November 16, 2003

تلواسه

براي عباس معروفي و به ياد قتلهاي زنجيره اي …

“پرويز حسيني”

دور ميدان كه چرخيد به يادش نيامد كه دور چندم بوده است. پاسي از نيمه شب گذشته بود و اين چند شب، هزار شب بر آنها گذشته بود. حالا بچه ها حتما پاي تلفن خوابيده اند. كاش يادشان نرفته باشد جلو پنجره ها نرده بزنند و قفل آويز به همه ی درها …
حسن گفت: "حواست كجاست؟ خيابان يكطرفه س."
نا خودآگاه ترمز كرد و با دست چپ به فرمان كوبيد. چشم هايش مي سوخت. خسته شده بود. دو ساعت توي تمام خيابان ها چرخيده و ديگر سر گيجه گرفته بود.

كاظم گفت: "نوبت منه، بيا بگير بخواب."
ماشين را سرو ته كرد. دور زد و كمي جلوتر توي تاريكي زير چراغ برقي كه لامپش سوخته بود نگه داشت. دو بار چراغ زد تا اگر رهگذري هست متوجه بشود. يادش آمد كه بازجو همينطور توي چشمش چراغ انداخته بود و سايه اش مثل يك هيولا روي ديوارها پخش شده بود. نتوانسته بود مستقيم به او نگاه كند. اصلا هيچوقت نتوانسته بود مستقيم نگاهشان كند. آهسته پياده شد و به صندلي عقب ماشين خزيد. كاظم از آن طرف چرخيد و پشت فرمان نشست.
علي گفت: "هوشنگ، سعي كن بخوابي،‌ چشمات بد جوري قرمز شده..."
هوشنگ گفت: "شما هم سعي كنيد بخوابيد، نوبت شما كه شد خواب آلود نباشيد.
حسن گفت: "آدم توي تصادف بميره بهتره تا اينكه با ساتور تيكه تيكه بشه."
محمود گفت: "باز هم هيچكی باور نمي كنه توي تصادف مرده يم. همه ميگن قضيه ی تصادف، ساختگيه..."
علي گفت: "اونا هم همينو مي خوان. غير مستقيم ما رو كشته باشن و گرفتاري خاصي پيدا نكنن."
هوشنگ گفت: "اونا هراس ما رو مي خوان تا ديگه نتونيم بنويسيم..."
سرش را به پشتي تكيه داد و چشم هايش را بست. صداي حسن را شنيد كه به كاظم مي گفت بنزين يادش نرود، و بعد از پشت چشم بند، نفس بدبوي بازجو به مشامش خورد كه مي گفت قلمتان را توي ماتحتتان مي كنيم، خيال كردين كي هستين؟ يك مشت نويسنده و شاعر فاسد كه براي جايزه ی خارجي ها مي نويسين. هيچكدام تان يك روز به جبهه نرفتين كه از ناموس ملت دفاع كنين. همه تان فاسق و فاجرو فاسديد...
تمام بدنش عرق كرده بود. رويش را به طرف محمود چرخانيد و پرسيد: "سيگار داري؟"
محمود كمي جابجا شد و براي هر دو نفرشان سيگار روشن كرد. هوشنگ پكي به سيگار زد و نتوانست جلو سرفه اش را بگيرد.
علي گفت: "به ما ميگي بخوابين اونوقت خودت نمي ذاري بخوابيم."
همه خنديدند. هوشنگ هم توي سرفه هايش به زحمت خنديد. مدتي بود سرفه ها يكمرتبه به سراغش مي آمد و امانش را مي بريد. تك و توك ماشين هايي مي گذشتند و گاهي صداي آژيري از دور مي آمد كه رشته ی افكارش را پاره مي كرد. رو به كاظم گفت: "اگر موتورسوار يا ماشيني ديدي كه در خيابان پشت سرت آمد سعي كن از دستش در بروي."
كاظم گفت: "حواسم هست."
محمود گفت: "معلوم نيست بازي موش و گربه ی ما تا كي بايد ادامه پيدا كنه."
حسن گفت: "بچه ها يه پيشنهاد دارم."
همه ی گوشها تيز شد. ماشين پاترولي سايه به سايه ی آنها حركت مي كرد. كاظم بي هوا توي كوچه اي كه نمي شناخت پيچيد تا پاترول بگذرد. كوچه بن بست بود و پراز تاريكي.
حسن گفت: "من ميگم مدتي بريم به يك شهر دور افتاده..."
محمود انگشتش را به نوك سبيلش زد و گفت: "آنوقت زن و بچه ها را چه كنيم؟"
علي گفت: "با اونها كاري ندارن. تازه تو كه هميشه سفر خارج مي ري، هيچ اتفاقي هم تا حالا برات نيفتاده..."
هوشنگ سينه اش را با تك سرفه اي صاف كرد و نيم خيز شد. پاترول سر كوچه درنگي كرد و گذشت.
با صداي گرفته اي گفت: "پيشنهاد خوبيه، دو فوريتي بايد تصويب بشه."
كاظم گفت: "حالا كجا بريم؟"
علي گفت: "برگرد توي خيابون فرعي."
