![]() |
اما لحظهای فرا میرسد كه روح ما به ما میگويد ديگر كافی است، فراوان مرا پشت گوش انداختهای؛ دست به كار شو! اما پارهی ديگر اين روح نجوا میكند ديگر اين عرقريزیهای ديرهنگام به چه كارم میآيد؟ عاقبتالامر اين استدلال آراممان میكند: با همين مقدار از وجود هم میتوان با خود و ديگران كنار آمد با يك دهم وجود هم میتوان در ميانهی زندگی ايستاد و سينه سپر كرد و در جايی از روانمان دست به مقايسهای هولناك دست میزنيم يعنی خودمان را با ديگران در يك ترازو میگذاريم؛ كمی سنگينتر از ديگرانيم . آيا نمیدانيم كه ممكن است ديگران اساسا وزنی نداشته باشند؟ چرا، حتما ! همهی ما همهی حقايق خود را میدانيم. اما نمیخواهيم با آنها زندگی كنيم. با امورات بهتر میخواهيم سر كنيم. يعنی يك جورهايی سرمان را گرم نگه میداريم. به عبارتی تا دم در میآئيم میآيند اما كوبه بر در نمیكوبيم نمیكوبند شاعران، امان از دست شاعران، ما شاعران!
تصور كنيد میخواهيد وارد خانهای شويد. اما نمیتوانيد. از روبرو شدن با صاحبخانه میترسيد. اصلا چه میخواهيد به او بگوئيد. در كوچه میچرخيد. دور خودتان میچرخيد و خودتان را برای در زدن آماده میكنيد. سيگارتان را خاموش میكنيد. كمی دور و برتان را میپائيد انگار كه برای دزدی آمدهايد. پلاك خانه را برای چندمين بار چك میكنيد. در اينجا چند سرفه هم لازم است. سرفه هم میكنيد قشنگ از ته سينه. نه مثل اينكه زود است. هنوز هيچ چيز برای اين رويارويی آماده نيست. شما آماده نيستيد. بهتر است بگذاريد برای يك روز ديگر. يك روز بهتر. اما آن روز بهتر از راه نمیرسد. هر بار يك جای كار میلنگد. دنبال بهانهای میگرديد. مثلا رهگذری آدرسی از شما میپرسد. شانس به شما رو میكند: شما آن آدرس را خوب میشناسيد. پس او را دنبال خودتان راه میاندازيد تا دقيق و درست او را به مقصد برسانيد. خوشبختانه راهت كمی دور میشود. ديگر برای برگشتن خيلی دير است. كمی در آن حوالی خواهی چرخيد تا خستگی بهانهات را كامل كند تا راهی خانه شوی تا نوبتی ديگر. و اين نوبت ديگر معلوم نيست كه كی فرا برسد. چرا به صدا در آوردن زنگ در آن خانه اينهمه دشوار است؟
اگر بگوئيم: ما از روبرو شدن با خود میترسيم. كليشهای را ترسيم كردهايم. مسئله به همين سادگیها هم نيست. شما میترسيد كه كسی را پشت در بگذاريد. و آنكه پشت در مانده است كل وجود شما را با خودش ببرد. و ديگر هيچ اثری از شما نماند. معنای ديگر اين حرف اين است كه میترسيد آنكه درون خانه است كل وجود شما را از شما بگيرد. و يا به عبارتی شخصی را به حضور بپذيرد كه وجود واقعی شماست و باقی را دور بريزد. و شما نتوانيد با برداشت او كنار بيائيد. پس وارد نمیشود. با همان مرد پشت در میمانيد كه به او عادت كردهايد. برای خودتان درد سر ايجاد نمیكنيد. با همان داشتهها میسازيد.
