هارولد پینتر، نمایشنامهنویس، شاعر، فعال اجتماعی، مخالف جنگ عراق، برندهی نوبل ادبیات، سال دو هزار و پنج و... لیست طولانی افتخارات که به نام ایشان ثبت شده است، هیچکدام دلیل ترجمهی این نمایشنامه نبود. روزی که با رضا ناظم عزیز صحبت میکردم و در صدایش غم سنگین سه کتابی بود که ارشاد نمیگذارد چاپ شوند، گفتم یک ترجمه برای غم این روزهایت هدیه میدهم، میدانم نمایشنامه را دوست میدارد، متنهای مختلفی توی ذهنم آمد، ولی اتاق بر همه پیروز شد. کار روی متن را شروع کردم و سه روز بعد هارولد پینتر به عنوان برندهی نوبل ادبیات انتخاب شد. حالا که متن آماده شده است، فکر کردم آن را در اینترنت قرار بدهم، که در اختیار هر کسی باشد که ادبیات را دوست دارد. میدانم که ترجمههای پینتر به زودی منتشر میشوند، میدانید، هدف برای من ادبیات است، برای همین هم از کسانی که کار ترجمهی این نمایشنامه را در دست گرفتهاند میخواهم که از متن ِ من برای بهتر کردن ترجمههایشان استفاده کنند، واقعاً خوشحال میشوم وقتی متنی به بازار عرضه شود که تمیزتر و بی مشکلتر باشد.
پینتر با نام پینتریسک در دنیا شناخته میشود، این سبک ادبی دو وجه دارد، اول، گفتگو – ارتباط بین انسان ها – غیر ممکن است، دوم نقس سکوت در نمایشنامه. در این متن این موضوع که حرفها در تضاد با هم قرار میگیرند، سکوت یک شخصیت در بیشتر نمایشنامه، تکرار حرفها، بی معنی بودن حرفها و... همگی معنا دار و بر اساس پینتریسک است.
این نمایشنامه را ترجمه کردم که به رضا بگویم دست روی دست بسیار است، بگویم تنهایی تو بخشی از تنهایی تمام آدمهاست، که اگر نمیگذارند کتابهایت چاپ شود، هنوز هم میشود امیدی داشت، چون نمونههای ناامیدانهتری از زندگی تو هم هست، مثل همین اتاق.
از الهام میزبان که کمک کرد متن را ویرایش کنیم ممنونم، آن هم در این زمان کوتاه که برای ویرایش داشتیم و برایم حداکثر توان را از وقت ارزشمند خویش گذاشت، از سید مهدی موسوی هم که آرامش روحی را به من بازگردانید تا متنی را که کنار گذاشته بودم دوباره دست بگیرم و تمام کنم هم بسیار ممنونم، و همچنین از آقای معروفی که کمک کردهاند این متن در اختیار ایرانیان قرار بگیرد.
با احترام/ سید مصطفی رضیئی – سودارو
مشهد – ایران
Soodaroo@gmail.com http://soodaroo.blogspot.com
The Room By Harold Pinter اتاق/ هارولد پینتر / ترجمه سید مصطفی رضیئی / پايیز 1384
اين نمايشنامه در نشريه "گربه ايرانی" شهر برلين، شماره 11 همزمان انتشار يافته است.
شخصیتها: رز - برت - آقای کید - آقا و خانوم سندز - ریلی
صحنه: اتاقی در یک خانه بزرگ. دری در پایین اتاق سمت راست، یک بخاری پایین سمت چپ، یک اجاق گاز و سینک ظرفشویی بالا سمت چپ. پنجرهای در قسمت بالای صحنه. یک میز و تعدادی صندلی در مرکز اتاق. صندلی پدربزرگ در مرکز سمت چپ. در بالا سمت راست، از شاهنشین قسمت ِ جلو، یک تخت دو نفره نمایان است.
برت پشت میز نشسته است، کلاه لبهداری بر سر دارد، یک مجله رو به روی خود نگه داشته، رز مقابل اجاق گاز است.
رز: بفرما، این می تونه سرما رو ازت برونه.
تخم مرغها و بیکن را در یک بشقاب قرار میدهد ، گاز را خاموش میکند و بشقاب را به سمت میز میبرد.
بهت میگم بیرون خیلی سرده، این جنایته.
سر اجاق گاز بر میگردد و از کتری داخل قوری آب میریزد، گاز را خاموش می کند و قوری را سر میز میآورد، نمک و سس را درون یک بشقاب میریزد و از نان دو برش جدا میکند، برت شروع به خوردن میکند.
این کار درستیه، تو بخور، تو بهش احتیاج داری، میتونه درونت رو گرم کنه، با اینهمه، اتاق گرمتره، هرچند بهتر از اینه که تو زیرزمین باشی.
رز به نانها کره میمالد.
نمیدونم اونا اون پایین چه جوری زندگی میکنن. همهاش دنبال درد سر بودنه. بخور. همهاش رو بخور. برات خوبه.
به سمت ظرفشویی میرود، یک فنجان و نعلبکی را خشک میکند و آنها را سر میز میآورد.
اگر میخواهی بری بیرون باید درونت هم یه چیزی باشه، وقتی بری بیرون این رو حس میکنی که باید یه چیزی درونت باشه.
درون فنجان شیر میریزد.
همین الآن از پنجره بیرون رو نگا کردم، برای من که بس بود. هیچ موجودی بیرون پرسه نمیزنه. میتونی صدای باد رو بشنوی؟
روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
هیچوقت نفهمیدم کیه، کیه؟ کسی که اون پایین زندگی میکنه؟ باید برم بپرسم، منظورم اینه، برت شاید تو بدونی، برت، شاید تو هم دلت بخواد بدونی، اما، هر کی که هست، نباید جای راحتی داشته باشه.
مکث.
فکر کنم آدمهای اونجا از آخرین دفعهای که پایین بودیم عوض شدن. نمیدونم کی به اونجا رفته. منظورم از اولین دفعهای که اونجا پر شده.
مکث.
هر چند فکر کنم الآن دیگه از اونجا رفته باشن.
مکث.
اما فکر کنم الآن کس دیگهای اونجا باشه. من دوست ندارم تو اون زیرزمین زندگی کنم. هیچوقت دیوارهاش رو دیدی؟ دورت رو میگیرن. نه، من چیزی نمیخوام، برت بخور، یه ذره دیگه نون بخور.
رز سر میز میرود و یک برش دیگر از نان میبرد.
برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
رز به سمت پنجره میرود و پردهها را مرتب میکند.
