April 08, 2005

● الياس و عشقش

Untitled-1.gif


حسين پاکدل
دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.
الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟
- نه نمی بينم!
- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!
- اين که گريه نيس، بارونه!
- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!
- نگا کن رو تو ام هس!
- بذا خورشيد درآد تا ببينم.
- کوش پس؟
- چی؟
- خورشيدی که می گی!
- الان در می ياد.
- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟
- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟
- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟
- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!
- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!
- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟
- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!
- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.
- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟
- نه که نبوده.
- شايدم تو راس بگی.
- معلومه که راس می گم.
- آره!
- ...
- ...
- الياس!
- بعله؟!
- الياس؟
- جانم؟!
- الياس؟
- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!
- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!
- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!
- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟
- نمی دونم، تو خودت بگو!
- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.
- بگو به وصال هم برسيم.
- پس چرا نمی رسيم؟
- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.
- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟
- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!
- تو می بينی خورشيدو؟
- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.
- منو چی؟ حسم می کنی؟
- آره بابا!
- دروغ می گی!
- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.
- پس چرا من متوجه نمی شم؟
- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.
- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!
- باشه، بذا خورشيد درآد!
- پس چرا خورشيد در نمی اد؟
- در اومده عزيزم نگا کن!
- من که نمی بينمش!
- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.
- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.
- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.
- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!
- ولی مهمه!
- مهم نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!
- اونا چشای منم هس.
- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟
- آخه خشک شده ديگه!
- ...
- ...
- الياس تو چقدر منو دوس داری؟
- قد خورشيد!
- يعنی قد خودم؟
- نه قد خورشيد.
- ...
- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟
- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!
- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.
- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.
- هرچی تو بگی!
- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!

- نه به خدا! من دوست دارم!
- قد من که نداری! داری؟
- خب، آره ديگه!
- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!
- حالام مردم!
- برا من که نمردی!
- من تو تو نيست شدم خره!
- راس می گی! من خرم که بيشتر از اين نمی تونم تو رو دوس داشته باشم!
- ...
- ...
- ...
- نمی خوای ديگه بريم؟
- کجا بريم؟
- بريم تو قصرمون ديگه!
- گفتم صبر کن تا خورشيد در بياد بعد.
- پس چرا در نمی ياد؟
- داره در می ياد يه دقه صبر کن!
- من ديگه صبر ندارم الياس! تو همه اش همينو می گی!
- آدم که تا خورشيد در نياد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو تاريکی.
- تو يه بار می گی در اومده يه بار می گی در نيومده!
- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.
- پشت کدوم کوها الياس؟
- پيدا نيس که!
- چرا؟
- برا اينکه خيلی دوره.
- برو کمکش کن زودتر در بياد ببينيمش تا ببينمت!
- تو که می دونی از بس نشستم اينجا پاهام ديگه جون نداره.
- می گم نکنه الياس من و تو هم بشيم شکل اون پير زن پيرمرده که با لباس عروسيشون تو قاب عکس موندن، يادت هس؟
- آره، ولی ما هنوز خيلی مونده تا به سن اونا برسيم عزيزم.
- اين قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بيشتر می شه!
- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزيزم!
- پس چرا صبر نکری منم کورشم.
- من صبر کردم به خدا عزيزم!
- اينقد به من نگو عزيزم! من مگه عزيز توام؟! من عزيز الياسم!
- خب منم الياسم ديگه!
- پس چرا نصفت ام پيشم نيس؟
- من تو خودم جا موندم عزيزم.
- نصفه تم برام بسه
- راس می گی؟
- حتی يه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همين قدر که بو تورو بده
- پس گريه نکن! چشات کور می شه ها!
- باشه!
- ...
- ...
- چرا همه جا سياس؟
- خودت گفتی بايد صبر کنيم تا خورشيد درآد!
- پس بشينيم تا خورشيد درآد، هان؟!
- باشه، ولی الياس می گم چرا ديگه صدا دريا رو نمی شنوم؟
- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.
- نکنه کر شديم؟!
- نه، دريا از اينجا رفته!
- کجا می تونه رفته باشه الياس؟
- چه می دونم شايد برگشته رفته پيش بچه هاش.
- کدوم بچه هاش؟
- رودخونه ها و جوبا ديگه!
- چرا حرفای خنده دار می زنی؟
- برا اينکه تو رو بخندونم خوشحال شی!
- من که ديگه يادم نمی ياد خوشحالی چه رنگی بود.
- آبی بود.
- آبی؟!
- آره!
- آبی چه رنگيه؟
- رنگ آسمون ديگه!
- يعنی سياس؟
- آسمون که سيا نمی شه.
- چرا نمی شه، پس شبا چطوريه که آسمون سيا می شه؟!
- اون مال وقتيه که خورشيد نباشه.
- حالام که نيس!
- چرا هس!
- نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- نيس!
- می گم نيس، بگو خب!
- خب نيس! اصلن هيچی نيس! حالا راحت شدی؟!
- تو پير شدی الياس، برا همين زور می گی!
- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همين عاشق حرف زوری!
- من عاشق توام نه حرفات، برا همين هيچوقت برام پير نمی شی.
- توکه آخه خيلی وقته منو نديدی!
- برا همين از بس گريه کردم دارم خودمم پير می شم!
- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!
- می ترسم از قصرت!
- چرا؟
- می ترسم بريم تو قصرت، عين يه گورِ گود من اون تو گم شم!
- اونوقت من از غصه دق می کنم!
- مثل حالا که گم شديم پشت کوها؟!
- آره!
- ...
- ...
- می گم الياس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!
- نه نمی دونم، مگه گناهه؟
- آره گناهه!
- چرا؟
- برا اينکه خيلی عذاب داره!
- راسی؟
- آره، هيچ وقتم بخشيده نمی شه! برا همينه که الان داريم تو آتيش عشق کباب می شيم!
- پس چرا بازم داری گريه می کنی؟
- برا اينکه عين بارون آتيششو خاموش کنم.
- چرا؟
- آخه من به جا تو ام عاشقم الياس!

