صدای زنگوله ی بالای در تو را به یاد ایام کریسمس می اندازد. اینجا همه مغازه های کوچک از ا ین زنگوله ها دارند. وقتی مدتی طولانی در مغازه ای بایستی، این صدای شادی آور کلافه ات می کند و دلت می خواهد با پتک به رویش بکوبی و از دستش خلاص شوی. در، پشت سرت بسته می شود. بوی نان داغ در جانت می دود.
زن آرام در انتهای مغازه ایستاده است. این پا و آ ن پا می کند و با سلامی به زبان غریبه به پیشوازت می آید: " چه فر مایشی دارید ؟"
نان ها را نگاه می کنی: " چهار تا نان تازه می خواستم ."
با دستان استخوانی نان ها را درون پاکت می اندازد و می گوید: " ایرانی هستید؟"
چشما نت برق می زند: "بله." و منتظر سؤال بعدی او می مانی. بی فایده است.
به زبان خودت می پرسی: " شما هم ایرانی هستید؟"
می گوید:" بله." و منتظر، نگاهت می کند.
" از کجا فهمیدید من ایرانی هستم؟"
" از نگاه تان. می دانید؟ وقتی مشتری ندارم، آدم ها را از پشت پنجره نگاه می کنم. از راه رفتن شان، نگاه شان و سرشان می توانم حدس بزنم کی از کجا می آید."
یکبار دیگر نان ها را می شمرد و ادامه می دهد: " من سیزده سالم بود که به آلمان آمدم. می خواستم پزشکی بخوانم ولی به خاطر مریضی پسرم نتوانستم."
پاکت را می بندد و روی پشخوان می گذارد: " می شود یک یورو."
دستت را درون کیفت می بری ولی چيزی برای ادامه صحبت پیدا نمی کنی. پول را می دهی و می گویی: « بعضی اتفاقات مسیر زندگی را عوض می کند."
دست به سینه می ایستد ودستانش را زیرسینه های بزرگش قایم می کند وادامه می دهد: " بالاخره رفتم زمین شناسی خواندم. می دانید؟ من تمام برادرها و خواهر هام مهندس اند."
پول را در صندوق می اندازد. جثه ی کوچکش پشت پیشخوان شیشه ای کوچک تر به نظر می آید. موهای کوتاهش را به عقب می زند، انگار آزارش می دهد، انگار می خواهد که از این هم کوتاه ترش کند. به طرفت می آید: "می دانید اینجا هیچکس سر جای خودش نیست. پسر اولم همیشه می گوید که چرا این کار را ول نمی کنم؟ راست می گوید."
دستمال سفید را بر می دارد و شیشه ی پیشخوان را پاک می کند و می گوید: " گاهی اوقات تصمیم می گیرم که درس دیگری را شروع کنم. اما شوهرم می گوید می خواهی چکار، با پنجاه سال سن؟ راست می گوید."
نان را در کیفت می گذاری. گرمای نان تو را به اشتها می آورد. دلت می خواهد تکه ای از آن بکنی و در دهانت بگذاری. درست مثل آن روزها که نان سنگک می خریدی و تا به خانه برسی نصف نان رفته بود و هر دفعه مادر غر می زد دختر، خجالت نکشیدی وسط خیابا ن خوردی و آمدی؟
نگاهش را روی دست های یخ زده ات احساس می کنی. بالاخره موفق به بستن زیپ کیف می شوی و او با نفسی راحت ادامه می دهد: " گاهی اوقات فکر می کنم مهد کودک باز کنم، درآمد خوبی دارد ولی پسر کوچکم می گوید درد سرش زیاد است. می خواهی چکار؟ راست می گوید."
به آینه پشت سرش نگاه می کنی. خودت را نمی شناسی. سال هاست که خودت را فراموش کرده ای. موهای مشکی و صافت روی شا نه ها ریخته است. تاب پایین موها قاب صورت مهتابی ات شده، و شکست نور روی موها، بازی همیشگی خودش را دارد. چند بار دیگر باید این موها را شست؟ آن موقع که مادر موهایت را می شست، هیچ وقت به آنها فکر نمی کردی. فقط مادر هر از گاهی در حین شستن، می گفت: " چه موهای پر و زیبایی داری!" و آن موقع یاد موهایت می افتادی. حالا این موها معنای دیگری پیدا کرده اند فقط سنگینی آن ها را روی شانه هایت احساس می کنی.
چشم هايش را می مالد و دور پلک هايش سیاه می شود. انگار یادش رفته که قبل از بیرون آمدن از خانه بی آنکه فکرش را کرده باشد، سرمه غلیظی به چشمانش مالیده تا زنده تر نشان داده شود. شاید می خواهد باورش شود که هنوز سرحال و تازه است.
دستکش هایت را دست می کنی و آماده رفتن می شوی. هر چند که می دانی به این زودی نمی خواهی بروی. می گوید: " اوضاع اقتصادی مردم خیلی خراب شده ولی همه می گویند وضع بهتر می شود. راست می گویند."
