June 16, 2004

يا دانيال مقدس، اکرم محمدی - برلين

ما ده نفر ايراني با دو ماشين سواري به طرف گايزن هايم حرکت کرديم. مقصد بعدي ما ردس هايم و ديدن کوه و تاک ها و زيارت مقبره ی دانيال مقدس بود. در سمت راست جاده رود راين را مي ديديم، و در سمت چپ توريست ها را، و چهارده اتوبوس آنجا پارک شده بود. و بعد جنگل انبوه در دامنه ی تپه هايی بالا می رفت.
پرسيدم: «اينجا هميشه شلوغ است؟»
مليحه گفت: «آره. هم شلوغ است  و هم گران. معمولا افرادي که اينجا زندگي مي کنند خانه شخصي و باغ دارند، خانه هاي کرايه اي هم است که معمولا از سه طبقه بيشتر نيست که ماها در آن زندگي مي کنيم.»
جلوتر که رفتيم علويه با دست کوه را نشان داد و گفت: «ماه اکتبر مردم از دهات دور و نزديک فرانکفورت براي انگورچيني مي آيند، دستمزد خوبي هم مي گيرند، البته انگورهاش ريز است و خوردني نيست. فقط به درد شراب مي خورد.»
مليحه طاقت گرما را نداشت. گفت: «خيلي مانده؟»
علويه گفت: «امام زاده آن طرف تپه هاست.»
گفتم: «اينها امامزاده ندارند.»
«يعنی همين دانيال مقدس!»
و ما به آن طرف تپه ها پيش مي رفتيم. عکس قاب شده ی حضرت دانيال با آن موهاي بلند طلايي اش که در اتاقک شيشه اي کوچک برق می زد، مرا ياد تمثال هاي باسمه اي امام زاده های خودمان مي انداخت. دور و برش پر بود از بقاياي شمع هاي نيم سوخته.
مليحه
به علامت صليب اشاره کرد و گفت : «نظر کرده ی حضرت عباس هم هست؟»