آيا نقاب مهمتر از چهره است؟ ـ آری نقاب از چهره مهمتر است. به عبارتی تصويری كه ديگران از ما دارند مهمتر از وجود واقعی ماست. اما لحظهای صبر كنيد! مهم اين است كه در كجا ايستادهايد. انسانی كه در حلقه میرسد، نه با نقاب، بلكه در نقاب میرقصد. چرا كه مهمتر از همه چيز ماندن و رقصيدن در حلقه است. اگر در اينجا نرقصم پس به كجا میتوانم تعلق داشته باشم. مگر اينكه از رنگ تعلق آزاد باشی. و اما آيا میشود كه از رنگ تعلق آزاد باشی؟ مگر اينكه بتوانی مثل يك اخراجی و يا مستعفی زندگی بكنی. اما خرج يك مستعفی، خيلی زياد است در آمدی هم كه ندارد. شايد درست به همين خاطر است كه همهی ما خيلی زود از اعماق خود بيرون میآئيم و به جرگه میپيونديم و به روحمان اونيفورم میپوشانيم و با هياهوها و هلهلهها، لهله میزنيم. میترسيم اخراجمان كرده باشند پس هر از گاهی سری به دفتر حضور و غياب میزنيم. من اينجا هستم در كنار شما. اما يك حق ويژه میخواهم. چون كه چند روزی در اعماق نفس كشيدهام. اگر اين حق را به من بدهيد من با شما هستم. و ديگران هم اين حق را به شما میدهند كه مثلا بلندتر از ديگران بخنديد و يا كه سرفه كنيد انتخاب با شماست. شما اگر يك ساعتی هم در اعماق مانده باشيد هر حركت دستتان نشان خواهد داد كه میتوانيد مبصر يك جمع بشويد. و میشويد. و كمی رضايت خاطر برايتان حاصل میشود، اين كفه كمی سنگينتر است. آدم جمع و جرگه غير از اين نمیتواند عمل كند. او خودش را از طريق قياس درك میكند و همهی محنت آدمی در اينجاست؛ اين را شوپنهاور بايد گفته باشد.
كمی، فرض بفرمائيد يك هفتهای، در اعماق میمانيم. دو چيز ما را ناآرام میكند: ١ – آيا ديگران میدانند كه من يك هفتهای است كه در اعماق روح خودم میچرخم؟ ٢ ـ هر چه زودتر بايد گزارش خودم را ارائه بدهم وگرنه ممكن است يك به اعماق رفتهی ديگری بيايد و اين تجربهی بی بديل را از آن خودش بكند. آيا میدانی چه هلهلهای به پا خواهد شد؟ میترسم اگر دير كنم اين هلهله را برده باشند. و بدون حلقهی زرين، زندگی برای يك شاعر ناممكن است. كمی صبر كنيد تا من خودم را برسانم.
گاهی هم با عجله به سراغ جرگه نمیرويم. اما همان يك هفته خلوت چنان ما را مغرور میكند كه به هر رهگذری كه میرسيم لبخندی مليح از خودمان صادر میكنيم يعنی كه: من در اعماق بودهام. پنداری كه دانته كارش را در دو سه حلقهی اول دوزخ رها كرده تا به ديگران، اول از همه گزارش سفرش را بدهد. دانتهای با اين مايه بی مايگی، هرگز به سفرش ادامه نمیدهد. با همان يكی دو حلقه، روحاش دچار نفخ میشود. اما رفتن به اعماق و ماندن در آنجا چيست؟ يعنی چگونه به اعماق میرويم و در كجاها میچرخيم و از كجا بيرون میآئيم؟
يك در ورودی وجود دارد و بعد يك هزارتو و بعد دری كه همهی درهای جهان است. اما اينگونه سفرها بدون نقشهی راهنما صورت میگيرد. به همين خاطر، برای هر كس دری هست. دری كه تنها او میتواند از آن به درون بيايد. و در آن خانه كسی بجز او نيست.
×××
چه آسان، چه به آسانی میتوان از كنار زندگی گذشت؛ فردا، فردا، فردا، كلمهای كه شيطان در دهان انسان نهاد تا روحاش را فاسد كرده باشد و خدای بازنده همه پيامبرانش را فرستاد تا بلكه بتوانند تنها اين كلمه را از ذهن انسان پاك كنند. انسان پاداش انصراف خود را طلبيد و همهی فرستادگان يك صدا گفتند: فردا ملكوت آسمانها از آن شما خواهد شد. اين كلمهی فردا طنينی دارد كه فقط میتواند روح انسان را فاسد كند.
