در بستر صندوق تابوت مانندی دراز کشيده بودم. جرينگ جرينگ سکه های ريز و درشت چپ و راست به صورتم سيلی می زد. مرد دستار به سری با ريش جوگندمی کشکول به دست در يکی از جهارراه های پر رفت و آمد تهران از لابلای انبوه ماشين های سواری پيکان و پرايد اسفند دود می کرد، بغل دستی ام به طعنه می گفت چشممان نزنند. من و بغل دستی سرفه کنان پاهامان را بغل زديم و از فراز دود تيره به پرواز خود ادامه داديم. اشباح کش می آمدند، با لب های تبخال زده دايره وار با پاهای جمع شده شان، تنه زنان از ميان جمعيت حيران و بی پناه می گريختند. بوی گنديده انبارهای آذوقه در هوا معلق بود. توفان، شن و ماسه را به سقف گنبدی ساختمان قلعه هدايت می کرد. قلعه بان برای ما نيمرو و نان آورد. کسانی با سر و صدای عجيب در قلعه را می زدند. طاووس تهران همراه مان آمد، و در ارگ بم جا خوش کرد. از مسير آشنای کوير می گذشتيم و من پانزده سالم بود. ديگر خوابم نبرد. از تخت پايين آمدم پاورچين پاورچين خودم را به کمد باريک آينه دار اتاق رساندم، عکس های خانوادگی را از کمد قديمی بيرون کشيدم. باز يادم رفته بود برای عکس ها آلبوم بخرم. از ميان عکس های سياه و سفيد عکس قلعه بان پير در کنار پدر، توفان شن آن روز را به يادم آورد. عکس ها را به جای هميشگی برگرداندم. دفترچه ی يادداشتم يا بهتر بگويم سفر نامه ام را برداشتم، با دقت ورق زدم، و به صفحه ی مورد نظرم رسيدم. نوشته بودم: «پليکان های حوضچه ی طبس...»
ورق زدم: «اولين بار، هزار و نهصد سال پيش شاهان ساسانی بر اثر زلزله مجبور به کوچ دادن اهالی بم به شهر جديدی به نام نورماشير شدند.» و نورماشير را با حروف بزرگ و رنگی نوشته بودم. از زبان زلزله نگار نوشتم: «دولت وقت در دهه ی هفتاد (مثلا در سال هزار و نهصد و هفتاد و...) تصميم به جلوگيری از ساخت خانه در بم گرفت.»
دنبال نوشته ای می گشتم. دفترچه را ورق زدم، و به يادداشت های اوايل انقلاب رسيدم: «عده ای با حمايت روحانيون توانستند قوانين دولتی را در ممنوعيت ساختمان سازی در شهر بم لغو کنند. با فتوا کارشان را پيش بردند.» چند خط پايين تر نوشته بودم: «اين عده به روحانيون گفته بودند چون شاه می خواست بم را تبديل به مرکز زرتشتيان کند... ما...»
سفر نامه را بستم. هوا به گرگ و ميش می زد، دلشوره داشتم، می خواستم هر چه زودتر راه بيفتم. مادر کنار دار قالی کوچکش نشسته بود و می بافت. طاووسش هنوز نا تمام بود. مادر هر وقت غمگين است نقش می زند. سماور هم می جوشيد.
از جيرفت به طرف بم حرکت کرديم. درخت های نخل، پسته و پرتقال از دور به چشم می خورد. در سکوت رانندگی می کردم. بغل دستی خواب بود. پس از ساعتی به ويرانه ها رسيديم، و بی هدف در ميان آوارهای خشتی دنبال زنده ها می گشتيم. بيمارستان خصوصی شهر کمتر آسيب ديده بود. نه بيل داشتند نه سگ تربيت شده. جسد پسر عموها را در جاجيم و چادر شب پيچيديم، روی باربند ماشين گذاشتيم و با طناب بستيم، و به طرف جيرفت حرکت کرديم. زن پسر عمو جلو خانه اش بست نشست و با ما نيامد. می راندم و پدر از آينه نگاهم می کرد، با چهره ی کبود، مثل آن روز که جسد دوست زلزله نگار تهرانی اش را کنار بساط مشروب فروشی با شيشه های خالی دوروبرش پيدا کرده بود.
