September 16, 2004

رُژ آجری، اکرم محمدی - برلين

شهناز به شدت در اتاق را به هم كوبيد، طوري كه شيشه در توالت خرد شد و ريخت. با اين كارش مي خواست جواب زوج جوان آلماني طبقه پايين را بدهد و از من مي خواست كه به پليس نامه بنويسم. موقع گرفتن نامه تايپ شده گفت: «آروين به پليس زنگ زد. از بس سر و صداشان زياد بود متوجه پليس نشدند، آنقدر همسايه ها هم از هر طرف بهشان اعتراض كردند، مجبور شدند جريمه بدهند و از آنجا بروند
گفتم: «جواب سر و صداي تكنوي جوان ها را با زدن مشت روي شوفاژ ها مي دهند
جو
اب داد: «تو بيست سال از من جوانتري. مي تواني تحمل كني، يكي از همسايه هاي من ساعت سه نيمه شب بيفتك درست مي كند
گفتم: «همسايه هاي من ساعت سه نيمه شب كباب درست مي كنند
گفت: «بوي كباب فرق دارد با كوبيدن بيفتك
غمی ته چهره اش جاخوش کرده بود که فکر نمی کردم هيچوقت از بين برود. هميشه همينطور بود، از اول. يادم هست که هر چه داشت فروخت و خرج قاچاقچي كرد و با آروينش كه آن زمان ده سالش بود از تركيه به آلمان مهاجرت كردند. زمان جنگ ايران وعراق رامينش سرباز بود. آنقدر کار كرد و پول فرستاد تا پسرهاش را به آلمان آورد.
پدرشان بار اول پول را بالا كشيد، شهناز مجبور شد باز از اين وآن قرض كند، و بالاخره پسرها را آورد. يادم هست که مدام كار می كرد تا قرضش را بدهد. و هميشه از شب هايي مي گفت كه نمی خوابيده و نگران به آرمين فكر مي كرده. مي گفت: «وقتم بيشتر صرف کوچکه شد. دو تاي ديگر كمتر به من احتياج داشتند، شنبه ها بعد از كار، وقتی از كنار كنايپه های دنج و صميمي نزديك خانه مي گذشتم با حسرت نگاه شان مي كردم که چه راحتند و من دست و پام چه نامرئي هنوز در بند
گفتم: «بوی گوشت، بوی گوشت است
گفت: «آن كه چيزي نيست
گفتم: «خانه مخصوص سالمندان اجاره كن
گفت: «آخ نه، روحيه ام را از دست مي دهم، تازه از ساعت ده شب به بعد اجازه ندارم فيلم ببينم يا موزيك گوش كنم
از بوي لوله هاي همسايه بالايي هم سه ماه تمام مي ناليد.
گفتم: «خب لوله شان گرفتگي دارد. حتما از تيزاب استفاده مي كنند
طوري كه با دست سينه اش را نشان مي داد، به تشخيص دكتر آلرژي گرفته بود و با يك سوم ريه اش نفس مي كشيد، مي گفت كه از ساعت دو نيمه شب همسايه ها شروع مي كنند به ريختن بوهاي مختلف، و او نمي تواند تا ساعت شش صبح بخوابد.
يكبار كه مليحه از فرانكفورت مهمانش بود، شهناز به ساعت نگاه کرد و ازش پرسيد: «بويي احساس نمي كني؟»
چهار بعد از ظهر بود. من سرفه می کردم. گفت: «می بينی؟ مال همين بوهاست
مليحه هم بيني اش را گرفت، و گفت كه شب تا صبح صداي ممتد سيفون بالايي ها را شنيده است. چند روز بعد شهناز نامه دكتر را به صاحبخانه فرستاده بود. دو نفر آمده بودند و گفته  بودند: «از ماه يوني سال گذشته، مستأجري آنجا زندگي نمي كند
و خنديده بودند. مليحه همان چند روزی که آنجا بود بيشتر به روبروي همان خانه خالي شك داشت، و آنها شكايت را پي گرفتند. بار دوم كه آن دو نفر آمدند، مليحه تك تك كشوهاي آشپزخانه را باز كرد و بي اعتنا به نگاه زير چشمي مأموران صاحبخانه به وارسي ادامه داد.
شهناز گفت: «يارو راه فرار را بلد است. تا صداي زنگ تلفن مي شنود، كيسه خوابش را بر می دارد و مي رود زير شيرواني و از خروجي شيرواني هاي هم رديف، از پله ها مي زند بيرون
عصر ما را به محوطه پشت ساختمان برد و با دست به لوله زير شيرواني  اشاره كرد: «از لوله سر مي خورد و پايين مي رود. تازه با طناب هم مي تواند بپرد پايين
با تعجب گفتم: «اگر بيفتد مي ميرد
مليحه گفت: «امكان ندارد كه از آنجا بپرد

