November 28, 2003

گلوی سرشار قناری موزون

برای محمد مختاری

آه ای روان آبی ابر
اين پيکر نواده ی برکه ست
که آخرين خاطره ی خيس علف را
از معبر تشنه ی پاييز
به گستره ی نگاه خسته ی کوير می برد.

خسرو باقرپور
پنجشنبه ۶ آذر ١٣٨٢ – ٢۷ نوامبر ٢٠٠٣

کران تا کران
خيمه های خيس ابر
و پرهيب پر هيبت پاييز
در آيينه های پرچين و مواج

و پژواک دقايق سنگين
و ثقل کاوشی سربين
در تابوتی از سرو

که زیر نگاه هراسان ماه

بر شانه های آذر می رود


و تو هنوز
پهلو به پهلوی بوی مريم
همراه بوسه های فراوان
که بر گونه های تو می زند باران
در بستر گريه من می غلطي.

عاشقان! هان!
گوش کنيد!
اين چهچهه را می شنويد؟
عشق آمده ست
و شکرانه حضورش
اين باز همان قناری موزون است
که دارد گلوی سرشارش را
نثار می کند

گلويش کبود شده ست.

حاشا، حاشا،
که موريانه ی موذی مرگ
طراوت آبگون گلويت را
حريف تواند بود.

آه ای روان آبی ابر
اين پيکر نواده ی برکه ست
که آخرين خاطره ی خيس علف را
از معبر تشنه ی پاييز
به گستره ی نگاه خسته ی کوير می برد.

Posted by Abbas at 11:16 AM | Comments (2)

November 23, 2003

مسابقه ی داستان اينترنتی در مرحله ای ديگر

Bahram Sadeghi Short Story Awards
www.khabgard.com

Posted by Abbas at 7:50 PM | Comments (0)

November 17, 2003

ايستاده در گورستان پرلاشز

 متن کامل گفت‌وگو با عباس معروفی
سيد رضا شکراللهی، پدرام رضايی زاده
حدس مي‌زدم كه نام بردن از عباس معروفي در مطبوعات، چيزي شبيه يك تابوست، اما وقتي پاي انتشار خبر مسابقه‌ي بهرام صادقي در روزنامه‌ها به ميان آمد، يقين كردم كه چنين است: در بيش‌تر روزنامه‌ها نام عباس معروفي از بين اسامي داوران حذف شد. عباس معروفي شايد پر سر و صداترين نويسنده‌اي باشد كه فضاي ادبي، فرهنگي ايران با او آشناست. اين سر و صدا را بر او تحميل كردند، يا شايد بهتر باشد بگويم كه او چنان بود كه با او كردند كاري كه چنين شود. و مگر اين "چنين" بودن چه اشكالي دارد؟ مگر جز اين است كه او رمان‌نويسي‌ست كه همه‌ي حواشي‌اش، زجري‌ست كه او به‌خاطر آزادي بيان كشيده و مي‌كشد؟ پيشنهاد گفت‌وگو با او را احمد غلامي داد و پدرام رضايي‌زاده پا به ميدان گذاشت. او هم ديواري كوتاه‌تر از من قدبلند پيدا نكرد و پاي مرا هم وسط كشيد. معلوم بود كه بايد كمكش مي‌كردم. نه به خاطر سماجت وحشتناك پدرام، و نه فقط به خاطر احمد غلامي دوست‌داشتني، كه انگار احساس كردم بخشي از وظيفه‌ي شكستن اين تابو بر عهده‌ي من افتاده، و اين برايم ارزشمند بود. عباس معروفي هم بزرگوارانه و مهربانانه به همه‌ي پرسش‌هاي پدرام و من پاسخ داد ولي چاپ همه‌ي اين گفت‌وگو(۱۹ پرسش و پاسخ مفصل) در روزنامه‌ي شرق، يعني چهار صفحه‌ي كامل كه غير معمول بود. هرچند احمد غلامي با وسواسي مثال‌زدني پيگير شد تا بتواند نه بخش عمده، كه حداقل بخش مهمي از اين گفت‌وگو را در يك صفحه‌ي كامل روزنامه چاپ كند. و سرانجام اين اتفاق افتاد.