آره، این اتاق برام خوبه، منظورم اینه که می دونی کجا هستی، مثلا برای وقتهایی که هوا سرده.
رز به سمت میز میرود.
یه برش دیگه؟ کافی بود؟ این یکی از اون خوبهاش بود. میدونم، هر چند به خوبی اون آخریه نبود. مال سردی هواست.
رز به سمت صندلی پدربزرگ می رود و مینشیند.
در هر صورت، مدتیه بیرون نبودم. خیلی خوب نیستم، حال انجام دادن کاری رو ندارم. به هر حال امروز خیلی بهترم. در مورد حال تو نمیدونم. نمیدونم مجبور هستی بری بیرون یا نه. منظورم اینه که تو نباید بری. اون هم بعد از اینکه مدتی توی خونه موندی، با اینهمه، نگران نباش، تو برو، خیلی وقته که بیرون نرفتی.
رز صندلی خود را تکان میدهد.
اینو بهت میگم که خیلی خوبه که اینجا هستی. این خیلی خوبه که اون پایین نیستی، تو زیرزمین. شوخی نیست، اوه، چای رو یادم رفته، منتظر چای گذاشتمت.
رز سر میز میرود و چای درون فنجان میریزد.
نه، این بد نیست، یک چای خوب کمرنگ. یک چای کمرنگ دوستداشتنی، بفرما، تا آخرش رو بخور، من برای خودم منتظر میمونم. به هر حال، من پررنگترش رو دوست دارم.
بشقابی را برداشت و آن را در سینک ظرفشویی گذاشت.
اون دیوارها از پا در میآرنت. نمیدونم الآن کی اون پایین زندگی میکنه. هر کسی که هست، حتما شانس آورده که اونجا رو بهش دادن. شاید هم خارجی باشه.
بر میگردد و روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
باید کاری کنم که حالت خوب شه.
مکث.
فکر نکنم اون پایین جا برای دو نفر باشه، در هر صورت، فکر کنم اول یکی بودش، قبل از اینکه از اونجا بره، شاید الآن دو نفر شده باشن.
صندلی را تکان میدهد.
برت اگه یه وقت ازت پرسیدن، من از جایی که توش هستیم راضیام. ما آرامیم، همه چیز خوبه، تو اینجا شاد هستیم، به همه جا نزدیکیم، جای دوری هم نیست، برای وقتهایی که تو از بیرون میآی، و کسی هم مزاحممون نمیشه. و کسی هم مزاحممون نمیشه.
مکث.
نمیدونم که چرا تو مجبوری بری بیرون. هوا زود تاریک میشه. نمیشه فردا بری؟ میتونم زودی بخاری رو روشن کنم، میتونی کنار آتیش بشینی، برت، این کاریه که عصرها تو دوست داری انجام بدی، خیلی زود همه جا تاریک میشه.
صندلیاش را تکان میدهد.
الآن همه جا تاریک میشه.
رز بلند میشود و روی میز داخل فنجان چای میریزد.
خیلی درست کردم، بازم بخور.
رز سر میز مینشیند.
امروز بیرون رو نگا کردی؟ جادهها یخ بسته، اوه میدونم که تو این وضع هم میتونی رانندگی کنی، من که نگفتم نمیتونی. به آقای کید هم گفتم که تو امروز میخوای سوار ماشین بشی. بهش گفتم که خیلی رانندهی فوقالعادهای نیستی اما به هرحال گفتم که خیلی خوب رانندگی میکنی. درست یادم نیست که چه زمانی، کجا، هیچی، برت. من میدونم که تو چه جوری رانندگی میکنی. من بهش اینو گفتم.
ژاکتش را به دور خودش میپیچد.
اما سرده، امروز هوا خیلی سرده، یخ بندونه. برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
رز بلند میشود، به سمت پنجره میرود و بیرون را نگاه میکند.
ساکته، داره شب میشه. هیچ کسی هم بیرون نیست.
ایستاده و نگاه میکند.
یه دقیقه صبر کن.
مکث.
فکر میکنی کی میتونه باشه؟
مکث.
نه، فکر کردم کسی رو دیدم.
مکث.
نه.
رز پرده را رها میکند.
می دونی داشتم به چی فکر میکردم؟ فکر کنم یه کم بهتر شده، خیلی هم باد نمیآد. بهتره اون پلور گرمت رو هم بپوشی.
رز به سمت صندلی پدربزرگ بر میگردد، مینشیند و صندلی را تکان میدهد.
این یه اتاق خوبه. برت، شانس آوردیم که این اتاق رو داریم. من مواظب تو هستم، مگه نه؟ درست مثل وقتی که زیرزمین اینجا رو بهمون پیشنهاد دادن که من همون اول رد کردم. میدونستم که اصلاً نمیتونه جای جالبی باشه. سقف درست بالای سرته. نه، اینجا یه دونه پنجره داریم، میتونی تو اتاق حرکت کنی. میتونی شب بیای خونه، اگه لازم باشه بری بیرون. میتونی کارهات رو انجام بدی. میتونی برگردی خونه، تو حالت خوبه و من هم اینجا هستم. تو روی شانست وایستادی.
مکث.
از خودم میپرسم کی الآن اونجا زندگی میکنه. هیچوقت اونها رو ندیدهم، صدایی هم ازشون نشنیدهم، اما فکر میکنم کسایی اون پایین باشن، هر کی اونجا رو داره میتونه نگهش داره. برت، اون به نظر میآد یه تیکه خوب باشه. من بعداً یه فنجون چای می خورم، من دوست دارم پررنگترش رو بخورم. تو دوست داری کمرنگ بخوری.
یک ضربه به در. رز میایستد.
کیه؟
مکث.
سلام.
ضربه تکرار میشود.
بیاید داخل.
ضربه تکرار میشود.
کیه؟
مکث. در باز میشود و آقای کید به داخل می آید.
آقای کید: من در زدم
رز: صداتون رو شنیدیم.
آقای کید: اِ؟
رز: صداتون رو شنیدیم.
آقای کید: سلام آقای هاد، حال شما؟ خوبید؟ من میخواستم یه نگاهی به لولهها بندازم.
رز: مشکلی پیش اومده؟
آقای کید: اِ ؟
رز: بنشینید آقای کید.
آقای کید: نه، مرسی، من راحتم، داشتم از اینجا رد می شدم. می خواستم ببینم اوضاع چطوره. خب، راحت که هستین، نه؟
رز: اوه، ممنون آقای کید.
آقای کید: آقای هاد، شما که امروز بیرون میرین؟ من الآن بیرون بودم، زود برگشتم فقط تا سر خیابون رفتم.