نوشته بودم: «از سال هزار و نهصد و هفتاد، به مدت شش سال در بم اجازه ی خانه سازی داده نشد. بعد از آن جمعيت از چهار هزار نفر به صد هزار نفر رسيد.» دير بود، صبح مرده بود که به جيرف رسيديم. مادر در چهارچوب در منتظر بود. گفت: «سيبوها سرما برده.»*
محله خالی بو.د همه به مزرعه رفته بودند. تصميم داشتم سال آينده با فروش محصول امسال، چيزی شبيه گلخانه يا پوشش پلاستيکی تهيه کنم. حالا سرما سيب زمينی ها را از بين برده بود. فکرم از خستگی کار نمی کرد. جسد ها را با کمک بغل دستی و مادر از باربند پايين آورديم، و برديم شان در انبار. مادر ناليد: «رودِ مادر.»
جسدها سنگين بودند، به سنگينی جنايات در راه مانده. دست هام آلوده بود. چشم هام از خستگی روی هم افتاد. داشت دير می شد، به هم نمی رسيديم. تارهای طلايی موی دخترک رنگ مس داشت، پدر سرش را به صورت دخترک چسبانده بود، صورت دخترک کاشته شده بود، و پدر بی صدا گريه می کرد. صدای مويه می آمد: «رود مادر.»
صدای سنج از دور شنيده می شد. کسی داشت به دقت پنجه ی کاشته شده ی آشنايی را از زير خاک در می آورد، بولدوزرها غوغا می کردند، اجساد به پنجاه هزار می رسيد. پدر دوقلو ها، فريدون و کاوه را روی دوش گذاشته بود و در نخل ها به جايی نامعلوم رانده می شد. مارها به صدای نی لبک مرتاض از مغز دو قلوها می خوردند، صورت کوچک دخترک سه ساله غرق بوسه می شد. بچه ها در بغل مادران مرده شان زنده بودند. بچه ی دوساله ای با طناب به اين طرف و آنطرف کشيده می شد. نان ها در اندازه ی استاندارد (نه بزرگتر از فندق، نه کوچک تر از گردو) از کاميونی به سوی دو زن چادر مشکی پرت شدند، و آن دو زانو زدند. خون به رنگ مس از منفذهای چادر بيرون می زد، قير مذاب در حفره ی چشم های گشاد ريخته می شد، و حفره حريص و حريص تر می شد.
احساس کردم سرب داغ دارد به طرفم سرازير می شود. مادر تکانم داد. همسايه ها از مزارع سرما زده برگشته بودند. يکی می پرسيد: «بچه ها را دزديده اند؟» کسی می گفت: «به جسد زنی تجاوز شده.»
جوابی نداشتم. وقتی شاهدی نيست، وقتی مطمئن نيستی... زير لب گفتم: «شنيده ام، شايد.. از چادر زدن در حاشيه شهرهای اطراف بم، از خالی کردن بار کاميون ها.»
مادر از نوزادی که در چادر برزنتی هلال احمر به دنيا آمده بود گفت، و من از نجوای پرستار در گوش نوزاد نوشتم. پرستار وجدان انسانی را در گوش نوزاد نجوا می کرد.
از جيرفت با پتو و آذوقه و چند بيل راه افتاديم. در آيينه بغل دستی ديده نمی شد، صدايش را می شنيدم که می گفت: «با چهارصد ميليارد دلار از عرب های خليج فارس، و هشتصد هزار يورو از آلمان و چند ميليون خودمان و شرکت هاي خانه سازی سوئد و ژاپن خانه های چوبی ضد زلزله بخريم.»
از ده پوشتور، نزديک شهر بم که گذشتيم، بغل دستی با اشاره به آدم های آنجا که سه هزار نفری می شوند، با هيجان می گفت: «بله، ببين قيمت هر خانه پانصد هزار کرون است. اگر ده هزار خانه سفارش بدهيم در جمع هفتصد ميليون کرون خرجش می شود، لااقل از سرمای کوير در امانند.»