×××
جهان جای جالبیست اما در كجا میتوان به تماشا ايستاد ؟ صورتم را پخش كردهاند در صورت جهان؛ به هر كجا كه مینگرم تكهای از صورت خود را میبينم. پس به سودای يك گردآوریست كه مینگرم. وقتی خودم را در خود گرد آورده باشم چه حاجت به تماشاست؛ میتوانم با چشمان بسته خود را ببينم. مسئلهی بنيادی باز آوردن آن كودك است. كودك كه حاضر باشد كل عالم چشم میشود تا بازی بی منظور را به تماشا بايستد. كاغذ سفيد، صحنهی آن بازیست. كودكی كه بازی نكرده است میخواهد بازی كند. اين كار نوعی انصراف است. دل و دستی كه نمیتواند در جشن جهان شركت كند.
از اين پلهها پائين بيائيم. پلهی واقعی پائينتر است؛ هزار پله.
×××
گاهی هراس از پذيرفته نشدن ما شاعران را دو تصويره میكند.
نخست از تصوير دوم بگويم: اين تصوير آدمی اجتماعیست؛ آدمی دخيل در امورات جاری. يك روشنفكر. خواست و انتظار دورهای-تاريخی ديگران از يك شاعر است كه اين جنبه از وجود را تقويت میكند. واكنش آنی نشان دادن در مقابل حوادث اجتماعی. حضور داشتن، در ميان بودن. نقش داشتن. از تو میخواهد با حضورت قانعشان كنی. يعنی ترديدها و دودلیهایشان را از ميان برداری. يك دوره، هميشه شاعر نوع اول را میخواهد؛ شاعر ايستاده در ميانهی ميدان تاريخ را. و آنكه از تنهايی و جداماندگی میترسد تن میدهد و وارد ميدان میشود. اما در اين نقش احساس آرامش نمیكنی. احساس میكنی لباس شخص ديگری را به تن كردهای. و يا در خانهی همسايه زندگی میكنی. در اين نقش مدام سكندری میخوری. دستپاچهای. انگار با دهان يك آدم ديگر حرف میزنی. همين تصوير است كه ترا از خانه بيرون میآورد. در اين نقش مدام خودت را از بيرون میبينی. انگار كه از خودت بيرون آمده باشی.
اما زمانی میرسد كه روح، خود را ساكن جهنم میيابد. میخواهد به هر طريقی كه شده از آن دوزخ بيرون بيايد. اين مرحله، تعيين كنندهترين فصل روح است؛ اين فصل در جهنم. اين دهليزی سوزان است كه يا مثل دانته از ميان آن میگذريم تا به ديدار بئاتريس نائل گرديم. و يا اينكه در همان دهليز، به تعبير هنری ميلر، مثل آرتور رمبو جزغاله میشويم. اين دو را در يك ترازو میتوان نهاد. اين دو الماس هموزناند. در حالت سوم روح برای خود دسيسه میچيند؛ تزوير و ريا میورزد. در آن جهنم سوزان، به قاعده و كنترل شده فرياد میكشد؛ نمیخواهد كسی صدايش را بشنود. میخواهد آن جهنم را در خفا طی كند. گزارشی را هم كه احيانا میخواهد از آن ديار سايهها و ضجهها بدهد چنان تنظيم میكند كه كسی نداند كه در آنجاها بوده است. اديبانه گزارش میدهی يعنی اين موقعيت را به نفع ادبيات مصادره میكنی؛ اديبانه زوزه می كشی. به اين میماند كه به خودت انگار گفته باشی كه اگر از اينجا بيرون بيايم به كجا میتوان بروم؟ چون نمیدانم به كجا بايد بروم همينجا میمانم تا به ترفند و تزوير مطمئنی متوسل شوم. آدم روانش را به گوشهای از وجودش تبعيد میكند و ساليان سال در اين وضعيت بسر میبرد. معنای عريان اين حرف اين است كه اين آدم در كنجی از خانهی خودش كز كرده است. اين روح كز كرده عجيب میترسد. اگر گاهی شورشی میكند به جوجه تيغی وحشتزدهای میماند كه به جانب دشمنان فرضی تيغ پرتاب میكند. مسئلهی اساسی اين است كه آدم مساحت خودش را بتواند اداره كند. امپراتور اقليم خود باشد. آدم كز كرده در كنج وجود خود، هر از گاهی جرأت میكند از جايش برخيزد و دو قدمی از اورنگ جبن خود دور شود. البته كه جای دوری نمیرود، در همان حوالی مدتكی میچرخد و از وحشت اينكه گم شده باشد با سرعت به جايگاه اصلیاش باز میگردد. و به دور شدن از آن كنج میانديشد؛ اين يكی بی درد سر اگر نباشد كم دردسر است. و ادبيات در اينگونه موارد خوب به كار ما میآيد. با سطرها از اينجا دور میشوم و كتاب دور شدن را مینويسم. اين بارانیست كه تنها يك قطره دارد و قادر نيست آتش هيچ جهنمكی را فرو بنشاند و روح در همان اقليم بومی میماند در رويای معجزتی. هرگز هم از سكونتاش در جهنم به كسی چيزی نمیگويد. اما بر سر جمع و در همه جا وانمود میكند كه در جايی بوده است كه ديگران در آنجا نبودهاند. اين را نوعی ظفرمندی نازك میبيند. آيا نمیخواهد بگويد كه من اندكی زندگی كردهام. لحظاتی در سايهی نور اشراق قرار گرفتهام. به عبارتی من نگاهی به اقليم خود انداختهام. اما با نشان دادن اين ديدار يا حس ديدار چه میخواهد به ديگران بگويد؟ آيا نمیخواهد بگويد كه: نظرتان چيست به «آنجايك» بازگردم و يا پيش شما بمانم؟ مسلم است كه مسامحهی حضور خواهد گفت: اينجا بودن خوب است؛ حضور، وحشتیست كه سر شكن میشود؛ پس در همينجا خود را میشكنيم تا دو دستگی درونی خود را از ميان برداريم تا جمع را يكدست كنيم. چه جای امنی برای شب روح! و شب روح! دوزخ آنجاست؛ از آنجاست كه روح تازهكار میگريزد. يعنی از سر وحشت خودش را در آنجا وامینهد و از دريچهای به بيرون میخزد به همين خاطر حواساش پرت است و در جمع، حضوری يكدست ندارد انگار كه كليد خانهاش را در خانه جا گذاشته باشد.
اما در جريان مطالعهی خود به جايی میرسيم كه از ور رفتن با خودمان خسته میشويم. درون آن ظلمات دهليزی در ما اكراهی ايجاد میكند كه تحملاش خارج از صبر ماست و هراسی تمامی رگ و ريشههايمان را میلرزاند: نكند تا ابد در همينجا با خودمان تنها بمانيم. چه كسی خروج از اينجا را تضمين میكند؟ وقتی به اين سوال میرسيم ديگر كار ما در آن دهليزها تمام است. بايد به سرعت بيرون بيائيم وگرنه خفه میشويم. نفس كشيدن در آن ظلمات، تنها در سايهی وهم شبيه به ايمان ميسر میگردد. وقتی به سوال میرسی ديگر توهم و سايهی ايمانی نمانده است. تكه پارههای خودمان را در آنجا میگذاريم و بيرون میآئيم. امكان چند مرمت را البته با خودمان بر میداريم. در اين معنا يك پايمان در آن دهليزها میماند و يك پايمان را در هوای آزاد تكان میدهيم. قورباغهی چالاكی میشويم و ششهايمان را برای هر دو هوا، تربيت میكنيم. برای هر كدام از اين زيستها، به اندازهی كافی توجيه داريم. اما به طور واقعی آن تكهی آينهای روح در كجا میماند؟ در هر كدام از اين دو محيط باشد، روحی رها شده است يعنی در هر دو حالت ما خودمان را ترك كردهايم؛ چون با هر دو پايمان در يك جا نايستادهايم.
