حسين پاکدل
دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.
الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟
- نه نمی بينم!
- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!
- اين که گريه نيس، بارونه!
- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!
- نگا کن رو تو ام هس!
- بذا خورشيد درآد تا ببينم.
- کوش پس؟
- چی؟
- خورشيدی که می گی!
- الان در می ياد.
- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟
- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟
- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟
- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!
- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!
- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟
- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!
- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!
- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.
- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟
- نه که نبوده.
- شايدم تو راس بگی.
- معلومه که راس می گم.
- آره!
- ...
- ...
- الياس!
- بعله؟!
- الياس؟
- جانم؟!
- الياس؟
- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!
- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!
- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!
- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟
- نمی دونم، تو خودت بگو!
- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.
- بگو به وصال هم برسيم.
- پس چرا نمی رسيم؟
- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.
- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟
- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!
- تو می بينی خورشيدو؟
- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.
- منو چی؟ حسم می کنی؟
- آره بابا!
- دروغ می گی!
- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.
- پس چرا من متوجه نمی شم؟
- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.
- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!
- باشه، بذا خورشيد درآد!
- پس چرا خورشيد در نمی اد؟
- در اومده عزيزم نگا کن!
- من که نمی بينمش!
- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.
- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.
- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.
- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!
- ولی مهمه!
- مهم نيس!
- هس!
- نيس!
- هس!
- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!
- اونا چشای منم هس.
- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟
- آخه خشک شده ديگه!
- ...
- ...
- الياس تو چقدر منو دوس داری؟
- قد خورشيد!
- يعنی قد خودم؟
- نه قد خورشيد.
- ...
- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟
- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!
- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.
- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.
- هرچی تو بگی!
- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!
