May 05, 2004

گردون، به روايت بابک فرزاد

گردون
بی‌مناسبت، گذارم افتاد به روزنوشت‌های عباس معروفی (حضور خلوت انس را می گویم) و چقدر دلم گرفت. انگار همه‌ی دلتنگی‌های این چند سال به سراغم آمدند دوباره. گلنوش هم که روز را در دانش‌گاه به مطالعه گذرانده، نیست این‌جا که لبخندی بزند و بگوید "فدایت شوم، اصلا ً همین فردا چمدان می‌بندیم و برمی‌گردیم ایران." و شروع کند برایم بگوید که آن جا هم گلیم خود را می‌توانیم از آب بیرون بکشیم گیرم که هوایش سرب بیشتری به آدم هدیه می‌کند ... و من که می‌دانم که نمی‌شود، به قفسه‌ی کتابی نگاه می‌کنم که یک طرفش سیب نقره‌ای افتاده – و چه حالی داشت شنیدن صدای یغمایی که از اولین‌ها بود که مجوز پیدا کرد برای انتشار- و آن طرف‌تر، "از عشق و دیگر اهریمنان". به ناگاه یاد آن می‌افتم که صبح روزنامه‌ها را از آن کیوسک که در خوش ِ جنوبی و نزدیک خیابان آزادی بود می‌خریدم و عصر از دانش‌گاه که به سمت خانه می‌آمدم، کیوسک روزنامه‌فروشی بود سر تقاطع آزادی و آذربایجان و نظری می‌انداختم که اگر مجله‌ای شماره‌ی جدیدش در آمده بگیرم و آن‌وقت مثلا ً اگر آدینه در آمده بود دست می‌کردم یکی در می‌آوردم از میان پشته‌اش که مثلا ً کم‌تر خاک خورده باشد.
این همه در آن زمان بود که عادت کرده بودیم به خریدن روزنامه. چند سالی قبل‌ترش، وقتی که من سال آخر دبیرستان بودم (که می‌شود مثلا ً 73-74)، مجلات زیادی نبودند: اولش آدینه بود و دنیای سخن، بعدتر گردون آمد. تکاپو هم که اصلا ً نیامده رفت. جامعه‌ی سالم را که فیروز گوران زحمتش را می‌کشید و بیش‌تر از همه نوشته‌های مجید محمدی را در آن به خاطر دارم، بعدها در دست پدر و مادرم دیدم و نمی دانم که آن زمان هم بود یا نه.

