June 24, 2006

داش آکل

حميدرضا سليمانی، ايران

                                                                             به: انسان مكتوب 

 

ماشين را كنار ِ جدول ِخيابان يكم پارك كرد. پياده شد.
باران، چمن ِكنار ِ جدول را خيس كرده بود. روي نيمكت نشست. چوب آغشته به گوگرد را رو تن ِ زبر قوطي کبريت كشيد. دست هاش داشت مي لرزيد.سيگاري روشن كرد.
« نه نه ، ديگر بس است.»
آوارگي روحش را نمي توانست تحمل كند، مي خواست زنجيرش كند. انگار داشت بيرون مي زد. مثل جان كه بخواهد بالا بيايد. مثل قايق كه روي امواج بالا و پائين بشود.
بايد اين قايق سرگردان را به جايي مي بست.
مثل سگِ هار شده بود .دندان نشان مي داد. نه كه بخواهد بدراند، نه ؟! داشت دريده مي شد و درد مي كشيد.
« يك پنجره باز كن . يك نفس عميق بكش. به دوردست نگاه كن.»
نگاه كرد. داش آكل آن دورها داشت قدم مي زد، با قامتي خميده. چتري در دست، شبيه عصا. پاچه ي شلوارش خيس آب بود. سيگار لای انگشتاش دود مي شد.افق ديدش ناپيدا بود و شيشه عينكش شبيه عينك صادق ِهدايت بود با فرم شكسته، انگار تو چهره اش روح سگ را نقاشي كرده بودند.به ولگردي افتاده بود. خيابان گردي زير باران.
همه چيز دور سرش دَوران مي زد قلبش تير مي كشيد.
«ديگر بس است ، بس. نگفتمت مرو آنجا كه كيميات منم ؟!»
انگار جائي از دنيا زلزله مي آمد و خانه اي در شهري دور ويران مي شد.
از روي نيمكت بلند شد. تصميم گرفت ماشين را همان گوشه رها كند و تمام مسير را پياده طي كند. بيست وهفت خيابان.
"حالم خراب است ، خراب."
جوي پر بود از خون. روي هر ديوار نقش دستي. پنج انگشت در خون سريده بود تا پائين. صورتش هم انگارخوني بود.
« همدردي نبود.  هم صحبتي نبود.»
فقط تنهائي بود كه از آن رويائي مي ساخت در نيمه شب براي بستري كه حالا بوي كاغذ گرفته بود.
"اينجا را انگشت بزن. آنجا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً  دستت را بزن تو خونِ من و بكش رو ديوار. با پنج انگشت، انگشت بزن."
اشك از چشمانش سرازير شده بود. جهان دور سرش مي چرخيد. جويي ازخون زير پاهاش راه افتاده بود.
روياهاش ته كشيده بودند. سيگار ش ته كشيده بود. مدادش ته كشيده بود. و همه ي كاغذها انگارسوخته بودند.
او مانده بود و تنهائي اش و ياد چشم هاي داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود.
و هنـوز تو قـاب عكس چشمش، كاكا رستم ايستاده بود با خنجري در دست و مي خنديد.

 

Posted by Abbas at June 24, 2006 12:41 PM
Comments

Ziba bood.

Posted by: Elham at September 11, 2006 06:54 PM

چون امواجي تو در تو
بر روي آب
واژه هاي تو
در قلب من .

چون پرنده اي
در گير باد
بوسه تو
برلبا نم .

چون فواره هاي جوشان
در دل شب
چشمان من
بر پوست تو .

2

من مي گردم
در دايره هاي
تو در تو
چون ستاره زحل


از ميان رويا ها يم

در حلقه هاي مي چر خم
نه به درون مي روم
نه بر مي خيزم
عشق من !

Posted by: شانيار at July 7, 2006 11:11 PM

rawi ham as hedayt wa sage welhard;se ghatre khun;dashagol ;kakarostam ,enak u ra shhed awoed ta be ma beghabulanad inha waghiy hastanad inja in dastan ke ghese ham nadarad moawagh ast. rawi mi-khast dragiri modernite o sonat ra beresanad ke resand .