رز: کسی دور و ور نبود، نه آقای کید؟
آقای کید: بعد با خودم گفتم بهتره برم و یه نگاهی به لولهها بندازم، فقط برای اطمینان. فقط رفتم تا سر خیابون چند تا چیز که لازم داشتم بخرم. مثل اینکه میخواد برف بیاد. به نظر من که حتماً برف مییاد.
رز: چرا نمیشینید آقای کید؟
آقای کید: نه، نه، راحتم. همین جوری راحتم.
رز: خوب آقای کید، این باعث تأسفه که توی این هوا مجبورین برین بیرون، هیچ کمکی ندارید؟
آقای کید: اِ؟
رز: من فکر میکردم یه خانوم به شما کمک میکنه.
آقای کید: من هیچوقت زنی نداشتم.
رز: فکر کردم دفعهی اولی که اومدیم اینجا یه کمک داشتید.
آقای کید: هیچ زنی اینجا نیست.
رز: شاید کس دیگهای رو اشتباه گرفته بودم.
آقای کید: این دور و برها زنهای زیادی هستن. البته نه اینحا، اوه، نه، اِ، من اینو قبلا دیده بودم؟
رز: چی رو؟
آقای کید: اون رو.
رز: نمیدونم. ندیده بودین؟
آقای کید: یک چیزهایی یادم میآد.
رز: اون فقط یه صندلی پدربزرگ قدیمیه.
آقای کید: وقتی اومدین اینجا بود؟
رز: نه، نه خودم آوردمش.
آقای کید: میتونم چشمبسته شرط ببندم که قبلاً اینو دیدهم.
رز: شاید دیده باشین.
آقای کید: چی؟
رز: گفتم ممکنه دیده باشینش.
آقای کید: آره، ممکنه دیده باشمش.
رز: بنشینید آقای کید.
آقای کید: خیلی هم مطمئن نیستم.
برت خمیازه میکشد و خودش را کش و قوس میدهد و همچنان به مجله اش نگاه میکند.
آقای کید: نه نمیشینم، اون هم وقتی آقای هاد بعد از خوردن چای داره استراحت میکنه. من هم باید برم چایم رو بخورم. آقای هاد، پس شما دارین میرین بیرون؟ الآن یه نگاهی به وانتتون انداختم. چه وانت کوچولوی تمیزیه. متوجه شدم به خاطر سرما خوب پوشوندینش. سرزنشتون نمیکنم. بله، شنیدم که داشتین میرفتین بیرون، کی بود؟ یه روز صبح بود، آره، میتونم بگم که دنده رو خیلی راحت عوض میکردین.
رز: آقای کید فکر میکردم اتاق خوابتون عقب ساختمون باشه.
آقای کید: اتاق خوابم؟
رز: اوه، البته.
آقای کید: اون موقع بیدار بودم و کارهام رو میکردم.
رز: من که توی این هوا صبح زود پا نمیشم. میتونم یه کم تنبلی کنم. میتونم یه کم تنبلی کنم.
مکث.
آقای کید: اینجا اتاق خوابم بود.
رز: اینجا؟ کی؟
آقای کید: وقتی اینجا زندگی میکردم.
رز: من اینو نمیدونستم.
آقای کید: برای چند لحظه میشینم. (روی صندلی راحتی مینشیند)
رز: خوب، من اینو نمیدونستم.
آقای کید: وقتی اومدین این صندلی اینجا بود؟
رز: آره.
آقای کید: اینو یادم نمیآد.
مکث.
رز: اون موقع کی بود؟
آقای کید: اِ؟
رز: کی اینجا اتاق خواب شما بود؟
آقای کید: خیلی وقت پیش.
مکث.
رز: داشتم به برت میگفتم که به شما گفته بودم اون چه جوری رانندگی میکنه.
آقای کید: آقای هاد؟ آه، آقای هاد خیلی هم خوب میتونن رانندگی کنن. دیدهم که چه جوری از پیچ پایین خیابون رد میشن. اوه، بله.
رز: خوب آقای کید، باید بگم که این یه اتاق خوبیه. خیلی اتاق راحتیه.
آقای کید: بهترین اتاق خونهست.
رز: پایین باید یه مقداری نمور باشه.
آقای کید: نه به بدی طبقههای بالایی.
رز: طبقههای پایین چطور؟
آقای کید: ها؟
رز: طبقههای پایین چهطور؟
آقای کید: طبقههای پایین چی؟
رز: اونها هم باید یه مقداری نمور باشن.
آقای کید یک کم. البته نه به اندازهی طبقهی بالایی.
رز: این چیه؟
آقای کید: داره بارون تندی میآد.
مکث.
رز: کسی هم اون بالا زندگی میکنه؟
آقای کید: اون بالا؟ بودن، الآن رفتن.
رز: چند تا آپارتمان تو این خونه دارین؟
آقای کید: چهار (می خندد) اوه، چند تا از اون خوباش رو قبلاً توی اون روزای قدیم داشتیم.
رز: الآن چند تا دارین؟
آقای کید: خب، اگه بخوام حقیقت رو بگم. تا حالا نشمردم.
رز: اوه.
آقای کید: نه، نه تا الآن.
رز: باید کارتون یه کم سنگین باشه.
آقای کید: اوه، یه زمانی عادت داشتم اونها رو بشمرم. هیچوقت از این کار خسته نمیشدم. حواسم به همه چیز توی این خونه بود. اون موقع، خیلی چیزها بود که باید بهشون توجه میکردم. اون وقتها توانش رو داشتم. اون مال وقتی بود که خواهرم هنوز زنده بود. اما الآن یه کم از پا در اومدم. بعد از اینکه اون مرد، الآن چند وقته که مرده، خواهرم رو میگم. اون موقع خونهی خوبی بود. زن توانایی بود. بله، خوش ترکیب هم بود. فکر نمیکنم شبیه مامانم هم بود. آره، ازش چیزهایی یادم میآد. میتونم بگم که شبیه مامان پیرم هم بود. میتونم بگم که شبیه مامان پیرم هم بود. فکر کنم مامانم یه یهودی بوده، آره، اگه یه روز بفهمم یهودی بوده تعجب نمیکنم. خیلی هم بچه نداشت.
رز: در مورد خواهرتون چی، آقای کید؟
آقای کید: چی در مورد خواهرم؟
رز: بچهای نداشت؟
آقای کید: آره، خیلی شبیه مامان پیرم بود. فکر کنم، البته، کمی قدبلندتر.