علويه گفت: «تمام بلاهايي که تا به حال سرت آمده به خاطر همين بي اعتقادي توست.»
مليحه گفت: «خدا همان نور اوليه است، بقيه را فکر خودمان ساخته.»
گفتم : «پس بسم الله گفتنت جلو خانه موقع سوار شدن چه صيغه اي بود؟»
گفت: «از سيزده سالگي با پدر شوهر آخوندم زندگي کردم. وقتي مرد، من و دخترش چادر از سر بر داشتيم، البته شوهرم به حجاب اهميت نمي داد.»
بعد از زيارت در جنگل کنار رود، گوشه اي بساط چاي و کباب راه انداختيم. علويه در جام ويسکي اش يخ و نوشابه می ريخت، و يک وری لم داده بود، و به شيلا نگاه می کرد. گفت: «بزن.»
شيلا تل قرمزی به موهاش انداخته بود، و موهاي کولي وشش به او حالت عارف فراق کشيده و پاکباخته می داد. سه تارش را بغل زد و کوک کرد.
گفتم: «از کفم رها را بزن.»
لبخندی زد و شروع به نواختن قطعه اي از عليزاده کرد.
علويه در خلسه فرو رفته بود، و موهاي طلايي حلقه حلقه اش جوری از دو طرف صورتش فرو ريخته بود که به نظر می آمد مست شده.
رضا گفت: «حضرت آقا را به چشم ديدم. چه سعادتي.»
ياسمن گفت: «صوفي! سر را فاش نمي کنند. به عالم ما هرتزليش ويل کومن.»
رضا انگار دو زاريش تازه افتاده باشد گفت: «اوه پس تو هم؟ نگفته بودي.»
مليحه نتوانست جلو زبانش را بگيرد گفت: «تو که چپ بودي، رضا! از کي؟»
علويه گفت: «از وقتي براش ورد خواندم، رضا کار پيدا کرد.» و در سکوت ما ادامه داد: «همين شيلا از رضا چپ تر بود.»
و شيلا خم شده بود روی سه تار، و نرم نرم می نواخت. دلم می خواست سوت بزنم. يک آهنگ قديمی را با سوت بزنم و دراز بکشم.
علويه گفت: «دوست دارم با کساني که افکار چپ دارند يا بي مذهبند دوست بشوم.»
علويه غير مستقيم مرا هم به سفره ابوالفضل دعوت کرده بود، و من نرفته بودم. اما مليحه يکبار رفته بود و مي گفت: «بيشتر زن ها از روي کتاب هاي کوچک دعا مي خواندند و علويه روضه خوان مجلس بود.»
با آب وتاب تعريف مي کرد: «دست خوبي دارد، دعايش رد خور ندارد. اين را از مادرش به ارث برده، کتاب دعاش را هم از ايران آورده.»
يک روز من و مليحه او را در باغ روبروي آپارتمانش تصادفي ديديم؛ داشت گوجه سبزهاي درخت را می تکاند. گفت: «امروز آقاي دکتر زالی وخانمش مي آيند که من سحرش را باطل کنم. جادوش کرده بودند. شيطان در لباس دختر آلماني زير جلدش رفته بود. خيلی شانس آورد، من در سه جلسه سحرش را باطل کردم.»
علويه می گفت: «سيصد يورو به من انعام داد، مي داني؟ آخر من زنش را بهش برگرداندم.» وادامه داد: «با يک خانم وکيل هم دوستم.»و اسمش را به خاطر معروف بودنش نگفت.
وردها و دعاهای علويه رد خور نداشت. توی فرودگاه موقع راهي کردن مادرش به ايران، مأمور فرودگاه را کور وکر مي کرد که اضافه بار مادرش را نبيند. هميشه در وصف کرامات خودش مي گفت: «همسايه هاي آلماني ام چشم هاي شوري دارند، من طلسم شان را باطل مي کنم.»
با تعجب پرسيدم: «چه طلسمي؟»
علويه جواب داد: «وقتي پسر کوچکم بيرون مي رفت، انگار کسي به اون پشت پا بزند مي خورد زمين.»
يکی از همسايه هاش از علويه خواسته بود که به او هم اين صوفي گري را ياد بدهد. علويه می گفت: «حتا اين آلمانی های بي دين هم به من احتياج دارند، مثل شيلا که اوائل مسخره ام می کرد، ولی حالا يکپا مريدم شده.»
گاهی کتابی از او می گرفتم، می خواندم و پسش می دادم، يک بار انجيل فارسی، يک بار مثنوی. علويه می پرسيد که اين کتاب ها را برای چی می خوانم.
گفتم : «به خاطر قصه ی موسي و شبان. همسايه ی آلمانی ام مي گفت که در بيست و يک سالگي به مسيح فحش رکيک داده و حالا مي ترسد.»
گفت: «جوان گناهکار نمي شود. حضرت قطب به دختران جوان گفته دوست پسر داشتن گناه نيست.»
به همين خاطر رابطه ی دوستانه اي با دخترهای جوان داشت. مي گفت: «دختر شيلا وقتي مادرش به ايتاليا رفته بود، به حرفم گوش مي داد، مثلا ريتا دختر پيانيست هيجده ساله در مورد پسري نظر مي خواست، من بهش گفتم از آن پسره بپرس، ببين اون تو را مي گيرد؟»
نقش همدل يا مادر جانشين را بازی می کرد و اين چيزها را ياد دخترهاي جوان مي داد تا گول نخورند. ريتا از پسر پرسيده بود: «با من ازدواج می کني؟»
پسر گفته بود: «نه. مي خواهم تجربه کنم.»
علويه مي گفت: «نگراني من بي مورد نيست.»
اما نگراني علويه يکي دو تا نبود. براي همين مجبور مي شد زاغ سياه اين و آن را چوب بزند. مادر دختري از ايران که نامزد دخترش در هلند زندگي مي کرده، به علويه زنگ مي زند و به او اطلاع مي دهد که فيروزه يک سفر می رود هلند، در همان مدت کوتاه نه تنها با نامزد دخترش بلکه با دو مرد جوان هم خانه ی او هم مي خوابد.
وقتي فيروزه بر گشت، حسابي گاو پيشاني سفيد شده بود. رضا که در چاخان گفتن نقل مجلس دوستانش است ادعا می کرد فيروزه با او هم خوابيده. چو انداخت فيروزه چون مريض جنسي است، دست رد به سينه هيچ مردي نمی زند، بيچاره دست خودش نيست.
ساده ترها اول باور کردند. فيروزه گاو پيشاني سفيد شده بود. و قند در دل رضاچاخان آب می شد، و با موش دواني هاش اين در و آن در می زد. احتمالا مشکلات خصوصي فيروزه با شوهرش هم دست به دست هم دادند، و او از شوهرش جدا شد.
علويه گفت :«فيروزه به من گفته آبروش را برده ام، من چه تقصيري دارم، از ايران خبر داده بودند. من که کف دستم را بو نکرده بودم!»
فيروزه مي گفت: «صابون علويه به تن همه خورده، اما به تن من بدجوری خورد و تشت رسواييم را به بام انداخت.»
شوهر علويه انگار خواسته باشد خودش را از هر اتهامي خلاص کند می گفت: «فيروزه از آن فاحشه هاست! وقتی شوهرش رفته بود سفر، مي خواست مرا به اتاقش بکشد.»
علويه با عذاب وجدان مي گفت: «در خانه فيروزه را زدم، در را تا نيمه باز کرد، و راهم نداد. آخر من به فيروزه هم مثل خيلي ها که تازه پاشان به آلمان مي رسدکمک کرده ام.»
اما اينبار مهره مار و نيکوکاري علويه به دادش نرسيد. شوهرش از من مي خواست به عنوان هديه تولد تابلويي از علويه بکشم.
از سفر و زيارت دانيال مقدس که برگشتيم، بوم نقاشي ام را جلوم گذشتم، و سعي کردم شايد بتوانم طرح نيمه تمام مادر ترزا را در حالي که کمرش زير فشار کتاب دعاي عتيقش خم شده،کامل کنم، همين طور دست راستش را که سعي مي کند کتاب دعاي فارسي آلماني اش را محکم نگهدارد، اما قلم مو رغبتي نشان نمی داد.
تابستان 2003 برلين