كاظم گفت: "منظورم شهرستان دور افتاده س."
حسن با صداي بلند گفت: "من همه رو دعوت مي كنم به شمال. منزل دوستي توي انزلي."
هوشنگ گفت: "شهرهاي اطراف اصفهان هم آشنا زياد هست."
از كوچه كه در آمدند علي رو به هوشنگ جواب داد: "اونطرفا خيلي امن نيس. شهرهاي دور افتاده طرفاي كرمانشاه يا ايلام امن تره."
محمود كه ساكت مانده بود آهسته گفت: "اصلا بريم طرف سبزوار. به اونجا هيچكي شك نمي كنه."
هوشنگ به كاظم گفت: "جايي دكه ی سيگار فروشي ديدي نگه دار."
كاظم گفت: "بالاخره كجا بريم؟"
هوشنگ گفت: "فعلا طرفاي سيگار فروش ها."
حسن گفت: "اين وقت صبح كسي نيس. همه مثل ما كه خوابزده نيستن."
علي گفت: "ساعت سه صبحه. حالا ديگه نوبت منه. كاظم هر جا خواستي نيگه دار."
محمود دستي به شكمش ماليد و گفت: "من كه گشنمه. چيزي توي ماشين هس؟ "
هوشنگ با سرفه و خنده جواب داد: "من م باهات دس دسي مي كنم."
حسن خطاب به هيچكس گفت: "انگار همه پيشنهاد ما رو فراموش كرده ن."
كاظم انتهای بزرگراه ترمز كرد. كنار خيابان مردي كه كلاه پشمي به سر داشت در پيت حلبي اش آتشي روشن كرده بود و به شعله هاي آن فوت مي كرد تا بيشتر گر بگيرد. با صداي ترمز سرش را برگرداند و با اشاره به دكه اش گفت: "كنت و وينستون تمام شده،‌ فقط سيگار ايراني دارم."
هوشنگ از پنجره سرك كشيد و گفت: "آزادي داري؟"
مرد پوز خندي زد و پاسخ داد: "اهل كجايي عمو؟ “آزادي” خيلي وقته نيس ديگه… سيگار “تير” و “بهمن” دارم."
هوشنگ لحظه اي به فكر فرو رفت. او كه هميشه حاضر جواب بود سعي كرد پوزخند مرد را با لبخندي خودماني پاسخ بدهد. گفت: راست ميگي “آزادي” خيلي وقته نيس. آخه من امشب خوابزده شدم. سيگار “تير” هم سينه مو داغون ميكنه اما “بهمن ” رو مي تونم تحمل بكنم."
از جيب پيراهنش پولي در آورد و پرسيد: محمود تو چي، “تير” مي خواي؟"
محمود دستي به سبيلش كشيد و گفت:" نه جانم، من فقط خارجي بهم مي سازه." و خنديد.
مرد پول را گرفت و سيگار “بهمن” را به هوشنگ داد. علي به جاي كاظم نشست و به راه افتادند.
شعله هاي توي پيت حلبي از دور دود مي كرد. سرماي پاييزي فضاي بسته ی داخل ماشين را در بر گرفته بود.
هوشنگ شيشه ی بغل دستي اش را بالاتر كشيد و سيگاري روشن كرد. كاظم چرت مي زد و علي از پشت عينك پنسي اش به جلو خيره شده بود. نم نم باران آرام به شيشه ها فرو مي ريخت و صداي غمناك ني كه از ضبط صوت پخش مي شد خواب آور بود. حسن در حالي كه صداي ني را كم مي كرد گفت: "تصويب دو فوريتي همين بود؟"
محمود پاهايش را جا به جا كرد و زمزمه كنان گفت: "اينهم يكماه، نه، ‌دو ماه. آخرش چي؟ چقدر مي تونيم آواره بگرديم؟"
هوشنگ ته سيگارش را از بالاي شيشه بيرون انداخت و جواب داد: "چاره اي نداريم تا وقتي كه آب ها از آسياب بيفته، بعد هم كه بر گشتيم هر كدام از ما هرهفته منزل يك دوست ناشناخته اتراق مي كنيم تا ببينيم چه مي شود؟ به مجلات هم چو مي اندازيم كه به سفر خارج رفته ايم. چطوره؟‌ هر چي باشه بهتر از اينه كه هر شب تا صبح دور شهر بچرخيم."
علي خميازه اي كشيد و سرعت را كم كرد. نورچراغ برق هاي خيابان كه به شيشه مي افتاد نقش صليب بر آن مي انداخت و در سايه روشن فضاي داخل ماشين مثل تيغه هاي تيز روي چهره ها مي پريد. علي به آينه بغل خيره شد. ماشين گشت از پشت سرشان به سرعت مي آمد. نزديك كه شد بلند گوي دستي شان روشن شد و در سكوت دالان شب پيچيد: "راننده بزن كنار."
محمود گفت: "عحب بد شانسي گير افتاديم!"
هوشنگ آهسته گفت: "‌علي بگو مسافر هستيم از شهرستان مي آييم."
حسن گفت: "كاظم بلند شو، مدارك ماشين رو آماده كن."
