سخنرانی دکتر هاينر بيلفلد - رئيس حقوق بشر و نماينده پارلمان آلمان، و عباس معروفی در سالن ويلهلم لوشنر، سنديکای کارگری سراسری آلمان پيرامون جنگ راه حل نيست و برادرکشی.
يکم سپتامبر در کشور آلمان، روز جنگ نام گذاری شده است .
اين روز مصادف با حمله ی نظامی آلمان به لهستان در سال 1939 ميلادی است. ارگان های آزاديخواه و صلح طلب همواره اين مهم را گوشزد می نمايند که: «هيچگاه صادر کننده جنگ نباشند»، و در اين روز ملی ضمن برپايی مراسم گراميداشت صلح به مسائل سياسی و اجتماعی جامعه نيز می پردازند، و سنديکاههای کارگری و سوسيال دموکراتها و گروههای صلح جو شهروندان را به گردهمايی فرا می خوانند و يک صدا خواهند گفت :«جنگ راه حل نيست».
در اين روز، يکم سپتامبر دو هزار وسه، به دعوت اتحاديه کارگری سراسر آلمان، دکتر هاينر بيلفلد، نماينده پارلمان و رئيس سازمان حقوق بشر آلمان و عباس معروفی از مصائب جنگ و برادرکشی، و برپائی صلح سخن خواهند گفت .
و در پايان سخنرانی، به خاطر مسئله ی برادر کشی، توسط يکی از دانشجويان تئاتر بخشی از سمفونی مردگان به زبان آلمانی خوانده می شود.
(متن گزارش راديو فردا - صدای مصاحبه با راديو فردا)
در یک رویای دور، در یک خواب ابدی، چشم گشودم ... نقش خورشیدی را بر طاق طاقچه ای دیدم که یادم نمی آید خانه مادر بزرگ آنجا بود یا خانه ابدی من...
در یک شب مهتابی، در یک شب روشن و خاموش... چشم گشودم، نقش دلی را بر طاق طاقچه ای دیدم که یادم نمی آید نقش دل من بود برخانه روحم یا خانه دل تو بود در نگاه من جا مانده ...
در یک توهم سحر آمیز، در یک رویای بعدازظهر تابستان گرم و نیمه خنک همراه با سمفونی نرم نسیم با خنکای خشتهای دیوار حیاط و نم برگهای درخت انجیر، صدای قطرات فواره حوض آبی، من از پس یک توری سپید، چشمهایم بر نقش دلی دوخته شد که با صدایش مرا آرام آرام از خواب بیدار می کرد.
یادم نمی آید خودش را دیدم یا نه، یادم نمی آید آمده بود یا نه، فقط می دانم صدایش در گوش من جا مانده بود، و من مبهوت و مست صدا چشمهایم را در خانه دلم رها کردم و به جستجوی صدا پرداختم ...
حالا من ماندم نقش دل بر طاق طاقچه، نقش چشمان خورشید بر طاق طاقچه و روح یک صدای سرگزدان در توهم رویاهای من...
اینبار اما با زمزمه مرا بخوان نه با صدا، با نجوا مرا بخوان نه با فریاد، شاید سفیر سرگردان من در کنار تو مأوا بگیرد ...
شاید من تو شوم و تو من شاید...
11/5/82 زنی به نام سياوش
نامه سرگشاده يک روزنامه نگار زن به سران سه قوه
------------------------------
سران قوای سه گانه جمهوری اسلامی
آقايان، سيد محمد خاتمی، مهدی کروبی، سيد محمود هاشمی شاهرودی
اين روزها در جمهوری اسلامی ايام بزرگداشت مقام زن و روز مادر است و من به عنوان يک زن روزنامه نگار 25 ساله ايرانی که همسن انقلابم، در مدارس جمهوری اسلامی درس خوانده ام، خارج از کشور نبوده ام و در چارچوب نظام جمهوری اسلامی پرورش يافته ام و وارث انقلابی هستم که پدران و مادرانم در عنفوان جوانی 'c2 سن مرا رقم زده اند، از شما سران ايران اسلامی از کشته شدن يک زن خبرنگار در زندان های جمهوری اسلامی نمی پرسم، از محکوميت يک خبرنگار زن تنها به اتهام معرفی يک کتاب در روزنامه اش نمی پرسم، از رد لايحه پيوستن به کنوانسيون رفع تبعيض علیه زنان و چشم پوشی داعیه داران حکومت اسلامی بر قتل های ناموسی تحت اختیارداری مردان در ایلام و اهواز و آبادان و ... نمی پرسم.
