه هاي جماعت حتي كتابخوان غرب.
همان طور كه ما خوانده ايم اوليس ، رمان دشواري است و تنها خواننده خاص با آن ارتباط برقرار مي كند، اما...
البته اين مباحث در حد تخصص و دانش من نيست ، ولي آنچه مي دانم ، اين است كه چرا ما رمانهاي بزرگي كه با لذت خوانده مي شود، مثال نمي آوريم و فقط به يك رمان خاص اشاره مي كنيم؟
بنابراين به سوال خود شما برگرديم ، كه جواب دادم ادبيات را بايد با لذت بخوانيم و عامل لذت ، نقش اساسي در ادبيات دارد و با خوانش فلسفه و حتي با خوانش شعر فرق مي كند.
در واقع ، رمان براي خواندن به مثابه وضعيتي است كه گويي خواننده ، خودش در اين رمان زندگي مي كند. همين طور است كه كسي وقتي رمان بزرگي را مي خواند، در پايان خوانش رمان ، انگار تجربه يك زندگي را از سر گذرانده است.
به بحث خودم برگردم و اضافه بكنم كه بازسازي زبان نمي تواند رمان ايراني را بازسازي بكند. ما بايد ظرفيت هاي زباني ايجاد كنيم. ظرفيت هاي زباني ، مختص رمان ايراني است. بايد حتما اين رمان ايراني تعريف شود و...
رمان فارسي يا ايراني؟
رمان ايراني ، به زعم من ، چرا كه اگر ما بگوييم فارسي ، جوامع ديگري هم هستند كه به فارسي صحبت مي كنند، ولي وقتي مي گوييم جامعه ايراني ، اين جامعه ، جامعه اي است با مشخصات فرهنگي ما كه با آنها متفاوت هستيم و به زبان فارسي صحبت مي كنيم.
چرا؟ چون بخشي از مردم هند هم به فارسي صحبت مي كنند، ولي از نظر فرهنگي با ما متفاوت هستند؟
البته جدا از هندي ها، افغان ها و تاجيك ها يك بخش هم به نظر من نويسنده هاي ايراني مهاجر هستند كه در اقصي نقاط جهان پراكنده اند و به فارسي مي نويسند، در نوع تقسيم بندي شما، اينها ناديده گرفته نمي شوند؟
نه. منظور من از رمان ايراني اين است كه آن كه به ايراني فكر مي كند. شما بايد ميان كسي كه در ايران زندگي مي كند و فارسي زبان است با آن كه در چين زندگي مي كند، يك تمايز فرهنگي قائل بشويد.
ممكن است يك ايراني در امريكا زندگي بكند. در واقع او زبان فارس را با خود حمل مي كند. من به نوعي وطن را خود زبان فرض مي كنم ; وطني كه آن آدم با خودش حمل مي كند و در سرزمين تجريدي زبان خودش زندگي مي كند.
ما وطن را يك قطعه خاك يا مساحتي دريا و جنگل فرض مي كنيم ، اما من اين طور فرض نمي كنم. من وطن را علاوه بر اين چيزها يك وسعت زباني هم تصور مي كنم كه شخصيت هر جا مي رود، وطنش را هم با خودش مي برد و حتي به فارسي فكر مي كند.
تا زماني هم كه با اين زبان فكر مي كند با ما مشترك خواهد بود، ولي وقتي با اين زبان و مسائل فرهنگي ما نينديشد، در واقع تغيير مليت داده است.
نقدی ديگر از سيبستان و اين بار بر نامه ای بايستی پس از طی مراحل پليسی، افشا می شد.
عباس معروفی تصوير و متن نامه ای را در وبلاگ خود گذاشته است که آن را بايد نامه تهديد به قتل شمرد. نامه ها و پيام های تهديد در فرهنگ اروپا بسيار جدی گرفته می شوند. مهم نيست که اين نامه ها جدی يا شوخی و يا حتی جعلی باشند. پليس همواره به آنها به چشم يک انحراف خطرناک از قانون می نگرد و آن را دنبال می کند. همين روزها پرونده دختر دانشجويی در جريان است که به دروغ يا شوخی به افسران امنيت فرودگاه گفته بود که حامل بمب است. قاضی می تواند اين دختر خانم را برای همين شوخی نابجا بيشتر از ده سال زندانی کند.