سرت را تکان می دهی و به آينه نگاه می کنی: " شما چطور؟ راضی هستید؟"
سرش را به راست خم می کند مثل اینکه می خواهد لحظه ای آن را روی شانه اش تکيه دهد. به نان های پشت ویترین خیره می شود: " راضی نباشم چکار کنم؟ راستش مغازه را برای پسربزرگم باز کردم ولی او دنبال کار دیگری رفت و حالا من مانده ام و این نان ها."
به بیرون نگاه می کنی. مردم با سرهای فرورفته در یقه ی پالتوهایشان در خیابان های سیاه قدم هایی به بلندی سایه هایشان بر می دارند و به زمین یخ زده نگاه می کنند. مورمورت می شود. باید رفت.
لبخندی تلخ می زند و می گوید:" مزاحم وقت شما هم شدم."
"عجب سرد شده!"
" شوهرم به این هوا عادت دارد. ولی من بعد از این همه سال هنوز عادت نکرده ام. بعد از سال ها که به ایران رفته بودم متوجه شدم که دیگر جایم آ نجا هم نیست. خیلی چیزها تغییر کرده بود، حتا آدم هایی که می شناختم."
نگاهش را به بیرون می اندازد و نور چراغ ماشین ها را دنبال می کند: " ما هم تغییر کرده ایم."
کلاهت را به سر می گذاری و کیفت را روی شانه ی چپت می اندازی: " زندگی یعنی همین."
دستانش را روی میز جلوش ستون می کند: " راست می گویید، زندگی یعنی همین."
به بیرون خیره می شود، و به نور چراغ ماشین ها. خداحاقظی می کنی و منتظر جوابش نمی مانی. از در خارج می شوی. صدای لاستيک ماشین ها روی آسفالت خیس، سکوت خاکستری خیابان را می شکند. مثل سایه خودت را به آن طرف خیابان می کشی.
تابلو زرد آرایشگاه را می بینی. به طرفش می روی و داخل می شوی. یادت نمی آید که چه گفته ای. آرایشگر با دهانی نیمه باز مثل آدم های لال فقط نگاهت می کند. با دلسوزی می گوید: "حیف نیست؟"
بدون آنکه جوابی بدهی توی صندلی فرو می روی و از توی آینه نگاهش را دنبال می کنی. با انگشتان لاغرش به نرمی موهایت را چنگ می زند، می برد بالا و رها می کند: "حیف اين موها نیست؟"
انگار که موهای خودش را نوازش می کند. در د ستانش خودت را رها می کنی و چشمانت را می بندی، درست مثل روزهايی که خودت را توی بغل مادر بزرگ جا می دادی تا با دست هايش که پوستی مثل پنبه نرم داشت، موهایت را نوازش دهد. حالا دیگر یادت رفته چند سال داشتی که مادر بزرگ مرد. اگر زنده بود، از او سؤال می کردی: " مادر بزرگ، موهای تو را کی نوازش می کند؟" و حتما جواب می داد: " هیچکس مادر. من سال هاست که پیر شده ام."
آرایشگر دستش را دراز می کند و از روی میز، ماشین سلمانی را بر می دارد و روشن می کند. نگاهی دو باره به تو در آینه می اندازد. هنوز تردید دارد. بانگاهی مات جواب آخر را می دهی. ماشین سلمانی موها را می تراشد و دسته دسته فرو می ریزد. آخرین دسته موها هم از روی سرت لیز می خورد و دور صندلی پخش می شود. زیر پایت تلی از مو درست شده است. بلند می شوی و خود را می تکانی . سبک شده ای. پول را در دست آرایشگر می گذاری. خداحافظی می کنی و از در بیرون می زنی. سوز سردی به سرت می خورد. بر می گردی و توی شیشه آرایشگاه نگاه می کنی و دستی به سر بی مویت که مثل آینه صاف شده می کشی. دستت را درون کیف تنگت می بری، هنوز نان ها گرم هستند. یکی را در می آوری و تکه ای از آن را در دهانت می گذاری.
من يه وبلاگ نويسم.معمولا كامنت نمي ذارم.مي خونم.شعراتو دوست داشتم...مخصوصا اون كه كتابفروش...شعرهاي من رو بخون.دوست دارم نظرت رو بدونم.اگه بهم ايميل بزني شديدا خوشحال مي شم جاناتان.
راستي اون كتاب اوهام ريچارد باخ رو خوندي؟ (چه ربطي داشت؟)
Posted by: Makan at July 9, 2004 05:44 PMسلام، خسته نباشيد وبلاگ خوبی دارین .به ما هم سر بزنید
سلام درود استاد عزيز.معذورم خواهيد داشت و مقصرم نخواهيد دانست كه اينگونه با جسارت خدمت رسيده ام .چرا كه ميخواهم بگويم من نيز دلم نميخواهد فارغ از معركه نوشتن باشم پس اسباب مسرت خاطر بسيار من و امتنان قلبي ام خواهيد شد اگر راهنمايي كنيد اين حقير را.متشكرم.
Posted by: فرشاد پناه at May 1, 2004 04:29 PMسلام دوست عزيز . داستان را خواندم به نظرم جالب و قابل تامل بود. خوشحال مي شوم نظر شما را نيز در رابطه با داستانم بدانم.
Posted by: گلسرخ at April 24, 2004 11:02 PMمجله شعر را بخوانيد
Posted by: majalleye sher at April 24, 2004 12:26 AM