نمی پرسم چرا پس از گذشت 24-25 سال از تشکيل حکومت اسلامی در اين مملکت، صحبت از تشکيل خانه های عفاف می شود. چرا به گفته يک مقام مسئول، 70 درصد دختران فراری در کشوری که حکومتی اسلامی بر آن حاکم است، از خانواده های مذهبی می باشند. کاری به خانه هدايت اسلامی کرج هم ندارم و نه به تاييد حکم سنگسار _d2نی توسط ديوان عالی کشور. از هيچکدام از اينها که دغدغه های ذهنی من به عنوان يک روزنامه نگار است، نمی پرسم. اما به عنوان يک زن به خود حق می دهم شما را خطاب قرار داده و فريادهای شکوه آميز و دردمندانه زنی را متذکر شوم که از شش سال پيش تاکنون، به دليل دفاع از پاکدامنی خويش اسير بند و زندان شده à6 به مرگ محکومش کرده اند."افسانه نوروزی" شش سال پيش در دفاع از ناموس خود رييس سازمانی را از پای درآورد که می بايست حافظ نظم و امنيت در جزيره کيش می بود اما محاکم قضايی بدون توجه به گزارش های اوليه پليس و نظريه پزشکان قانونی در تاييد گفته های اين زن در تمام مراحل بازجويی،تحقيق و محاکمه ک!ه در آنها علت قتل "آقای مقدم" را دفاع از شرف و آبروی خويش عنوان کرده،او را مستحق "اعدام" تشخیص داده اند، بدون اینکه به انگيزه خاص ديگری استناد کنند که اساس و لازمه هر جنايتی است. توجه جنابان عالی را به اين نکته جلب می کنم که طبق مندرجات پرونده گروهی از بازجويان بهمراه دو پزشک قانونی و دà6 تن از افسران آگاهی در جزيره کيش، برای بازسازی صحنه در محل جنايت حضور يافته و پس از بازسازی صحنه قتل،با امضای صورت جلسه ای،گفته های افسانه نوروزی را در تشريح صحنه قتل مورد تاييد قرار داده اند.
با تمام دلايل محکمه پسندی که تاکيد می کند افسانه نوروزی در "دفاع مشروع" از خود،آقای مقدم را به قتل رسانده اما چندی پيش حکم اعدام وی در ديوان عالی کشور تاييد شد.حکم صادره و تاييد آن در ديوان عالی کشور يک بار ديگر ما را در برابر اين پرسش اساسی قرار داد که آيا دفاع از حيثيت و ناموس يک زن در ج!مهوری اسلامی بايد چنين هزينه ای را در بر داشته باشد؟بنده به عنوان يک زن مسلمان ايرانی و در اصل به عنوان يک روزنامه نگار زن اين پرسش را از شما که مسئولان عالرتبه نظامی که داعيه اسلامی بودن هم دارید می پرسم که اگر یک زن در موقعیت افسانه نوروزی قرار بگيرد چه کاری را بايد انجام دهد؟
آيا اگر به خواسته های بيشرمانه طرف مقابل تن دهد "زنای محصنه" مرتکب نشده است و حکم او سنگسار نخواهد بود؟ آيا اگر به خواست او تن ندهد و مقاومتش تا بدانجا پيش رود که منجر به ارتکاب قنلی چون ماجرای افسانه نوروزی شود،قاتل است و حکمش اعدام خواهد بود؟
آيا قاضی پرونده افسانه نوروزی در هنگام صدور حکم نيم نگاهی به ماده 61 و 625 قانون مجازات اسلامی داشته است که قانونگذار به خوبی پيش بينی کرده که چنانچه فردی در مقام دفاع از جان يا مال و يا ناموس خود يا ديگری مرتکب عملی شود که قانونا جرم است،با استناد به بحث دفاع مشروع از مجازات معاف است؟
قاضی محترم و دادياران ديوان عالی کشور که حکم اعدام راصادر و تاييد کرده اند آيا اندکی انديشيده اند که اگر همسر يا دخترانشان در موقعيتی همچون افسانه نوروزی قرار گيرند چه اقدامی بايد صورت دهند؟اصلا چه توقعی از آنان دارند،توقع دارند که به زنا تن دهند يا اينکه عنوان قاتل را بپذيرند؟
آقايان محترم!