رز: چه وقتی خواهرتون مرد؟
آقای کید: آره، راست میگین، بعد از مرگ خواهرم بود که من شمردن رو متوقف کردم. خیلی خوب همه چیز رو مرتب نگه میداشت. من هم کمک دستش بودم. اون تا آخرین لحظه از همه چیز ممنون بود. عادت داشت بهم بگه چقدر – به خاطر تمام چیزهای کوچيکی – که براش انجام میدادم، تحسینم میکنه. بعدش تو هچل افتاد. من ازش بزرگتر بودم. آره، من ازش بزرگتر بودم. یه اتاق خواب دوستداشتنی داشت. یه اتاق خواب دوستداشتنی.
رز: از چی مرد؟
آقای کید: کی؟
رز: خواهرتون.
مکث.
آقای کید: میتونم سر و ته همه چی رو هم بیارم.
مکث.
رز: الآن سرتون شلوغه آقای کید؟
آقای کید: کارهام رو کردهم.
رز: حدس میزنم، همه کارها رو؟
آقای کید: اوه آره، من میتونم سر و ته همه چی رو هم بیارم.
رز: ما هم همین طور، مگه نه برت؟
مکث.
آقای کید: من؟ من میتونم انتخاب کنم (بلند می شود) آقای هاد، شما خیلی زود دارین میرین بیرون؟ خب، مواظب خودتون باشین. اون جادهها با کسی شوخی ندارن. هنوز هم بلدین چه جوری وانتتون رو کنترل کنین، نه؟ کجا دارین میرین؟ دور؟ طول میکشه؟
رز: خیلی هم طول نمیکشه.
آقای کید: نه، البته که نه، نباید هم وقت زیادی رو ازشون بگیره.
رز: نه.
آقای کید: خب همین، من هم زحمت رو کم میکنم. رانندگی خوبی داشته باشین آقای هاد. مواظب روندنتون هم باشین. خیلی زود همه جا تاریک میشه. البته وقت کافی دارین. Arivederci
خارج میشود.
رز: هیچوقت باور نمیکنم که خواهری داشته.
بلند میشود.
خیلی خب، یه دقیقه صبر کن. پلیورت کجاست؟
پلیور را از روی تخت میآورد.
این هم از این. کتت رو در آر. اینو بپوش.
به برت کمک میکند پلیور را بپوشد.
خوبه، شال گردنت کجاست؟
شال گردن را از روی تخت میآورد.
این هم از این. خوب محکمش کن. اینه، برت خیلی تند نرون، خب؟ برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم، خیلی که طول نمیدی، یه دقیقه صبر کن. پالتوت کجاست؟ بهتره که پالتوت رو هم بپوشی.
برت شال گردن را میبندد، به سمت در میرود و خارج میشود. رز ایستاده است، در را نگاه میکند. بعد به آرامی به سمت میز بر میگردد، مجله را بر میدارد و آن را جای دیگری میگذارد. میایستد و گوش میکند، به سمت بخاری میرود، خم میشود و بخاری را روشن میکند و دستهایش را گرم میکند، میایستد و اتاق را ورانداز میکند. به پنجره نگاه میکند و گوش میدهد. به سرعت به سمت پنجره میرود، میایستد و پردهها را مرتب میکند. به مرکز اتاق برمیگردد و به در مینگرد. به سمت تخت میرود، شالش را سرش میکند، به سمت سینک ظرفشویی میرود، ظرفی از داخل سینک بر میدارد، به سمت در میدود و آن را باز میکند.
رز: اوه!
آقا و خانوم سندز در پاگرد پلهها آشکار میشوند.
خانوم سندز: خیلی میبخشید، نمیخواستیم اینجوری اینجا وایسیم، قصد ترسوندن شما رو هم نداشتیم. فقط داشتیم از پلهها بالا میاومدیم.
رز: مشکلی نیست.
خانوم سندز: ایشون آقای سندز هستند و من هم همسرشون.
رز: حال شما چطوره؟
خانوم سندز زیر لبی به معرفی ادامه میدهد.
خانوم سندز: همین الآن داشتیم از پلهها بالا میاومدیم. اما اینجا نمیشه هیچی رو دید. میشه، تدی؟
آقای سندز: هیچ چیزی رو.
رز: دنبال چیزی میگشتید؟
خانوم سندز: مردی که اینجا رو میگردونه. صابخونه. داشتیم سعی میکردیم صابخونه رو پیدا کنيم. تدی، اسمش چی بود؟
رز: اسم ایشون آقای کیده.
خانوم سندز: کید، تدی اسمش همین بود؟
آقای سندز: کید؟ نه، این نبود.
رز: آقای کید. اسمش همینه.
خانوم سندز: خب، این اون واحدی که دنبالش میگشتیم نیست.
رز: درسته، مثل اینکه دنبال کس دیگهای میگردین.
مکث.
خانوم سندز: فکر میکنم همینطور باشه.
رز: به نظر میآد سردتونه.
خانوم سندز: بیرون، بیرون سرما آدم رو میکشه. شما بیرون بودین؟
رز: نه.
خانوم سندز: خیلی وقت نیست که اومدیم تو.
رز: خب، اگه دوست دارین بیاين داخل و یه کم خودتون رو گرم کنین.
آنها به وسط اتاق میآیند. رز از میز کنار بخاری صندلی میآورد
اینجا بشینید. اینجا میتونید خودتون رو گرم کنین.
خانوم سندز: ممنون ( مینشیند)
رز: آقای سندز، بیایید کنار بخاری.
آقای سندز: نه، راحتم، میخوام يه تکونی به پاهام بدم.
خانوم سندز: چرا؟ تو که نشسته بودی.
آقای سندز: منظورت چیه؟
خانوم سندز: خب، برای چی نمیشینی؟
آقای سندز: برای چی باید بشینم؟
خانوم سندز: باید سردت باشه.
آقای سندز: نه، سردم نیست.
خانوم سندز: باید باشه، یه صندلی بیار اینجا و بشین.
آقای سندز: ممنون، همینجوری ایستاده راحتم.
خانوم سندز: اصلاً به نظر نمیآد بخوای وایستی.
آقای سندز: کلاریسا، من راحتم!
رز: کلاریسا؟ چه اسم قشنگی.
خانوم سندز: بله، اسم قشنگیه، اینطوری نیست؟ مامان بابام این اسم رو برام انتخاب کردهن.
مکث.
میدونین، این اتاقیه که میشه اون تو بشینی و احساس راحتی بکنی.
آقای سندز: ( به اتاق نگاه میکند) خوبه، جا دار هم هست.
خانوم سندز: برای چی نمیشینین، خانوم...
رز: هاد. نه، ممنون.
خانوم سندز: چی گفتین؟
رز: کی؟
خانوم سندز: گفتید اسم تون چیه؟
رز: هاد.