شهناز حرفش را در مورد استفاده از طناب و يا سر خوردن از  لوله شيرواني پس گرفت، و از آروين گله داشت که يک نامه به پليس نمی نويسد و می گويد: اين بار سوم است كه اسباب كشي مي كنی. گفت: «به خاطر درد زانوهاش ديگر نمي تواند كمكم كند
از پياده رو كه مي رفتيم شهناز با قيافه اي مستأصل به دنبال دو پليس رفت آنطرف خيابان، و مي خواست من و مليحه با او برويم. و البته ما نرفتيم و او نااميد از نيمه راه برگشت. گله داشت که حيف! همزمان با شنيدن بو نمي تواند به پليس زنگ بزند. چون پليس ها با سر و صدا مي آيند و يارو در مي رود.
ما ساكت بوديم و او ادامه داد: «اين مردکه ی خلافكار يك سال است كه اينجا سياه زندگي مي كند
مليحه جدي و شوخي گفت: «شايد روح است، يا جن
و شهناز رنجيده نگاهش كرد. مي گفت: «حتما صاحبخانه با يارو همدست شده چون مي توانند كرايه سياه ازش بگيرند.»   آروين با همسايه روبروي آپارتمان مرموز صحبت كرده بود و جواب شنيده بود: «آره، شب ها كسي آنجا مي خوابد. اما بهتر است پاي مرا به عنوان شاهد به ميان نكشيد
مليحه مي گفت: «شهناز فقط درباره صداي جارو برقي با من حرف زده بود، اما از بو چيزي نگفته بود. وقتي آمدم اينجا فهميدم
شهناز گفت: «آروين به من مي گويد كه فيلم بازي مي كني، شايد از بوي كمد  I.K.A مسموم شده اي. ولی من مطمئنم که از بوي كمدها نيست. آنها را جابجا هم كرده ام.» و مدتی با آروين قهر كرد.
روزی که مليحه قصد داشت به فرانكفورت برود، شهناز سبزي پلو باماهي پخته بود. بعد از غذا براي پياده روي آماده مي شديم. شهناز صدايم زد و آرام گفت: «صداي تخت مي آيد، خوب گوش كن.» و چشم هاش را گرد كرده بود. گوش خواباندم، صدايي نمي آمد.
اولين بدبياري اش همزمان با مرگ زودرس مادرش بوده که در سي و هشت سالگی ذره ذره آب شده و جلو چشم آنها تمام کرده. مرگ مادر در ازدواج شهناز بي تأثير نبوده. بيست و دو ساله بوده که شوهرش داده اند. پدرش كه هرگز لب به مشروب نمی زده، شب عروسی چشم هاش را می بنددکه پدر شوهر شهناز در كافه ای خودش را با عرق  خفه كند. اصلا سخت نگرفته. و مادرش هنوز زنده بوده.
شوهرش اجازه نمی داده جلوگيري كند و تا به خودش بجنبد، پسر دومش را هم در بيست و هفت سالگي به دنيا می آورد. در ده سال زندگي با او هرگز جمله ی دوستت دارم را از شوهرش نشنيده. يکبار علتش را پرسيده، و شوهرش گفته: «لوس مي شوی»
شهناز سعي می كند با هديه دادن كتاب هايي كه مرد ادعا مي كرده قبلا خوانده، از نامهرباني و بدبيني درش بياورد. و می گويد: «بيا بنشينيم حرف بزنيم، زندگي صحنه تئاتر نيست.» ولي او دست از نمايش بر نداشته است.
يکبار پسر اولش، رامين تب داشته، شهناز براي سبزي سوپ با عجله چادر سفيد خدمتكار را به سرش می كشد و بيرون می دود که سر کوچه سبزي تازه بخرد. وقتي مرد به خانه بر می گردد، می گويد: «چادر سفيد سرت مي كني، راه می افتی توی کوچه ها؟»
سبزي فروش سر كوچه به سفارش مرد، زاغ سياه شهناز را چوب مي زده.
يکبار دختر خدمتكارشان از كنجكاوي هزاربيشه را زير و رو می کرده، يکی از كاپوت های جاسازي شده را بر می دارد. مرد به شهناز گفته: «با کی خوابيده ای؟» و ول کن نبوده. ماجرا بالا می گيرد و دخترخدمتكار اعتراف می کند که آن را برداشته و انداخته توی کشو ديگر. اما شك مرد بر طرف نمی شود. حتا موضوع را در دادگاه هم مطرح می كند.
بعدها شهناز در دادگاه می گويد: «رامين را به خاطر بيرون آوردن نوار از كاست آنقدر كتك زد که بچه پنچ بار توی شلوارش شاشيد
و می گويد: «رامين چهار ساله، شاهد سابيدن دو چاقو در دست پدر از هشت شب تا صبح، هشت بار شاشيده بود