Posted by Abbas at April 8, 2005 03:13 AM
Comments

salam man aztehran hasatam

baraye man dastaneton ra befrestid
ok
by

Posted by: mahshad at February 11, 2006 12:27 PM

ترس هميشگي من كاملا" در داستان شما به تصوير كشيده شده
نكنه اون هم همينطور باشه؟
ايكاش ميشد فهميد.
ديوونگي بد درديه

Posted by: maryam at November 26, 2005 12:53 PM

سلام خیلی عالی بود!

Posted by: وحید at August 28, 2005 06:56 AM

فوق العاده بود.

Posted by: علیرضا at July 8, 2005 10:58 PM

bawar konin kee nami ma ham ilyas ast wa ian dastan ba yadi hamoon shab hai kee man ba yasooo yam gap mizanam taqriban aini shakil ast wa mara ba yadi hamo yasoogakim kee yak hafta mishawad kee hamraish gap nazadaim andkht besyar maqboooll booood waqyan maqbool
ilyas 20/05/2005

Posted by: الیاس at May 20, 2005 03:20 PM

عالي بود .مدتها بود متن به اين لطافت نخونده بودم.مرسي

Posted by: soormeh at April 27, 2005 05:06 PM

سلام خيلي خوشوقتم.ممنون ميشم به وبلاگ من هم سر بزنيد.

Posted by: saeed at April 26, 2005 11:24 PM

ضرب‌آهنگ مناسب، کشدار و راکد ، بدون حضور شخصیت مشخص و استفاده از قالب تیپ، دیالوگ قدرت‌مند و نمایش‌گونه و مبتنی بر عکسی که بالای داستان قرار گرفته.خودتون نوشته بودین نظر بدم.فکر می‌کنم با این نوشته ارتباط روحی عمیقی داشتید.اگر خیلی دوستش نداشتید راحت تر می‌توانستید بازنویسی کنید.هرچند که بعید می‌دونم دلتون بیاد بهش دست بزنید.به ما هم سری بزنید...

Posted by: تیله باز at April 23, 2005 11:33 PM

خیلی زیبا بود و به راستی که عشق گناهه چون خیلی عذاب داره...

Posted by: دختر بس at April 22, 2005 08:30 PM

اين داستان منو ياد خودمو پيام انداخت !!اما من شكل اين خانومه نيستم..وولي پيام شكل اين آقاهه هست.

Posted by: mamosh khanum at April 18, 2005 04:56 PM

har kasi bozorg tarin gonahe zendegio ghabol kone onghad sabr mikone ta khorshidesh darad

Posted by: meghdad at April 13, 2005 09:33 AM

تراژدی عشق، در نهایت سادگی و دردمندی. وقتی خواندمش اولین فکرم این بود: نکند من هم این شکلی شوم
!

Posted by: کیا at April 9, 2005 06:23 PM

بگم خوب بود؟
بگم خیلی خوب بود؟
بگم کاش اینو من نوشته بودم؟
بگم انگار که من نوشتمش؟
....نه هیچ کدوم _ اینارو نمی گم.

حالا بگو آآآآآآآآ

Posted by: همو که همیشه at April 9, 2005 06:04 PM

مرسی از گذاردن این داستان راستان در گردون! به دله من که خیلی نشست!

Posted by: Vida at April 8, 2005 07:46 AM
Post a comment









Remember personal info?