××
چند روز پيش شما را ديدم؛ تنها كنار ديوار آفتابگير نشسته بوديد. آرام از كنارتان گذشتم و حسی غريب در زاويهی روحم زق زق كرد؛ حالتی كه هنوز نمیتوانم نامی برايش پيدا كنم. فقط میتوانم گرد اين حس غريب بچرخم و حسيات خودم را توصيف كنم. در اينجا مسئلهی اصلی اين است كه اگر در گذشته نه چندان دوری اينگونه تصادفی شما را در جايی میديدم ترديد ندارم كه ذوق زده میشدم و جلو میآمدم و خوشحالیام را از ديدار شما برايتان بيان میكردم. میگفتم آن «او» كه شما يك عمر برايش نوشتهايد منم، اين منم خوانندهی شما. چنان كه بارها اين كار را كردهام؛ هر بار كه يكی از شماها را در جايی ديدهام، از شوق در دستهای خود لرزيدهام؛ به عبارتی در طول ساليان قدم به قدم در پی شما آمدهام. در پی شما كتابسازان. اما اكنون چه اتفاقی در درون من افتاده است كه نه تنها ديدار شما شادم نمیكند بل كه نوعی اكراه و يا اشمئزاز در من ايجاد میكند. میخواهم گرد اين اشمئزاز و يا اكراه درون خود بچرخم. چه كسی در اين ميان رسوا شده است؟ و يا چرا من اينگونه از شما سر خورده شدهام؟ من كه يك عمر با كتابهای شما تب كردهام؛ به عبارتی زندگیام را به پای كتابهای شما ريختهام و جهان را با چشمهای كتابهای شما ديدهام چه پيش آمده است كه من از شما رويگردان شدهام؟ چه كسی در اين ميان مستعفیست؟ و اين «فرزانگی حزنانگيز» حاصل كار چه كسی است؟ خورشيدی كه بر اين پنجره خم شده است هيچ گرمام نمیكند؛ اين زمهريری طعنهزن است كه در من اكنون میسوزد. میدانم كه اگر خورشيدهای همه عالم را گرد آوريد به اندازهی پارهی شولايی كه از ايمان بر شانههای خود داشتم گرمام نخواهد كرد. ( و هيچ ايمانی، چنان كه میگويند، كور نيست؛ تنها چشمهايش بيرون از تن خودی است؛ مردمك هزار خورشيد است كه در يك قدمی روح با ايمان میسوزد و از بام تا شام ، بی وفقه، میگويد: بيا! بيا! خود را به آتش افكن و خاكستر شو، كه تنها راه رستگاری اين است.) اما هيچ خدايی قادر نيست ايمانی سوخته را احياء كند. و روحی كه ايمان خود را از دست داده است در اقليمكی خواهد چرخيد كه زميناش خاكستر و آسماناش ديوار است؛ خاموش و سرد. میخواهم شما كتابسازان را كمی بر اين خطهی تلخ خم كنم. آه ای كتابسازان شما هرگز در اين جاهايی كه ما ناباوران دور روح كبود خود میچرخيم هرگز نبودهايد. اينجا حلقهی گمشدهی دوزخ دانته است و در اينجا هيچ كس قادر نيست بلند بلند بخندد و بادی سنگين در اين فضا میچرخد كه از مويههای راندهشدهگان پرداخته شده است. بر اين هاويهی آه كمی خم شويد! بر اين اقليم دوزخی كه رانده شدن از آن ناممكن است. اكنون چشم میبندم و مثل اسبی در آتش، شيهه میكشم و اقليم و حلقهام با صدای من میلرزند و میدانم كه حلقه به حلقه، شيههی تنهايی است. و از بام تا شام زمان، سلسلههای گره است كه بر باد بسته میشود.