و می گويد: «از حالا به زندگي بچه شاشيده
مرد بی اعتنا می گويد: «اين که چيزی نيست. پنج سالم بود که پدرم مي خواست سرم را لب حوض با چاقو ببرد
در واقع ماجرا از همان شب زفاف شروع شده؛ درست از لحظه ای که مرد گفته: «باکره نيستی. دست خورده ای.» دختر جوان تا صبح گريه كرده، و ورقه گواهی بكارت پيشنهادي مادر هم به دردش نخورده است.
بعدها افسوس می خورد چرا عمرش را حرام کرده، کاش تصميمي که ده سال بعد گرفت، همان شب شال و کلاه می کرد و به خانه ی پدر بر می گشت.
شهناز  درحال زدن روژ آجري به لب هاي باريكش گفت: «حالا كه كار به اينجا كشيده موضوع را به تو و مليحه مي گويم
مرد جوان روبروي آپارتمان مرموز به خاطر شهناز درگوشه راه پله گل مصنوعي مي گذاشت. يكبار هم وقتي اتاق خود را گچ كاري مي كرد، روي نرده پله با گچ شيار باريكي گذاشته بود كه شهناز با دستمال كاغذي پاكش كرده بود. گل مصنوعي مدت ها روي پله ماند، نظافتچي هم به آن دست نمي زد. شهناز فكر مي كرد كه همسايه مسن طبقه پايين اين كارها را مي كند، نه مرد جوان.
مليحه گفت: «گل مصنوعي را مي گرفتي دستت، از قول نظافتچي ازش مي پرسيدي كه اين مال شماست. شايد اينجوري حداقل شكت برطرف مي شد
آروين گفت: «مامان! آن مرد جوان به شما نمي خورد
شهناز جواب داد: «من كه نگفتم به من مي خورد، من كه تقصيري ندارم. به كسي بدي نكرده ام، كاش اين حرف ها را جلو تو نمي زدم
بعد رو به من كرد و گفت: «مي خواست با من دوست بشود، اما من كه نمي توانم با همه مردم دوست بشوم، حالا دشمنم شده
گفتم: «خيلي وقت ها مردم چيزي مي گويند كه من مي روم ازشان مي پرسم. مثلا در خانه شماره چهل مردي كه بيشتر اوقات يك قوطي آبجو دستش دارد، وقتي از كنارم رد مي شد بلند بلند رو به دوستش چيزي گفت. پرسيدم با من هستيد؟ گفت نه
شهناز با تأييد گفت: «آخر شك من به اون نبود
پرسيدم: «همان كه چشم هاي سبز دارد، قد بلند و ورزشكار است؟»
گفت: «به چشم هاش كه نگاه نكرده ام، نمي دانم چه رنگي است. تو كي او را ديدي؟»
چند وقتي زنگ خانه شهناز خراب بود و من مجبور بودم زنگ آپارتمان آن مرد را بزنم. در آپارتمانش را باز كرده بود و منتظر ايستاده بود
.
مليحه گفت: «يک بار شهناز از خواب مي پرد، مي بيند كسي با چاقو به سراغش آمدهشهناز موهاي دستش را نشان داد كه سيخ شده بود. با چشم مرطوب گفت: «ده سال تمام حقوقم را كه چهارصد و پنجاه تومان بود به شوهر اولم مي دادم. عقلم كه رسيد خواستم ماشين بگيرم. شوهرم براي ترساندن من همان شب وقتي خواب بودم، چاقو را زير گلوم گذاشت. از همانجا اختلاف ما شروع شد
بعدها صاحبخانه اش براي آپارتمان مرموز مستاجر آورد. زوج آلمانی جواني كه يك هفته مشغول تعمير كف آپارتمان بودند. شهناز براي آنها قهوه و شير و شكر برده بود و خوشحال شان كرده بود.
چشم هاش ازخوشحالي برق مي زد و مي گفت: «راحت شدم
آنها يك هفته كار مي كردند ولي شب ها آنجا نمي ماندند. بعد كه مستقر شدند، شهناز مي گفت: « از ساعت دو نيمه شب تا شش صبح باز بو راه مي افتد. حتما آن مردکه كليد دارد و از زير شيرواني بو مي ريزد
به همسايه هاي جديد گفته بود: «از بالا توي لوله ها بو مي ريزند شما حس نمي كنيد؟»
چهره مرد همسايه به معتادها مي مانست، لبخند موذيانه محوي سريع در چهره اش گذشت و گفت: «بايد بدهم كليد را عوض كنند
شهناز به من گفت: «آن مردکه خودش را پشت همسايه هاي جديد پنهان مي كند، اينها به اسم خودشان براي او خانه اجاره كرده اند
حتم داشت که مي گفت: «خواهم ديد! آنها آنجا زندگي نخواهند كرد
