عباس معروفی
نوشتاری به مناسبت اول دسامبر، روز جهانی ايدز
وقتی مادرم عاشق شد، مردی که با اسب سفيد آمده بود، من و مادر بيمارم را تنها گذاشت رفت. من و مادرم تنها مانديم.
من وحشتناک ترين بيماری تاريخ را همراه عشق مادرم به آن مرد، در قطره قطره های شيری که به دهنم می رفت مزه مزه می کردم و زار می زدم. مادرم خيال می کرد که من بيمارم.
بقيه ی مطلب را اينجا در بی بی سی بخوانيد.
رضا قاسمي، نمايشنامهنويس، نوازنده موسيقي و داستاننويس ايراني، مقيم فرانسه است. رمان او ”همنوايي شبانهي اركستر چوبها” در چند جايزه ادبي سال گذشته مورد توجه قرار گرفت و بهخاطر آييننامه اين جوايز كه اجازه نميداد اثر چاپشده در خارج از كشور برگزيده شود، تنها جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي را به خود اختصاص داد.
گفتوگوي خبرنگار بخش ادب ايسنا (خبرگزاري دانشجويان ايران) با او را ميخوانيد:
رضا قاسمي، نمايشنامهنويس، نوازنده موسيقي و داستاننويس ايراني، مقيم فرانسه است. رمان او ”همنوايي شبانهي اركستر چوبها” در چند جايزه ادبي سال گذشته مورد توجه قرار گرفت و بهخاطر آييننامه اين جوايز كه اجازه نميداد اثر چاپشده در خارج از كشور برگزيده شود، تنها جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي را به خود اختصاص داد.
گفتوگوي خبرنگار بخش ادب ايسنا (خبرگزاري دانشجويان ايران) با او را ميخوانيد:
* اين روزها چه ميكني؟
ـ اين روزها مشغول بازخواني متن حروفچيني شدهي دوتا از كتابهايم بودهام كه قرار است تا آخر همين ماه از سوي انتشارات نيلوفر منتشر بشود. كتاب اول نمايشنامهايست به نام «معماي ماهيار معمار». و كتاب دوم مجموعهايست از سه نمايشنامه به نامهاي «حركت با شماست مركوشيو» كه كار ماقبل آخر من است، «نامه هائي بدون تاريخ از من به خانوادهام و بالعكس» كه گرچه حدود سي سال پيش نوشته شده؛ اما به اعتقاد خودم يكي از بهترين كارهاي من است و، در اين روزها كه جامعهي ادبي ما عنايت زيادي نشادن ميدهد به كارهاي ريموند كارور، از يك نظر انتشار آن ميتواند جالب باشد. چون اين نمايشنامه به طرز غريبي نزديك است به روحيهي كارهاي او؛ يعني بيان اتفاقاتي پيش پا افتاده با نوعي حساسيت چخوفي و به طرزي مينيماليستي. انتشار اين كار شايد نشان بدهد كه لنگي كار ما در كجاست و علل انزواي امثال من در چيست. چون در سال 1353 كه اين نمايشنامه را به صحنه آوردم اغلب شب ها سالن يا خالي بود يا نيمه پر، و تازه همانها هم كه مي آمدند، جز تعداد اندكي كه مي فهميدند من دارم چه كار مي كنم، بقيه گلايه مي كردند كه پس «پيام» و «تعهد» شما كجا رفته؟ و چرا كار محتوا ندارد؟ بگذريم. نمايشنامهي سوم اين مجموعه «كسوف» نام دارد كه در 17 سالگي آن را نوشتهام و در حقيقت اولين نمايشنامهي من است. اين كتاب، با نام نخستين نمايشنامهي اين مجموعه يعني «حركت با شماست مركوشيو!» منتشر خواهد شد. بجز اين دوكتاب، اين روزها سخت مشغول بازنويسي رماني هستم به نام «وردي كه برهها ميخوانند».