من فکر نمی کنم که انتشار يک متن تهديد به قتل يا حتی تهديد به ضرب و جرح بهترين کاری باشد که می توان کرد مگر آنکه پليس آن را بی اشکال دانسته باشد يا حتی انتشار آن را بدليلی لازم دانسته باشد. در مورد نامه منتشر شده مورد بحث اما گمان نمی کنم هيچ مشورتی با پليس صورت گرفته باشد. اگر گمان من درست باشد با توجه به موقعيت امنيتی معروفی که به گفته خود او الزامات معينی را در هر سفر و نقل مکان او برای پليس ايجاب می کند تا از او حفاظت شود -و قاعدتا تهديدهايی ازاين دست بايد با پليس در ميان کذاشته شود- انتشار اين نامه يک خطای فاحش است.
اولين کاری که در مورد چنين نامه هايی بايد کرد انتشار آنها نيست بلکه بررسی سنديت آنهاست. آيا نامه واقعا جدی است و توسط نويسندگانی که آن را امضا کرده اند فرستاده شده است؟ يا ممکن است کسی از دوستان سابق يا دشمنان قديمی خواسته باشد در قالب يک نيروی تهديد کننده مثل سربازان غيبی حرفهای خود را بزند؟
بررسی سنديت بخصوص اگر پليس انجام دهنده آن باشد کار چندان دشواری نيست. خط، نوع کاغذ، نوع پاکت، نوع انشا، محل پست شدن نامه و مسائل دقيق تری مثل انگشت نگاری و جز آن می تواند روشن کند که آنچه با آن روبروييم از کجا و توسط چه کسی نوشته و پست شده است. اگر نامه های مختلفی دريافت شده آيا مثلا خط آنها يکی است ؟ از شهر و ناحيه معينی پست شده؟ و از اين قبيل. در مورد نامه های اخيری که به مقامات اتحاديه اروپا پست می شد و به محض باز شدن می ترکيد پليس منشا آنها را بولونيا در ايتاليا تشخيص داد و تمام نامه های پست شده از آنجا را به مقصد نهادها و مقامات اتحاديه اروپا بلوکه کرد.
در نامه ای که من خواندم و تصوير آن را ديدم احتمال می دهم که فرستنده فرضی آن را از داخل آلمان و چه بسا داخل برلين پست کرده باشد. اين نامه از ايران نمی تواند پست شده باشد چون تاريخ آن علاوه بر اينکه تاريخ رايج در ايران يعنی تاريخ شمسی نيست، جديد است ( 21 ژانويه) و معروفی می گويد آن را روز 24 ژانويه دريافت کرده است يعنی سه تا 4 روز بعد از نوشته شدن نامه:
به تاريخ 21/1 /2004
جناب آقای عباس معروفی مدير خانه هنر و ادبيات هدايت برلين
با سلام. جنابعالی همان کسی نيستيد که در نشريه کيهان چاپ لندن نوشتيد در حاليکه پناهنده شده ايد خواستند شما را بفرستند ايران ولی حالا می بينيم سر از برلين جای جاکش ها در آورده ايد. اين چه نشريه ايست که از وسط پای مادرتان صادر می کنيد. مردکه احمق تو اگر شعور داشتی که فريب نمی خورديد. روزی هم حساب ترا خواهيم رسيد. خائن بالفطره. نشريه ات را بکن توی ...
سربازان غيبی حضرت امام خمينی سلام الله عليه در جهان
در مورد سبک شناسی متن نامه هم گفتنی های مختلفی هست اما من فقط به يکی دوجنبه از آن می پردازم. مثلا اين که آيا تا به حال نيروهای امنيتی يا آدم های امنيت جمهوری اسلامی خود را "سرباز غيبی" ناميده اند يا نه. معمولا در استناد نامه تهديد به گروه معين بايد در نظر داشت که اين گروه شناخته شده است يا ناشناخته. معمولا گروههای تهديد کننده با اسم و رسم معين و انشای مشخص تهديد می کنند تا جهت تهديد روشن باشد. اگر هم ناشناخته و تازه پا باشند دليل تهديدشان کاملا مشخص است و همزمان ممکن است افراد ديگری را هم تهديد کنند تا اسم و رسمی به هم بزنند و با آوردن نام آنها يا دريافت نامه آنها پشت تهديد شوندگان بلرزد.
اما گذشته از نام اين گروه جهت تهديد آنها چيست؟ آنها از چه چيزی ناراحت شده اند که تهديد می کنند؟ گويا مساله نشريه ای مطرح است که معروفی منتشر می کند. اين خشم آنها را برانگيخته است. اما معروفی که ديگر نشريه ای منتشر نمی کند. شايد منظور آنها از نشريه همين وبلاگ اوست. اما با توجه به اينکه در اين نامه دوخطی يک خط بالاتر کيهان را نشريه خوانده بعيد است که منظورش از نشريه در خط بعدی چيزی مانند وبلاگ باشد. بنابراين نويسنده نامه نمی داند از چه چيزی قرار است عصبانی باشد.