Posted by: akram mohammadi at July 7, 2006 09:53 AM

نيم نگاهي به داش آكل حميد رضا سليماني و ياد داش آكل همه دوران ها كار نقاد بسان كار زرگر است. كسي شئي را مي يابد كه گاه خود از ارزش وجودي آن شيء بي خبر است، آن را به زرگري خبره مي رساند. زرگر شيء را به سنگ محك مي سپارد، خوشبخت كسي كه مي فهمد آن چه يافته چنان گران قدر مي باشد كه زرگر نيز از ارزش گذاري آن بازمانده است .
يك متن را مي توان از زواياي متعدد بررسي و كنكاش نمود. بهترين نقد براي يك متن نقد همه جانبه نگر است كه بر ابعاد و زواياي متعدد متن با استفاده از تئوري ادبيات و انديشه ادبي، جامعه شناسي، روانشناسي و ... نور مي افشاند .
در مورد نوشته اي به اين صورت و در اين قالب اما نيازي به اين گسترده نويسي نمي بينم. پس نظرگاه تحليلي با نگاهي مدرنيسم براي نويسنده اي مانند حميدرضا سليماني كه سخت هوايش را مي خواهم بايد كافي باشد آن هم به اختصار. و البته نيازش به اين نظرگاه البته بيشتر.
اين متن را الزامي نمي بينم كه به آن عنوان داستان بدهم بلكه آن را رپرتاژ اجتماعي مي بينم .
عنوان « داش آكل » بر پيشاني متن براي تاكيد بر حقيقتي است كه بسياري پيش تر از نويسنده به آنان اهتمام داشته اند. منتها نويسنده مي خواهد از جايي شروع كند كه ديگران تمام كرده اند. اين نكته مهمي است و مخزن عظيمي است براي مواد ادبي و انديشه امروز ما ايرانيان. در زندگي و تاريخ ما ايرانيان حوادثي بوده كه اگر به گونه اي ديگر رقم مي خورد، امروز گونه اي ديگر از انسان ايراني بر زمين را شاهد مي بوديم. اگر غلط نكنم، بايد ماكس وبر باشد كه با طرح سوال اين كه اگر ايرانيان در ماراتن پيروز مي شدند، سر نوشت تاريخ چگونه مي بود؟ به تاريخ انديشه تلنگر مي زند. از اين دست سوالات بسيار است چه در اسطوره و چه در زمان واقعي ( با اندكي مسامحه = تاريخ ). اگر پيروز نبرد اسفنديار و رستم اسفنديار بود يا اعراب بر ايرانيان چيرگي نمي يافتند يا مصدق و ... تاريخ ما چگونه بود. در دنياي داستان نيز اگر داش آكل بر كاكا رستم پيروز مي شد چه اتفاقي مي افتاد؟ اگر كسي فكر كندهدايت بر مرگ داش اول شيراز همچون دولت آبادي بر مرگ گُل محمد(به روايت همسرش ) گريسته است معلوم است كه نه هدايت را فهميده است و نه داستان داش آكل را . داش آكل نماينده ي سنت ها و باورهاي عصري است كه بسيار هم دير پا گشته است و بايد برود. تنها يك سوال اين جا مطرح است كه چرا هدايت اين سنت ها را به دست جاهلي كاكا رستم نام قرباني مي كند نه به دست يك نيرو و عنصر مترقي تر ؟ جواب اين سوال پاسخي به ناكامي مدرنيته ايراني است . علت آن اين است كه اصولا هنوز عنصر مترقي در ايران شكل نگرفته است . شايد افرادي مترقي باشند ولي به طبقه اجتماعي تبديل نشده اند . اين است كه داش آكل كه نماينده جهان فرهنگي انسان ايراني است، در يك پيشگويي بايد منتظر نابودي و ويراني خود باشد.
از حق نگذريم داش اكل "سليماني" از نظر فرم متني شسته و رفته از آب در آمده است.با يك فضاي خطي و سر راست كه با دو بار خواندن متن چيزهاي زيبايي دستگير خواننده مي كند . منتها يك دو بار نويسنده با ناشيگري يا از روي تعصب و مشاركت سياسي و ايران براي همه ايرانيان داخل متن مي پرد .
« يك پنجره باز كن . يك نفس عميق بكش . به دوردست »
«ديگر بس است ، بس. نگفتمت مرو آنجا كه كيميات منم»
نويسنده مي تواند گاهي در متن خود را نشان بدهد ولي اگر خواننده اين اجازه را به او بدهد و يا اين كه مزاحم خوانش متن نباشد . و در اين چند مورد سليماني نويسنده مثل هميشه محجوب ، بي هيچ زحمتي مي آيد و مي رود .