حکومتي که داعيه اسلامي بودن را دارد به کجا مي رود؟ کجايند آنان که خود را حافظ و نگاهبان اسلام و اسلاميت مردم مي پندارند و هرجا گفتاري يا عملي برخلاف منافع جناحي خود تشخيص دهند،فرياد واالسلاما سر مي دهند.
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويند جاي اکراه نيست
بر در ميخانه رفتن کار يکرنگان بود
خودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
فرشته قاضي- روزنامه نگار
Posted by: روزنامه نگار at August 24, 2003 07:20 PM
با سلام خدمت استاد ارجمند جناب معروفی عزیز.از این که بار دیگر این امکان را یافته ام که از نوشته های شما استفاده کنم
و لذت ببرم خوشحالم.تدبیر جنابعالی در خصوص وبلاگ جمهوری قلم هم بسیار ستودنی است. امید وارم این وبلاگ محل
تجمع اهل قلم شود وبدین ترتیب "جدی ترین" وبلاگ فارسی به وجود آید.صاحب این قلم شکسته قلم وزبان بریده ای است که
حتی ازبیان بلایی که ولایت مداران بر سرش آورده اند هراس دارد زیرا آنقدر این مسئله نادر است که سریعا میفهمند افشای
آن کارمن بوده وآن وقت همه میدانند از کجا سر در خواهم آورد. افشای این واقعیت تکان دهنده باشد برای روز موعود.تا
آیندگان بفهمندچه کسانی چه بلاها که بر سرشان نیامد و چه کردند برخی افراد که اگر چه به اسم ادعای بندگی خدا داشتند به
رسم خداگونه رفتار میکردند و خود را در تمام شئون زندگی دیگران صاحب سهم میدیدند وتصمیم می گرفتند.
من در این یادداشت میخواهم در مورد شرکت نکردن در انتخابات بعدی - مجلس هفتم - به عنوان مهمترین و بی خطرترین
کاری که مردم میتوانند انجام دهند چند سطری قلمی کنم.
من ازاین پس به دلایل ذیل در هیچ انتخاباتی به جز رفراندم تغییر نظام شرکت نمیکنم:
شرکت نکردن در انتخابات به معنی نه به کل نظام است.این بار برخلاف دوم خرداد نه تنها نه به حاکمیت بلکه نه مضاعف به
کسانی که به اسم اصلاح طلبی چند سال وقت مردم را به هدر دادند و حقوقی جهت کار نکرده شان - اصلاح نظام - گرفتند و
حداکثر چند سخنرانی - بر فرض خیلی داغ و جنجالی - تحویل مردم دادند.گفتن این نه برای گوینده اش هیچ خطری ندارد .او
نه در خیابان حاضر شده که بگیرند و به ناکجاآباد ببرندش نه اسلحه ای برای ترور در دست گرفته که با او مقابله به مثل کنند.
در واقع عدم شرکت در انتخابات تنها روش باقیمانده برای مبارزه است.منتها هر چه تعداد کسانی که در آن شرکت نمیکنند
بیشتر باشد کارایی این روش بیشتر میشود و سیلی محکم تری بر گوش کسانی میخورد که گوش خود را بر روی شنیدن
مطالبات مردم بسته اند.در حالی که به نظر میرسد مردم پس از تجربه نهم اسفند برای عدم شرکت در انتخابات بعدی متحدتر
میشوند(همانطور که در18 خرداد رای بیشتری به خاتمی دادند تا 2 خرداد)دعواهای دو جناح نظام بر سر آن بالا گرفته است.