يك روز مشغول نوشتن بودم، شهناز به من تلفن زد و با صداي ضعيفي گفت: «مي تواني يك سر بيايي اينجا؟»
سريع دفتر و دستكم را در كيف گذاشتم و وقتي رسيدم، بآته و پسرش تيم را آنجا ديدم. شهناز از ته دل مي خنديد. به فارسي حرف مي زديم، از بآته گله داشت كه بعد از يك ربع آن هم در راه به او تلفني خبر داده كه دارد مي رسد.
بآته گفت: «در حال سرخ كردن سيب زميني بودم. زيرش را خاموش كردم و راه افتادم. فورا نمي توانستم خودم را برسانم
بآته فارسي مي فهميد ولي حرف نمي زد. تيم ورجه وورجه مي كرد. و از اينكه از موضوعي سر در آورده بود سر از پا نمي شناخت، چشم هاي سرمه اي رنگش از ذوق مي خنديد. دورگه اي بود كه چند سال از سنش بزرگ تر نشان مي داد. موقع خدا حافظي به مادربزرگش گفت: «موفق باشی
به بآته گفتم: «من امشب خانه شهناز مي مانم
وقتي مطمئن شد شهناز شب تنها نيست توانست با نگاه راحت از ما جدا شود.
شهناز با بدبيني گفت: «به خاطر او با پسرم قهر كردم. روز تولدم روی کارت نوشته بود تولدت مبارک، شويگر موتر. تو می دانی کلمه مادر شوهر به آلماني آهنگ بدي دارد، تازه مادر شوهرت هم كه ديگر نيستم، فقط بچه ات از مدرسه که آيد تا ساعت هفت شب پيشم است
و با بدبيني ادامه داد: «از هم جدا شده اند ولی رفته در اسباب كشي به رامين كمك كرده، البته رامين هم بهش كمك كرده
گفتم: «بدبين نباش، زندگي خصوصي پسرت هم به خودش مربوط است
شب ساعت يازده جز چراغ آپارتمان شهناز، همه چراغ ها خاموش بود. آن شب چشم هاي ميشي شهناز  با تمام وجود مي خنديد، با اين حال اما نق هم می زد. می گفت: «سرفه مي كنم، از دماغم خون مي آيد، ، و همه به خاطر آن بوي لعنتي است
بعد لکه ی كبود رانش را نشانم مي داد و گفت: «اگر اين لكه كبود به مغزم مي رسيد سكته مي كردم
پرسيدم: «کی خون دماغ مي شوي؟»
گفت: «خون دماغ که نه، فقط بالاي بيني ام خون جمع مي شود. از كليه ام هم خون مي آيد
گفتم: «شايد از كليه نيست. برو دكتر زنان
ساعت دوازده شب كه هنوز نخوابيده بوديم، صداي آب در لوله ها را که شنيد چشم هاش را گرد کرد: «شنيدي؟»
همسايه هاي جديد در خانه بودند. شهناز دو بار اسپري ضد آسم را به بيني اش كشيد، و ما تا دير وقت با هم حرف مي زديم. جايم عوض شده بود و خوابم نمی برد. ساعت سه نيمه شب بين خواب و بيداري صداي ممتد سيفون طبقه بالا جدا آزارم مي داد. شهناز عين يك بچه تا صبح آرام خوابيد. گوشي و چشم بند مي گذاشت و آرام مي خوابيد.
صبح روز بعد گفتم: «از بو خبري نبود
گفت: «يارو زرنگ است، نمي خواهد شاهد داشته باشم
در اتاق خواب چشمم به عكس هاي سي سالگي شهناز افتاد. مي دانستم كار کامپيوتری داويد است. داويد آلماني عتيقه فروشي بود كه شهناز را دوست داشت. كارشان تا محضر ازدواج  هم كشيده بود. به عكس نگاه كردم و گفتم: «با عتيقه فروشه چرا ازدواج نكردي؟»
گفت: «ده سال پيش احساس تنهايي مي كردم، حتا به او علاقمند هم شدم اما...»
«اما چي ؟»
«ولش كن. به روش ايراني باهاش معاشرت كردم، ده سال از من بزرگ تر بود و روز ازدواج گفت که سكس ندارد
تعريف می کرد که پدرش به او انگليسي ياد مي داده. يکبار با پوتين افسري گذاشته توی صورتش. و مادرش به اعتراض گفته: «دختر را نمي زنند، ببين صورتش را چکار کرده ای!؟»
مادرش تولد نوه ها را نديده. در واقع ماجرا از همان شب زفاف شروع شده؛ درست از لحظه ای که مرد گفته: «باکره نيستی. دست خورده ای.» دختر جوان تا صبح گريه كرده، و ورقه گواهی بكارت پيشنهادي مادر هم به دردش نخورده است. بعدها پدر به شهناز گفته: «طلاق گرفتي بدون بچه ها بيا