* تا چه حد ادبيات داستاني امروز ايران را دنبال ميكني و آن را در مقايسه با ادبيات روز دنيا چگونه ميبيني؟
ـ كم و بيش دنبال مي كنم. هنوز كارهاي زيادي هست كه نخواندهام. اما مي توانم بگويم كه اتفاقات مهم در زمينهي ادبيات داستاني از چشمم پنهان نمانده است. به طور كلي لنگي كار ادبيات داستاني ما را در سه چيز مي توان خلاصه كرد: 1 ـ فقدان ساختار منسجم. 2 ـ فقدان تفكر. 3 ـ فقدان يك نگاه اگزيستانسيل به مسائل. در زمينهي ساختار، مخصوصا در اين ده سالهي اخير، خوشبختانه به توفيق هاي نسبتا زيادي دست پيدا كردهايم و رفته رفته تعداد كارهاي منسجم دارد بيشتر مي شود. البته اتفاق غريبي كه اين اواخر افتاده اين است كه همزمان با توفيق بعضي ها در زمينهي ساحتار، عدهاي كه گويي نااميد شدهاند از رسيدن به يك ساختار منسجم، با توسل به بعضي توجيهات فلسفي ظاهرالصلاح، يكسره زدهاند زير ساختار و خيال خودشان را «راحت» كردهاند. اين هم البته يك «راه حل» است. اما اين گرد و غبار كه بنشيند اين دوستان هم متوجه خواهند شد كه چارهاي ندارند جز اينكه آنها هم مثل بقيهي نويسندگان دنيا رنج جان كندن براي رسيدن به يك ساختار منسجم را به جان بخرند. البته ساختار منسجم جزو ابتدائيات يك داستان يا رمان است. چيزي كه از ساختار مهم تر است رسيدن به تفكر عميق است؛ يعني مشكل بعدي ما. كه اينهم تابعياست از رشد تفكر در سطح جامعه. يعني تا روزي كه ما متفكراني در سطح متفكران بزرگ غربي نداشته باشيم، نميتوان اميدوار بود نويسندگاني داشته باشيم كه به لحاظ عمق تفكر برابري كنند با نويسندگان بزرگ غربي. البته هميشه امكان ظهور افراد استثنايي هست. اما چيزي كه نويد دهنده است اين است كه اين جنبشي كه در زمينه تفكر در اين يكي دو دهه در ايران بهوجود آمده، بزودي به بار خواهد نشست و از همين حالا هم تا حد زيادي نگاه نويسندگان ما را به عمق برده. در زمينه مشكل سوم يعني «فقدان نگاه اگزيستانسيل به مسائل» ميتوان گفت كه اين معضل دامنگير اغلب نويسندههاي ماست. من هميشه به نويسندگان جوان گفتهام كه وقتي كاري مينويسيد همواره فكر كنيد اگر اين كار ترجمه بشود چه ربطي پيدا ميكند به يك (حالا نميگويم خوانندهي غربي) به يك خوانندهي چيني، ژاپني، يا اسكيمو. جهاني شدن وقتي اتفاق ميافتد كه هر خوانندهاي در هر كجاي اين جهان رمان ما را بخواند احساس كند اين مسائل مسالهي او هم هست. اين سومين مشكل گرچه عام تر است و گريبان اغلب نويسندههاي ما را گرفته است، اما خوشبختانه به آساني قابل حل است و خيلي نياز به زمان ندارد. كافي است نوع نگاهمان به مسائل را عوض كنيم. در اين زمينه هم البته نشانههاي حل معضل را تك و توك در كارهاي بعضي از همكارانمان ميتوان ديد. من به آينده خيلي اميدوارم.