در بخشي ديگر نويسنده مي خواهد علاوه بر حضور خود كه ظاهرا يا به خاطر حجب ذاتي يا ناكافي بودن اشارات و يا اين كه نياز به تاييد و يارگيري دارد، روانِ نژند نور چشم مدرنيته "صادق خان هدايت" را به ياري بگيرد، پاي اورا به متن مي كشاند. در ادامه متوجه مي شويم اصلاً كل متن اداي ديني است به هدايت و چه درست و به جا. در اين كه انتخاب خوب و يارگيري درستي است ابلهان هم شك ندارند و ياد آور آن، اسم كتاب ها مثل سگ هار يا روح سگ = "سگ ولگرد" يا پنج انگشت خوني = "سه قطره خون" و ... شاهد اين مدعاست .
اما هنر نويسنده در جاي ديگري است . هنر نوسنده متفكر جايي است كه انديشه كند و انديشه اش را در قالب دنياي داستاني يا متن به خواننده منتقل كند . براي اين مهم نويسنده آگاه چندين رفت و برگشت ذهني خواهد داشت .
عنوان دوم « به انسان مكتوب » از آن جا مهم است كه صرف نظر از كيستي آن، كليد مهم فهم متن است . انسان مكتوب از آن جا مهم است كه ويژگي انسان دوره جديد و مدرنيته، فرهنگ مكتوب است . بي اعتمادي دوران گذار و هرج و مرج ناشي از آن كه حاضر نيستيد بي سند و امضا چيزي بدهيد و يا بگيريد باعث رويكرد تعهد و شفافيت و ... مي شود . انسان مكتوب انسان عصر رمان است . دنبال گوشه اي دنج مي گردد براي خواندن و انديشيدن نظر و انديشه اش را براي ديگران مكتوب مي كند . از شفاهي گويي و شعر سرايي و حالي به حالي شدن ( جز براي تجدد )گريزان است. اين متن يادآور اختگي و ستروني مدرنيته ايراني است . يادآور تكرار ناكامي مردمي است كه هر از گاهي به پا مي خيزند و از نامرادي روزگار چنان بر زمين مي خورند كه وقتي بر مي خيزند مدت ها سرگيجه و تهوع آنان را عقب تر از جاي اولشان مي برد . شاكله داش آكل متن ادعاي مرا تاييد مي كند.
« داش آكل آن دورها داشت قدم مي زد، با قامتي خميده. چتري در دست، شبيه عصا.پاچه ي شلوارش خيس آب بود. سيگار لای انگشتاش دود مي شد.افق ديدش ناپيدا بود و شيشه عينكش شبيه عينك صادق ِهدايت بود با فرم شكسته،انگار تو چهره اش روح سگ را نقاشي كرده بودند.به ولگردي افتاده بود.خيابان گردي زير باران» «انگار جائي از دنيا زلزله مي آمد و خانه اي در شهري دور ويران مي شد»
نتيجه ؟
"هيچ "
واسفا كه ويران كرديم ولي نساختيم . بريديم ولي ندوختيم . در بخش پاياني
«حالم خراب است ، خراب»
انسان سنتي به دنياي خويش آشناست . به آن عادت كرده . نمادها و اسطوره هايش را مي شناسد اگر چيزي را به ويراني كشيدي بايد جايگزينش را به او بدهي و گرنه رهايت مي كند . همچون مصدق يا اصلاح طلبي ديروز . و بعد حكم جلبت را صادر مي كنند . برايت پرونده مي سازد .
« اينجا را انگشت بزن. آنجا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً دستت را بزن توي خونِ من و بكش رو ديوار. با پنج انگشت، انگشت بزن »
و تنها مي شوي با مدرينته سر زا رفته ات . بي همدردي . تنها
«اشك از چشمانش سرازير شده بود. جهان دور سرش مي چرخيد. جويي ازخون زير پاهاش راه افتاده بود. »
و در پايان
«ياد چشم هاي داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود. »
مي بيني كسي در اين زايش يا قابلگي ياريگرت نبوده است . جهان فنري انسان سنتي ايراني به شدت به عقب بر مي گردد آن چه را كه به مشروطيت يافتي به استبدادي هول انگيزتري وا نهادي . تاريخ مدور تكرار مي شود . زمان همچنان اسطوره اي باقي مي ماند و تو زمان واقعي را گم مي كني . استبدادپشت استبداد . و در پايان دستي از آستين غيب بر مي آيد و نازنيني مشعل وار و سراپا نوراني با لبخندي به سان نياي اولت بر اريكه مي نشيند و خلق رم كرده نفس راحت مي كشند ." صد حيف كه آن رفت و صد شكر كه اين آمد "
«و هنوز توي قاب عكس چشمش، كاكا رستم ايستاده بود باخنجري در دست و مي خنديد»

Posted by: آ.رضايي at June 28, 2006 11:56 AM

amigh bud

Posted by: akram mohammadi at June 27, 2006 08:58 PM

نمی دونم چی بگم، قلبم به تپش افتاد! عجب چیزی بود! معرکه بود.سلام

Posted by: جواد-ق at June 25, 2006 05:56 AM
Post a comment









Remember personal info?