حافظه‌ام این‌گونه یاری می‌کند که تکاپو را منصور کوشان در می آورد که تا آن موقع اسم آشنایی برای من نبود و صاحب امتیازش خانمی که اسمی از او در خاطرم نیست. 5-6 شماره که منتشر شد، داستان کانون نویسندگان پیش آمد و نامه‌ی "ما نویسنده‌ایم". تکاپو پوشش به نسبت کاملی از این ماجرا داد که شاید بخشی از آن هم بر سر دعوای گذاشتن یا نگذاشتن نام اسماعیل جمشیدی در لیست بود که از آن طرف مثلا ً محمود دولت‌آبادی می‌گفت که جمشیدی اصلا ً روزنامه‌نگار است و نه نویسنده و ا زآن طرف جمشیدی و کوشان می‌گفتند که همه‌ی این مخالفت‌ها به خاطر نقدی است که جمشیدی فلان موقع بر فلان رمان دولت‌آبادی نوشته. هر چه بود چند صفحه‌ای کانون کانون کرده بودند و از همین رو تکاپو بسته شد. بهانه‌اش را هم گذاشتند بر سر شعری از براهنی که در آن آمده‌ بود "... و سربازی در کلاه‌خودش می‌شاشید ..." و گفتند که منافی عفت است. آن‌ها که به یاد دارند، آخرین شماره‌ی تکاپو مقاله‌ای هم داشت از امیرحسن چهلتن با عنوان "دانستن جرم است." که اول ِغوغای ممنوعیت ماه‌واره داستان ِ سانسور را در شوروی و عربستان نوشته بود و هر که می‌خواند در میافت که مخاطب این قیاس کیست و این هم به نظر من دلیل دیگر بستن تکاپو بود.
دنیای سخن هم که بیشتر ادبی بود و کم‌تر سیاسی می زد و حقیقتش نمی‌دانم که الان در چه وضعی است. عباس معروفی هم گردون را درآورد که نیامده ناخودآگاه تبدیل شد به رقیب آدینه. به لخصوص که جایزه‌ی سالانه‌ای هم برای به‌ترین نوشته‌های سال تعیین کرد. چند شماره‌ای که گذشت آدینه پیام خوانندگانش را چاپ می‌کرد که آن مجله (گردون) یک گفت‌وگو چاپ می‌کند مثلا ً 5 صفحه که 4 صفحه‌اش عکس است و گردون پیام خواننده‌ای را که نمی‌داند مجله‌ی 150 تومانی (آدینه) را بخرد یا مجله‌ی 200 تومانی (گردون) را و سرانجام در می‌یابد که گردون بیش از 50 تومان می‌ارزد.
این را که می‌گویم یاد خاطره‌ای می‌افتم که از این قرار است: در همان روزها نشریه‌ی صبح (شاید هم کیهان هوایی) را دیدم که از جنگ ِ گردون و آدینه عروسی بر پا کرده بود. ناراحت شدم و چون 17 سالی بیش‌تر نداشتم و در این سن و سال آدم نسبت به همه چیز احساس مسوولیت پیدا می‌کند، من هم احساس مسوولیت پیدا کردم. صبح، دسته‌‌ی گلی خریدم و به سمت دفتر آدینه رفتم که نزدیک میدان انقلاب بود. کسی نبود جز سرایدار که گل‌ها را به او دادم و گفتم شاید برگردم. دو ساعتی بعدتر که برگشتم همه بودند و تا از سرایدار خواستم بپرسم که آقای ذاکری یا سرکوهی آمده‌اند، به صدای بلند گفت که آن پسر که صبح گل آورده‌ بود باز آمده. فرج سرکوهی جلو آمد و گفتم که ازاصفهان آمده‌ام (و نگفتم برای دوره‌ای آموزشی تا جدیم بگیرند) و درددلی دارم. فرج مرا به اتاقکی برد که پشت میزش ذاکری نشسته بود و باز برای آن که جدی‌ترم بگیرند المپیادی بودنم را گفتم و آن که آمده‌ام ادای احترامی کرده باشم و در آخر آن‌که آن‌چه بین آدینه و گردون است شایسته‌ی سن و سال ِ من و دوستانم است و نه شما. به یاد دارم که دست ِکم به ظاهر از آمدنم ابراز خوش‌حالی می‌کردند و می‌گفتند نمی‌دانستند که نوجوانی هم مجله‌شان را می‌خواند و باور نمی‌کردند که می‌گفتم بسیاری از دوستانم نیز آدینه را می‌خوانند، و از آن طرف من به فکر فرو رفته بودم که این همه زحمت که چراغی برفروزی و و در میان طوفان حوادث روشنش نگاه داری و ندانی که بر کدامین حجره نور می‌تاباند. و آن گذشت تا آدینه در شماره‌ی بعدی خود (به گمانم شماره‌ی 102) داستان رفتن مرا به دفترشان نوشته بودند و اگرچه نامی از گردون نبرده بود اما دانستم که به واقع تا آن زمان باور نمی‌داشتند که مخاطب نشریه‌شان میان‌گین سنی بالایی ندارد.
چندی که گذشت رضا امیرخانی (که الان لوح را بر روی اینترنت منتشر می‌کند و چندی پیش "ارمیا" ش جایزه‌ای ادبی برد) که یک‌دیگر را از قبل می‌شناختیم به اصفهان آمد. قراری گذاشتیم و خلاصه، جان ِکلامش این بود که کار پسندیده ای نکرده ام که این‌ها، چه آدینه و چه گردون، از نظر فکری وابسته به آن طرف آب‌اند و قس علی هذا.
نمی‌دانم چرا ولی با خود قرار گذاشتم که تا به تهران برگشتم به دفتر گردون هم بروم و خسته نباشیدی بگویم، اما نشد چون مجله را به چند بهانه تعطیل کردند که یکی را که به یاد دارم این بود که در یک نظرسنجی درباره‌ی عمل‌کرد تلویزیون، شهروندی گفته بود که از این تلویزیون سیاه و سفید خسته شده و تعبیر کردند که منظور رنگ‌های عمامه است و چنین و چنان. برای عباس معروفی هم حکم زندان و شلاق بریدند که زمانی نگذشت که معروفی که آن وقت کسی از اهل حکومت دلی برایش نسوزاند، جان خود برداشت و رفت به آلمان و ماندگار شد و اگر خیره‌گی نباشد بگویم که در نظر من این همه دوری در تغییر نگاهش به ایران و حکایت‌های آن سرزمین بی‌تاثیر نبوده. داستان ِ بستن ِآدینه و جامعه‌ی سالم و پیام امروز هم که تازه است و در خاطر همه.

این همه که گفتم برای این بود که عهد خود را با گردون گر چه دیر و غیر حضوری، با این همه به جا آورم و خسته نباشیدی بگویم به عباس معروفی، هم برای گردون و هم برای حضوری که در این دنیای مشبک دارد. آقای عباس معروفی، خسته نباشید.

Posted by Abbas at 12:14 PM | Comments (1)