اكنون ضمن ارج نهادن اقدام روزنامه‌ي شرق در چاپ مصاحبه، متن كامل آن را در اختيار همگان مي‌گذاريم و از همه‌ي دوستان تقاضا مي‌كنم به حرمت آزادي نشر، ديگر دوستان خود را نيز از انتشار اين گفت‌وگو باخبر كنند. و پيش از آن حيف است كه پيشنهاد نكنم يادداشت پدرام عزيز را هم دراين‌باره بخوانيد كه بخش عمده‌ي زحمات بر دوش او بوده است. بخشي از گفت‌وگو، چاپ‌شده در روزنامه‌ي شرق (۸ پرسش و پاسخ) عباس معروفي را سپاس مي‌گويم به‌خاطر احترامي كه براي مخاطبان داخل ميهنش و خصوصا جوان‌ترها قائل است. احمد غلامي را تبريك مي‌گويم به خاطر همت بلند و روشن‌بيني‌اش، و دست مريزاد مي‌گويم پدرام رضايي‌زاده را به خاطر ۲۷۵۴ تلفن و ايميل و قرار ملاقاتش! سيد رضا شکراللهی
ايستاده در گورستان پرلاشز
عباس معروفي: «زماني رسيده است که ما اهل قلم تعيين کننده نيز خواهيم بود. عصر انفورماتيک است و ما روزنامه‌نگاران به احترام واژه، به احترام آزادي، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعيين مي‌کنيم.» :: اول از همه مي‌خواهيم روايت معروفي را ازعباس معروفي بدانيم كه چيست؛ كودكي، خانواده، سير زندگي و چگونگي ورود به فضاي ادبي؟ عباس معروفي، متولد ارديبهشت ۱۳۳۶، بازارچه‌ي نايب السلطنه تهران، در خانواده‌اي مرفه و بي‌درد به دنيا آمد و کودکي‌اش در تنهايي گذشت، کلاس اول دبستان بود که پدر و مادرش به خانه‌ي جديد رفتند و او را که پسر سربه‌راهي بود در زادگاه جا گذاشتند که مادربزرگش تنها نباشد و خانه يک‌باره خالي نشود. و شايد از همان جا بود که اين بچه‌ي مرفه، رفته رفته در تنهايي دردمند شد و آن‌قدر سايه‌ها را اندازه گرفت، آن‌قدر درز آجرها را شمرد، آن‌قدر به آب انبار نگاه کرد و آن‌قدر کلاغ‌ها را بر شاخه‌هاي بلند کاج نشانه‌گذاري کرد که بچه گربه‌ها هم فهميدند پسرک خيلي تنهاست. شاگرد اول بود، و به کلاس پنجم که رسيد مدير مدرسه‌اش به مغازه‌ي پدرش رفت و از او خواست که اين پسر بي‌خود در کلاس پنجم نشسته، بهتر است برود کلاس ششم و امتحانات هر دو کلاس را با هم بگذراند. وقتي پدر قبول کرد، پسرک هم رفت کلاس ششم. پدر چند تا مغازه داشت، و لابد داشت نقشه مي‌چيد که هر چه زودتر او را به بازار کار بکشد و بخشي از بارش را به دوش او بگذارد. تمام دبيرستان را شبانه خواند، و روزها در يکي از مغازه‌هاي پدرش کار مي‌کرد. براي همين است تقريباً همه کاري بلد است، اما نمي‌داند در اين دنياي مدرن تخصصي به چه دردش مي‌خورد که مثلاً عطاري بلد باشد يا امورات خشک‌شويي، يا طلاسازي، يا نجاري، يا هر کار ديگري که نويسندگي نيست! ديپلم رياضي گرفت، چون ادبيات براي خانواده‌ي آن‌ها افت داشت. پيش از انقلاب به سربازي رفت، و پس از انقلاب به دانشگاه و رشته‌ي مورد علاقه‌اش راه يافت؛ ادبيات دراماتيک، دانشکده هنرهاي دراماتيک. در سال ۱۳۵۴ با محمد محمدعلي آشنا شد و اين آشنايي لحظه به لحظه او را با فضاي حرفه‌اي نوشتن آشناتر کرد. اولين داستانش در سال ۱۳۵۵ در مسابقه‌ي قصه‌نويسي جوانان کيهان چاپ شد، و پس از آن داستان‌هايش اين‌جا و آن‌جا به چاپ مي‌رسيد. تا اين‌که در سال ۱۳۵۹ اولين مجموعه‌داستانش روبه‌روي آفتاب با تيراژ ده هزار نسخه از سوی نشر انجام کتاب انتشار يافت و خيلي زود ناياب شد. وقتي چهارده پانزده ساله بود داستان هاي چخوف را کپي مي‌کرد و با تغيير نام‌‌ها و شهرها و گاهي سير قصه، ده بار آن را با خط زيبا پاکنويس مي‌کرد. در سال ۱۳۵۸ با گلشيري آشنا شد. چقدر دنبالش گشت تا تلفنش را پيدا کند، و روزي که در پستوي يک کتاب‌فروشي روبه‌روي هم نشسته بودند و او داشت داستاني برای گلشيری مي‌خواند، مي‌لرزيد و منتظر بود که آقای گلشيری نظرش را بگويد، و بگويد برای نويسنده شدن چه بايد کرد. اما وقتی داستان را شنيد گفت: «تو داستان‌نويس نمي‌شوی. برو لحاف‌دوزي.» جوانک دنبال گلشيری راه افتاد و از او کمک می خواست. گلشيری گفت: «بي‌سوادي. بي‌خود داستان مي‌نويسي. ول کن. برو وردست پدرت (کمي با وضعيتش آشنا بود) کاسب شو.» جوانک دنبالش راه افتاده بود و در ته نااميدی روزنی می‌جست. گلشيری گفت:«اگر مي‌خواهي داستان‌نويس بشوي بايد دو هزار تا کتاب بخواني.» و او از آن پس ديگر ننوشت. فقط خواند و خواند و خواند، تا اين که روزی داستانی نوشت و باز برای گلشيری خواند. آقای گلشيری گفت: «آفرين. اين داستان خوبي‌ست. می‌خرمش. چند؟» و از آن پس گاه گاهی سراغ جوانک را می گرفت، و بعد او را به جلسات داستان‌نويسي کانون نويسندگان پذيرفت. اما کانون در تابستان ۶۰ بسته شد. آقاي گلشيري با هيئت داوران وقت تصميم گرفتند که اسناد و کتاب‌ها و صورتجلسه‌ها را از کانون بيرون بکشند. معلوم نيست چرا آن‌ها براي نجات اسناد کانون، عباس معروفی را انتخاب کرده بودند. درهای کانون به وسيله‌ي دادستانی انقلاب پلمب شده بود. شکستن قفل و پلمب دادستانی و ربودن اسناد در تابستان ۶۰ کار واقعا دشواری بود اما همان کار شايد برای اين نويسنده‌ي جوان زمينه‌ای از درک و وفاداری به منشور کانون فراهم می کرد. سال ۱۳۵۸ با سپانلو آشنا شد. در دانشکده هنرهاي دراماتيک استادش بود، محسن يلفانی و محمد مختاري و سمندريان و خيلي‌هاي ديگر استادش بودند. اما سپانلو اين جوان را از جمع ديگر دانشجويان برداشت و براش وقت گذاشت. خيلي چيزها به او آموخت. آن وقت‌ها حوصله‌ي فراخناکي داشت، با هم در خيابان‌هاي تهران راه مي‌رفتند و او با آن قدم‌هاي بلند مدام جوان را جا مي‌گذاشت. سر هر کوچه‌اي مي‌ايستاد مي‌گفت: «نگاه کن! در تهران هر جا باشي، سر هر کوچه‌اي باشي، کوه شميران را مي‌بيني. اين يکي از مختصات تهران است.» و راست مي‌گفت. کوه برای کسی که تابستان های کودکي‌اش را با پدربزرگ در سنگسر مي‌گذراند معنايي خاص داشت. و سپانلو اين را می‌دانست. ادبيات و تاريخ و رنج و کار و داستان و خيابان و زندگی با هم پيش می رفت. جلسات دوران‌ساز گلشيري که با زراعتي، محمدعلي، صفدري، منيرو، جولايي، طاهري، روبين و خيلي هاي ديگر در خانه‌ي اعضا و يا در دفتر دوستی ادامه داشت، آرام آرام به بار می‌نشست و حاصل جمعی می‌داد. سال ۶۳ سال شروع سمفوني مردگان بود. چهار سال و هفت ماه گذشت و او با اين که دبير ادبيات بود، روزانه و شبانه مي‌دويد، سرانجام زير رمان را امضا کرد. به موازات جلسات داستان گلشيري او هم جلساتي به توصيه‌ي گلشيري با جوان‌ترها راه انداخته بود که مثلا رويا شاپوريان حاصل آن دوره است. يک بار در تابستان شصت و هفت که سپانلو مهمان جلسه‌شان بود، پس از جلسه پشت ميز او نشست و رمان را خواند. گفت: «اين شاهکار است، فقط توصيه مي‌کنم يک دور نثر کلاسيک‌هاي پس از مشروطه را بخوان، و بعد کتابت را بده براي چاپ.» سه چهار ماهي با نثر مينوي و فروزانفر و سعيدي و اقبال آشتياني و زرين کوب و ديگران دوش گرفت و بعد که پاکنويس نهايي را مي‌نوشت تازه مي‌فهميد که سپانلو چه خدمتي به او کرده است. در اين فاصله مجموعه‌داستان «آخرين نسل برتر» و نمايشنامه‌هاي: «دلي باي و آهو»، «ورگ»، و «تا کجا با مني» چاپ شده بود. نشر گردون هم تاسيس شده بود، با سابقه‌اي از «دشت مشوش» خوان رولفو و کتاب‌هاي ديگر. «سمفوني مردگان» را هم همين انتشارات چاپ کرد و با تيراژ يازده هزار نسخه به پيشخان کتابفروشی‌ها فرستاد. اين خودش ده سال از عمر او پس از انقلاب بوده است. :: تصور عمومي از جايگاه شما جايي ميان ادبيات و سياست است، هرچند در سال‌هاي اخير، چنين تصوري درحال رنگ‌باختن است. تابلويي كه از سال‌هاي نخست حضور شما در خارج از كشور ترسيم شده، آكنده است از فعاليت‌هاي سياسي اما آثار شما ميل شديد دارند كه شما را يك نويسنده‌ي ذاتي معرفي كنند، آيا شما خودتان اين تعريف را مي‌پذيريد؟ اساسا كدام يك از اين دو وجهه را قبول داريد؟ من هرگز کار تشکيلاتي و سياسي نکرده ام. اما در کشوري که بيرون ماندن طره‌اي از موي يک زن، و آستين کوتاه پوشيدن کار سياسي محسوب مي‌شود، من کار سياسي شديد کرده‌ام. من با سانسور جنگيده‌ام، براي آزادي بيان مبارزه کرده‌ام، فلسفه‌اي را تاييد کرده‌ام و به سياستي تاخته‌ام، بحث کانون نويسندگان را در مجله‌ام آغاز کرده‌ام، جايزه‌ي ادبي داده‌ام، به بزرگان ادبيات احترام گذاشته‌ام، جوانان را ديده‌ام و آنان را پرواز داده‌ام، همه و همه کار فرهنگي‌ست. تيرگي هاي جامعه را در سال شصت و نه، هفتاد و پس از آن تا جايي که بوده‌ام نشان داده‌ام، از پوسيدگي دندان جامعه عکس گرفته‌ام، و لت و پار شده‌ام. آن‌قدر اهانت شنيده‌ام، آن‌قدر کار کرده‌ام، و آن‌قدر کتک خورده‌ام که دندان‌هاي فک بالاي من کاملا از بين رفته است. دو تايش را شکسته‌اند و بقيه‌اش را لق کرده‌اند. حتا اگر فيزيک چهره‌ام تغيير نکند، مشت و لگدها که از يادم نمي‌رود. با اين حال من نويسنده‌ام و نويسنده باقي خواهم ماند. هيچ چيز نمي‌تواند حق‌طلبي‌ام را فرو بريزد. مگر اين که خدا را در کوه تور ببينم و او به من بگويد که همه چيز شوخي و مسخره بوده ‌است، ول کن، سخت نگير. بعدش مي‌دانم به چه قيمتي و کجا خودم را بفروشم. :: شما تحت حمايت بنياد هاينريش بل قرار داريد. فعاليت اين بنياد چگونه است؟ و آيا شما نيز تعهدي نسبت به اين موسسه داريد يا خير؟ آيا خانه‌ي هدايت هم كه شما در برلين راه انداخته‌ايد، ارتباطي به فعاليت‌هاي اين موسسه دارد؟ وقتي وارد آلمان شدم دو پيشنهاد داشتم. يکي اين که تحت حمايت پن (PEN) سوئيس مادام‌العمر در شهر برن در خانه‌اي بزرگ به زندگي ادامه دهم، و ديگري شش ماه مهمانی در خانه‌ي هاينريش بل. البته دومي را پذيرفتم و پس از آن، مدت يک سال هم به عنوان مدير خانه‌ي هاينريش بل آن جا کار کردم. مسئوليتم اين بود که براي مهمانان هنرمند کوبايي، روسي، نيجريه‌اي، الجزايري، چيني و ايراني نمايشگاه نقاشي ترتيب بدهم، به پزشک برسانم‌شان، ببرم‌شان اداره‌ي اقامت و گاهي مثلاً نيمه شب از اداره پليس ايستگاه قطار به خانه برسانم‌شان و همين کارها. از فرودين ۱۳۷۸ که کارم در آن جا خاتمه يافته، فقط يک ارتباط دوستي با خانه‌ي هاينريش بل برايم مانده است. نه حمايتي در ميان است و نه سعادتي براي همکاري بيش‌تر. درضمن حکايت خانه هاينريش بل و بنياد هاينريش بل فرق دارد. بعدش هم کاري در آلمان شرقي پيدا کردم که پيرم کرد و دمارم را درآورد؛ مديريت شبانه‌ي يک هتل بزرگ در کنار درياچه‌ي واندليتز. دو سال و اندي مجبور به اين کار بودم که تقريباً در اين مدت هيچ چيزي ننوشتم، چون شب تا صبح اسير بودم، و فقط شب‌ها مي‌توانم بنويسم. در اين مدت روزها يا خواب بودم و يا خواب بودم. تا چشم باز مي‌کردم هشت شب بود و من مي‌بايست راه مي‌افتادم. يک ساعت راه بود و يک ساعت نفرين و يک ساعت در تنهايي به اين فکر ‌کردن که چقدر مرگ را دوست دارم. هر شب براي من آخرين شب زندگي‌ام بود. الآن که خانه هنر و ادبيات هدايت را در برلين راه انداخته‌ام باز هم خودم هستم و خودم. کتابفروشي بزرگي‌ست که پنج کلاس هنري، ادبي، فرهنگي در آن برقرار است. واقعا يک آکادمی هنري‌ست که به هيچ شخص و جايي ارتباط ندارد. مال خودم است. روزي يازده ساعت در آن کار مي‌کنم، اهميتی هم نمی‌دهم حتا اگر فکر کنند که مثلا سازمان سيا دارد کمکش مي‌کند. هم‌چنان که بازجويم در دادستانی انقلاب مدام مي‌پرسيد: «گردون را با کمک کجا اداره مي‌کني؟» آن‌قدر خسته‌ام که اگر اين‌جا را ازم بگيرند، براي هميشه مي‌روم تو زيرزمين يک کليسا. جايي که هم از آينه محروم باشم و هم از... چه بگويم؟ :: هنرمندان بسياري بوده‌اند كه تحت شرايط خاص سياسي و فرهنگي ناگزير به اقامت در بيرون كشور شده‌اند. شما اما از معدود كساني هستيد كه علي‌رغم زندگي در بيرون، هم‌چنان و حتا بيش‌تر از گذشته در عرصه‌ي فعاليت خود موثر هستيد. زندگی در خارج از کشور، جدايی از محيط بومی و برخورد نزديک با تفکرات مدرن چه تغييراتی در ديدگاه و جهان داستانی شما داده است؟ راستش من نتوانستم مهمان خوبی برای گروه‌های سياسی خارج کشور باشم. با دنبک هيچ کدام‌شان رقصم نمی‌آمد. احساس می‌کردم يک‌جورهايی خارج می‌زنند. مدت‌ها حتا منزوی بودم و ستون‌های اخبار ويژه و ستون های مشابه، و سنگ پرانی‌هاشان هر به ايامی به‌راه بود. هم جاسوس ايران خوانده می‌شدم، هم جاسوس آلمان، و هم آمريکا. جوری که فهميدم زندگی در تبعيد دشوارتر از زندانی کشيدن است. هم‌وطنان من اين‌جا معمولا آن‌قدر نويسنده را می‌زنند تا فرو بريزد و وقتی به سطح خودشان رسيد، باهاش مهربان می شوند. به همين خاطر با من نامهربان بودند. تقريباً با زندگي و کار نويسندگان تبعيدي جهان آشنا هستم. من واقعاً الگويي برای کار و يا نوشتن ندارم. هميشه به دلم نگاه کرده‌ام و راه رفته‌ام. با سبک و فرم خودم نوشته‌ام. از ايرانيان ديگر هم اطلاعات چندانی ندارم، برام مهم نيست که مثلاً فلاني چه‌کار مي‌کند. رابطه‌ي نزديکي با برخی از نويسنده‌ها و روشنفکران دارم که برای من کافی‌ست.. براي من مرزي وجود ندارد. هنرمند هنرمند است، و ميزان همان لحظه‌هايي‌ست که آدم مثل اکسيژن به ريه می کشد. آن‌چه مرا با زندگی پيوند می دهد، در حال حاضر کارهای ادبی و فرهنگی‌ست که امروز يا فردايی به ايران سرريزش کنم. ما اين‌جا هر درختی می‌کاريم ريشه‌اش را در آب می‌گذاريم تا روزی در خاک ميهن بکاريم‌شان. بنابراين دشوارتر زندگی می‌کنيم. يک نويسنده اگر در کشورش صد باشد، در تبعيد يک و يا دو است. اين سال‌ها بيش‌تر بر معماری رمان کار کرده‌ام. می‌خواهم ببينم چقدر می‌توان ساختار و معماری را دگرگون کرد، آن هم در ابعاد اين‌جا. در رمان‌هاي تازه‌ام به فرم‌هاي تازه‌تری دست پيدا کرده‌ام که يکي‌اش را خوانده‌ايد و ديگري را به زودي خواهيد خواند. در فريدون سه پسر داشت ابتدا رمان را نوشتم و بعد با يک روکش سياسي پوشاندمش. اطمينان دارم که با گذشت زمان پرده‌برداري خواهد شد. در رمان تماماً مخصوص به تم‌ها پرداخته‌ام. چهل و هشت فصل است، با چهل و هشت تم، همه به هم زنجير شده، همه منتظر همديگر، و همه تقريبا ناتمام، چرا که انسان موجودي‌ست ناتمام. شخصيت اول رمان يا راوي، «عباس ايراني» روزنامه‌نگار است. فيزيک خوانده، مدتي در موزائيک‌سازي کار مي‌کرده، و بعد مدير شبانه‌ي يک هتل مي‌شود. سفري به قطب شمال دارد، با دوست آلماني‌اش، دو سورتمه، و بيست و دو سگ. از نيمه‌ي رمان فضا تقريباً در لابه‌لاي ابرها مي‌گذرد. در فضايي کاملاً رويا گونه، يا سوررآليستي. عباس آدمي‌ست معمولي. کودکي‌اش در تنهايي وحشتاک گذشته، مادرش همه‌ي عمر در خياطي زنانه کار کرده، و پدرش کارگر آسفالت‌سازي بوده و معلوم نيست چه جوري در جاده‌ها سر به نيست شده است. عباس دو بار در عمرش سفر کرده، يک بار فرار به پاکستان، و پس از مدتي پرواز به آلمان، و سفر دومش سفري‌ست به قطب شمال. هر دو سفر، سفرهايي هستند تماماً مخصوص. عباس همه ی عمرش عاشق بوده، اما هرگز زندگی نکرده، و خيال کرده که دارد زندگی می کند. «عباس ايرانی» شخصيتي‌ست تماماً مخصوص، شايد همان است که بر پيشاني رمان نوشته‌ام: «و آن مرغي‌ست که کنار شط از تشنگي هلاک مي‌شود، از بيم آن که اگر بنوشد آب شط تمام شود.» :: بهتر است وارد مباحث ادبي شويم. در اين سال‌ها که شما اين امكان را داشته‌ايد كه از نزديک با فرم‌های مدرن ادبی آشنا شويد، فکر می کنيد زبان فارسی با آن ساختار سنتی خود تا چه حد توانايی دريافت فرم‌های ادبي مدرن در دنيا را دارد؟ زبان فارسي را من غني‌تر از زبان آلماني مي‌دانم. آلماني زباني‌ست محکم و قوی، ولي فارسي بسيار غني‌ست. جاي بازي‌ها دارد که مثلاً بسياري از زبان‌هاي ديگر ندارد. برخی از منتقدان ما يک صد سال تنهايی خوانده‌اند و با همان متر از رئاليسم جادويي آمريکای لاتين سخن می‌گويند، و با همان متر اندام رمان معاصر را اندازه می‌زنند. ديگر آيا از تذکره‌الاوليا جادويي‌تر مي‌خواهيد؟ يا از هفت پيکر، يا چه مي‌دانم، پر است. فقط اگر عمری باقی باشد دلم می خواهد محض نمونه يک بار رماني در اين فرم بنويسم که جادويي‌تر از رئاليسم جادويي باشد، و رئاليستي‌تر از رئاليسم اجتماعي. دلم می خواهد اين ناباوری قبيله‌ای در کشورم فرو بريزد که آدم‌ها به کار و تلاش ايمان پيدا کنند. الآن به ترتيب سه رمان را بايد از روي ميزم جمع کنم. تماماً مخصوص، طبل بزرگ زير پاي چپ (که اولين رمانم است و در سال ۶۲ نوشتم و به دلائلي هرگز چاپ نشد.) و نام تمام مردگان يحياست که کپي آن را عده‌اي دارند و خوانده‌اند. فقط دلم مي‌خواهد آن را يك بار ديگر بازنويسي کنم. اما رمان جادويي من در زمان قاجاريه مي‌گذرد. نمي‌دانم نامش چيست، فقط مي‌خواهم به نسل بعدي بگويم روي ميز امروز بنشينند و لقمه لقمه از سفره‌ی گذشته بردارند و بر ميز امروز بگذارند، در حالي که رو به پنجره‌ي آينده دارند. رماني ديگر در سرم دور برداشته که نمي‌توانم ازش چشم بپوشم. موضوع و شخصيت و ماجراها در دست‌هام است اما در انتظار همديگر مي‌سوزيم و کاري هم نمي‌توانيم بکنيم، وقت کم می‌آوريم. حکايت من حکايت بازرگان سعدي است، همان که در جزيره‌ي کيش مرا به حجره خويش... زبان مادری ما فارسی است و چيزی کم ندارد تا نتوانيم آثار جاودانه خلق کنيم. مسئله فقط در حوزه‌ی خودمان آسيب‌پذير شده است :: بخش غالب ادبيات ما با مشكل جهان‌شمول‌نبودن روبه‌روست. شما ريشه‌ي اين بيماري مزمن را در چه مي‌دانيد؟ آيا خود شما به معيارهايي براي رها شدن از اين مشكل دست پيدا كرده‌ايد؟ ما ياد گرفته‌ايم هميشه گناه را به گردن ديگران بيندازيم. با تبر همه‌ي سرها را قطع مي‌کنيم و آن را به دوش بت اعظم مي‌اندازيم تا بگوييم که او جنايت‌کار اصلي است. در اين‌جا فهميدم که بخش اعظم جامعه‌ي من، جامعه‌اي‌ست حسود، بخيل، چشم‌تنگ، شفاهی و بي‌معرفت. بسياري از دوستان و همکارانم در نبود من، در تخريب شخصيتم تلاش‌ها کرده‌اند و هفت سالي وقت داشته‌اند که هر دو روي سکه‌شان را رو کنند، اما راستش را بخواهيد ديگر جز لبخند چيزي براي گفتن ندارم. آن که صفحه‌ي نشريه‌اش را از جواني دريغ مي‌کند، براي تخريب من دو سه نمره کوچک است. اگر روزي به ايران برگردم فقط به خاطر اين جوان‌ها ممکن است گردون را راه بيندازم، و نه براي مطرح کردن اديبان بزرگ‌مان! ادبيات ايران جهاني نشده، چون قبيله‌ای بوده، چون جهاني فکر نکرده ‌است. اگر يکي از مشخصه‌هاي جهان، بزرگي باشد، پس جهاني فکر کردن هم بزرگي مي‌خواهد. مگر مي‌شود تو قبيله‌اي فکر کني و جهاني بشوي؟ مگر مي‌شود تو به خودت فکر کني و صدات به خيابان بغل دستي‌ات برسد؟ ما اگر روزي راه بيفتيم و ادبيات‌‌مان را به افغانستان، عراق، ترکيه، آذربايجان، تاجيکستان و پاکستان ببريم، می‌توانيم روز ديگر به فتح قاره‌اي بينديشيم. اما راستش ما هنوز در منطقه قابل شناسايي نيستيم. علاوه بر آن نمی‌دانم چرا ايرانی‌ها اين همه مرعوب غرب‌اند! در تمام زمينه‌ها عرض می‌کنم. راه ديگرش اين است که در تمام کشورها يک حزب توده راه بيندازيم و از کا گ ب حکومت‌مان بخواهيم که ما را به شهرت برساند. مطمئن باشيد که شولوخوف و ماکسيم گورکي‌مان برنده‌ي نوبل هم خواهند شد. واقعاً که مسخره است. شوخي‌ست. شايد زندگي همه‌اش يک شوخي‌ست. يک حزب قراضه‌ي سياسي مثل حزب توده که تا بن دندان وابسته به وزارت اطلاعات شوروي‌ست، پنجاه سال براي ادبيات مملکت تو تصميم بگيرد و آشغال به خوردت بدهد، حالي که تو هنوز اوليسس را نخوانده‌اي، و تنسي ويليامز را به درستي نمي‌شناسي. بايد به اين جمله‌ي ايزاک مک ماينر ايمان آورد: «حکومتي که در پستوهاي وزارت اطلاعات اداره شود اپوزيسيون ناباب مي‌پرورد.» ايزاک مک ماينر کيست؟ چرا ذهينت من بر زبان او جاري مي‌شود؟ چرا مرز بين من و او برداشته نمي‌شود؟ چه بايد کرد؟ دوازده سال پيش نوشتم که من منتظر يک جوان بيست و پنج ساله هستم که بيايد و ما را از اين واماندگي نجات دهد. باور کنيد به اين مسئله مثل خدا اعتقاد دارم. دنبال پنجه‌ي عقاب مي‌گردم که بيايد و ما را از زمين بکند. بي‌شک او جواني بيست و چند ساله خواهد بود. مسئله مهم ديگري که راه ما را به جهان بسته، کپي‌رايت است. ما بايد به کپي‌رايت گردن نهيم. دلم نمي‌خواهد ما را راهزن فرهنگي بنامند. چرا يک آمريکايي يا انگليسي ما را راهزن فرهنگي مي‌داند؟ چون بدون اجازه و حق کپي‌رايت، کتاب‌هايشان را در ايران ترجمه و منتشر مي‌کنيم؟ مگر حق‌التاليف چقدر است؟ اگر هر هزار تومان يک يورو باشد ناشران بابت هر کتابي بايد مثلا دويست دلار به نويسنده بپردازند، و چون همين دويست دلار را نمي‌پردازند کليه ناشران ايراني دزد و راهزن خطاب مي‌شوند. اگر غرور انساني اجازه دهد مي‌توانند ادامه دهند، وگرنه، باور کنيد نويسندگان و ناشران حرفه‌ای دنيا حاضرند معادل اين پول را بپردازند تا کسي احترام‌شان را نشکند. نه مارکز نيازمند دويست دلار است و نه ايزابل آلنده. مائيم که نيازمند انتخاب‌ايم. مي‌توانيم سرافراز و لبخندزنان جلو ميوه‌فروشي بايستيم و انتخاب کنيم. يا نه، همين که سر ميوه‌فروش گرم شد از همان جلو يکي دو تا کش برويم و موقع خوردن بفهميم که يکي‌اش کرموست. همه چيزمان با هم به قامت‌مان راست مي‌آيد. باور کنيد چون راهزن فرهنگي هستيم اصلاً ما را نمي‌بينند. به‌شان حق بدهيم که ما را نبينند و حال‌مان را نپرسند. تا زماني که به قاعده‌ي بازي توجه کنيم، احترام بگذاريم و احترام ببينيم. از آن پس به سراغ‌مان خواهند آمد، ما را خواهند خريد، و در بازار نشر جهاني، ما نيز رنگي خواهيم بود. حالا با اين مقدمه‌چيني‌ها به سئوال شما چنين پاسخ مي‌دهم: به دليل نگشتن آب، آب مي‌گندد. اگر جاري باشيم جهان‌شمول خواهيم شد. نه مشکل سوژه داريم، نه مشکل تکنيک. فقط راکد شده‌ايم. نبايد به انتظار دولت و حکومت بنشينيم. اين مسئله را نويسندگان، ناشران و مترجمان حل خواهند کرد. هر مترجمي که بدون اجازه‌ي مولفش اثري را به انتشار مي‌سپارد يک راهزن فرهنگي‌ست نه يک روشنفکر. هرچند که يک ليسانس داشته باشد. :: امروزه با انتشار آثار نويسندگان مهاجر در ايران مرزبندي كاذب ميان نويسندگان خارج و داخل در حال فروپاشی‌ست. خيلي مايل هستيم ديدگاه‌تان را دراين‌باره بدانيم و نيز ارزيابي شما را درباره‌ي جايگاه فعلي ادبيات داستاني ايران. وقتي شما ادبيات روسيه و فرانسه و آفريقا و آمريکا و فلسطين را به آسودگي، سال‌ها خوانده‌ايد و هنوز مي‌خوانيد، چطور نمي‌بايستي توليد ادبي نيمه‌ي ديگر پيکر خود را بخوانيد؟ اين يک مسئله‌ي سياسي بوده و سياست همه چيز را نمی‌تواند تخريب کند. اين سياست گاهي با مرگ نويسنده‌ای تغيير يافته ، مثل ساعدي، گاهي با عبور از يک دوره‌ي فطرت، مثل هدايت. هرچه هست بيماري‌ست. رابطه‌ی «سمفوني مردگان» با جامعه‌اش هشت سال قطع بوده، و من هرگز نفهميدم چرا! با اين حال جاي تبريک دارد که ما داريم به آساني همديگر را مي‌خوانيم و باز هم انسان‌هاي صبور و نجيبي هستيم که جيغ نمی‌کشيم. حالا به سادگي مي‌توانيم اثري را در اينترنت بگذاريم و از نظر ميليون‌ها خواننده بگذرانيم. در ماه گذشته سايت شخصي من دوازده هزار بازديدکننده داشته‌ که چهل درصدش از ايران بوده است. رمان فريدون سه پسر داشت با بيش از سيصد مورد اصلاحی پس از مردود شدن حالا روي سايت قابل دسترسي است. مجاناً هر کسي مي‌تواند چاپ کند يا بخواند. فقط حق‌التاليف نويسنده به باد رفته است. به تخم هر پرنده‌اي نگاه کني هزار اعجاب مي‌بيني. چه اهميت دارد؟ من با واژه بازي مي‌کنم و از لايه‌اي به لايه‌اي ديگر مي‌روم. بنابراين حق‌التاليفم را مثل جواني‌ام به جوانان وطن هديه مي‌کنم، نامم را هديه مي‌کنم، جانم را. چه مي‌دانم. من که چيزي ندارم. آدمي هستم عاشق آزادي، ادبيات، ايران، زندگي، جوانان و عشق. ادبيات داستاني معاصر ايران پر از حرف و فرم و صداست. و راستي که ادبيات ايران از پس آن همه شفاهيات و شعر و نقاب و دروغ و شايعه تازه دارد مکتوب مي‌شود، دارد به متن وارد مي‌شود، آدم کيف مي‌کند. مي‌بايستي که پس از هزار سال نقاب شعر را پس مي‌زديم و وارد متن مي‌شديم، مي‌بايستي جامعه از شفاهي بودن و شايعه‌پراکنی نجات مي يافت، از دست آنان که مي‌خواستند مولانا، حافظ، شاملو، فروغ، نظامي و بسياري ديگر باشند، و هيچ نشدند. پس درود مي‌فرستم به انسان مکتوب. و دارم به دست‌هاي ابوالفضل بيهقي نگاه مي‌کنم و «من» او در دنياي مدرن امروز. :: دلبستگي شديد و مشهور شما به هدايت از كجا ناشي مي‌شود؟ اعتقاد به جايگاه برتر هدايت در ادبيات ايران به مرور زمان هاله‌اي از تقدس پيدا كرده است و شايد شما توضيحي در باب دلبستگي‌تان داشته باشيد كه فارغ از شيدايي محض باشد؟ زماني که پيکر فرهاد را نوشتم، چهره‌ي هدايت را برابر «زن اثيري» گذاشتم تا تقدسش فرو بريزد. بالاخره زن اثيري بايد به حرف در می آمد. هدايت، بوف کور، و؟ آيا هدايت جز بوف کور کيست؟ آيا داستان قابل‌توجهي دارد؟ آيا کليه داستان‌هاي کوتاه او در برابر يک داستان کوتاه صادق چوبک نمره قبولي مي‌آورد؟ بنابر اين هدايت است و بوف کور و ذهني از پيش آماده براي نوشتن آن. کسي مي‌گفت فلان پيامبر خربزه را دوست مي‌داشت. اما نمي‌دانيم که قاچ‌هاي خربزه را با دو انگشت مي‌خورد يا سه انگشت. در اين مسئله مانده‌ايم. شناسنامه‌ي کتاب داروخانه معنوی را نگاه کنيد. چاپ بيست و پنجم، و با تيراژ سی‌هزار نسخه. حکايت هدايت‌شناسان هم از اين قرار است. ما ملت فقاهت‌ايم. اين که مگس طلايي يعني چه و قصاب چه معنايي دارد، هر هدايت‌شناسي حرفي زده است. اما اگر خودش زنده بود با همان سمبول‌ها پدرش را درمي‌آوردند و پوستش را غلفتي مي‌کندند. حکايت مرده‌اي‌ست و مشتي روضه‌خوان سرقبرها، اگر حرفي هست همان است که م. ف. فرازنه و اسماعيل جمشيدی و يکي دو نفر ديگر گفته‌اند تا بقيه ول کنند و بروند دنبال کارشان. بوف کور شده نان‌دانی يک عده، چون فعلا هدايت مد شده، و خيلی ها فکر می کنند اگر از هدايت بنويسند، مهم می شوند. چرا هيچکس از ابراهيم گلستان حرف نمي‌زند؟ مي‌دانيد که او يکي از دوران‌سازان مهم ادبيات داستاني ماست؟ شايد کسی به اندازه‌ي ابراهيم گلستان دوران‌ساز نبوده‌است. فروغ حاصل دوران اوست، فروغ. باور کنيد هيچ شاعري به اندازه‌ي فروغ در قرن اخير اهميت نداشته است. و صد سال بعد همه خواهند دانست که فروغ شاعري‌ست که نقاب شعر را برداشته و وارد متن شده‌است. در رمان پيکر فرهاد می‌خواستم فروغ را به مصاف هدايت ببرم تا يکي‌شان به حرف بيايد. رماني که يکي آن را مي‌بافت و ديگري باز مي‌کرد، يک ضد رمان به تمام معنا. در رمان تازه‌ام، تماماً مخصوص مواظب بوده‌ام که ضدرمان ننويسم، هرچند که هر فصل و هر موضوعي ناتمام مي‌ماند، در پيکر فرهاد اما هيچ فصلي ناتمام نيست، بلکه همه چيز شکل مي‌گيرد تا فرو بريزد، زني عاشق از عشق مي‌گويد تا متولد شود و با ديدن مردسالاري صدای گريه خود را بشنود. در «تماماً مخصوص» همه چيز ناتمام است. مثل يک کابوس يا رويا، يا يک واقعيت. دقيقاً مثل عمر آدميزاد که هميشه ناتمام است. :: يکی از نکاتی که در سال بلوا بسيار به چشم می‌آيد نوع و جنس ذهنيت شخصيت زن داستان (نوش‌آفرين) است. مسايل جنسی اگر نگوييم وجه غالب ذهن نوش‌آفرين را اشباع کرده‌اند، لااقل از جايگاه ويژه‌ای در تفکرات او برخوردارند. شما به‌عنوان نويسنده مطمئنا هدف مهمی را از اين نوع شخصيت‌پردازی دنبال می‌کرده‌ايد، اين طور نيست؟ زني بيست و دو ساله، فارغ از مسايل جنسي، به عنوان راوی يک رمان عاشقانه، پس از کشته شدن حتا اگر از مرگ کلامي نگويد از زندگي حرف‌ها خواهد زد. انسان وقتي پاي مرگ مي‌رود، به زندگي فکر مي‌کند. به اين موضوع بارها به ويژه در سال بلوا پرداخته‌ام، اما در سفرم به قطب شمال آن را به تمامي درک کردم. رفتم پاي مرگ و هنوز هم در شگفتم که چه جوري زنده ماندم. با منطق رياضي جور در نمي‌آيد، و به همين خاطر، خاطره‌اي از واقعيت را در تماماً مخصوص آورده‌ام که هرگز نتوانسته‌ام بگويم چه برمن گذشت. مسايل جنسی برای نوش‌آفرين مسايل ثانوی‌ست. او عاشق است، و زمانی با خود -لااقل با خود- به اعتراف می‌نشيند که زندگی از دستش گريخته است. و چقدر نوشا در جهان وجود دارد که پيش از کشته شدن يا مردن، با زندگی تدريجی به کام مرگ می‌روند. زندگی تدريجی از مرگ تدريجی غم انگيزتر است. آن هم در جامعه‌ای که «جنسيت» حرف نخست را شليک می‌کند، منتها با صدا خفه کن؛ پوپ، و تمام. سال بلوا رمان زندگی و عشق و «وحدت وجود» است. رمان بلاگردانی‌ست. رمان نگاه زرتشتی به آتش و آب و اسب و هر چيز ديگر. زرتشت آب‌پرست بود، آتش‌پرست، گل‌پرست، و اين نگاهی‌ست عاشقانه به زندگی. تو اگر کوزه‌گری تنها را بپرستی، با خدا عشق ورزيده‌ای. از نگاه آن رمان بقيه يعنی کشک. رضا شاه رفته و شاه ديگری آمده است. در شهری که هرچه به تعداد پليسش افزوده می‌شود، آمار تجاوز و جنايت و مرگ بالا می‌رود، عشق جذام است، تن‌فروشی رونق يافته، دلالی رشد می‌کند، دلال ها و ميدانی‌ها و لات‌ها قدرت را در دست دارند، و آدميت از سکه می‌افتد. از اين لحظه است که غارت آسان می‌شود و آغاز می‌شود. نوشا غارت شده، فقط دارد به خودش اعتراف می‌کند که چگونه. غم‌انگيزترين تن‌فروشی‌ها، تن‌فروشی به تقدير است. آل‌احمد می گفت: اگر مردم تن‌شان را بفروشند، روح‌شان را که نمی‌فروشند! زمانی اين حرف را قبول داشتم، ولی حالا ردش می کنم. تا روحت را نفروخته باشی، امکان ندارد به تنت دست پيدا کنند. سه سال پيش در انگلستان بحثی در دادگاهی بالا گرفته بود که سر انجام اين نظريه را ثابت می کرد؛ وکيل مدافع متهم به تجاوز ثابت کرد که تجاوز به زنی که شلوار جين به تن دارد غير ممکن است مگر آن که خودش همکاری کرده باشد. قاضی دادگاه پذيرفت و حکم را صادر کرد و اين حکم، قانون شد. نوشا تن فروشی نکرده، اما از روحش «بی خيال» شده، جنسيت و تن و عمرش را يک‌جا به باد داده است. و من اعتراض کرده‌ام. همين. :: وحشت، اضطراب و گريز از خود و جامعه در آثار شما (خصوصا سمفونی مردگان و مجموعه عطر ياس) نقش چشم‌گيری دارند. شما در غالب آثارتان در سال‌های پايانی دهه‌ي شصت و اوايل دهه‌ي هفتاد، زندگی مردمی سرخورده و تنها را روايت می‌کنيد. می‌خواهيم بدانيم اين ياس و سرخورگی ناشی از باورهای نويسنده است و يا تاثير محيط بر او؟ درباره‌ي زمينه‌هاي انديشگي چنين رويكردي برايمان بگوييد. هر رمان‌نويسي طبيعتاً با پنج نوع زمان درگير است؛ زمان دراماتيک، زمان داستاني، زمان فيزيکي، زمان رواني، و مهم‌ترينش، زمان تپش. وقتي پيکاسو «گرنيکا» را مي‌کشيد و سپس مي‌گريخت، با زمان تپش خود درگير بود. او نه شب قبل مي‌توانست چنان اثري خلق کند، و نه شب بعد. مطمئن باشيد که در آن شرايط زندگي، پيکاسو در لحظه‌ي تپش و خلق گرنيکا هرگز نمي‌توانست «دوشيزگان آوينيون» را بکشد. من سعي کرده‌ام نشان دهم که خاستگاهم کجا بوده‌است. چنان‌چه بعدها در فريدون سه پسر داشت تيمارستان برجسته مي‌شود، مجيد، شخصيت اصلي رمان سقوط مي‌کند، و برادرکشي انسان‌هاي نخستين که غريزي بود، ناگاه پيرنگ و ساختار پيدا مي‌کند تا شکل ايدئولوژيک بگيرد. برادر کمونيست تنها آرزويش اين است که برادر مسلمانش را به تير چراغ برق خيابان پهلوي آويزان کند، و برادر بازجو همه‌ي سياستش را به کار مي‌گيرد تا برادر کمونيستش را به جهنم بفرستد. همه‌شان شبيه هم‌اند. اما با همه‌ي اين شقاوت‌ها، من نااميد نيستم. همه‌اش فکر مي‌کنم که بايد کار کنيم و مملکت‌مان را با دست‌هامان بسازيم، نه با بولدوزر. کشور من بايد از تعداد تعطيلات سالانه‌اش بکاهد. هيچ کشوری در دنيا به اندازه‌ی ايران روزهای تعطيل ندارد. چرا فکر می‌کنيم که در روز عزای فلان شخصيت بزرگ اگر کار کنيم می‌رويم توی جهنم؟ چرا شبانه‌روز بيست و پنج ساعت نيست؟ چرا در اين زندگی نکبتی تک‌نوبتی همه‌اش خوابيم؟ :: درباره‌ي پيكر فرهاد سخن بگوييم. شما در کتاب عنوان کرده‌ايد که پيکر فرهاد را تحت اثر جنونی که آهسته روح‌تان را می‌جويده خلق کرده‌ايد، درحالي‌که هدايت به گفته‌ي خود، بوف کور را به صورت کاملا حساب شده و از پيش تعيين شده خلق كرده است. اين تغيير رويه ميان اين دو اثر که به موازات هم قرار دارند تقابل ايجاد نمی‌کند؟ رمان پيکر فرهاد در جنون يک روزه‌اي سرتاسر جغرافياي ذهنم را اشغال کرد که چهارده ماه زير سلطه‌اش بودم. اما من هرگز براي هيچ رماني طرح مشخص و از پيش تعيين شده نداشته‌ام. رمان براي من کشف يک غار است. ابتدا بايد بروم توي غار، آرام آرام چشم‌هام عادت کند تا آدم‌هايي که به ديواره‌ها سنگ شده‌اند به حرکت درآيند و خودشان را روايت کنند و داستان پيش برود. ته رمان را هم معمولاً نمي‌دانم، بايد خودش پيش برود. رفتن به غار «بوف کور» البته ساده‌تر بود، بسياري جاها را از قبل مي‌شناختم. به همين خاطر «پيکر فرهاد» تکنيکي‌تر از بقيه رمان‌هايم شد. راوي مي‌توانست از روياي مخاطبش به ديدار معشوق برود، و به نوعي مي‌خواستم ستيزم را با آن‌ها که مي‌گويند هشت نوع زاويه ديد وجود دارد، آشکارتر کنم. در «سمفوني مردگان» زاويه‌ديد (دوربين) دو ذهني يا مرکب وجود داشت، اما در «پيکر فرهاد» دوربين چهارذهني شد؛ «راوي»، «شما»، «او» که به روياي مخاطب مي‌آيد، و «مخاطب». مي‌خواستم ببينم چگونه مي‌توان با آن دستورالعمل‌هاي کهنه پاسخگوي ذهن انسان پيچيده‌ي امروز بود؟ من هدفم شکستن يخ حوض بود. و مي‌خواستم بگويم اگر هدايت انحطاط جامعه و انسان را ثبت کرده تا فيلسوفان و جامعه‌شناسان بروند دلايلش را و چرايی اش را بيابند، اما من زن خموش بوف کور را به زمان حال آوردم تا او خودش را در زمانه‌ي من نيز روايت کند. اين زن نمي‌توانست از جاي خالي سلوچ يا شازده احتجاب و يا هر رمان ديگري جز بوف کور آمده باشد. خودش بايد به حرف مي‌آمد تا بگويد که از کجا آمده ‌است. :: اين‌که زن روی جلد قلمدان به حرف می‌آيد از جنبه‌ي اثيری اين شخصيت می‌کاهد و به نظر می‌رسد که کتاب شما – که با حضورش ديگر نمی‌توان بوف را بدون توجه به آن خواند – تا حدی از رمزگونگی دلچسب و هولناک بوف کور کاسته است. آيا در اين مساله عمد داشته‌ايد؟ چرا؟ اگر جامعه‌اي بخواهد رمز يک رمان را به عنوان رمز با خود بکشد، و نخواهد که آن رمز را بگشايد، مسلماً من بي‌تاب مي‌شوم، و با آن رمز آن‌قدر ور مي‌روم تا بازش کنم. راز تا زماني که در سينه باشد راز است، وقتي به ديگري گفتي ديگر راز نيست. در غير اين صورت حتماً هدايت بابت هر رمزي يک راز با خود دارد که به کسي نگفته است. پس بنابراين آن‌چه هدايت‌شناسان نوشته‌اند، بايد بريزند توي کوزه و درش را بگذراند! کدام رمز؟ کتاب فرزانه را بخوانيد، اين موجود نازنين، اين هدايت بزرگ بلد نبوده يک نيمرو براي خودش درست کند. علاوه بر آن در زمان خودش، بزرگان ادب و فضل نامش را به زبان نمي‌آورده‌اند. هر وقت راجع به او صحبتي بوده به لفظ «پسره» قناعت مي‌کرده‌اند. به راستي که مرگ، به ويژه خودکشي در غربت، هزاران رمز با خود مي‌سازد. هر چند که من سنت‌شکني و تقدس شکني و بت‌شکني را ارج مي‌نهم، امٌا در برابر بوف کور کلاه از سر بر مي‌دارم و به آقاي صادق هدايت سلام مي‌کنم. او در زمانه‌اي کوتاه يکي بود، يکي نبود را به بوف کور ارتقا داده است، هرچند که بلد نبوده باشد يک نيمرو براي خودش درست کند. :: رمان پيکر فرهاد در پايان به نوعی سرهم بندی حوادث دچار شده و خواننده با انبوهی از سوالات در مورد زن طرح روی جلد قلمدان که شايد يکی از محوری‌ترين شخصيت‌های زن ادبيات داستانی معاصر باشد، رها می‌شود و ابهامات فراوانی در مورد او باقی می‌ماند. حال آن‌که در بوف کور علی‌رغم سکوت اين شخصيت، ابهام پيچيده‌ای در داستان وجود ندارد. درباره‌ي اين موضوع توضيح بدهيد. بوف کور از خموشی انسان تمام شده در جامعه‌اي منحط سخن مي‌گويد. پيکر فرهاد از حضور و صدای انسان در همان جامعه. براي همين هدايت ناچار است او را قطعه قطعه ‌کند و در چمدان بگذارد و در شهر ری دفن کند تا به طور اتفاقی تصويرش را بر گلدانی راغه بيابد. پيکر فرهاد در ساختار به اتفاقات ناگهانی و تقديرهای چاق شده اعتقاد ندارد. تقدير بايد رآليستی باشد، نه بر اساس توجيهات کار رج کن‌ها. بنابراين هنوز به همان زن اثيري اميدوار است. او را به سخن مي‌آورد که ديگران ببينند چرا اين‌جوري شد. تفاوت ديگاه هدايت و من در همين است. او جامعه را منحط مي‌داند. زن اثيري‌اش را در شهر ري به خاک مي‌سپارد، گلدان راغه‌اي مي‌يابد و با تصوير و تصورش ادامه مي‌دهد. حال آن که زن اثيري پيکر فرهاد از تصوير بيرون مي‌آيد تا زندگي کند. او مي‌تواند فرشته‌اي باشد که از آسمان آمده و عاشق شده، عاشق صادقِِ صادق هدايت شده و مي‌خواهد زندگي کند، امٌا نمي‌گذارند. جامعه، حالا خشن هم شده، جنسي و انتقامجو هم شده، و کار اين زن دشوار مي‌شود هنگامي که بايد دست‌هايش را ضربدري جلو سينه‌اش بگيرد و گوشه‌اي کز کند. از اين گذشته، چرا زن اثيري بايستي خاموش مي‌ماند، مگر رجاله‌ها و لکاته‌ها کم حرف زده بودند؟ چرا يک زن اثيري لب به سخن نگشايد؟ چرا زن اثيري پيکر فرهاد نگويد: «و اين منم.»؟ :: اساسا چرا فکر کرده‌ايد برای ادای دين به بوف کور زن روی طرح جلد قلمدان بايد به سخن بيايد؟ چرا از زن لکاته به عنوان مثال بهره نبرديد؟ گفتم که لکاته‌ها سخن بسيار گفته‌اند. اما دلم مي‌خواست بگويم که زن اثيري عاشق صادق هدايت بود. به اين امر سخت وفادار بودم. مردي که از روياي مخاطب، در تقابل با زن اثيري قرار مي‌گرفت. پلي شدم بين عاشق و معشوق، و باور کنيد من صداي اين زن را مي‌شنيدم. صداي نفس‌هاش را مي‌شنيدم، صداي ضجه‌هاش را، صداي پارس سگ‌ها را در سکوت شب، و حالا اگر بين همه‌ی صداها از من بپرسند، تون صداش را مي‌شناسم که پس از آن همه ضجه و گريه مي‌گفت: «آيا مي‌توانم سرم را بر شانه‌هاي شما بگذارم تا...» :: در آثار معروفی رجوع به افسانه فراوان وجود دارد. در سال بلوا ذکر افسانه‌ها فضای دلپذيری را در داستان به‌وجود می‌آورد اما به نظر می‌رسد عادت شما کمی با ساختار پيکر فرهاد که از بوف کور تاثير پذيرفته ناهمخوانی دارد، اين‌طور نيست؟ بي‌مرزي واقعيت، تخيل، رويا و افسانه را از سمفوني آغاز کرده‌ام، و اين فرم را تا تازه‌ترين کارم ادامه داده‌ام. در پيکر فرهاد افسانه‌ها تعدادشان از حد خارج مي‌شود. افسانه‌ی بچه خياط و پادشاه و دختر پادشاه که تصويري‌ست از دوران نوجواني خسرو و شيرين و فرهاد، يا ماهي طلايي و پادشاه کور که از بچه‌هاش مي‌خواست دريا را به توبره بکشند تا او بينا شود، يا... هيچ کدام از رمان‌هام به اندازه‌ي پيکر فرهاد با افسانه بي‌مرز نيست. لطفاً يک بار ديگر براي کشف افسانه‌ها آن را بخوانيد. علاوه بر افسانه، ده شخصيت واقعي در پيکر فرهاد وجود دارند که مثلاً يکي‌شان مرتضي کيوان است؛ «پدرم روزنامه‌نگار بود، گذاشتندش سينه ديوار...» بقيه را هم مثل افسانه‌ها پيدا خواهيد کرد. مثل خواننده‌ي «روزگار نقش و نگاران» :: كمي هم درباره‌ي اين‌روزها: با خبر شديم كه فريدون سه پسر داشت را در اينترنت منتشر كرده‌ايد. گويا قرار بود اين كتاب هم در ايران منتشر شود، چرا نشد؟ مميزي‌ها بيش‌تر به چه مواردی مربوط مي‌شد؟ کتاب را ناشرم سال گذشته حروف‌چيني کرد و به ارشاد ارائه داد، اما گويا بيش از سيصد مورد حذفي داشته که اگر بخواهم تن بدهم، همان شير بي‌يال و دم و اشکم خواهد بود. گذاشتمش روي سايت تا همه به راحتي بخوانند. حاضر نيستم حتا يک موردش را حذف کنم. بنابراين به آساني حق‌التاليف من حذف مي‌شود. و مهم نيست. من که روزي يازده ساعت کار مي‌کنم، يک ساعت هم بيشتر کار خواهم کرد، و در اين يک ساعت مقاله‌اي خواهم نوشت براي نشريات آلماني تا آگاهانه حق‌التاليفم جبران شود. ايرانی‌ها رمان را مي‌خوانند و آلمانی‌ها مقاله‌ي جديد را. رمان بعدي را هم اگر دچار مميزي شود مي‌گذارم روي سايت. و باور کنيد با تمام امکانات چنين خواهم کرد که هر کس با هر تکنيکي بتواند باز کند و بخواند. زماني رسيده است که ما اهل قلم تعيين کننده نيز خواهيم بود. عصر انفورماتيک است و ما روزنامه‌نگاران به احترام واژه، به احترام آزادي، و به احترام انسان، در جمهوری قلم دولت تعيين مي‌کنيم. :: آيا از بازتاب انتشار اينترنتي آن خبر داريد؟ منظورم شمار خوانندگان آن است. از وقتی فهميده‌ام که سايتم چقدر بازديد کننده دارد، دچار وسواس در نوشتن شده‌ام. دختر جواني از ايران برايم اي‌ميل فرستاده بود که چرا نوشته‌ايد: «ما جهان را جور ديگري مي‌بينيم. واژه‌هاي ما با واژه‌هاي شما فرق دارد. شما سال ها از ايران دور بوده‌ايد و نسل ما را نمي‌شناسيد، ما حالا خدا را هم رنگ مي‌کنيم...» باور کنيد يخ زدم. اينترنت نظم نوين جهاني را هم بر هم خواهد زد :: نام شما به عنوان داور يك مسابقه‌ي داستان‌نويسي اينترنتي در كنار ديگر داوران آمده، كه اين مسابقه از داخل ايران برگزار مي‌شود. مي‌توانم بپرسم شما كه خودتان زماني يك جايزه‌ي معتبر ادبي را برگزار كرده‌ايد، نگاه فعلي‌تان به اين جور فعاليت‌ها چگونه است و چطور شد كه داوري اين مسابقه را پذيرفتيد؟ روزي روزگاري که ما جايزه ادبي مي‌داديم، سعيد امامي پشت پرده بود و عده‌اي رذل شب و روز امثال مرا سياه کرده‌بودند. ديشب موقع غذا خوردن يکي ديگر از دندان‌هاي لق شده‌ام آمد توي دهنم، وقتي غذا را با دندان بيرون مي‌ريختم ناخودآگاه داشتم گريه مي‌کردم. تيرماه ۷۴ من آن‌قدر کتک خوردم که هنوز دارم گريه مي‌کنم. علتش همان جايزه‌ها بود. حالا که فضا عوض شده و بسياري دارند جايزه مي‌دهند و مي‌گيرند، از طرح مسابقه‌ی داستان‌نويسي بهرام صادقي باخبر شدم. به‌خصوص وقتي ديدم بانيان جايزه جوان‌هايي هستند که جان‌شان را به کف گرفته‌اند و حالا سيصد و پنجاه و چهار نفر شرکت کننده در مسابقه، همه برنده مسابقه‌اند. کاش مي‌توانستم بليط سفر همه‌شان را به سوي يک مرکز ادبی فراهم کنم تا همه همديگر را ببينند. آخر امسال در نمايشگاه بين‌المللي کتاب فرانکفورت ۱۵۰ نويسنده روسي يک‌باره در آلمان آثارشان منتشر شد. و پوتين هزينه‌ي سفر همه‌شان را پرداخت. تنها تفاوت من و او اين است که او يکي از اعضا کا گ ب بوده، و من عضو هيچ جايي جز انجمن جهانی قلم نيستم. :: و سوال آخر: اگر روزي به ايران برگرديد، اولين كاري كه مي‌كنيد، چيست؟ آدمي که داريد باهاش حرف مي‌زنيد تکه پاره شده ‌است. خسته، بيمار و بي‌حوصله است. هميشه غمگين است، تقريباً هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي‌شود، گريه امانش را مي‌برد، و نمي‌داند چرا. گاهي فکر مي‌کنم براي نويسنده بودن بايستي آيا اين‌چنين بهايي پرداخت؟ تمام سال‌هاي جواني من صرف خواندن ادبيات کلاسيک ايران و ادبيات معاصر جهان شد. آگاهانه مي‌خواندم و مي‌گذشتم، و آگاهانه ناخودآگاهم را رها مي‌کردم که مثل اشک بريزد و صفحه را پر کند، امٌا نمي‌دانم چرا اينجوري شد. من هرگز در عمرم فعاليت سياسي نکرده‌ام، گرچه انسان بي‌سياست آب نمي‌خورد. هميشه مستقل بوده‌ام و شايد اشکال در همين بوده‌است. نمي‌دانم. حالا آدمي هستم که راحت نمي‌توانم تصميم بگيرم. در آرزوي ايران آب مي‌شوم و نمي‌دانم اگر به ايران بيايم چه خواهم کرد. آيا در همان ماه اول گردون ادبي را به کيوسک مطبوعاتي‌ها خواهم فرستاد؟ آيا به گوشه‌اي پناه خواهم برد تا بقيه‌اش هم تمام شود؟ و آيا سرنوشت ديگري در انتظارم است؟ باور کنيد نمي‌دانم.