نويسنده نامه می خواهد فحاشی کند تا تهديد. هيچ نامه تهديدی اينقدر آشفته نيست که با سلام و خطاب محترمانه شروع شود و به فحش خواهر و مادر ختم گردد. تهديد اگر جدی است شخصيت و جهت تهديد نويسنده درآن روشن است. از اين نامه چنين چيزی بر نمی آيد.
اگر اين نامه حتی خالی کردن دق دلی در پوشش تهديد باشد هم البته جرم است. اما جرم را بايد پليس رسيدگی کند. انتشار آن در وبلاگ آخرين کاری است که بايد کرد نه اولين کار و آنهم به محض دريافت. اگر معروفی نگران امنيت خود است کاری که کرده است نقض غرض است و با اصول اوليه حفاظت در تناقض. آيا پيشگيری از وقوع جرم و در اين مورد جلوگيری از عملی شدن تهديد و پيدا کردن منشا آن مهم تر است يا صلا در انداختن به اينکه جرمی قرار است صورت بگيرد؟ مگر آنکه فرض کنيم معروفی خود نيز اين تهديد را جدی نگرفته است. در آن صورت اين پرسش باقی می ماند که با انتشار متنی که سنديت آن به دست کارآگهان محک نخورده و بررسی نشده و معروفی نيز خود آن را جدی نگرفته او به کدام هدف تير انداخته است؟ و می خواهد کدام خواننده جدی امروزی اين متن را بدون سوالهايی که من بخشی از آنها را مطرح کردم بخواند؟ و به چه نتيجه ای برسد؟
نقدي از مهدي سيبستاني بر "نامه ي سرگشاده ي عباس معروفي به سران دوم خرداد و اصلاح طلب"
عباس معروفی دوستی خوب و داستان نويسی بزرگ است اما من هميشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سياسی نويسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقريبا نزديک به تمامی نويسندگان و شاعران مهاجر را از ديدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بيانيه های بی معنای سياسی فروکاسته است که ناشی از سردرگمی در جغرافيای فرهنگی است. (بيانيه وقتی ارزش دارد که در تهران صادر شود. يکبار خانم شاعری که وقتی ايران بود من کارهايش را می ستودم به خارج که آمد و رحل اقامت افکند می گفت حالا من با شجاعت حجابم را برداشته ام. گفتم خانم عزيز شجاعت آن بود که در تهران حجابتان را بر می داشتيد. اينجا که همه بی حجاب اند برداشتن اش شجاعت نمی خواهد.)
وقتی معروفی رمان "فريدون سه پسر داشت" را نوشت من با نگرانی کتاب را از اول تا آخر خواندم و سرانجام برايش نوشتم که خوشحالم که سقوط نکرده است. او از معدود نويسندگانی است که در خارج از کشور خود را در فرم نگه داشت و نگذاشت اهواء سياسی چون زهر کارش را مسموم کند. رمان او در ساختار و روايت عالی بود و نشانه ای از فرو افتادن در گرداب هرزنويسان سياسی نداشت مگر يک جمله يا ادعا که در آن به شيوه کشتن يک دختر مجاهد توسط آدم های امنيت اشاره کرده بود. برايش نوشتم که آنچه تو نوشته ای غيرممکن و نامعقول است و نمی شود آر پی جی را به فلان جای دختری گذاشت و شليک کرد. گفتم که اين مهم است که نويسنده هرگز تن به گزافه گويی ندهد و چيزی را ( مثلا کشتن بچه های مجاهد را ) بدتر ازآن چه در واقعيت هست تصوير نکند. بريدن رابطه با واقعيت خطرناک ترين آموزشی است که نويسنده می تواند بدهد.
عقلانيت ديدن واقعيت است. اگر نويسنده "واقعيت" را نبيند يا آن را دگرگون و تحريف کند چه فرقی خواهد داشت با بخشی از حکومتگران امروز ايران که ما می گوييم نه در جنگ و نه در صلح واقعيت را نمی بينند و تن به واقعيت هايی که مثل آفتاب روشن است نمی دهند؟ هيچ مبارزه ای با فاشيسم سياسی و عقيدتی از راه دگرگون کردن واقعيت يا بی اعتنايی به بازيگران صحنه جامعه و سياست به جايی نمی رسد. هيچ مبارزه ای بهتر از نشاندن واقعيت ها در جای خود، اذعان به آنها و دست برداشتن از تقسيم جهان يا ايران به اردوهای خير و شر نيست.
