August 28, 2003

در يک رويای دور

در یک رویای دور، در یک خواب ابدی، چشم گشودم ... نقش خورشیدی را بر طاق طاقچه ای دیدم که یادم نمی آید خانه مادر بزرگ آنجا بود یا خانه ابدی من...
در یک شب مهتابی، در یک شب روشن و خاموش... چشم گشودم، نقش دلی را بر طاق طاقچه ای دیدم که یادم نمی آید نقش دل من بود برخانه روحم یا خانه دل تو بود در نگاه من جا مانده ...
در یک توهم سحر آمیز، در یک رویای بعدازظهر تابستان گرم و نیمه خنک همراه با سمفونی نرم نسیم با خنکای خشتهای دیوار حیاط و نم برگهای درخت انجیر، صدای قطرات فواره حوض آبی، من از پس یک توری سپید، چشمهایم بر نقش دلی دوخته شد که با صدایش مرا آرام آرام از خواب بیدار می کرد.
یادم نمی آید خودش را دیدم یا نه، یادم نمی آید آمده بود یا نه، فقط می دانم صدایش در گوش من جا مانده بود، و من مبهوت و مست صدا چشمهایم را در خانه دلم رها کردم و به جستجوی صدا پرداختم ...
حالا من ماندم نقش دل بر طاق طاقچه، نقش چشمان خورشید بر طاق طاقچه و روح یک صدای سرگزدان در توهم رویاهای من...
اینبار اما با زمزمه مرا بخوان نه با صدا، با نجوا مرا بخوان نه با فریاد، شاید سفیر سرگردان من در کنار تو مأوا بگیرد ...
شاید من تو شوم و تو من شاید...
11/5/82 زنی به نام سياوش

Posted by Abbas at August 28, 2003 7:15 PM
Comments

ممنون....

Posted by: dost at August 29, 2003 4:47 PM

شما چرا ئي ميلتان را مشخص نمي كنيد ؟ اين هم از ژست هاي صدتا يك
قازه ( غازه ) روشنفكري ست ؟ يك كمي از برج عاج عصا قورت دادگي تشريف بياوريد بيرون و با مردم باشيد . گيريم كه تعدادي هم ئي ميل هاي عوضي دريافت كنيد دنيا كه وارو نمي شه.....خوب رويان گشاده رو باشند , عباس خان
تو كه رو بسته اي مگر زشتي ؟.....زهره

Posted by: zohrehaslani at September 12, 2003 9:04 PM