گفت: «اگر مي خواستم مي توانستم بچه ها را به خانه پدر ببرم، اما هر چی فكر كردم ديدم از بس شوهرم خسيس است خرجي نخواهد داد، تازه چه فايده داشت؟ همه اش به بچه ها مي گفت که من مادر بدي هستم، بدكاره ام، همين تهمت ها كه آدم را می کشت
بعد از طلاق علاوه بر تدريس در دبيرستان با دوختن مانتو و شلوار پول خوبي در مي آورد. شوهر دومي ابدا خيسس و شكاك نبود، هر وقت هم پسرها به خانه شهناز مي آمدند نونوار بر مي گشتند.
اما دومي، شهناز مي گفت:«توی هواپيما كنارم روزنامه ورق مي زد، زيرش علامت می گذاشت، مرا به  موزه و نمايشگاه لباس ژزوفين مي فرستاد خودش ... اسير پايين تنه اش بود و من هم مي فهميدم
گفتم: «عجب
گفت: «هجده سال همين جوری ها در غربت گذشت
يکبار از شهرداري منطقه آدرس اداره تندرستي را گرفته بود. به جاي اينكه بگويد خانه قارچ يا چيزي در اين رديف دارد گفته بود: «بو مي شنوم
آدرس قسمت روانشناس اداره را به داده بودند. و شهناز رفته بود.
روانشناس يك ساعت و نيم او را زيرو رو كرده بود.
روز بعدش بآته به من خبر داد که ساعت شش بعد از ظهر به خانه شهناز  می آيد تا به اداره محيط زيست و تندرستي  نامه بنويسد. از من خواست كه باشم. گفت: «هر كس كار و گرفتاري دارد، لازم نيست همه همه چيز را بدانند. آخر تيم براي هم كلاسي هاش تعريف مي كند
من زودتر به آنجا رفتم. ساعت چهار بعد از ظهر بود. شهناز گفت: «بو را می شنوي؟»
ساعت شش هم كه بآته رسيد همين طور. اما نه من و نه بآته، بويي احساس نمي كرديم
.
شهناز مي گفت: «همه يكسان در مقابل بوهاي مختلف حساس نيستند، يكي به ادوكلن حساس است، يكي به صابون تند
و ما تائيد كرديم.
شهناز كه بو مي شنيد، صداش خروسك مي شد. و من نگاهش مي كردم. نامه را خطاب به اداره تندرستی نوشتيم: «از دو ماه پيش... و دو همسايه زن و مرد پاييني كه سه بار به اتاق شهناز آمده اند، پوست شان شروع به خارش كرده و شاهدند که... و همسايه مرموز در هروئين يا مواد  مشابه به آن اسيد مي ريزد... و او به اين اسيد كه معلوم نيست از چه نوعش است حساسيت پيداكرده... بو ازقفسه سينه اش بيرون نمي رود مگر اينكه در هواي تازه قرار بگيرد
بعد شهناز وسايل خوابش را جمع كرد تا شب را خانه بآته بخوابد. از تيم پرسيد: «اجازه دارم امشب روي تخت تو بخوابم؟»
تيم با قيافه ناراضي ابتدا گفت نه. و بعد انگار دلش سوخته باشد گفت: «مي تواني چندين شب پيش من بماني
در فاصله اي كه شهناز براي گرفتن امضا از دو شاهد مي رفت ما تنها شديم. در مسير كوتاهي كه با هم قدم مي زديم بآته گفت: «شايد ما احتياج به روانشناس داشته باشيم، نه او
اداره تندرستی لازم مي دانست كه كسي شب پيش شهناز بماند، اما همه کارمندها روزكار بودند. شهناز در خانه بآته آرام مثل يك بچه مي خوابيد. اما بالاخره می بايستی به خانه اش بر می گشت.
يک شب با بآته قرار گذاشته بود كه وقتي به او تك زنگ مي زند، او فورا به پليس زنگ بزند. بآته با ترس و لرز ساعت ده شب به پليس زنگ زده بود و آنها به دقت به حرف او در مورد ريختن اسيد در هروئين گوش مي كردند، و لابد يادداشت بر مي داشتند. نيم ساعت طول كشيد تا پليس توانست اسمش  را روی زنگ پيدا كند. شهناز كه فكر نمي كرد اينقدر زود مي رسند درها را باز گذاشته بود. در ضمن به خاطر جراحي رحم، نتوانست بود در راه پله منتظر بنشيند. پليس نتوانست چيزی پيدا کند، و همان شب شهناز به فكر اسباب كشي و جابجايي افتاد.