نگارنده معتقد است دلیل اصلی داد و قال مجلس و دولت بیشتر غبار آلود کردن فضا برای پوشاندن ضعف ها و بی لیاقتی های
چند سال اخیرشان است.وگرنه جبهه مشارکت با کدام رو وبا چه پشتوانه ای می خواهد دوباره به مجلس برود؟مگر توانستند
به قول های چهار سال قبل خود عمل کنند که حالا در صدد ارائه وعده های دیگرند؟نه بزرگ نهم اسفند را چه طور میشود
نشنیده گرفت؟مصطفی تاج زاده که به طور نسبی از قابل پذیرش های جناح خود بود در تهران حدود شصت هزار رای بیشتر
نیاورد(به جد معتقدم این رای با کمی پس و پیش رای خاتمی است در همان زمان در تهران)و قربانی خشم مردم نسبت به طیف خود شد دیگران که تکلیف شان روشن است. اصلا فرض میکنیم (فرضی محال!)شورای نگهبان صلاحیت 290 نفر
اکبر گنجی یا نوری یا اصلا نوری زاده!را تایید کند وعین 290 نفر هم بروند مجلس.تکلیف حکم های حکومتی که اصلا اجازه
طرح برخی لوایح را نمی دهد وشورای نگهبانی که هیچ مصوبه درخوری را تایید نمیکند و مجمع تشخیصی که ماحصل اختلاف این دو را اصلا بررسی نمیکند(به عنوان مثال ماده 13 قانون اقدامات تامینی وتربیتی که چند سال است در مجمع
خاک میخورد و قرار است روزی به آن رسیدگی شود تا ببینند میشود به استناد آن 120 نشریه را توقیف کرد یا نه)چه
میشود؟بسیار مایلم اگر کسی از طیف مشارکت یا مجاهدین انقلاب این نوشته را می خواند به این سوال پاسخ دهد که واقعا
می خواهند بروند مجلس چه کار کنند؟ویا چه کار میتوانند بکنند؟اگر عرضه و توان و عزمی برای برگذاری رفراندم وجود
داشت در همین مجلس هم میشد این کار را کرد.بگذریم از این که در انتخابات بعدی اکثریت قاطع صاحب نامان این طیف
رد صلاحیت میشوند (و اتفاقا چه قدر حیف. چون اگر در صحنه باشند و نه مردم -که به صورت عدم حضور در آن ابراز میشود- شامل آنها هم بشود بعدا کسی نخواهد گفت اگر صلاحیت ما تایید میشد تعداد شرکت کنندگان زیاد میشد و...) و اصلا
مجال نمی یابند خود را در معرض آرای مردم قرار دهند.
این از طیف این وری ها!!اما در آن طرف. تعجب من از این رو است که چرا نمیفهمند نیاز به این همه تهدید و استغفار (از
تایید صلاحیت محبوبین دیروز و مغضوبین امروز)و...نیست.آنها یک رای ده تا پانزده درصدی دارند که به اتکای همان
اکثریت مجلس هفتم را فتح میکنند!!دعا میکنم خدا به آنها کمی اعتماد به نفس بدهد تا باور کنند مجلس بعد از آن آنهاست
تا بتوانند شبها یک کم استراحت کنند!!!
جان کلام من این است که نمی توان از مردم توقع داشت به خیابان بریزند وجان شان را به خطر اندازند اما میتوان وباید
تلاش کرد با گفتگو با مردم تعداد بیشتری را به سمت کسانی که با عدم شرکت در انتخابات مشروعیت حاصل از رای خود
را از نظام دریغ میکنند جذب نمود.در این راستا فعالیت جدی هموطنان را از هم اکنون خواستارم.پیروز باشید.
روز خبرنگار هم در جمهوری اسلامی داستانی دارد. آقايان وقتی به صرافت اين اسم افتادند که مرحوم صارمی، خبرنگار ايرنا، در مزار شريف جان باخت. اما راستی، تا آن هنگام، که اين همه نويسنده و خبرنگار را خودشان عملا به سکوت کشانده بودند، يادشان نبود که اين خبرنگاران، اگر مجال گفتن و نوشتن نيابند، دست کم دجار مرگی نمادين شدهاند؟ خبرنگاران ايران شايد نيازی نداشته باشند که در ميان اين همه روز، که هرکدامشان نامی گرفته، روزی به نام خود داشته باشند، اما بیشک نيازمند آزادی اند. آزادی نوشتن، نقد کردن و اطلاع رساندن.