آقای سندز: همینه، شما همسر اون یارو هستین که گفتید.
خانوم سندز: نه، نیست. اسم او کید بود.
آقای سندز: واقعاً؟ فکر کردم اسمش هاده.
خانوم سندز: نه، اسمش کید بود. اینطور نیست خانوم هاد؟
رز: درسته، صابخونه.
خانوم سندز: نه، صابخونه نه، اون مرد دیگه.
رز: خب، اسمش همینه، صابخونه هم هست.
خانوم سندز: کی؟
رز: آقای کید.
مکث.
آقای سندز: واقعا؟ خودشه؟
خانوم سندز: شاید دو تا صابخونه هست.
مکث.
آقای سندز: اینم از امروزمون.
خانوم سندز: چی گفتی؟
آقای سندز: گفتم اینم از امروزمون.
مکث.
رز: بیرون چه جوریه؟
خانوم سندز: بیرون خیلی تاریکه.
آقای سندز: تاریکتر هم میشه.
خانوم سندز: اون درست همون تو بود.
آقای سندز: اونجا تاریکتر از بیرون بود. شرط میبندم.
خانوم سندز: اینجا هم خیلی روشن نیست، نه خانوم هاد؟ باورتون میشه که اولین نوریه که از لحظهی ورودمون به ساختمون دیدیم؟
آقای سندز: اولین روزنه.
رز: من هیچوقت شبها بیرون نمیرم. ما همیشه تو خونه میمونیم.
خانوم سندز: حالا که فکرش رو میکنم، یه ستاره هم دیدم.
آقای سندز: چی دیدی؟
خانوم سندز: خب فکر کنم دیدیم.
آقای سندز: فکر میکنی چی دیدی؟
خانوم سندز: یه ستاره.
آقای سندز: کجا؟
خانوم سندز: تو آسمون.
آقای سندز: کی؟
خانوم سندز: همون موقع که اومدیم تو.
آقای سندز: مسخره بازی در نیار.
خانوم سندز: منظورت چیه؟
آقای سندز: تو یه ستاره ندیدی.
خانوم سندز: چرا نه؟
آقای سندز: برای اینکه من دارم بهت میگم! من بهت میگم که یه ستاره ندیدی.
مکث.
رز: امیداورم بیرون خیلی هم تاریک نباشه. امیدوارم خیلی هم یخبندون نباشه. شوهرم سوار وانتش شده. آروم هم رانندگی نمیکنه. هیچوقت آروم رانندگی نمینه.
آقای سندز: (قهقهه زنان) خب، امشب باید خیلی خوششانس باشه.
رز: چی؟
آقای سندز: نه، منظورم اینه که برای رانندگی امشب باید یک کم ریسکپذیر باشی.
رز: اون رانندهی خوبیه.
مکث.
چند وقته اینجا هستید؟
خانوم سندز: نمیدونم. تدی، چند وقته اومدهیم اینجا؟
آقای سندز: حدود نیم ساعت.
خانوم سندز: بیشتر از اونه. خیلی بیشتر از اونه. حدود سی و پنج دقیقهای میشه.
رز: خب، فکر میکنم آقای کید رو بتونید همین دور و برها پیدا کنید. خیلی وقت نیست که رفته چایش رو بخوره.
آقای سندز: اینجا زندگی میکنه، اینطور نیست؟
رز: البته که همین جا زندگی میکنه.
آقای سندز: و شما گفتین که اون صابخونهست، اینطور نیست؟
رز: البته که همین طوره.
رز: یه مرد؟
خانوم سندز: آره.
رز: یه مرد؟
آقای سندز: آره، البته، یه یارویی اون پایین بود. (روی میز می نشیند)
خانوم سندز: تو که نشستی.
آقای سندز: (سریع بلند میشود) کی؟
خانوم سندز: خودت.
آقای سندز: خنگ نشو، من فقط تکیه داده بودم.
خانوم سندز: من که دیدم تو نشستی.
آقای سندز: تو ندیدی که من بشینم برای اینکه من کوفتی اصلاً ننشستم. من تکیه دادم.
خانوم سندز: فکر میکنی من نمیتونم بفهمم یعنی چی که یک نفر بشینه؟
آقای سندز: بفهمی؟ این تمام کاریه که میتونی بکنی، فهمیدن.
خانوم سندز: تو هم میتونی سعی کنی یه کم بیشتر بفهمی به جای این که همهش چرت و پرت بگی.
آقای سندز: تو که به اون چرت و پرتها اصلاً اهمیت هم نمیدی که.
خانوم سندز: تو مواظب عموت باش، این تمام چیزیه که میخوای.
آقای سندز: و تو مواظب کی هستی؟
خانوم سندز: (بلند می شود) من که تو رو به این دنیا نیاوردم.
آقای سندز: تو چی کار نکردی؟
خانوم سندز: گفتم من که تو رو به این دنیا نیاوردم.
آقای سندز: خب، پس کی این کارو کرده؟ این چیزیه که میخوام بدونم، کی این کارو کرده؟ کی منو به دنیا آورده؟
خانوم سندز مینشیند، غرولند کنان. آقای سندز ایستاده، غرولند کنان.
رز: گفتین که تو زیرزمین یه مرد رو دیدین؟
رز: گفتین که تو زیرزمین یه مرد رو دیدین؟
بقيه اين نمايشنامه زيبا را در ادامه همين صفحه دنبال کنيد.