Posted by Abbas at 6:13 PM | Comments (6)

November 16, 2003

تلواسه

براي عباس معروفي و به ياد قتلهاي زنجيره اي …

“پرويز حسيني”

دور ميدان كه چرخيد به يادش نيامد كه دور چندم بوده است. پاسي از نيمه شب گذشته بود و اين چند شب، هزار شب بر آنها گذشته بود. حالا بچه ها حتما پاي تلفن خوابيده اند. كاش يادشان نرفته باشد جلو پنجره ها نرده بزنند و قفل آويز به همه ی درها …
حسن گفت: "حواست كجاست؟ خيابان يكطرفه س."
نا خودآگاه ترمز كرد و با دست چپ به فرمان كوبيد. چشم هايش مي سوخت. خسته شده بود. دو ساعت توي تمام خيابان ها چرخيده و ديگر سر گيجه گرفته بود.

كاظم گفت: "نوبت منه، بيا بگير بخواب."
ماشين را سرو ته كرد. دور زد و كمي جلوتر توي تاريكي زير چراغ برقي كه لامپش سوخته بود نگه داشت. دو بار چراغ زد تا اگر رهگذري هست متوجه بشود. يادش آمد كه بازجو همينطور توي چشمش چراغ انداخته بود و سايه اش مثل يك هيولا روي ديوارها پخش شده بود. نتوانسته بود مستقيم به او نگاه كند. اصلا هيچوقت نتوانسته بود مستقيم نگاهشان كند. آهسته پياده شد و به صندلي عقب ماشين خزيد. كاظم از آن طرف چرخيد و پشت فرمان نشست.
علي گفت: "هوشنگ، سعي كن بخوابي،‌ چشمات بد جوري قرمز شده..."
هوشنگ گفت: "شما هم سعي كنيد بخوابيد، نوبت شما كه شد خواب آلود نباشيد.
حسن گفت: "آدم توي تصادف بميره بهتره تا اينكه با ساتور تيكه تيكه بشه."
محمود گفت: "باز هم هيچكی باور نمي كنه توي تصادف مرده يم. همه ميگن قضيه ی تصادف، ساختگيه..."
علي گفت: "اونا هم همينو مي خوان. غير مستقيم ما رو كشته باشن و گرفتاري خاصي پيدا نكنن."
هوشنگ گفت: "اونا هراس ما رو مي خوان تا ديگه نتونيم بنويسيم..."
سرش را به پشتي تكيه داد و چشم هايش را بست. صداي حسن را شنيد كه به كاظم مي گفت بنزين يادش نرود، و بعد از پشت چشم بند، نفس بدبوي بازجو به مشامش خورد كه مي گفت قلمتان را توي ماتحتتان مي كنيم، خيال كردين كي هستين؟ يك مشت نويسنده و شاعر فاسد كه براي جايزه ی خارجي ها مي نويسين. هيچكدام تان يك روز به جبهه نرفتين كه از ناموس ملت دفاع كنين. همه تان فاسق و فاجرو فاسديد...
تمام بدنش عرق كرده بود. رويش را به طرف محمود چرخانيد و پرسيد: "سيگار داري؟"
محمود كمي جابجا شد و براي هر دو نفرشان سيگار روشن كرد. هوشنگ پكي به سيگار زد و نتوانست جلو سرفه اش را بگيرد.
علي گفت: "به ما ميگي بخوابين اونوقت خودت نمي ذاري بخوابيم."
همه خنديدند. هوشنگ هم توي سرفه هايش به زحمت خنديد. مدتي بود سرفه ها يكمرتبه به سراغش مي آمد و امانش را مي بريد. تك و توك ماشين هايي مي گذشتند و گاهي صداي آژيري از دور مي آمد كه رشته ی افكارش را پاره مي كرد. رو به كاظم گفت: "اگر موتورسوار يا ماشيني ديدي كه در خيابان پشت سرت آمد سعي كن از دستش در بروي."
كاظم گفت: "حواسم هست."
محمود گفت: "معلوم نيست بازي موش و گربه ی ما تا كي بايد ادامه پيدا كنه."
حسن گفت: "بچه ها يه پيشنهاد دارم."
همه ی گوشها تيز شد. ماشين پاترولي سايه به سايه ی آنها حركت مي كرد. كاظم بي هوا توي كوچه اي كه نمي شناخت پيچيد تا پاترول بگذرد. كوچه بن بست بود و پراز تاريكي.
حسن گفت: "من ميگم مدتي بريم به يك شهر دور افتاده..."
محمود انگشتش را به نوك سبيلش زد و گفت: "آنوقت زن و بچه ها را چه كنيم؟"
علي گفت: "با اونها كاري ندارن. تازه تو كه هميشه سفر خارج مي ري، هيچ اتفاقي هم تا حالا برات نيفتاده..."
هوشنگ سينه اش را با تك سرفه اي صاف كرد و نيم خيز شد. پاترول سر كوچه درنگي كرد و گذشت.
با صداي گرفته اي گفت: "پيشنهاد خوبيه، دو فوريتي بايد تصويب بشه."
كاظم گفت: "حالا كجا بريم؟"
علي گفت: "برگرد توي خيابون فرعي."
كاظم گفت: "منظورم شهرستان دور افتاده س."
حسن با صداي بلند گفت: "من همه رو دعوت مي كنم به شمال. منزل دوستي توي انزلي."
هوشنگ گفت: "شهرهاي اطراف اصفهان هم آشنا زياد هست."
از كوچه كه در آمدند علي رو به هوشنگ جواب داد: "اونطرفا خيلي امن نيس. شهرهاي دور افتاده طرفاي كرمانشاه يا ايلام امن تره."
محمود كه ساكت مانده بود آهسته گفت: "اصلا بريم طرف سبزوار. به اونجا هيچكي شك نمي كنه."
هوشنگ به كاظم گفت: "جايي دكه ی سيگار فروشي ديدي نگه دار."
كاظم گفت: "بالاخره كجا بريم؟"
هوشنگ گفت: "فعلا طرفاي سيگار فروش ها."
حسن گفت: "اين وقت صبح كسي نيس. همه مثل ما كه خوابزده نيستن."
علي گفت: "ساعت سه صبحه. حالا ديگه نوبت منه. كاظم هر جا خواستي نيگه دار."
محمود دستي به شكمش ماليد و گفت: "من كه گشنمه. چيزي توي ماشين هس؟ "
هوشنگ با سرفه و خنده جواب داد: "من م باهات دس دسي مي كنم."
حسن خطاب به هيچكس گفت: "انگار همه پيشنهاد ما رو فراموش كرده ن."
كاظم انتهای بزرگراه ترمز كرد. كنار خيابان مردي كه كلاه پشمي به سر داشت در پيت حلبي اش آتشي روشن كرده بود و به شعله هاي آن فوت مي كرد تا بيشتر گر بگيرد. با صداي ترمز سرش را برگرداند و با اشاره به دكه اش گفت: "كنت و وينستون تمام شده،‌ فقط سيگار ايراني دارم."
هوشنگ از پنجره سرك كشيد و گفت: "آزادي داري؟"
مرد پوز خندي زد و پاسخ داد: "اهل كجايي عمو؟ “آزادي” خيلي وقته نيس ديگه… سيگار “تير” و “بهمن” دارم."
هوشنگ لحظه اي به فكر فرو رفت. او كه هميشه حاضر جواب بود سعي كرد پوزخند مرد را با لبخندي خودماني پاسخ بدهد. گفت: راست ميگي “آزادي” خيلي وقته نيس. آخه من امشب خوابزده شدم. سيگار “تير” هم سينه مو داغون ميكنه اما “بهمن ” رو مي تونم تحمل بكنم."
از جيب پيراهنش پولي در آورد و پرسيد: محمود تو چي، “تير” مي خواي؟"
محمود دستي به سبيلش كشيد و گفت:" نه جانم، من فقط خارجي بهم مي سازه." و خنديد.
مرد پول را گرفت و سيگار “بهمن” را به هوشنگ داد. علي به جاي كاظم نشست و به راه افتادند.
شعله هاي توي پيت حلبي از دور دود مي كرد. سرماي پاييزي فضاي بسته ی داخل ماشين را در بر گرفته بود.
هوشنگ شيشه ی بغل دستي اش را بالاتر كشيد و سيگاري روشن كرد. كاظم چرت مي زد و علي از پشت عينك پنسي اش به جلو خيره شده بود. نم نم باران آرام به شيشه ها فرو مي ريخت و صداي غمناك ني كه از ضبط صوت پخش مي شد خواب آور بود. حسن در حالي كه صداي ني را كم مي كرد گفت: "تصويب دو فوريتي همين بود؟"
محمود پاهايش را جا به جا كرد و زمزمه كنان گفت: "اينهم يكماه، نه، ‌دو ماه. آخرش چي؟ چقدر مي تونيم آواره بگرديم؟"
هوشنگ ته سيگارش را از بالاي شيشه بيرون انداخت و جواب داد: "چاره اي نداريم تا وقتي كه آب ها از آسياب بيفته، بعد هم كه بر گشتيم هر كدام از ما هرهفته منزل يك دوست ناشناخته اتراق مي كنيم تا ببينيم چه مي شود؟ به مجلات هم چو مي اندازيم كه به سفر خارج رفته ايم. چطوره؟‌ هر چي باشه بهتر از اينه كه هر شب تا صبح دور شهر بچرخيم."
علي خميازه اي كشيد و سرعت را كم كرد. نورچراغ برق هاي خيابان كه به شيشه مي افتاد نقش صليب بر آن مي انداخت و در سايه روشن فضاي داخل ماشين مثل تيغه هاي تيز روي چهره ها مي پريد. علي به آينه بغل خيره شد. ماشين گشت از پشت سرشان به سرعت مي آمد. نزديك كه شد بلند گوي دستي شان روشن شد و در سكوت دالان شب پيچيد: "راننده بزن كنار."
محمود گفت: "عحب بد شانسي گير افتاديم!"
هوشنگ آهسته گفت: "‌علي بگو مسافر هستيم از شهرستان مي آييم."
حسن گفت: "كاظم بلند شو، مدارك ماشين رو آماده كن."
ماشين گشت به فاصله ی كمي جلوتر از آنها ترمز كرد. جواني كه ريش انبوهي داشت پياده شد و در حالي كه چراغ دستي پر نورش را به طرف آنها گرفته بود داد زد: "كارت شناسايي."
هوشنگ دوباره هيكل بازجو را به ياد آورد كه همينطور توي چشمش چراغ زده بود و سايه اش مثل هيولا همه جا پخش شده بود. چشم بند تا روي بيني اش لغزيده بود اما سياهي مثل نقابي صورت بازجو را پوشانده بود. نمي توانست مستقيم به او نگاه كند و او فرياد كشيده بود: "خيال كردين كي هستين؟"
جوان ريشو كارت و مدارك را كه ديد، نگاهي هم به صندوق عقب انداخت و برگشت. اين بار به طرف صندلي پشتي چراغ زد و نور را روي صورت هوشنگ نگه داشت. با صداي دو رگه اي گفت: "شما كي هستين؟ "
هوشنگ دست هايش را سايبان چشمش كرد و با اشاره به حسن و محمود كه كنارش بودند، سعي كرد با صداي خواب آلودي بگويد: "مسافر هستيم..."
بازجو گفت “اون كتابها چي توش نوشته؟ ” جوان ريشو گفت: چكاره هستين؟
هوشنگ با صداي خفه اي جواب داد: "فرهنگي هستيم."
جوان چراغ را به طرف صندلي جلو گرفت و با پوز خندي گفت: "به قيافه تون مي ياد بازنشسته باشين." و رو به علي كرد و سرش را تكان داد: "رانندگي توي شب خطرناكه. بهتره احتياط كنين..."
علي گفت: "حتما." و استارت زد. جوان خودش را كنار كشيد و تقريبا فرياد زد: "يادتون نره."
ماشين كه به راه افتاد محمود سيگاري روشن كرد و با صداي بلند گفت: "طرح دو فوريتي را بايد هر چی زود تر شروع كنيم. الان هم ساعت پنج صبحه، بهتره كم كم بريم خونه..."
هوشنگ گفت: "اول تو رو مي رسونيم بعد باقي بچه ها، آخرين نفر و راننده رو خونمون نگه مي دارم كه تنها نره..."
هوا گرگ و ميش شده بود. باران كمي تندتر مي باريد. محمود كه كنار خانه اش پياده شد، علي جايش را به حسن داد و ماندند تا محمود داخل خانه شد و از همانجا دستي به علامت رفع خطر و خداحافظي تكان داد. حسن ماشين را روشن كرد و برف پاك كن را به راه انداخت. هوشنگ سيگاري گيراند و سرفه اش گرفت. گاهي خواسته بود سيگار را ترك كند و نتوانسته بود. سرفه هايش او را مي ترساند و پزشكان پيوسته به او توصيه كرده بودند دود را براي هميشه كنار بگذارد و او بي اعتنا مانده بود. بدون آن نمي توانست بنويسد. قادر نبود خاطر پريشانش را مجموع كند. پك عميقي زد و به حسن گفت: "برو به طرف خونه ی كاظم."
شيشه ی پنجره ی عقب را كمي پايين كشيد و ناگهان سرما به اعماق وجودش چنگ زد.
قطره هاي باران گونه هايش را هاشور مي زد و او مي دانست كه ديگر نمي تواند بخوابد. خطاب به همه گفت: "اين شبگردي هاي اجباري ما حسن خوبي داره، هر كي گفت چيه؟"
حسن از آيينه پشت سر را مي پاييد. به چهره ی هوشنگ لحظه اي خيره شد و نفهميد چرا او را پير تر از هميشه ديد. كاظم سرش را بر گرداند و گفت: "خوبي اش اينه كه بيشتر با همديگه هستيم."
هوشنگ به علامت نفي سرش را تكان داد. "علي كه كنارش نشسته بود به شوخي گفت: "جامد يا مايع؟"
همه خنديدند. حسن چراغ راهنما زد و به خيابان فرعي پيچيد، گفت: "خوبه براي اينكه ديگه ترافيك نمي بينيم!"
هوشنگ نچ صدا داري كرد و خيلي جدي گفت: "ديگه وقتتون تمومه، نتونستين بگيد، منم نمي گم!"
علي در حالي كه مي خنديد جواب داد: "اين كه شد سه سئوالي نه بيست سئوالي! هوشنگ ته سيگارش را بيرون انداخت و با حالتي متفكرانه پرسيد: "تا حالا طلوع سپيده را اين طوري ديده بودين؟" و با دستش به سوي دماوند اشاره كرد. تيغه هاي قرمز خورشيد از پشت قله، مثل نيزه هاي شكسته به دل تاريكي مي زد. انگار كسي پشت بلندترين دامنه پنهان شده بود و از مخفيگاهش تيرهاي شعله ور به سوي شب پرتاب مي كرد.