پارسال لابد درست برای گرامی داشتن همين روز بود که دو روزنامه در روز خبرنگار توقيف شدند و امسال، لابد باز برای قدردانی و پاسداری از آزادی روزنامه نگاران است که همچنان آنان را به بند میکشند و کاری میکنند که روزنامه نگاران، درست مثل همه جای ديگر دنيا، روز خودشان را جشن بگيرند!! اما با يک تفاوت کوچک: در ايران جشن ها هم عزاست. و روزنامه نگاران ديار ما خود اين بار آگاهانه و برای نفی آن سکوت اجباری، سکوت را برگزيدهاند.
آری، روزها بايد اينچنين گرامی داشته شوند، تا يک چيز حفظ شود. برای جمهوری اسلامی، اگر سکوت شادی میآورد، برای روزنامه نگاران هم آرزوی روزی را میآورد که در روز خود، به تمامی خود باشند.
روزنامهنگاری در ماههای اخير با پيوند خوردن به اينترنت و استفاده از تکنولوژیهای فناوری جناحهای مختلف سياسی را در ايران به چالشی تازه کشيده است. بيمی که متحجرين از نشر و رواج اطلاعات و شفاف شدن امور دارند، باعث شد تا سريعاً دست به فيلتر کردن سايتها بزنند و از همه بینواتر در اين ميان وبلاگها بودند که قربانی سياست بازی حضرات میشدند.
اخيراً در برابر جناح راست، عدهای دست به افشای اطلاعاتی دربارهی ماجراهای پنهانِ ارباب قدرت زدند و سايتی را به نامِ پشت پرده تدارک ديدند که حتی شمارههای تماس شخصی افرادی چون قاضی مرتضوی، فلاحيان، محسنی اژهای و غيره را منتشر نمودند. از همه جالبتر سخنان مسعود صدرالاسلام و محمد رضا نقدی در همايش کوثر پس از ماجراهای هجدهم تير بود.
در واکنش به اين اقدام، محافظهکاران هم سايتی را ساختند به نام افشا که دست به اقدام مشابهی در مورد اصلاحطلبان زده است. نکتهی جالب اين ماجرا اين است که سايت پشت پرده سعی دارد با ادبياتی آرام و تنها انتشار عين سخنان محافظهکاران پريشانی و جمود و تعصبِ آنان را تصوير کند. در حالی که سايت افشا چيزی است دقيقاً شبيه روزنامهی کيهان. تفاوتش اين است که حالا به طور مرتبتری آنلاين شده است و عمق و وسعتش بيشتر شده است. عملاً ادبيات و گفتمانِ آنها تغييری نکرده است. نکتهای که محافظهکاران درک نمیکنند اين است که آن زبان و ادبيات تنها مردم را میرماند و اتهاماتی از قبيل فساد اخلاق و اعتياد و قس عليهذا را نهايتاً حتی به فرض صحت، مردم به حسابِ همان شيوههای پيشين آنها خواهند نوشت. هر چقدر فيلمهای اعترافگيریِ آنها گرهی از کارِ فروبستهی آنان گشود، اين کار هم برای آنان مؤثر خواهد بود.
شيوهی سايت پشت پرده همان شيوهای است که سعيد حجاريان در صبح امروز پیگيری میکرد. برای رسوا کردن کسی مانند حسنی نياز با پرداختن سناريو نبود. کافی بود عين سخنان او را بی کم و کاست منتشر کنند تا بنيانِ اقتدارِ محافظهکاران به لرزه بيفتد. محافظهکاران در برخورد با اينترنت و اطلاعرسانی هم بیدانشی و ضعف استراتژیِ خود را آشکار کردهاند.
پ.ن. از مطلبِ نويسنده وبلاگ گذار به دموکراسی تنها لينک سايت افشا برگرفته شده است. بقيه متن را میتوانيد مقايسه کنيد.
پرداختن به مقولهي روزنامهنگاري، آنهم از زبان شخصي چون من كه هنوز ابتداييترين گامهاي خود را در اين عرصه برميدارد، دشوار است و بيان مشكلات اين عرصه، به مراتب دشوارتر.
در ابتداي سخن، به نقل جملاتي از اعلاميهاي كه در سال 1978، توسط سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي ملل متحد، درخصوص نقش رسانههاي جمعي در تقويت صلح جهاني و تفاهم بينالمللي به تصويب رسيد ميپردازم و سپس باقي قضايا.