خانوم سندز: آره خانوم هاد. میدونی، مسئله اینه که ما شنیدیم که اینجا یه اتاق برای اجاره هستش، خب خانوم هاد، ما هم فکر کردیم که یه سر بیایم اینجا و یه نگاهی بندازیم. برای اینکه ما دنبال یه اتاق میگردیم، میدونین، یه جای آروم، و ما میدونیم که اینجا یه محلهی آرومه، چند ماه قبل از جلو این خونه رد شده بودیم و فکر کردیم که چه جای دوست داشتنی و خوبيه، خب ما هم فکر کردیم که یه روز عصر یه سر بیایم، که بشه با صابخونه هم صحبت کرد، برای همین هم امروز عصر اومدیم. خب، وقتی به اینجا رسیدیم از در اصلی اومدیم تو و تو سرسرا خیلی تاریک بود و هیچ کسی هم اون اطراف نبود. برای همین هم ما رفتیم زیرزمین، خوب، اونجا هم که رسیدیم برای این بود که تدی قدرت بینایی خیلی خوبی داره، بین خودمون بمونه، این مسئله رو خیلی هم دوست ندارم، منظورم احساسشه، خیلی نگشتیم، به نظرم بوی نم میاومد. به هر حال، ما از یه جور پارتیشن رد شدیم، بعد یه پارتیشن دیگه بود و ما نمیدیدیم کجا داریم میریم، خب، به نظر میاومد که همینجور که داریم جلوتر میریم هی داره تاریکتر میشه. فکر کردیم که اشتباهی وارد یه خونهی دیگه شدیم. برای همین هم ایستادم و تدی هم ایستاد، و بعد شنیدیم که صدایی گفت، این صدایی که از یه جایی می اومد – گفت – خب، منو یه ذره ترسوند تاد رو نمیدونم، اما یکی پرسید که میتونه کمکی بهمون بکنه؟ تاد هم گفت که ما دنبال صابخونه میگردیم، و اون مرد گفت که صابخونه تو طبقهی بالاست، بعد تاد پرسید که اینجا اتاق خالی هم دارن؟ و اون مرد، در واقع اون صدا، فکر میکنم پشت یه دیوار دیگه بود، گفت که آره، یه اتاق خالی هست. او خیلی مؤدب بود. من اینجوری فکر میکنم، اما ما نتونستیم ببینيمش، نمیدونم چرا اون پایین چراغی رو روشن نمیذارن، به هر حال، ما از اونجا بیرون اومدیم و بالا رفتیم و به طبقهی بالای خونه رسیدیم و درست مطمئن نیستم که بالای خونه بود یا نه، اونجا یه دری بود که بالای پلهها قفل شده بود، خب شاید طبقهی دیگهای هم باشه، اما ما کسی رو ندیدیم، و تاریک هم بود، و ما تازه از پلهها پایین اومده بودیم که شما در رو باز کردین.
رز: شما گفتین که داشتین بالا میرفتین.
خانوم سندز: چی؟
رز: دفعهی قبل گفتین که داشتین بالا میرفتین.
خانوم سندز: نه، ما داشتیم پایین میاومدیم.
رز: دفعهی اول اینو نگفتین.
خانوم سندز: ما بالا بودیم.
آقای سندز: ما بالا بودیم. داشتیم پایین میاومدیم.
مکث.
رز: این مرد، چه شکلی بود، چند سالش بود؟
خانوم سندز: ما نتونستیم اونو ببینیم.
آقای سندز: پیر نبود؟
مکث.
خانوم سندز: خب، ما بهتره بریم سراغ این صابخونههه، اگه همین اطراف باشه.
رز: شما نمیتونین تو این خونه اتاق خالی پیدا کنین.
آقای سندز: برای چی؟
خانوم سندز: آقای کید به من گفت. خودش گفت.
آقای سندز: آقای کید!
رز: خودش گفت که تمام اینجا پره.
آقای سندز: مرد توی زیرزمین گفت که اینجا یه جا هست، یه اتاق. گفت اتاق شمارهی هفت.
مکث.
رز: اون شمارهی همین اتاقه.
آقای سندز: ما بهتره بریم و دنبال صابخونه بگردیم.
رز: این اتاق مسکونیه.
آقای سندز: بیا بریم.
خانوم سندز: شب بخیر، خانوم هاد. امیدوارم همسرتون زودتر برگردن. فکر کنم تنها میمونید تو اینجا احساس تنهایی میکنین؟
آقای سندز: بیا بریم.
آنها خارج شدند، رز بسته شدن در را نگاه کرد، به سمت آن رفت و متوقف شد. صندلی را پشت میز برگرداند، مجله را برداشت، به آن نگاه کرد، و آن را دوباره پایین گذاشت. به سمت صندلی پدربزرگ رفت، روی آن نشست، تکانش داد، و بی حرکت نشست. ضربهی تندی به در خورد و در باز شد. آقای کید وارد شد.
آقای کید: من مستقیم آمدم داخل.
رز: (بلند میشود) آقای کید! همین الآن میخواستم بیام پیداتون کنم. باید باهاتون حرف بزنم.
آقای کید: خانوم هاد، لطفاً توجه کنید، من باید باهاتون حرف بزنم، من دقیقاً واسه همین اومدهم اینجا.
رز: دو نفر الآن اینجا بودن. اونها گفتن که این اتاق قراره خالی بشه. در مورد چی داشتن صحبت میکردن؟
آقای کید: از همون موقع که صدای رفتن وانت رو شنیدم آماده شدم که بیام و شما رو ببینم، من دیگه از پا در اومدم.
رز: در مورد چی دارین حرف میزنین؟ شما اون دو تا رو دیدین؟ یعنی چی که این اتاق رو میخواین بهشون بدین. ما داریم تو این اتاق زندگی میکنیم. آقای کید، اونها با شما صحبت کردن؟
آقای کید: با من صحبت کردن؟ کیها؟
رز: الآن که بهتون گفتم که، دو نفر. اونها دنبال صابخونه میگشتن.
آقای کید: همین الآن بهتون گفتم که، از همون موقع که صدای رفتن وانت رو شنیدم داشتم آماده میشدم که به دیدنتون بیام.
رز: خب پس، اونا الآن کجان؟
آقای کید: دفعهی قبل هم برای همین اومده بودم. اما اون هنوز نرفته بود. تمام آخر هفته منتظر بودم که بره بیرون.
رز: آقای کید، منظور اونا در مورد این اتاق چی بود؟
آقای کید: کدوم اتاق؟
رز: این اتاق خالیه؟
آقای کید: خالی؟
رز: اونها دنبال صابخونه میگشتن.
آقای کید: کیها؟
رز: گوش کنید آقای کید، شما صابخونه هستید، نه؟ اینجا صابخونهی دیگهای هم داره؟
آقای کید: چی؟ منظورتون از این حرف چیه؟ نمیدونم دارین در مورد چی صحبت میکنین. من باید بهتون بگم، همهش همینه، باید بهتون بگم، آخر هفتهی مزخرفی داشتم. باید اونو ببینید. من دیگه نمیتونم تحمل کنم. باید ببینیدش.
مکث.
رز: کيو؟
آقای کید: اون مرد رو. منتظره که شما رو ببینه. میخواد که شما رو ببینه. نمیتونم از دستش خلاص شم. من مرد جوونی نیستم، خانوم هاد، این موضوع واضحه، این موضوع واضحه، باید ببینیدش.