مي گفت: «فقط دو ساعت خوابيده ام، از ساعت يازده شب تا پنج صبح به فاصله يك ساعت و نيم بو مي ريختند توي  لوله ها
شنبه آنجا خوابيدم. شهناز گوشي مي گذاشت، من كه گوشي نمي گذارم از صداي كشيدن سيفون آدمی مرموز چند ساعتي توانسته بودم بخوابم. شهناز هم خوب نخوابيده بود. شب يكبار خواست پليس صدا كند، مانعش شدم. مي خواست برود بالا، انگشت هاش را  روبه مرد مرموز بگيرد و مثل شب هاي قبل بگويد: «انسان باشد نه يك...»
گفتم: «نمي ترسي كه از پله ها پرتت كند پايين؟»
گفت: «مردکه ی مرموز در اتاقم را زد و تهديدم كرد به پليس زنگ مي زند. از جوابي كه بهش دادم، خوشم آمد
تا آنوقت سه بار خانه عوض كرده بود. آروين هم خسته شده بود.
شهناز می گفت: «چطوري با تو مشورت مي كنم؟ خب با آروين هم مشورت كردم
كمي ساكت ماند و دوباره گفت: «براي اينكه بهش فشار روحي نيايد باهاش مشورت نكنم؟ پس آن همه زحمت که كشيدم چي؟ آنهم يک زن تنها توی غربت
بعد گفت: «لابد مي گويی كشيده ام كه كشيده ام
يك شب ساعت دوازده مستاصل زنگ زد. گفتم: «کاش شب را به بهانه ای خانه بآته بخوابي
صبح به من زنگ زد و تشكر كرد كه خوب خوابيده. و سخت در تکاپوست که دوباره خانه اش را عوض کند. در آلمان قانونا براي عوض كردن خانه سه ماه بايد بگذرد تا کسی بتواند به خانه جديد برود، شهناز می خواست اين مدت را به يك ماه تنزل دهد اما موفق نمی شد. بعد به سرش زد كه دو ماه به ايران برود و يا يكماه برود فرانكفورت پيش مليحه. چند شبی از ساعت دوازده شب  تا هشت صبح  متكا و پتو و زير اندازش را پشت در آپارتمانش مي انداخت، قرص خوابش را مي خورد، گوشي ها و چشم بندش را مي گداشت، در هوای آزاد راهرو مي خوابيد. همسايه ها كه ساعت دوازده به آپارتمان شان مي رفته اند به او  نگاهي مي انداخته اند و می گذشته اند. صبح ها هم يكي يكي از كنارش رد مي شده اند. با وجود اين شهناز شب چهارم از شدت  تند بو كه از لای در بيرون زده بود بيدار مي شود، و  زنگ خانه ی مرد مرموز را مي زند. باز هم کار به مداخله ی پليس می کشد.
مرد مرموز به پليس مي گويد: «ما تازه به اينجا آمده ايم، اين خانم بدجوری مزاحم ما مي شود
پليس به شهناز می گويد: «شما بهتر است برويد در اتاق تان بخوابيد
و من به او كمك كردم در بالكن پشه بند بزند و آرام بخوابد. شب اول از بو شكايت نكرد، اما شب دوم گفت: «يارو فهميده من اينجا مي خوابم با اسپري گاز ول مي دهد
بعد از همسايه هاي پاييني درخواست كرد که تا زمانی که خانه پيدا نکرده اجازه بدهند در اتاق كوچك آنها بخوابد. و آنها در ازاي پول قبول كرده بودند.
در خانه جديدش من و مليحه در باز كردن كارتن ها به او كمك كرديم. شهناز با احتياط قاب هاي خاتم اصفهان را در گنجه می چيد و می گفت: «من كه مرض نداشتم! از اسباب كشي بيزارم
اثاثيه اش را چيديم و خانه ی جديدش را مرتب کرديم. و بعد تلفن ما چند روزي از كار افتاده بود، ازش خبري نداشتم.
وقتي بهش تلفن زدم، با بغض و گريه گفت: «نمي دانم جه جوري  و از كجا يارو آدرسم را پيدا كرده، با چاقو پشت ديوارهام را خط خطی می کند. مدام دارد خط می کشد