آنچه در اين اعلاميه گفته شده است، عبارتست از اينكه «خبرنگاران،نبايد حقيقتي را تعمدا تحريف يا مخدوش كنند و همچنين هيچ نوع مطلبي را نبايد از نظر مردم مكتوم نگاه دارند.»
پس با توجه به اين تعريف، مبرهن است كه بيان شفاف و صريح رويدادهايي كه در جامعه اتفاق ميافتد، از مهمترين وظايف خبرنگاران و روزنامهنگاران است. اما رخدادهايي نظير بازداشت، ارعاب، تهديد، توقيف و ... به اتهام «اقدام عليه امنيت ملي» كه ممكن است پس از بيان اين واقعيات براي روزنامهنگاران اتفاق افتد نيز امري مهم تلقي ميشود.
به عبارت بهتر، ميتوان گفت: بيان واقعي رخدادهاي جامعه در زماني ميسر و ممكن است كه حاكمان آن، قدرت و تحمل شنيدن صداهاي مختلف در جامعه را داشته باشند.
بديهي است در جوامعي كه هيچ صدايي جز صداي مداحان و ثناگويان جامعه به گوش حاكمان آن نميرسد، آنچه كه صدالبته به جايي نميرسد فرياد است.
در چنين جوامعي بحث درخصوص امنيت شغلي و جاني روزنامهنگاران و خبرنگاران ضرورتي انكارناپذير دارد.
مقولهي امنيت جاني خبرنگاران بحث تامل برانگيزي است كه از حوصله و توان اين مقال خارج است. پس به بحث امنيت شغلي روزنامهنگاران ميپردازيم. اين بحث را با نگاهي به روند توقيف مطبوعات در سالهاي اخير آغاز ميكنيم.
ديتكتاتوري و خودمختاري در دستگاههاي امنيتي و قضايي و به تبع آن عجز و ناتواني رؤساي قواي ديگر كشور، همه و همه نكاتي است كه براي شاغلين اين حرف مخاطراتي را ايجاد كرده است.
اوج اين دكتاتوري و خودمختاري در دستگاه قضايي كشور را درست اندك زماني پس از سپرده شدن اين كاخ به ظاهر «ويرانه» به دست شخص شخيص و متشخص آيتالله هاشمي شاهرودي، شاهد بوديم. توقيف روزنامهي «سلام» به مديرمسؤولي موسوي خوئينيها، آغازگر توقيف فلهاي مطبوعات و تحركات ديگري در جامعه بود كه زمان پرداختن به آن نيست. «خرداد»، «بيان»، «آريا»، «فتح»، «عصر آزادگان»، «توس» و ... از ديگر نشرياتي بودند كه پس از «سلام»، به بايگاني ويرانهاي رفتند كه قرار بود اصلاحات اساسي در ساختار آن روي دهد.
بازتاب اين توقيف گسترده به اصطلاح فلهاي نشريات، آن هم در يك شب به حدي وسيع بود كه اخبار آن تا مدتها در صدر اخبار رسانههاي جهان قرار داشت.
توفيقاتي كه اين توقيفات براي دستاندركاران اين امر و صدر آن قاضي مرتضي رييس محترم دادگاه 1410 رسيدگي به جرائم كاركنان دولت به ارمغان آورد محبوبيتي بود كه در دستگاه قضايي كشور پيدا كرد و منجر به ارتقاي وي به سمت دادستاني تهران انجاميد.
اين محبوبيت چنان بود كه حتي «جوزاني» كه پس از مرتضوي به اين سمت نائل آمده بود با توجه به اينكه توانسته بود در مدت كوتاه حضورش در اين پست، انتشار 3 نشريه را براي چند روز متوقف كند و عيسي سحرخيز معاون مطبوعاتي وزير ارشاد را نيز احضار كند، نتوانست محبوبيتي براي او در برداشته باشد و باعث بركناري وي از اين مقام شد.
با اين وجود، نكتهي مهمي كه پرداختن به آن خالي از لطف نيست، دلايل گرايش صاحبان قلم به اين حرفهي پرمخاطره است. اگر بخواهيم اين جذابيت را در يك جمله خلاصه كنيم، بايد بگوييم كه «بازتاب و انعكاس رخدادهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي جامعه به اميد تغيير و بهبود وضعيت موجود، تنها عاملي است كه صاحبان قلم و انديشه را به سوي اين حرفه كشاينده است.
