July 06, 2005

رقص باد و برگ، ماريا تبريزپور، آلمان

باد مثل  یک پسر جوان و هوس‌باز و شیطان، با لباس‌های قشنگ، بر و روی زیبا، و موهای شانه‌کرده، دور و بر برگ‌ها می‌چرخد. برگ‌های نوجوانی که هنوز توی بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگ‌هایی که هنوز معنی سرما و سختی و در به دری را نکشیده‌اند. باد بعد از عشوه و طنازی‌های زیاد می‌رود سراغ یک برگ، یک برگ پر از ناز و کرشمه که با دست پیش می‌کشد و با پا پس می‌زند. باد از آن‌جایی که قلق کار برگ‌ها را بلد است، باز می‌رود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنایی را باز می‌کند. می‌پرسد: «چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ کردین یا طبیعیه؟»

برگ می‌گوید: «طبیعیه، مگه نمی‌دونین تو پاییز هستیم!»
باد متوجه می‌شود که این طلایی پاییز است و همین‌طور با هم گرم و گرم‌تر می‌شوند. بعد جسارت به خرج می‌دهد و دست برگ جوان را می‌گیرد و ازش دعوت می‌کند که با هم برقصند.

برگ مردد است. اما در یک لحظه تسلیم باد نیرومند و قوی می‌شود و با خودش می‌گوید: «از این بهتر برام پیدا نمی‌شه، می‌تونم باهاش تمام دنیا رو بگردم.»

شانه به شانه‌ی هم، و دست در کمر هم با هم می‌رقصند. رقص باد و برگ، در یک فضایی که معلوم نیست

کجاست، اما هر چه هست بین زمین و آسمان است و دیدنی. همه‌ی برگ‌های دیگر  را به وجد آورده و به حسرت واداشته که کاش ما چنین شانسی داشتیم. این دو مثل زیباترین رقاص‌ها با هم هم‌نوازی می‌کنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزاده‌ی زمین و آسمان است، و حالا خونی درون تک تک سلول‌هاش دویده که رنگ طلاییش را را به قرمزی برده.

باد سرکش و عاصی، از دیدن تماشاچیان اطراف و از قدرت رقصیدن خودش که در کنار برگ احساس غرور و افتخار می‌کند، و وقتی برگ، چشم توی چشم او در حال رقصیدن و قر دادن است، چشم  باد به برگ دیگری می‌افتد و وسوسه‌ای تمام وجودش را پر می‌کند. در یک لحظه برگ سرخ و طلایی را رها می‌کند، چون او را کشف کرده و لذت برده و می‌داند برگ تنها بدون باد قدرت پریدن و رقصیدن ندارد.

برگ، کف خیابان می‌افتد و لگدخور پای عابرین می‌شود. از آن پایین به آعوش گرم مادرش نگاه می‌کند و حسرت می‌خورد که چرا تسلیم هوسش شده، و هیچ وقت راه برگشت ندارد.

و باد همچنان با تک تک برگ‌ها عشق‌بازی می‌کند و هیچ‌گاه پیر نمی‌شود. هر کجا که بخواهد می‌وزد و حالا برگ‌های زخمی روی زمین با فشار پای هر عابری درد می‌کشند و ناله‌ای می‌کنند؛ خش‌خشی شاید، و خیزی به سوی آسمان بر می‌دارند و کوتاه رقصی می‌کنند و جان می‌سپارند.

اين داستان در نشريه "گربه ايرانی" نيز منتشر شده است.

 

Posted by Abbas at July 6, 2005 12:46 AM
Comments

سلام عزیز،
خیلی خوب بود آینده ی خوبی پیشرو دارید. موفق وپایدارباشی!

Posted by: دوست شما at October 20, 2005 09:42 PM

با سلام.
كاري بود پر از لطافت شاعرانه كه مي شود حدس زد انگار نويسنده خام بوده.
من نميدونم اجازه دارم نقد بكنم يا نه؟
1- به نظرم برگ ها آمدن تا زير پاي ما لح بشوند
و تمام لذت برگ در فصل پاييز به خش خش كردنشه چون تا وقتي كه بالاي درخت باشه صدايي نداره.
2-اين داستان با اتفاق بسيار ساده رخ داده شده.
3-عنوانه مناسبي نداشته چون در همان ديد اوليه عنوان- تمام كار به صورت خيلي روشن لو رفته.
4-كار احساسي كه بيشتر جنبه اسطوره شدن باد و برگ رو نشون ميده.
نويسنده اين كار قلم بدي نداره

Posted by: K.Hedayat at October 14, 2005 10:49 PM

بسيار ساده و زيبا يود.

Posted by: mitra at October 11, 2005 02:49 PM

چقدر قشنگ!

Posted by: ناشناخته ها at August 2, 2005 09:58 PM

Abbas agha khodet keh mali nisti, vali engar estedade baghiyeh ro khub mituni kashf kon. mersi khanume Tabrizpour

Posted by: farzad at July 18, 2005 12:49 PM

عباس تو کی از این کس شعرها دست برمیداری؟

Posted by: اژدها at July 13, 2005 06:36 PM

زیبا بود.

Posted by: علیرضا at July 7, 2005 11:53 PM

salam
latif va sharenah bood
merci

Posted by: reza at July 6, 2005 10:41 AM
Post a comment









Remember personal info?