* آيا مي توان از تغييراتي در داستان نويسي ايران سخن گفت، در اين بين چه ويژگيهايي را برجسته ميبيني؟
ـ پيشرفتهاي حاصل شده در همين سه زمينهاي كه در بالا گفته شد، خودش مهم ترين تغيير است. اما به تغيرات ديگري هم ميتوان اشاره كرد كه بسيار مهم هستند. ببينيد، هدايت چند نوع داستان نوشت: «زني كه مردش را گم كرده بود» يك نوع داستان است. «س.گ.ل.ل.» يك نوع. «سه قطره خون» يكنوع. و «تاريكخانه» هم يك نوع. آن چيزي كه در اين چند دهه تبيل شده بود به جريان مسلط در داستان نويسي ما آن نوع داستاني بود كه از «تاريكخانه» شروع شد و با داستانهاي گلشيري و بعضي از شاگردان او رفته رفته تكامل پيدا كرد و به اوج خود رسيد. تفاوتي اگر در كار نويسندگان اين چند دهه بود مربوط ميشد به منشاء تأثرات آنها و عطري كه هر كس از اين رهگذر به كار خود ميداد. يكي شيفته فاكنر بود، رنگ و بوي كار او را به داستان خود اضافه مي كرد. آن يكي تعلق خاطر به همينگوي داشت همينطور. اما نوع كار از همان جنس «تاريكخانه» بود. اتفاق مهمي كه اين اواخر افتاد اين بود كه، انگار ناگهان سدي شكسته باشد، يكباره مسيرها متنوع شد و اشكال گوناگون داستان نويسي رونق گرفت. به نحوي كه امروزه به سختي مي توان از چيزي به نام جريان مسلط سخن گفت. علت اين امر را هم در سه چيز مي دانم: يكي برداشته شدن سايهي سياست از روي ادبيات و به طور كلي هنر ما (نخستين پيامد اين امر ديده شدن نويسندگاني بود كه به حاشيه رانده شده بودند). يكي هم سرازير شدن سيل ترجمهي داستانها و رمانهاي كاملا متفاوتي كه از قضا به دليل همان سلطهي سياست قبلا عنايتي به آنها نميشد (منكر نميتوان شد كه ترجمهي اين كتابها در عين حال بخشي است از آن نهضت ترجمهيي كه در اين يكي دو دهه به راه افتاده). سومين عامل هم تأثيرات متقابل ادبيات داخل و خارج است. براي آنكه تأثير سياست را بهتر درك كنيم، كافيست مقايسه كنيم كه در آن دوره سهم ما از ادبيات فرانسه نويسندهي درجه چندمي مثل رومن رولان بود و حالا غولي مثل پروست. البته، اين را هم بايد گفت كه حالا كه سايهي سياست از سر ادبيات برداشته شده ، بعضيها چنان از اينطرف بام افتادهاند كه گويي در سيارهي ديگري زندگي ميكنند و هيچكدام از فجايع دور و بر به آنها مربوط نيست. كه اينهم البته عارضهايست گذرا، و گمان ميكنم رفته رفته به تعادل مطلوبي برسيم.
* تا چندي پيش اگر هم صدايي از ادبيات مهاجرت به گوش ميرسيد، از قديميترهايي بود كه رفتهاند، امروز اما چهرههاي جديدي مطرح ميشوند، اين حركت را چگونه ارزيابي ميكني؟
ـ خب «قديميترها» وقتي از ايران خارج شدند، درست به دليل همان قديمي بودنشان پيشاپيش نامي داشتند و اعتباري، و طبيعي هم بود كه در آغاز صداي آنها گوش برسد. اما براي بسياري از افراد، آن نسل پيشروي واقعا كار شاقي بود. مهاجرت يا تبعيد در سنين بالا اصلا كار سادهاي نيست. مخصوصا اگر نويسنده بار معاش زن و فرزند را هم به دوش بكشد. شخصا مهاجرت در سنين بالاي سي سال را به كسي توصيه نميكنم. شايد مقايسه كارهاي قبلي با كارهاي بعدي زندهياد ساعدي بتواند سرنوشت بسياري از نويسندگان اين نسل را به روشني نشان بدهد. در چنين شرايطي شكوفا شدن استعداد جواناني كه حالا در محيط مناسبي هم نشو نما ميكردند طبيعتا منجر شد به شنيده شدن صداي آنها.