رز: کيو ببینم؟
آقای کید: اون مرد رو. الآن تو زیرزمینه. تمام آخر هفته اون جا بوده. بهم گفته هر وقت آقای هاد بیرون رفت باید بهش بگم. دفعهی قبل هم برای همین اومدم. اما او هنوز نرفته بود. همین رو بهش گفتم. گفتم که هنوز نرفته. گفتم، که هر وقت بیرون رفت تو میتونی بری بالا، بری بالا کارت رو انجام بدی. نه، گفتش، گفت باید بری ازش بپرسی که میخواد منو ببینه یا نه، برای همین هم دوباره اومدم بالا، که بپرسم میشه ببینیدش؟
رز: کی هست؟
آقای کید: از کجا بدونم کیه؟ تنها چیزی که میدونم اینه که اصلاً یک کلمه هم صحبت نمیکنه، تو هیچ گفتگویی هم روده درازی نمیکنه ، فقط: - اون بیرون نرفته؟ همین و نه هیچ چیز دیگهای. حتا شطرنج هم بازی نمیکنه. بهش گفتم، خیلی خب، یه شبی بود، که گفتم بیا تا وقتی منتظریم یه دست شطرنج بزنیم، گفتم شطرنج بازی میکنی؟ نه؟ خانوم هاد، بهتون میگم، درست نمی دونم شنید من چی گفتم یا نه؟ فقط همون جا دراز کشید. اصلاً برای من خوب نیست. فقط دراز کشیده، همین، منتظره.
رز: تو زیرزمین دراز کشیده؟
آقای کید: خانوم هاد، میشه بهش بگم همه چیز مرتبه؟
رز: اما اون جا که نموره.
آقای کید: خانوم هاد، می شه بهش بگم همه چیز مرتبه؟
رز: همه چیز مرتبه؟
آقای کید: که شما او رو میبینید.
رز: او رو ببینم؟ ببخشید، آقای کید. من که اونو نمیشناسم. برای چی باید ببینمش؟
آقای کید: یعنی شما نمی بینیدش؟
رز: شما انتظار دارین کسی رو که نمیشناسم ببینم؟ اون هم وقتی که شوهرم اینجا نیست؟
آقای کید: اما او شما رو میشناسه، خانوم هاد، او شما رو میشناسه.
رز: آقای کید، چه جوری میشه، وقتی که من نمیشناسمش؟
آقای کید: شما باید بشناسیدش.
رز: اما من کسی رو نمیشناسم. ما اینجا زندگی آرومی داریم. ما همین تازگی به این محله اومدیم.
آقای کید: اما اون که از این محله نیومده. شاید شما اونو از محلهی دیگهای به یاد بیارین.
رز: آقای کید، شما فکر میکنید که من از این محله به اون محله میرم مردها رو میشناسم؟ مگه در مورد من چی فکر میکنید؟
آقای کید: من نمیدونم که چی فکر میکنم. (مینشیند) من فکر میکنم که زهوارم داره در میره.
رز: شما به استراحت نیاز دارین. مرد پیری مثل شما. چیزی که شما احتیاج دارین استراحته.
آقای کید: بهم اجازه هیچ استراحتی رو نمیده. فقط همون جا دراز کشیده. تو تاریکی محض. ساعتها بعد ساعتها. چرا منو راحت نمیذارین، هر دوتاتون؟ خانوم هاد، یک کم ترحم داشته باشین. خواهش میکنم اونو ببینید. برای چی نمیبیندش؟
رز: من که اونو نمیشناسم.
آقای کید: نمیتونین این حرف رو بزنین. شاید که بشناسیدش.
رز: من اونو نمیشناسم.
آقای کید: (بلند میشود) نمیدونم اگه نبیندش چه اتفاقی ممکنه بیفته.
رز: من که به شما گفتم. این مرد رو نمیشناسم.
آقای کید: میدونم چيکار میکنه، میدونم که چيکار میکنه، اگه همین الآن نبیندش، میدونم که چيکار میکنه، دیگه هیچی نمیتونه براش مهم باشه، با اون چشای عین خفاشش میآد بالا، وقتی که همسر شما اینجا باشه، این کاریه که میکنه، وقتی میآد بالا که آقای هاد اینجا باشه، وقتی شوهرتون اینجا باشه.
رز: هیچوقت این کار رو نمیکنه.
آقای کید: این کار رو میکنه. این دقیقاً همون کاریه که میکنه، فکر نکن که بدون دیدن شما از اینجا بره، بعد از اینکه این همه راه رو اومده، نه؟ شما که این فکر رو نمیکنید، نه؟
رز: تمام این راه رو؟
آقای کید: فکر نمیکنین که این کار رو بکنه، نه؟
مکث.
رز: این کار رو نمیکنه.
آقای کید: اوه، البته که این کار رو میکنه، من میدونم.
مکث.
رز: ساعت چنده؟
آقای کید: نمیدونم.
مکث.
رز: برو بیارش. زود باش، زود باش!
آقای کید بیرون میرود. رز روی صندلی پدر بزرگ مینشیند. بعد از چند لحظه در باز میشود. یک سیاه پوست نابینا وارد میشود. در را پشت سرش میبندد، جلوتر میآید، تا وقتی که به صندلی راحتی برسد، با عصا راهش را پیدا میکند، متوقف میشود.
ریلی: خانوم هاد؟
رز: یه صندلی نزدیکتونه. برای چی روی اون نمیشینید؟
ریلی مینشیند.
ریلی: ممنون.
رز: برای چیزی از من تشکر نکن. من نمیخوام که تو این بالا باشی. نمیدونم که کی هستی. و هر چه هم زودتر بری بهتره.
مکث.
(بلند می شود) خوب، زود باش. هر چی پیش اومده تموم شده. خودت میدونی که مرز آزادیهات تا کجاست. چی میخوای؟ راهت رو به اینجا با زور باز کردی. عصر منو خراب کردی. اومدی و اینجا هم نشستی. چی میخوای؟
او اتاق را بر انداز میکند.
به چی نگاه میکنی؟ تو کوری، مگه نه؟ پس به چی داری نگاه میکنی؟ فکر میکنی اینجا چی پیدا میکنی، یه دختر کوچولو؟ میتونم همین جوری باهات رفتار کنم. یه سر و گردن از آدمایی مثل تو بالاتر هستم. بگو چی میخوای و برو بیرون.
ریلی: اسم من ریلیه.
رز: اهمیت نمیدم که اسمت چی – چی؟ این اسم تو نیست. این اسم تو نیست. یه زن بالغ تو این اتاقه، میشنوی؟ یا اینکه کر هم هستی؟ کر که نیستی، مگه نه؟ تو هم یا کری یا لال یا کور، شانست همین بوده، یه دسته معلولیت.
مکث.
ریلی: اتاق بزرگیه.
