داستان های برگزيده در مسابقه بهرام صادقی، دوره اول
مریم بارانی ـ اکرم محمدی
[متن داستان]
مشکل داستان «مریم بارانی» این است که آنقدر راویاش خوشسخن است که قهرمان اصلی، یعنی مریم، در سایهی او قرار میگیرد. البته دارم شوخی میکنم اما در این شوخی مقداری از حقیقت هم نهفته است. شما نگاه کنید بیانصاف، راوی چهقدر خوشگل داستان تعریف میکند! راوی از آن دسته آدمهاییست که اگر از خرید روزانهاش هم برای ما تعریف کند، ساعتها میتوانیم با لذت پای صحبتهایش بنشینیم. تو را به خدا مگر میشود آدم اينقدر طناز و خوشسخن باشد و مرگ یک نفر را این طور با سبکسریِ غمبار تعریف کند.
شما را یاد رمان «ناطور دشت» میاندازم . آنجا هم راوی، یک طناز از دنیا سیر است که نگاهش به، و تفسیرش از این دنیای مسخرهی دوروبر غوغا میکند . آدم هی مثل دیوانهها میخندد و یکی دو لحظه بعد بغضش میگیرد. منتها تفاوت راوی ناطور دشت با مریم بارانی در این است که «هولدن کالفید» از خود میگوید پس تفسیر طنازش از پیرامون و روند داستان، در یک راستا قرار میگیرند. یعنی چون این راوی جذاب دارد از خودش میگوید، خواننده تنها سرنوشت یک قهرمان را پیگیری میکند. در «مریم بارانی» راوی این قدر جذاب و قلدر است که آدم مدام او را دنبال میکند تا مریم را. این از دردسرهای کار بلدیست. یعنی تواناییهای خانم محمدی در روایت، حداقل در این مورد، به ضررشان تمام شده. انگار گاهی اگر آدم بیاستعداد باشد بیشتر سود میبرد.
با این همه نباید این را فراموش کنیم که هوشمندی خانم محمدی باعث شده است که سرنوشت غمبار و تکراری مریمهای بارانی از حالت کلیشه درآید و به یک داستان خواندنی تبدیل شود. جدای از این، زندگی غمبار مریم بارانی در کنار این راوی خوشگو، غمباریِ مشددی به خود میگیرد.
خدایا! بالاخره ما نفهمیدیم راوی جذاب و خوشسخن داستان مریم بارانی، به این داستان خدمت کرده است یا خیانت؟
هميشه همينطور است- نادر خوشدل
[متن داستان]
«هميشه همينطور است» متعلق به گروه داستانهاي كلاسيك است. داستانهايي كه اين روزها حكم كيميا را دارد. اين روزها با هجوم علقههاي شخصي به ساحت داستان، ديگر دغدغهي كشاندن خواننده به دنبال خود (با خوب تعريف كردن يك داستان خوب) دارد به ورطهي فراموشي ميرود. البته اين نوع نگارش از آن جايي كه به پنهان نگاه داشتن علقههاي آجل نويسنده نياز دارد، به حد زيادي از خودگذشتگي محتاج است. چيزي كه ما با اين همه خودخواهي انسان مدرن، بسيار از آن دور هستيم. جالب اينجاست كه بهنظر ميرسد آقاي خوشدل كمابيش در داستانش دارد حديث نفس ميگويد. (حداقلش اين است كه نام او و راوي يكيست) اما با وجود اين همه دغدغهي شخصي، داستاني كلاسيك را به ما هديه كرده است.
«هميشه همين طور است» به ما نشان ميدهد كه ارزش جزييات در تعريف يك داستان چهقدر اهميت دارد. راوي با تعريف جزء به جزء مراحل آشپزي ما را به همان بحث مهم اعتماد به راوي سوق مي دهد. در اين جا هم ما با يك راوي روبهرو هستيم كه با اشرافش به موضوع روايت، ما را به خود مطمئن ميكند كه بله او واقعا كسيست كه ميشود با او همدل بود و سرنوشتش را دنبال كرد.