تابستان 2004 برلين

Posted by Abbas at September 16, 2004 12:53 PM
Comments

دوست عزيز من نمي توانم مثل شما بنويسم از تكنيك داستاني هم سر رشته ندارم .نثر خوب را مي شناسم نثر خوبي داري و برايم محتواي داستان مهم است در ا داستانها يت آنرا يافتم در اينحا در باره دانيال مقدسمي نويسم تنبلي مرا ببخش . دوست دارم در رابطه با اتو بوس هايي كه براي رفتن به حاه حمكران در ايران صف مي بندند و آرزو هايشان را در آن مي ريزنند بنويسي مي بينم مسئله خرافات موضوع ذهني ات است . ممنون يا از شمع در سقا خانه روشن كردن

Posted by: shala at October 25, 2004 01:06 PM

با عرض معذرت.يك مرتبه در نوشتن اخلال فني ايحاد شد ومن بدون غلاط گيري فرستادم.داستان و محافظه كارو از دست رفتن صحيح است.

Posted by: asita at October 10, 2004 12:04 AM

دوستم ادرس اينترتي ندارد .من كبيي اين داستان را به او دادم با اينكه در تربيت دخترش محافظه öار است بعد از خواندن دادستان گفت قشنگ نوشته شده.البته او هم به دليل از دستنرفتن شانس خوب دخترش معتقد است دخترش باكره بماند.

Posted by: asita at October 9, 2004 11:48 PM

خانم محمدي به خودتان هم گفته ام كه زيبا مي-نويسيد من دوست دارم نويسنده برلين ما كتابش منتشر شود و شاهد ككتابخواني اش باشم .