يک آن با باز کردن پنجره سوز سردی به درون نفوذ کرد، با پوزخند گفتم: «خانه های چوبی آماده! شوخی می کنی؟ شايد بد نباشد.» صدای خواننده ای در کوير موج زد، دو چرخ عقب ماشين در شن گير کرد، صورت پدر از شدت قهقهه محو و محو تر شد. نوشتم: «قيمت هر خانه پانصد هزار کرون است. اگر ده هزار خانه سفارش بدهيم در جمع هفتصد ميليون کرون... چهارصد ميليارد دلار از عرب های خليج فارس، و هشتصد هزار يورو از آلمان و چند ميليون خودمان... اصلا از اين ارقام و اعداد سر در نمی آورم. چه جوری بايد اين پول ها را تبديل کرد، دلار، يورو، کرون، تومان. سرم درد می کند...» دفترچه را بستم.
سيبوها به لهجه جيرفتی. سيب زمينی ها را سرما زده.
رود مادر: عزيز مادر.
سلام، خسته نباشيد وبلاگ خوبی دارین .به ما هم سر بزنید
از مضمون وتخيل واز نثرنوشته خيلي خوشم امد.عميق مي نويسي .دون ارام بنويس.
Posted by: mehsa at June 6, 2004 10:38 AMخواب تب خال زده در هواي ازاد دو شب گذشته تهران زشتي طاووس تهران را به خوبي نشان داد.ادست هاي من الوده است.
Posted by: mohsen at June 3, 2004 12:14 AMخواب تب خال زده در هواي ازاد دو شب گذشته تهران زشتي طاووس تهران را به خوبي نشان داد.ادست هاي من الوده است.
Posted by: mohsen at June 3, 2004 12:14 AMلحن خاصي داريد.ولي متاسفانه دير به دير مي نويسيد .دير دير... خواننده و نويسنده اين طوري بهم مي رسند ؟
Posted by: samad amini at May 19, 2004 10:45 PMدوست دارم از داستان هاي شما بيشتر بخوانم ايا همين دوداستان را نوشته اي؟ عالي بود. زود تر مي خواستم برايتان بنويسم اما نشد. لذت بردم. بنويس
Posted by: asitamalakuti at May 7, 2004 04:47 PMاينو بخون
Posted by: jannat at April 26, 2004 12:27 PMسلام اكرم خانم
حالت خوبه
اميدوارم كه بتوانيد درد دل يك معلم ساده وزحمتكش را به گوش ملت خواب وغافل ايران برسانيد
از زحمات شما بسيار سپاسگزارم
خداحافظ
دوستدار شما حميد اخاني
in dastan ra shesh ( 6)sale digar dobare bayd khand.be to goftam chra dastane bolabd nemiwisi,an dastan ky chap mishawad, montaseram ,maghale neweshti befrest.chon motekhases nistam nakhastam benwisam ,khob minwisi.
Posted by: shala ahmadi at April 1, 2004 09:39 AMخسته نباشید. این داستان در مقایسه با ورسیون اول خیلی خواندنی تر شده و نشان از تلاش دردمند یک نویسنده ی ایرانی برای ثبت فاجعه یی انسانی ست که می توانست حداقل به این ابعاد اتفاق نیفتد. مشکل این داستان به نظر من نبود قصه ایست که مخاطب بیشتری را جلب کند. نویسنده بیشتر سعی داشته تا گفتنی های هر چه بیشتر در پیرامون این فاجعه و موءلفه های تصویری و ذهنی خود را در قالب کوتاهی عرضه کند. باید بگویم که شاید بهتر بود اینقدر شلوغ نباشد.
Posted by: kia at March 15, 2004 07:15 PMsiba wa tarjedik , sendegi mast (nanhay dar andase estandard na bsorgtar as wandogh na kocherktar as gerdo as kamiyuni be tarafe do sane chdor mechgi part chodand.
Posted by: sadegh at March 6, 2004 11:53 PMدراين داستان رومانتيگ ترا؟ي؟ زيباي شما بهتر بود ااسم خواننده ؟رنگترنوشته مي شد.
Posted by: sadegh at March 3, 2004 04:34 PM