رز: اتاق رو ولش کن. در مورد این اتاق مگه چی میدونی؟ هیچی در موردش نمیدونی. و مدت زیادی هم توش نمیمونی. از خوش شانسی من. من این آدمهای پست رو راه بدم تو که بیان اتاقو بو بکشن. چی میخوای؟
ریلی. میخواستم تو رو ببینم.
رز: خوب تو که نمیتونی ببینی، میتونی؟ تو یه مرد کوری. یه مرد کور فقیر، مگه نه؟ تو یه توتو ( کلمهای که بچهها برای کبوتر استفاده میکنند، اینجا برای تحقیر به کار رفته است. مترجم) رو هم نمیتونی ببینی.
مکث.
گفتن که من تو رو میشناسم. از همون اولش بگم این یه توهینه. حتا یه چیز هم در موردت نمیدونم، از نزدیک هم نمیشناسمت.
مکث.
اوه، این عوام. اونها اینجا میآن و اینجا رو به گند میکشن. بعد هم یه اظهار نظری میکنن. من همه چیز رو در این مورد میدونم، از همون جایی که تو میگی منو میشناسی، این چه جوری آزادیه؟ به صابخونهم هم همین رو گفتم. صابخونهم رو عاصی کردهی. فکر میکنی دنبال چی هستی؟ ما اینجا جا خوش کردیم، راحته، ساکته، و صابخونهمون هم بهمون میرسه، ما مستأجرهای محبوبش هستیم، و تو اینجا میآیی و اون رو عاصی میکنی، و اسم منو هم روش میذاری! منظورت از وارد کردن اسم من یه این ماجرا چیه؟ و اسم همسر من؟ از کجا اسم ما رو میدونی؟
مکث.
تو این آخر هفته، تو پدرش رو در آوردهی، این کار رو کردهی؟ مجبورش کردی ادامه بده، کردهی؟ یه پیر مرد ضعیف رو، که خونه خوشنام رو اداره میکنه، بسه، تموم شد، تو راه خودت رو گرفتی و او رو هم دنبال خودت کشوندهی، و اسم منو رو هم رو کارت گذاشتهی.
مکث.
خب زود باش، تو گفتی میخوای منو ببینی، خب، من اینجام، یا بگو چی میخوای یا راتو بکش برو، چی میخوای؟
ریلی: یه پیغام برات دارم.
رز: چی برام داری؟ چه جوری میشه که تو یه پیغام برام داشته باشی، آقای ریلی، وقتی که نه من تو رو میشناسم و نه کسی میدونه که من اینجام و من هم کسی رو این اطراف نمیشناسم، تو فکر کردهی من یه لقمهی راحتم برات، مگه نه؟ خوب، چرا اینو به عنوان یه شکست تلقی نمیکنی؟ اینو از سرت بنداز بیرون، تو یه خلوضع کوری و میتونی از همون راهی که اومدهی برگردی.
مکث.
چه پیغامی؟ از کی یه پیغام داری؟ کی؟
ریلی: پدرتون میخواد که شما به خونه برگردین.
رز: خونه؟
ریلی: بله.
رز: خونه؟ الآن برو، زود باش، دیر شده، دیگه دیر شده.
ریلی: بیا خونه.
رز: بس کن، من نمیتونم. چی میخوای؟ چی میخوای؟
ریلی: سَل، برگرد خونه؟
مکث.
رز: منو چی صدا زدی؟
ریلی: سَل، برگرد خونه.
رز: منو به این اسم صدا نزن.
ریلی: پس الآن تو اینجا هستی.
رز: سَل نه.
ریلی: الآن میتونم لمست کنم.
رز: به من دست نزن.
ریلی: سَل.
رز: من نمیتونم.
ریلی: میخوام که به خونه برگردی.
رز: نه.
ریلی: با من.
رز: من نمیتونم.
ریلی: منتظر شدم که بتونم ببینمت.
رز: آره.
ریلی: الآن میتونم ببینمت.
رز: آره.
ریلی: سَل.
رز: این یکی نه.
ریلی: خب، الآن. (مکث) خوب، الآن.
رز: من اینجا بودم.
ریلی. آره.
رز: خیلی وقته.
ریلی: آره.
رز: روزها دلگیر و خفهن. من هیچوقت بیرون نمیرم.
ریلی: نه.
رز: من اینجا بودم.
ریلی. سَل. الآن بيا خونه.
رز چشمهایش را با دست لمس میکند، پشت سر و شقیقههایش را هم. برت وارد میشود. دم در متوقف میشود. و بعد به سمت پنجره میرود و پردهها را میکشد. تاریک میشود. به وسط اتاق میآید و رز را نگاه میکند.
برت: من سالم برگشتم.
رز: (به سمت او میرود) آره.
برت: من سالم برگشتم.
مکث.
رز: دیر وقته؟
برت: یه بازی بولینگ خوب اونجا داشتیم. (مکث) بدجوری شکستش دادم. وقتی اونجا رو ترک کردیم تاریک شده بود.
رز: آره.
برت: بعدش من تندی برگشتم. بیرون خیلی یخبندون شده.
رز: آره.
برت: اما من از پس رانندگی بر اومدم. (مکث) من تونستم تند برونم. (مکث) از گوشهی خیابون میروندیم. ماشین خوبیه، بعدش من برگشتم، میتونستم جاده رو درست ببینم. هیچ ماشینی اونجا نبود. یکی اونجا بود. حرکت نمیکرد. باهاش تصادف کردم. من راهم رو پیدا کردم. میزدم بهش و برمیگشتم. اونها ازش بیرون اومدن. من راهم رو گرفتم. همه چیز با هم میخوند. ماشین مشکلی نداشت، اون خوب بود، با من میساخت، با من لج نمیکرد. از دستهام استفاده کردم. اینطوری، محکم گرفته بودمش، رفتم اونجا که باید میرفتم. منو به اونجا رسوند. منو برگردوند. من سالم برگشتم.
برت یک صندلی از پشت میز بر میدارد و سمت چپ مرد سیاهپوست مینشیند. نزدیک به او. بعد از چند لحظه متوجه سیاهپوست میشود. بعد با پاش به پایه صندلی او میزند، سیاهپوست روی زمین ولو میشود. برت به آرامی بلند میشود.
ریلی: آقای هاد، همسرتون.
برت: لیس!
او سیاه پوست را محکم میزند و از پا درش میآرد. بعد چندین مرتبه سرش را به اجاق گاز میکوبد. سیاهپوست بی حرکت دراز میکشد. برت به آرامی دور میشود.
رز چشمهایش را با دست گرفته است.
رز: نمیتونم ببینم، من نمیتونم ببینم، من نمیتونم ببینم.
صحنه تاریک میشود.
پرده.