تنها چيزي كه باقي ميماند اين است كه داستان كمي دير شروع ميشود. در واقع آقاي خوشدل براي آشنايي ما با موقعيت و نوع زندگي راوي زمان زيادي را صرف مي كند. احتمالا هنوز روي حوصلهي فرّار خوانندهي قرن بيست و يكمي زيادي حساب ميكند. شايد هم همان حديث نفس باعث شده تكنيكها و مقتضيات داستاننويسي را به نفع دلهاي تنگ از تنگي غروب غربت، عقب بزند. البته ناخودآگاه. با اين همه بايد از هديهي نويسنده با آن پايان موپاسانياش تشكر كرد. البته موپاساني كه كمي مدرن شده.
كلاغ – سعيد مقدم
[متن داستان]
داستان كلاغ در واقع تلاقي دو فضاي در ظاهر بسيار متفاوت است. يكي دنياي پر هياهوي سياست با مردهباد و زندهبادهاي هميشگياش و يكي دنياي هولآور تنهايي انسان امروزين. سعيد مقدم با هوشمندي آن دنياي شلوغ را كه همه به خوبي آن را ميشناسيم در پستو نگه ميدارد و تمام سعي خود را براي آفرينش دنياي منحصر به فرد قهرمان تا حدودي مجنون داستانش به كار ميبرد. اين جاست كه معناي «ايجاد سهم معقول» كه در داستان «ركوئيم» به آن اشاره كردم خود را بهتر نشان ميدهد. اگر سعيد مقدم ميخواست سهم بيشتري به فضاي سياسي رايج بدهد و از فضاي كمتر شناخته شدهي قهرمانش بكاهد، دقيقا در مسير مرگ زودرس داستانش گام برميداشت.
روايت خونسرد داستان از ديگر نقاط قوت آن است. از آنجايي كه حجم داستان كم است و مجالي براي طرفداري و يا موضعگيري در برابر چيزي نيست، اگر قرار بود نويسنده همدلياش را با شخصيت اصلي داستان به صراحت نشان دهد باز به داستان خود ضربه ميزد. از سوي ديگر اگر او ميخواست با روايتي موضعگيرانه، زندگي كمي تا قسمتي غريب شخصيت اصلي را توجيه كند يا رفتار او را با قوانين زندگي روزمره تبيين كند، باز در همان مسير كذايي ميرفت.
نكتهي آخر آنكه بنا به روال حسنهي ماضيه، كلاغ در حوزهي استحفاظي دوستمان آقاي حسن محموديست و حداقل خود من نديدهام كسي به قدرت او از كلاغ (موجودي اين قدر غيردراماتيك) درام بيافريند. بدين وسيله ورود آقاي مقدم را به اين وادي خوف و رجاء تبريك و تسليت ميگويم و براي انجمن حمايت از كلاغهاي نجفآباد از درگاه ايزد منان صبر جميل مسئلت ميدارم.
تيغ در دست – احمد احقري
[متن داستان]
اگرچه در اين يادداشتها خيلي قصد نداشتهام به محتواي آثار كار داشتهباشم ولي داستان «تيغ در دست» از چنان دريغناكي محزوني برخوردار بود كه قوهي عاقلهام عقبنشيني كرد و به احساساتم ميدان داد تا به غليان دربيايد. اساسا هنر در ذات خود واجد يك تضاد بنيانيست كه آدم حيران ميماند كه چگونه اين محصول بشري به وجود ميآيد. هنر از يك سو و به يقين در مرحلهي عرضه، محصولي در حوزهي احساسات است. هنر ميبايد در مخاطب در درجهي اول بخش احساسي او را تسخير كند سپس قواي عاقلهي او را تحريك. همهي هنرها از اين بابت به يكديگر شبيه هستند. حتا عقلگراترين هنر يعني رمان نيز از همين قاعده پيروي ميكند. اما از سوي ديگر هنر به طور اعم و داستاننويسي به طور اخص در مرحلهي توليد به قواي عاقله متكيست. زيرا كه ميبايد از تكنيكهاي خاص آن هنر استفاده كند يا در موارد معدود تكنيك جديدي بيافريند. كه همهي اينها بيش از هر چيز جداليست در عرصهي خودآگاه آدمي، و به چيزي وابسته است كه آن را عقل نام نهادهايم. ميبينيد چه تضاد هولانگيزي . شما بايد با ابزار عقل، احساسات مخاطب خود را هدف بگيريد. براي همين است كه اساسا توليد هنري ديرياب است و عليالعموم هنرمندان بزرگ دچار امراض معروفهي شيزوفرني و اسكيزوفرني هستند.