ماشين گشت به فاصله ی كمي جلوتر از آنها ترمز كرد. جواني كه ريش انبوهي داشت پياده شد و در حالي كه چراغ دستي پر نورش را به طرف آنها گرفته بود داد زد: "كارت شناسايي."
هوشنگ دوباره هيكل بازجو را به ياد آورد كه همينطور توي چشمش چراغ زده بود و سايه اش مثل هيولا همه جا پخش شده بود. چشم بند تا روي بيني اش لغزيده بود اما سياهي مثل نقابي صورت بازجو را پوشانده بود. نمي توانست مستقيم به او نگاه كند و او فرياد كشيده بود: "خيال كردين كي هستين؟"
جوان ريشو كارت و مدارك را كه ديد، نگاهي هم به صندوق عقب انداخت و برگشت. اين بار به طرف صندلي پشتي چراغ زد و نور را روي صورت هوشنگ نگه داشت. با صداي دو رگه اي گفت: "شما كي هستين؟ "
هوشنگ دست هايش را سايبان چشمش كرد و با اشاره به حسن و محمود كه كنارش بودند، سعي كرد با صداي خواب آلودي بگويد: "مسافر هستيم..."
بازجو گفت “اون كتابها چي توش نوشته؟ ” جوان ريشو گفت: چكاره هستين؟
هوشنگ با صداي خفه اي جواب داد: "فرهنگي هستيم."
جوان چراغ را به طرف صندلي جلو گرفت و با پوز خندي گفت: "به قيافه تون مي ياد بازنشسته باشين." و رو به علي كرد و سرش را تكان داد: "رانندگي توي شب خطرناكه. بهتره احتياط كنين..."
علي گفت: "حتما." و استارت زد. جوان خودش را كنار كشيد و تقريبا فرياد زد: "يادتون نره."
ماشين كه به راه افتاد محمود سيگاري روشن كرد و با صداي بلند گفت: "طرح دو فوريتي را بايد هر چی زود تر شروع كنيم. الان هم ساعت پنج صبحه، بهتره كم كم بريم خونه..."
هوشنگ گفت: "اول تو رو مي رسونيم بعد باقي بچه ها، آخرين نفر و راننده رو خونمون نگه مي دارم كه تنها نره..."
هوا گرگ و ميش شده بود. باران كمي تندتر مي باريد. محمود كه كنار خانه اش پياده شد، علي جايش را به حسن داد و ماندند تا محمود داخل خانه شد و از همانجا دستي به علامت رفع خطر و خداحافظي تكان داد. حسن ماشين را روشن كرد و برف پاك كن را به راه انداخت. هوشنگ سيگاري گيراند و سرفه اش گرفت. گاهي خواسته بود سيگار را ترك كند و نتوانسته بود. سرفه هايش او را مي ترساند و پزشكان پيوسته به او توصيه كرده بودند دود را براي هميشه كنار بگذارد و او بي اعتنا مانده بود. بدون آن نمي توانست بنويسد. قادر نبود خاطر پريشانش را مجموع كند. پك عميقي زد و به حسن گفت: "برو به طرف خونه ی كاظم."
شيشه ی پنجره ی عقب را كمي پايين كشيد و ناگهان سرما به اعماق وجودش چنگ زد.
قطره هاي باران گونه هايش را هاشور مي زد و او مي دانست كه ديگر نمي تواند بخوابد. خطاب به همه گفت: "اين شبگردي هاي اجباري ما حسن خوبي داره، هر كي گفت چيه؟"
حسن از آيينه پشت سر را مي پاييد. به چهره ی هوشنگ لحظه اي خيره شد و نفهميد چرا او را پير تر از هميشه ديد. كاظم سرش را بر گرداند و گفت: "خوبي اش اينه كه بيشتر با همديگه هستيم."
هوشنگ به علامت نفي سرش را تكان داد. "علي كه كنارش نشسته بود به شوخي گفت: "جامد يا مايع؟"
همه خنديدند. حسن چراغ راهنما زد و به خيابان فرعي پيچيد، گفت: "خوبه براي اينكه ديگه ترافيك نمي بينيم!"
هوشنگ نچ صدا داري كرد و خيلي جدي گفت: "ديگه وقتتون تمومه، نتونستين بگيد، منم نمي گم!"
علي در حالي كه مي خنديد جواب داد: "اين كه شد سه سئوالي نه بيست سئوالي! هوشنگ ته سيگارش را بيرون انداخت و با حالتي متفكرانه پرسيد: "تا حالا طلوع سپيده را اين طوري ديده بودين؟" و با دستش به سوي دماوند اشاره كرد. تيغه هاي قرمز خورشيد از پشت قله، مثل نيزه هاي شكسته به دل تاريكي مي زد. انگار كسي پشت بلندترين دامنه پنهان شده بود و از مخفيگاهش تيرهاي شعله ور به سوي شب پرتاب مي كرد.

Posted by Abbas at November 16, 2003 05:25 PM
Comments
Post a comment









Remember personal info?