در پايان مؤكدا يادآور ميشوم، اقدامات انجام شده توسط نهادهاي به ظاهر حامي روزنامهنگاران نظير وزارت ارشاد، انجمن صنفي روزنامهنگاران و ... را خود بررسي و نتيجهگيري لازم را به عمل آوريد. پس از رسيدن به نتيجهگيري، قطعا پاسخ اين پرسش را درخواهيد يافت كه «آيا سكوت، اعتصاب، ننوشتن و اقداماتي از اين دست ميتواند امنيت جاني و شغلي روزنامهنگاران را برايشان به ارمغان بياورد؟؟؟»
برای شناخت حقيقت، ضروریترين چيز، داشتن دليری است؛ بيان حقيقت که جای خود دارد. در تاريخ بلند خودکامهگی در ديار ما، نخست دليری را از همه ستاندهاند و میستانند. گمان میکنم تجربه روزنامهنگاری در ايران از اين چشمانداز بیمانند باشد. عرصهای که ابهام برنمیتابد و روی به صراحت دارد و در نتيجه جز با دليری پا نمیگيرد و بَر نمیدهد. آيا طبيعی نيست که بيشترين قربانيان آزادی بيان را همين روزنامهنگاران داده باشند؟
پس حقيقت در ديار ما چقدر وامدار روزنامهنگاران است!
دوستانی که از طريق اسم کاربری pen وارد اينجا میشوند، لطفاً مشخصات اسم کاربری و رمز عبور را عوض نکنند. ظاهراً فردی با ورود به صفحه اسم کاربری را تغيير داده بود. به هر تقدير اسم کاربری و رمز عبور به حالِ اول برگردانده شده است. اگر کسی ناخواسته اين کار را کرده است، لطفاً به حقوق ديگران احترام بگذارد و مجدداً اين کار را انجام ندهد. دوستانی که مطلبی مینويسند، در صورتی که مجدداً اين اشکال به وجود بيايد، میتوانند در قسمت نظرات مطلبشان را ثبت کنند تا بعد به متن منتقل شود. يا مطلبشان را در فايل متنی به صورت يونيکود تايپ کرده و به آدرس ايميل صفحه ارسال کنند تا در متن گنجانده شود.
پ.ن. برای پرهيز از تکرار مشکل به وجود آمده که هيچ تضمينی برای عدم تکرار آن نيست، اين نام کاربری غير فعال میشود. دوستان يا در قسمت نظرات مطلبشان را بنويسند يا مطلب را ايميل کنند.
مصاحبه با راديو فردا دربارهی فراخوان به نوشتن:
فراخوان يك نويسنده مهاجر براي نوشتن بيشتر به جاي اعتصاب در روز خبرنگار
(متن مصاحبه - صدای مصاحبه)
برای حريت قلم و در سوگِ آزادی و آزادهگی، بايد نوشت تا آنها که قلم را مسموم مینامند بدانند که قلم اگر مسموم هم شود، پادزهر دارد. پادزهرِ قلمی مسموم قلمی است متين و پر صلابت. صلابت قلم، از سلامتِ نفس میآيد و حقيقتطلبی. جايی که حقيقتجويی نباشد، طبيعی است که به نامِ پاکسازی قلم، دست به تيغ ببرند تا تبار هر چه قلم را عقيم کنند. طرفه آن است که قلمستيزان هيچگاه درس تاريخ را فرانمیگيرند و به آلودنِ قداستِ قلم و درازدستی با عرصهی سخن، تيشهای بر ريشهی بنيانهای سخنناشناسِ خود میزنند.
اهل ادبی که پشتِ به مادرِ انديشهی خود و ريشهی هنر و فرهنگ کند و آن را در پای سياست قربانی کند، به نامِ خدمت به عقيده، ننگ بر دامان تعالی عقيده میگذارد. روزگار قلمشکنانی که جريده میدرند و سفينههای معرفت میشکنند، ديری نمیپايد و از آن همه تنها ننگی در کنارِ نامِ بلندآوازه و ميانتهیشان بر جای خواهد ماند.
روز هفدهم مرداد (8 آگوست)، روز جهاني خبرنگار است. نويسندگان و روزنامه نگاران ما در ايران اين روز را عزاي ملي خوانده اند. حقيقتا چنين است. هزاران روزنامه نگار و نويسنده و دانشجو در زندان ها زير بازجويي و شکنجه قرار دارند. تمامي نشريات مستقل يکي پس از ديگري تعطِل شده اند، ياران ما غمگين و دلشکسته اند. عزادارند.