Posted by Abbas at 5:25 PM | Comments (0)

November 6, 2003

گزارش کار

نام رمان: فریدون سه پسر داشت
عباس معروفی

160 صفحه
س. م. بنی فاطمه
...
خواندن رمانی که خودت چاپش کرده باشی کمی با کتابی که می خری و دیگران برایت چاپ کرده اند فرق می کند.شخصیت این رمان با آن یکی فرق می کند.آن یکی تنها خاطره ی یک خرید را باخود دارد اما این یکی...
این یکی اول یک فایل است که می برم شرکت و با چاپگر شرکت چاپش می کنم. کاغذ سفید ندارم. کاغذهای باطله ی پایان نامه ام هستند. و عجیب که تنها 160 صفحه کاغذ یک رو دارم. و حالا یک کتاب ورق ورق شده دارم با نوشته ای با فونت 16 و درشت .و درست 160 صفحه.
::
قبل از اینکه شروع به خواندن کنم به حافظه ام می روم: اول نام معروفی را جستجو می کنم؛ نویسنده ای که با سمفونی مردگان برایم آغاز شد و با گردون ادامه یافت. نمی دانم چرا کمی «باغ اناری» هم قاطی این جستجوست.کمی هم «احمد محمود»، کمی هم «راز کوچک».

سمفونی را سال 72 خوانده ام. جستجو... رمانی گیرا و دنباله دار در ذهن. که هنوز فضایش در مغزم هست. نام معروفی همیشه در فکرم به عنوان ادیب و نویسنده ای بوده که فعالیت های فرا ادبی اش همواره فعالیت های ادبی ش را تحت تاثیر قرار داده. انتشارات، مجله، مقالات سیاسی، مقالات اجتماعی. همان وقت ها هم فکر می کردم که کاش تنها قصه می نوشت. و بعد فکر می کردم که در جامعه ی غیر حرفه ای ما چه کسی پس کارهای دیگر را بکند؟
::
یادم می آید که معروفی ِ نویسنده چه طور تبدیل شد به یک شخصیت سیاسی. مجله اش تعطیل شد، خودش هم محکوم شد و نامش همراه 60 یا 80 ضربه شلاقی که باید می خورد به خارج کشور رفت که برگردد و دیگر برنگشت. فکر کنم یک صفحه درباره ی نویسنده فکر کردم.
::
رمان را شروع می کنم.
::
رمان ورق ورق پیش می رود.همیشه از خواندن کتاب های ورق ورق شده بیشتر لذت برده ام.
::
فصل اول: من. پیش می روم. از همین اول می فهمم که با یک قصه ی ادبی صرف روبرو نیستم. امیدوارم وجه ادبی ش به وجه سیاسی و تاریخی ش بچربد. از نوشته های ایدئولوژیک بدم می اید.
::
پیش می روم. نه؛ شیوه ی نوشتن شیوه ای ادبی است.پس پیش می روم.
::
پس چرا ابتدای این رمان کشش آنچنانی ندارد؟ یک سری اطلاعات پراکنده، یک سری نام ها و شخصیت های جدید و ناشناس. پیش بروم، شاید روشن شود.
::
پیش می روم
::
پیش می روم. کاغذها را نمی توانم زمین بگذارم. پیش می روم.
::
{یکی دو روز وقفه به خاطر شلوغی اطراف}
::
حالا ساعت ده صبح است . از شرکت پاس گرفته ام که بروم بازدید از خطوط اطراف و الآن دارم توی خانه صبحانه و رمان... پیش می روم.
::
تا اینجا فکر کنم تدوین رمان کمی عیب داشته باشد. ولی چه اطلاعاتی می دهد این رمان. چه قدر محکم.
::
پیش می روم.
شخصیت ایرج یک شخصیت ماندگار خواهد شد در ذهنم. باهمه ی نبودن هایش. همانطور که در عکس ها.
مادر هم واقعا...
و اما عبدالناصر محبوب ترین انسان این قصه خواهد بود برای برای من....
ولی ...
زن و بچه ی مجید چرا این قدر نامفهموند؟ از کجا می آیند؟ اصلا لزومی داشت این حضور نابودشان در قصه؟
و پسر بدون پیشانی انسی هم یک نماد لو رفته است به نظرم.و خیلی هم شبیه یک شخصیت در سمفونی...
و پدر خیلی آشناست...
و رویا خیلی باسمه ای...
و مهدوی همچنین...
::
پیش می روم...شیوه ی روایت بد نیست. اما خوب هم نیست.(این هم برخورد سلیقه ای!) به نظرم مونتاژ کار خوب در نیامده.
::
یادم آمد امیر براتیانی... شباهتی که بین این اسم و نام قهرمان قصه ی کوتاه وضعیت ممد شریفی ست. از علی براتیانی به بعد همه غایبن.
::
پیش می روم... این رمان از نظر تاریخی یک سند عالی ست. نمی دانم همه چیز در قصه مستند است؟ با آن نوشته ی سردر رمان؟ نویسنده واقعا کار شاقی را انجام داده است. کنار آمدن با بعضی چیزها واقعا سخت است.
::
می خواهم اعلام کنم که اینجانب به اندازه ی بسیار زیادی به تاثیر آزادی بر نوشتار نویسنده ایمان آورده ام! دست نویسنده چه باز می شود!
::
فصل بندی رمان به نظرم بی دلیل و بی مصرف می آید. من، تو، او، ما... یعنی چه؟ دوربین مخفیه؟!
::
مجید که کشته شد، نمی دانم چرا دلم برایش نسوخت. شاید بعدا نظرم عوض شود.
::
تمام می کنم...
نمی دانم چرا این افسانه ی آخر کتاب به نظرم سرکاری می آید. شاید برای اشغال ذهن خواننده که مثلا این یک پانوشت برای قصه است. به یاد افسانه ای می افتم که سیمین دانشور در سووشون آورده بود.
::
رمان را تمام کرده ام. تمام آن را می شود در چند جمله خلاصه کرد. نه؛ بگذار یک بار دیگر صفحه ی اولش را بخوانم...
واویلا! چه قدر این صفحات اول به من اطلاعات می داده اند. دوباره پیش می روم. نه؛ این صفحات اولیه را دوباره که می خوانم تصویر رمان در ذهنم جوان می شود. حالا ناصر را بیشتر می شناسم. حالا امیر را ... حالا دلم برای مجید می سوزد... اولش هم گفتم؛ مونتاژ رمان اشکالات دارد!
::
متاسفانه همانطور که حدس می زدم؛ وجوه فراادبی رمان بر ادبیت آن می چربید. یعنی نمی شود؟
::
بروم توی وب ببینم کس دیگری هم آن را خوانده؟ نه. هر چه می گردم اثری از نظری نیست. این روزها کسی رمان نمی خواند...؟
::
این کاغذها را می دهم صحافی که بشوند یک کتاب. بعد می گذارم شان توی کتابخانه. با این گزارش کار.
شاید هم این نوشته را برای نویسنده ی «فریدون...» فرستادم...

س. م. بنی فاطمه
پاییز 82
سیرجان
چند روز بعد است...
حالا که رمان ته نشسته است در جانم، می بینم که بار دیگری باید آن را بخوانم.فضای خاصی از آن در حافظه ی فعالم نمانده است. آن نفرتی که از تاریخ و انقلاب و نکبتهایش در جانم نشسته بود فراموشم شده. نمی دانم شاید دوباره باید تجدید کنم قصه را. نمی دانم ارزشش را دارد؟


Posted by Abbas at 8:10 PM | Comments (0)