Posted by Abbas at June 16, 2004 08:12 PM
Comments

از رودس هايم گذشتم .به ياد اين داستان افتادم.از طنز آن هميشه مي توان لذت برد.

Posted by: shala ahmadi at July 22, 2004 12:02 PM

تصوير زيبايي از راين دادي .هوس ديدنش بسرم افتاد.از ساده تر ها نوشتي اره متاسفانه اينطور است. با روشنگي وبا زبان تخيل از واقيعت ما نوشتي.

Posted by: marjan at June 22, 2004 07:18 AM

زود به زود بنويس. از بلاي خرافات نوشتي(نقطه ضعف ما).ممنون

Posted by: shala at June 21, 2004 08:39 PM

سلام، خسته نباشيد وبلاگ خوبی دارین .به ما هم سر بزنید

Posted by: Hamidiyan at June 20, 2004 12:18 AM

سلام دوستان، من متاسفانه آدرس ايميل شما را متوجه نشدم. اگر اشكالي ندارد اين آدرس را به من اعلام كنيد. ممنون.

تبريز - كريم شفائي

//// 1

از خنديدن مي ترسم!
از گريستن مي ترسم!
چشمي خندان و چشمي گريان،
لرزش لب هايم چه مي خواهند از من؟
دست هايم را كجا پنهان كنم،
پاهاي سراسيمه ام را به كجا برم؟

///// 2


دلواپس مباش
حرف به حرف آوازت را از لرزش لب هايت مي خوانم،
نمي خواهد كه صدايت را بلند كني
كه فرياد عشق ات را بشنوند:
صداي ازدحام خيابان ها اجازه نخواهند داد
تو سرود مهرباني ات را به گوش ديگران برساني!
همين كه من بفهمم كافي است،
شعر من همواره از زبان تو سخن خواهد گفت!

Posted by: كريم شفائي at June 19, 2004 11:06 PM

به عالم ما هرتز ليش ويل....(قلبا خوش امدي) خنده اور است. از نثر زيبايتان لذت بردم. بعنوان شوخي بهم گفتيم(هرتز ليش ...)

Posted by: behbam at June 19, 2004 04:42 PM

دن ارام مي گفت در تعطيلات دوست داشت با تور ده نفره به قم مي رفت و از ان ديگ معروف و نشان درونش فيض مي برد و ما خنديدم .گويا ،اش از بس شور شده بود به اين شعبده بازي خاتمه دا دند. راوي نقاش حتي به علويه با تمام خرافي يا فرصت طلب بودنش علاقه نشان مي دادودوست داشت او مادر ترزا ميشد . دور و بري هاي او هم گل .....از اين اين سياه سفيد نديدنت خوشم امد دن ارام.

Posted by: mehsa at June 19, 2004 12:01 PM

از طنز داستانت لذت بردم.مخصوصا نام علويه را انتخاب ؟ردي.اين اسم علويه خانم هدايت است. بعد از هفتاد سال ما هنوز اندر خم ي؟ در اندر خم هستيم.شناخت خوبي داري.

Posted by: sadegh at June 19, 2004 09:54 AM

يا دانيال مقدس ما رو كمك كن

Posted by: amin at June 18, 2004 09:03 PM