سرکوبگران زنجير گسسته ي آزادي و بشريت، شاعر را مي ربايند، خفه مي کنند و بعد جسد را در بيابان مي اندازند. خبرنگار را مي کشند و پرونده قتل را بالا مي کشند. دانشجو را در زيرزمين مسجد زير شکنجه به قتل مي رسانند، و آنگاه بر گلدسته هاي همان مسجد فرياد مي کشند: خدا بزرگ است.
روزنامه نگاران و نويسندگان و وبلاگ نويسان ما در وطن، در روز جهاني خبرنگار قلم بر زمين مي گذارند و نمي نويسند.
ما اما در ايران نيستيم، و مي توانيم آزادانه بنويسيم. در روز سکوت قهرآميز دوستان و همکاران مان در روز هفدهم مرداد ماه بيش از پيش مي نويسيم، بيشتر افشا مي کنيم، و به سياهچال ها نور بيشتري مي تابانيم تا جهانيان چهره ي نظام اسلامي را واضح تر ببيند. به تمام زبان ها، در همه ي دنيا، با تمام قوا ، با هر امکاني.
اين يورش و غارت را سر باز ايستادن نيست. دامنه ي قتل هاي زنجيره اي دامن تک تک اهل قلم را گرفته است. پرونده ي قتل هاي زنجيره اي پرونده ي فرد فرد ماست. ما نيمه ي ديگر آن پيکر مثله شده در روز هفدهم مردادماه بيدار مي مانيم تا ياران ما لمحه اي بيارامند و خواسته ها شان را تحقق بخشند. ما مي نويسيم تا آنها بخوانند، که آنها همواره نوشته اند و ما ديده ايم.
روز هفدهم مرداد به احترام روزنامه نگاران و نويسندگاني که در راه آزادي قرباني شدند، به ياد همکاران در بندمان، براي ياران معترض مان، در عزاي ملي مطبوعات بر مي خيزيم و آنچه در توان داريم به کار مي بنديم.
ما مي نويسيم. از آزادي مي نويسيم، از سانسور و غارت و هجوم، از زندان ها مي نويسيم، از سرکوب انسان ها، و نقض حقوق بشر. از دروغگويان و جنايتکاران، از گورهاي جمعي، از شکنجه و بيداد مي نويسيم.
به ما بپيونديد
در دفاع و اظهار همراهی با اهل قلم و فرهنگ سرزمينمان که روزی نيست که بر آنها بيدادی نرود، صفحهای جداگانه و عمومی در حضور خلوت انس تدارک ديدم با نام جمهوری قلم تا به روی جمهورِ اهلِ قلم باز باشد و نويسندگان و ايرانيانی که دل در گرو آزادی و فرهنگ و انديشه دارند در اين صفحه مشارکت کنند و خلاء سکوتِ قلم و زبان فرهنگيان ديارمان را با نوشتههایشان پر کنند. اين وبلاگ عمومی است و با اهدافی که در مطلبِ پيشين آمده است ساخته شده است. نام کاربری و رمزِ عبور آن هر دو کلمهی pen است. کسانی که مطلبی مینگارند، طبعاً بايد خود را ملزم به رعايت آدابی بکنند و اگر قرار به هتاکی يا ناسزاگويی باشد، طبعاً مطلبِ نوشته شده پاک خواهد شد. برای ورود به صفحهای که میتوان مطلب ارسال کرد به اينجا برويد: ورودیِ ملکوت. نويسندگان بايد تا حدودی با ساختارِ مووبل تايپ آشنا باشد. ترجيحاً بهتر است که اگر مطلبی مینويسيد، با نام واقعی باشد و آدرس ايميل خود را بگذاريد. طبعاً در قسمت نظرات نيز میتوان اظهار نظر کرد و به روی همگان باز است. اما اگر نوشتهای در متن میآوريد، سعی کنيد مطالب را سنجيده و مربوط بنويسيد.
اصلاحيه: دوستان میتوانند مطالبشان را به آدرس ايميل جمهوری قلم ارسال کنند تا در صفحه درج شود.