من نيز اين نيكبختی مشقتبار را يكبار در زندگیام تجربه كردم كه گاهی لحظهای میپايد در بعد از ظهری مثلا كه از سر ملال قدم میزنيم انگار از جايی، از ملكوتی گمشده، نوری بر ما میتابد و ما در همان لحظه حقيقت خود را در میيابيم يعنی در میيابيم كه همهی دوندگیهای ما در اقليمی حاشيهای بوده، برای امری اساسا بی مورد. آيا آدم در آن لحظهی تابناك تنهايی خود را در میيابد و به غريبگی خود پی میبرد؟ نمیدانم. توصيف آن لحظه، ناممكن است تنها میتوانيم از آن لحظه به عنوان تجربهی خود در زمانی كه كامل است؛سخن بگوئيم. احساس میكنی تمامی نيروهای كيهانی در تو گرد آمدهاند تا تو لحظهای از زمان ابدی را از آن خود كنی. لحظهای نه، لمحهای از يك لحظه كه فقط از آن توست كه در جايی از حافظهی زمان ثبت میشود و باقی زمان و باقی جهان را ديگر از تو دريغ خواهند داشت تا ابديت زمان و جهان. و تو به اموراتی حاشيهای و بيرون از خود خواهی پرداخت و از آن لحظهی تابناك نخواهی توانست حتی با خود سخن بگويی. در آن لحظه و يا لمحهای از يك لحظه چه میبينيم كه بيانش برايمان، در حد اقتدار بشری، ناميسر میماند؟ آيا خودمان را عريان و آشكار در معرض در درون ظرف زندگی میبينيم؟ آيا در آن لمحه، ذرهی هوشيار كائنات میشويم؟ مثل ذق ذق انگشتی در اندام عالم میتپيم و بعد ديگر، زندگی جريان عادیاش را طی میكند يعنی ما در ازدحام سرسام، خودمان را گم میكنيم؛ تنها گاهی احساس میكنيم پرندهی سياهی در ما بال بر هم میزند اما نمیتواند به پرواز در آيد. اگر شاعر باشيم شعر میگوئيم كه تنها اشارهی تابان به جانب حقيقت است اما تنها يك اشاره است. به همين خاطر، شعر به اندازهی حقيقت، حرمت دارد.
از آن ديدار در همين حد میتوانم سخن بگويم. اگر زلال بودم سكوت میكردم كه سكوت تنها زبان گويای اين «ديدار» است. هولدرلين در هيپريون از خود میپرسد: «از چه رو اين چنين فقير سخن گشتهای؟ » و به تسلی میگويد:« پرندگان نيز در نزديكی خورشيد آواز نمیخوانند!» و آن قلعهی سكوت و فراموشی، نزديكترين مكان به خورشيد بود. پينوس پلاتوس با اينكه دستهايش را خوب شسته بود بعد از آن ديدار هرگز آسوده خاطر نشد؛ به گزارش بولگاكف، سر دردی، مدام او را عذاب میداد. او با فرشته ديدار كرده بود. اما صندلی صدارت، جذبهای كهربايی دارد. و میتوان از آن بلندی، دور شدن فرشته را ديد و موقتا نفس راحتی كشيد. زندگی بايد ادامه پيدا كند. پس هياهو به پا میكنيم. و هيچ پينوس پلاتوسی هرگز نمیگويد كه: من با فرشته ديدار كردهام.
مدام میخواهد بگويد: او را از اينجا دور كنيد! اما هرگز نمیتواند اين جمله را بر زبان بياورد. پس از حقايق ثانوی حرف میزند پينوس پلاتوس با اينكه دستهايش را با دقت شسته بود. او ديگر با «تقريبا»ها زندگی خواهد كرد. از خودمان زياد دور نمیشويم كمی راهمان را كج میكنيم و كمی حزن هم به سيمای خود میبنديم؛ همه اينطور گذران كردهاند. و خفيف و دزدانه به جرگه میپيونديم كه امنترين جای جهان است. زيستن در حلقه، بار مسئوليت را از دوش آدم بر میدارد. به زبانی سخن میگوئيم كه زبان همگان است از «حقايقی» حرف میزنيم كه در نزد همگان اعتبار دارد. و مستعفی با همهی تقريباها كنار میآيد. به اميد اينكه در جمع مشابهان، يكی بالاخره برگزيده خواهد شد؛ مبصرٍ سرسام و ازدحام خواهد شد و چه كسی بهتر از من كه با فرشته هم ديدار كردهام.