Posted by: shala at October 1, 2004 08:00 PM

با عرض ادب مجدد اينكه بگويم زيبا بود كافي نيست ! داستان را به موقع و با دقت ( همان انتظاري كه خود از ديگران دارم )خواهم خواند و نظر خواهم داد

Posted by: hadi at September 27, 2004 12:04 AM

سلام
وبلاگ پر بار و زيبايی دارين . باتوجه به صاحب نظر بودن شما باعثه افتخار - دلگرمی و راهنمایی من خواهد بود اگر در مورد نوشته ْ شروع لطیف ْ ( البته پس از اپیزود چهارم) نظر بدین و صد البته منتی بر ما خواهد بود اگر همیشه سر بزنین .
با احترام
هادی سدره نشین

Posted by: hadi at September 27, 2004 12:04 AM

ديالوگ هاي داستان به آساني تنه به ديالوگهاي نويسنده هاي معروف دنيا مي زند و داستان در آن واحد غم وطنز با خود دارد.مثلا آن مردي كهدر خانه شماره 40مي شيند و يكبار حرفي زد و من سوال كردم با من هستيد؟وادامه ديالوگها....و هوشمندي نويسنده در بيان دردي ..

Posted by: sahra at September 21, 2004 09:22 PM

ديالوگ هاي داستان به آساني تنهبا ديالوگهاي نويسنده هاي معروف دنيا مي زند و داستان در آن واحد غم وطنز با خود دارد.مثلا آن مردي كدر خانه شماره 40مي شيند و يكبار حرفي زد و من ^سوال كردم با من هستيدوادامه ديالوگها....و هوشمندي نويسنده در بيان دردي ..

Posted by: sahra at September 21, 2004 09:21 PM

با عرض معذزت نيست را با شاهكار سر هم نوشتم .انرا تصتيح مي كنم.

Posted by: asita malakuti at September 21, 2004 07:21 PM

در داستان ديد كاملا زنانه موفق است و شخصييت شهناز بعنوان شو°ره مطرح است.و رابطه دوستانه مادر بارامين اينكه مادر راحت با او صحبت مي كند و او متعصب نيستشاهكار است.من تا بحال از شما داستان كوتا و اين يكي كه تقريبا بلند است خوانده ام حالامشتاق رمانتان هستم.به فكرش هستيد.

Posted by: asita malakuti at September 21, 2004 07:12 PM

مادر دوستم بخاطر تعصب شوهرش طلاق گرفت و از ايرا ن رفت .او مثل شهناز كار مي كرد و زن با خانواده اي بوداين ها را مادرم تعريف مي كرد.خانواده ا ش و خودش تمام مدت از مادردوستم بدي ميگفتند ا.و توسط مادرش توانست بيرون بيايد تا به امروز هم از مادرش گله داردو به مادرش سر نمي زند و مشكل دار شده و مادرش هم ناراحت است من اين دادستان را مي خواهم براي او بفرستم .

Posted by: behnam at September 18, 2004 03:37 PM

سحر را سر نوشتم.نويسنده در انتخاب ديالوگها سحر مي كند.

Posted by: sadegh at September 18, 2004 10:55 AM

مي بينيم دوران كودكي در رشد كيفي انسان مهم است.با شوهر اول شهناز به خوشونت رفتار شد او با رامين همين رفتار را تكرار كردو راوي با قدرت ان را برشته قلم آورد.و اينكه از كودكي به مرد ياد مي دهند از ابراز محبت به دختر يا زنش خوددراي كند....واينكه روح شهناز بعد از گذشت زمان از خوشونتي كه بر او گذشت هنوز زخمي است.ونويسنده در انتخاب ديالوگ سر مي كند.

Posted by: sadegh at September 18, 2004 10:44 AM

من با راوي داستان را دنبال كردم و لذت بردم. با اينكه دخترم در ايران بزرگ نشده و من تا امروز سعي كردم مانع دوست گرفتنش را فقط بخاطره باكره ماندنش بگيرم.در حا ليكه مي دانم اين عمل انساني نيست ولي از خودم مايع نمي گذارم و اين مبارزه را به آينده گان محول مي كنم و ميدانم خيلي ها مثل من فرصت طلبند( از خودم انتقاد مي كنم).و به نگاه انسان دوستانه راوي غبطه خوردم.ممنون

Posted by: mehri at September 17, 2004 09:02 PM