* به عنوان يك نويسنده چه رابطهاي بين ادبيات و روشنفكري قايلي، تلقيات از ارتباط اين دو مقوله در دنياي امروز چيست؟
ـ رابطهاي ارگانيك وجود ندارد؛ بين روشنفكري و ادبيات. روشنفكري يك حرفه است؛ يا بگوييم، يك خصلت. شما در همه جاي دنيا ميتوانيد پزشك روشنفكر، اخترشناس روشنفكر، يا حتا كشيش روشنفكر پيدا كنيد. چنانكه در فرانسه هست. درحاليكه روشنفكري هيچ ملازمهاي با اين حرفهها ندارد. يا فرض كنيد در زمينه حرفه وكالت، ما تك و توك وكلايي را ميبينيم كه وارد چالش با قدرت ميشوند. درحاليكه اكثريت وكلا سرشان به كار خودشان گرم است و مشغول پول درآوردن از حرفهي وكالتاند. درواقع روشنفكر از موضع خرد و نقادي براي دفاع از «عدالت» يا براي مبارزه با كژيها وارد چالش با مقوله قدرت ميشود. در صبحدم پيدايش مقولهي روشنفكري در كشور ما، از آنجا كه نويسندگان جزو معدود افراد باسواد جامعه بودند، خود به خود روشنفكر بودن به صورت وظيفهاي اضافه بر وظائف ادبي به آنها تحميل ميشد. البته در همان دوران نويسندگاني هم بودند كه يا وارد مغازله با قدرت شدند يا اصلا تن نميدادند به اين وظيفه. چون، در هر صورت، وارد چالش شدن با قدرت متضمن خطر كردن است. اما بايد توجه كنيم كه نويسندهاي كه وارد چالش با قدرت نميشود، لزوما همكار قدرت نيست. كسي كه حرفهاش ادبيات است، ممكن است داراي احساسات عالي انساني هم باشد، اما به دلايل ديگري نخواهد نقش يك روشنفكر را بازي كند. چون وارد چالش شدن با قدرت، در عين حال خود روشنفكر را هم وارد چرخهي قدرت ميكند. چراكه بهطور طبيعي مردم به نويسندهاي كه نقش روشنفكر را هم ايفا ميكند بهاي بيشتري ميدهند؛ تا نويسندهاي كه صرفا به كار ادبي خودش ميپردازد. درنتيجه نويسندهي روشنفكر به آساني به شهرت ميرسد. ما كم نديدهايم نويسنده يا شاعر درجه سومي كه درست به خاطر چالش با قدرت شهرت بسياري بهدست آورده و كم نديدهايم نويسنده يا شاعر طراز اولي كه درست بهخاطر بر كنار ماندن از جريانات روشنفكري به حاشيه رانده شده است. به اين ترتيب، درست است كه نويسندهي روشنفكر با جانش بازي ميكند، اما به همان نسبت هم سهم ميبرد از قدرت. قدرت كه فقط قدرت دولتي نيست. شهرت هم نوعي قدرت است، همانطور كه زيبائي و ثروت. كم نبودند نويسندگان تازهكاري كه با يك نقد مثبت آل احمد، يك شبه شدند نويسندهاي معروف. خب چنين قدرتي خيلي از نويسندگان تازه كار را هم وسوسه ميكند كه تبديل بشوند به اقمار قدرت. در چنين شرايطي روشنفكري هم بدل ميشود به يك حرفه. قصدم از اين حرفها نه زير سؤال بردن جريان روشنفكري است و نه ميخواهم منكر نقش بسزاي آنها در پيشبرد جامعه بشوم. قصد زير سؤال بردن آن تقدسي است كه ادبيات و هنر را به بيگاري كشيدن از سياست واميدارد. امروزه خوشبختانه شروع كردهايم كه هر چيز را سر جاي خود بگذاريم. به روشنفكري كه براي تندرستي جامعهاش خطر ميكند ارج مينهيم؛ اما در همان حال، اگر اديب است، كار او را با متر ادبيات ميسنجيم، نه خطر. اينهم هست كه در جوامعي مثل جامعهي ما نويسنده اگر هم به سياست كار نداشته باشد، باز سياست با او كار دارد. و تا وضع چنين است حضور روشنفكران امري است الزامي؛ گرچه نه در سطح ملي و نه در سطح بينالمللي روشنفكران ديگر آن نقش تعيين كنندهاي را ندارند كه پيش از اين داشتند.