رمان نويسی معروفی تا حدود زيادی سالم باقی مانده است. من اين يکی آخری را که گويا "تماما مخصوص" نام دارد هنوز نديده ام ولی باور دارم که با وسواسی که می ورزد هم به لحاظ ساختار و هم مضمون و روايت و اشاره ها و ادعاها فکرشده و سنجيده و خواندنی خواهد بود. اما از زمانی که وبلاگ اش را که يکی از پرخواننده ترين صفحات حلقه ملکوت است به راه انداخت و بيانيه ها و نامه های سياسی اش را در آن منتشر کرد متوجه شدم که او هم از زهر سياسی نويسی مهاجران سرگشته بی نصيب نمانده و گرچه رمانش را چون جزيره ای از انقلاب اقيانوس نجات داده اما زبان سياسی اش غرق شده در ذهنيت ديگری است بازمانده از ادبيات سياسی دهه 50 و هرز رفته در ادبيات سياسی خارج نشينانی که روز بروز از واقعيت های ايران دورتر افتادند و اصولا الگويی برای شناخت و ارزيابی آنچه می گذشت نداشتند مگر مراجعه به همان الگوهای ماقبل انقلابی. الگوهايی که متاثر از جو مسموم رقابت ها و تنش های احزاب و گروهها ی سياسی آغاز انقلاب و نيز شور و شعور همان سالها بود اما پيروانش آن را بيش از دو دهه ادامه دادند و حتی نفهميدند که ديگر مبتذل شده اند.
ادبيات سياسی هنوز مسلط خارج نشينان خاصه گويی در آلمان که پذيرای جمع زيادی از گريختگان صدر انقلاب است معادل ترانه های فارسی لوس آنجلس نشينان است. نه زبان درستی دارد و نه بيان سنجيده ای و نه دنيای روشن و حتی روشنفکرانه ای. همه سرمايه اش ابداعات سالهای منتهی به انقلاب است که بيشتر آنها هم ديگر از بس که تکرار و دستمالی شده و يا از واقعيت و نياز اجتماعی فاصله گرفته بکل بی معنا و لايتچسبک شده است و تنها معنايی که دارد افول و زوال است. ترانه لوس آنجلسی که می توان آن را ميزان سنجش هنر و خرد کولونی ايرانی در آن ديار گرفت اصلا به دنيای بيرون از خود اعتنايی ندارد و از موسيقی جهان امروز هيچ نمی آموزد و درآن هيچ گونه تحول جدی و مثبت و درخور و حتی دگرگونی معناداری پيدا نمی شود. اين دو کولونی ايرانی از بسياری جهات به هم شبيه اند. بيانيه های سياسی رايج نيز انگار شب نامه ها يا قطعنامه هايی هستند که در تهران 25 سال پيش منتشر می شوند. همانجا فريز شده اند و نه در زبان و نه در منطق خود چيز تازه ای نشان نمی دهند و تمام دستاوردهای خرد جمعی و سياسی ايرانيان را که حاصل تحولات پس از انقلاب در ايران و جهان است ناديده می گيرند.
به نظر من، معروفی بی جهت وظيفه سياسی نويسنده دهه 40 و 50 را به دوش می کشد. دنيا عوض شده است و ديگر هر نويسنده ای يک ليدر سياسی به شمار نمی رود. امروز همان وسواسی را که معروفی در نوشتن رمانش به خرج می دهد، و می پذيرم که می گويد مثلا 11 بار يک اثر را بازنويسی می کند، مرد سياسی در کار خود هزينه می کند. چرا معروفی بر اين گمان است که عالم سياست کمتر از ادبيات به انواع مهارت ها و شناخت ها و وسواس ها نيازمند است؟ من البته بی گمان ام که سطح گفتار سياسی در ايران امروز آنقدر جدی و حرفه ای و با ظرافت های مختلف همراه است که بيانيه های سياسی داخل و خارج اگر بازتاب دهنده آن ظرافتها نباشند مورد اعتنا نيز قرار نخواهند گرفت اما تاسف من ازآن است که نسل جوان تر روشنفکران ادبی ما مثل معروفی، که بازمانده نسلی زوال يافته اند که در زمان خود منشا بسی تحولات و دليری ها و نوآوری های فرهنگی و اجتماعی بوده اند، از همراهی و همگامی و شناخت و اثرگذاری روشن بينانه بر جامعه خود به دور افتند حال آنکه تمام امکانات اين روشن بينی را در اختيار دارند. اما من هنوز باور دارم که معروفی می تواند ما را شگفت زده کند. نه با نوشتن نامه و بيانيه ديگری بلکه با روشن کردن چراغی که در همين بيانيه ها خاموش مانده است.
نقل از سيبستان