به همين خاطر هيچ كتابی چندشآور يا خطرناك نمیشود؛ همه چيز ملايم و معتدل میشود؛ از يكی، دو لايهی اوليهی هستی و زبان حرف میزنيم آهها و صفتها را به عاريه میگيريم و نقبی در سطح همان يكی، دو لايه میزنيم تا از خودمان زياد هم دور نشده باشيم؛ رفتن به اعماق خطر ماندن در اعماق را دارد و تنفس هوای آنجا سينهای فراخ میخواهد و ممكن است دليریمان جا بزند و به روح ما اكسيژن نرساند. همين هراس، چشمان ما را به پشت سر میدوزد؛ مثل خرچنگی وحشتزده عقب عقب میرويم و زندگی را محل اجرای شجاعتهای يك ساعته میكنيم و بر اثر ممارست و تردستی در تقلبی زيستن، كاری بهتر میكنيم؛ نم پس نمیدهيم يعنی از خودمان چيزی نمیگوئيم يعنی ياد میگيريم كه با خودمان يك عدم رابطهی فعال بگيريم؛ دوری و دوستی. از ديگران سخن میگوئيم از مردمان از جهان از كائنات از هر چه كلی است؛ به نام بشريت حرف میزنيم پيامبر جمع و جوری میشويم كه در كار نجات جهان است. زير بار مسئوليت خم میشويم؛ جهان، مرداب است و نيلوفر منم! و گاهی، (و اين گاه، ای چه بسا كه كل زندگی ما را همراهی میكند،) كه كل معنا و هستی ما در مسافت بين دو خايه در حال رفت و برگشت است با تندی و دليری در كار مردمان و جهان باريك میشويم؛ جهان را بايد كه همين امروز تا ساعت تاريكی نجات داد وگرنه خيلی دير خواهد شد. اينجا بار ديگر اكراه از خويشتن ما را وادار میكند كه از جغرافيای خودمان بيرون برويم و به گشت و گذار بپردازيم بيرون از من تنها و رها شده. در آن جغرافيای بيرونی دنبال چه میگرديم؟ دنبال موضوع و مضمون میگرديم؛ هر طوری شده بايد كتابی بسازيم و گرنه هستیمان بی معنا میشود. مثل يك گزارشگر و جريدهنگار خودمان را به در و ديوار میزنيم در واقع بيرون از خانه زندگی میكنيم در ملاءعام. در بهترين حالت، دلقك ميدانچههای تاريخ میشويم و گامهايمان را با چرخش تند تاريخ تنظيم میكنيم. در امتداد قطار تاريخ میدويم و ما را سوار نمیكنند. به جغرافيای خودم هم كه نمیتوانم باز گردم پس قطار كه به مقصد میرسد من تفالهی تاريخم. مردی هستم بی چهره، خسته و درمانده كه دور گردون با او به جنگ است. تنها و تهی فرياد میزنم: چرا مرا وانهادهايد؟ـ منٍ شاعر و مردمپرست را! چرا مرا تشويق نمیكنيد؟
×××
آقايان محترم و خانمهای خوش مشرب به اين شاعر درمانده، قنداب بدهيد، شكرپنير بدهيد، آب نبات و گوديس* بدهيد، آه ای جهانيان يك چهارم نوبلتان برای چند روزی به او بدهيد تا اين كودك حريص كمی آرام شود و گرنه خايههايش را در دهان يك ملت خواهد كرد. او وجود ندارد شما بيائيد و مرحمتی كنيد؛ برای ايامی چند او را سرپا نگه داريد؛ از يك منفذی، وجودی را به او تزريق كنيد چيزی كه از شما كم نمیشود. او را از خودش بيرون كردهاند؛ صحنه خالی است؛ شما وارد بشويد!
×××
حافظ میتوانست بگويد: اتاقی كه من در آن نشستهام مركز جهان است؛ تو بيا، به اين مكان!
***
* نوعی آبنبات سوئدی؛ نوعی نوبل خانوادگی، جايزهای كه مادران به بچههای زيادی شلوغ میدهند.