عباس معروفی
نوشتاری به مناسبت اول دسامبر، روز جهانی ايدز
وقتی مادرم عاشق شد، مردی که با اسب سفيد آمده بود، من و مادر بيمارم را تنها گذاشت رفت. من و مادرم تنها مانديم.
من وحشتناک ترين بيماری تاريخ را همراه عشق مادرم به آن مرد، در قطره قطره های شيری که به دهنم می رفت مزه مزه می کردم و زار می زدم. مادرم خيال می کرد که من بيمارم.
بقيه ی مطلب را اينجا در بی بی سی بخوانيد.
اين مطلب را در بي بي سي خوانده بودم. هر كس قلمش يك رنگ است و تو سفيد را برگزيده اي كه هر كس آ ن بيند كه ميطلبد.
Posted by: Toranj at January 2, 2004 12:24 PM