باري، آقاي احقري داستان يك نسل از اينجا مانده و از آنجا رانده را، در يك داستان تقريبا بلند تعريف ميكند؛ نسلي كه نه در وطنش جاييست و نه در غربت قراري. او با برشهاي زماني خوب، خطر پرگويي را از داستان خود دور كرده است. زيرا داستاني كه قرار است يك ماجرا را به تفصيل بيان كند و بر محمل آن، هم خواننده را با شخصيت اصلي آشنا كند و هم او را وادار به همدلي با او كند، همواره در آستانهي خطر پرگويي قرار دارد؛ به ويژه آن كه آن ماجرا در بستر زماني كمي طولاني (بيشتر از يك روز) قرار گرفته باشد. نويسندگان حرفهاي ميدانند كه برش زماني در يك داستان بلند و رمان چه پوستي از آدم ميكند. طوري كه گاه آدم به اين نتيجه ميرسد اصلا تكنيك رمان يعني حركت در بستر زمان. در اين زمينه «هوشنگ گلشيري» كمنظير بود و «عباس معروفي» بيمانند است. البته اين مسئله تنها براي نويسندگان جدي مطرح است و گرنه اين روزها پستمدرنيزم براي نويسندگان بياستعداد پناهگاه خوبي شده است تا با توسل به تئوريهاي خودساخته با بيسليقگي تمام، از روي برش زماني بپرند در حالي كه هيج جايي از وجدانشان درد نگيرد. افسوس كه در اين يادداشتها مجالي نيست و گرنه ميشد نشان داد كه «شازده احتجاب» و «سمفوني مردگان» در اين زمينه چه كولاكي كردهاند.
نميدانم امروز چرا اين قدر مثل پيرمردها جاده خاكي ميزنم. بگذريم.
آقاي احقري با استفادهي صحيح از همين برشهاي زماني حجم داستانش را فشرده كرده است. تنها نكتهاي كه موقع خواندن داستان آزارم داد اين بود كه زن و بچهي شخصيت اصلي (كه به لحاظ بار احساسي ميتوانند بسيار سنگين باشند) چرا اين قدر هالهوار ميآيند و ميروند. در داستاني مانند «تيغ در دست» كه بسيار به زندگي روزمرهي قهرمانش نزديك ميشود، نميتوان موضوع به اين مهمي را اينقدر كم و كماثر مطر ح كرد. يا بايد اصلا آن را مطرح نكرد يا به خوبي و در حد امكانات داستان، تاثيرات احساسي (و نه لزوما ماجرايي) آن را بر فضاي كلي داستان و شخصيت اصلي نشان داد.
با اين همه؛ نبايد نقطه قوت اصلي داستان را فراموش كرد. و آن نيفتادن نويسنده به ورطهي شعارهاي سياسي (با وجود آن همه زهرآبه در رگهاي پيدا و نهان داستان) است. گويا نويسنده به ما يادآوري ميكند كه هنگام نوشتن داستان، احساسات آنيمان را پشت در بگذاريم. (نقل از پنجره پشتی خوابگرد)