هواي رو به سرماي پاييز براي مگس طاقت فرسا بود. روي هره ي نزديك ترين پنجره نشست. از چارچوب پوسته پوسته ي آن گذشت و سطح شيشه را آنقدر كاويد تا به چفت بسته ي بين دو لنگه رسيد. راهي به درون نبود. از قاب لنگه ي راست به بالا صعود كرد و بالاخره در كنج چپ آن، شكستگي ستاره واري يافت كه با تكه اي پلاستيك پوشانده بودند. پوشش پلاستيكي، پياپي با وزش باد به داخل جمع مي شد و بعد با صدا بر مي گشت و به بيرون شكم مي داد. لحظه اي تأمل كرد و با چابكي از شكاف پيرامون وصله كه براي تنه ي او بيش از كفايت بزرگ بود پا به محيط ناشناخته اما گرم داخل گذاشت. پيش رويش پرده ي كركي تيره اي، نرم تكان مي خورد. عرض آن را پيمود و لبه اش را دور زد. آنجا بايد دوباره توقف مي كرد تا چشم هاي مگسي اش به فضاي نيمه تاريك اتاق عادت كند. حس بويايي اش به كار افتاد و به پرواز درآمد. در همان ابتدا چيزي نمانده بود اسير تارهاي غبارآلود عنكبوتي شود كه از سيم لامپ آويخته اي تا سقف تنيده شده بود. ولي از آنجا كه تجربه ي لازم يك مگس بالغ را داشت با يك مانور به موقع مسيرش را عوض كرد و ترجيح داد از درگاه بدون در اتاق پروازكنان بگذرد و راهرو كوتاهي را تا انتها طي كند و از ميان در نيمه باز وارد اتاقكي نمور و كوچك شود و روي كاسه ي گشوده ي توالت فرود بيايد. مگس از آنجا تا حفره ي آبريزگاه با احتياط پايين رفت تا به قشر لجن مانند دور حفره و لايه ي چربي كه روي آب راكد تخليه نشده دلمه بسته بود رسيد، و خرسند، با بدني لرزان ويز ويز كرد. آنوقت خرطومكش را به كار انداخت. بوي وسوسه كننده اي هنوز، شامه اش را تحريك مي كرد. بويي كه از آن حفره نبود. آنجا را نشانه گذاري كرد و به سوي اتاق اول پريد. چرخي در فضاي بالاي اتاق زد و مراقب بود نزديك كنج ديوارها و سقف نشود. بعد روي كمد عسلي رنگي نشست و روي تصويرهاي متعدد چسبانده شده بر آن قدم زد. در عكس اول، پسرك لاغراندامي داشت قاچ هندوانه ي بزرگي را گاز مي زد و به دوربين زل زده بود و دختر بچه اي با دو انگشت سبابه و مياني پشت سر او شاخ درست كرده بود و دست بر دهان از زور خنده به روبرو نگاه نمي كرد. مگس لحظه اي روي قاچ هندوانه توقف كرد و خرطومكش را به سطح تصوير چسباند و بعد راه افتاد و بطور اريب از روي زن و مرد جواني كه كودكي را درميان شان با هم بغل گرفته بودند، و از گنبد طلايي زمينه ي عكس گذشت. همان مرد در عكس بعدي با گونه هاي فرو رفته و موهايي كم پشت، به همراهي با چند نفر ديگر گيلاس باريكي را بلند كرده بود و با چشم هاي نگران به مردي كه در بين شان قرار داشت نگاه مي كرد. از روي صف سبيل هاي آنها قدم زد و بو كشيد. منشأ بو همان نزديك ها بود. پريد و روي ميز كوتاه چارگوشي با سطح كاشي شده فرود آمد. از كنار خرده هاي نان و تكه شكلاتي نيم خورده گذشت. از بدنه ي چراغ پريموس بالا رفت و روي پيچ شعله ي آن سر و چشم هاش را دستمالي كرد و بعد، روي قاشق سياه شده اي پريد كه دسته اي كاغذ، زيرش پراكنده بود. به حالت زيگزاگ از روي كلمات سر تيتر اولين آنها رد شد: هموطنان مبارز، لحظه ي پيروزي نهايي نزديك است. بال هاش را لرزاند و با پاهاي عقبي آنها را تيمار كرد. وسوسه ي بو رهايش نمي كرد. با پرواز كوتاهي روي تختخواب مقابل ميز نشست. در ميان موهاي پاي بيرون افتاده از پتو چند قدمي به زحمت راه رفت. آنوقت، با پرش هاي كوتاه خودش را به دست يله شده روي تخت رساند و از آن بالا رفت. از ساعد هم گذشت، و از روي سرنگ باريكي كه ميان آرنج مانده بود با عجله راه رفت و قطرات خشك شده ي محل تلاقي سوزن و پوست برآمده را با توك زدن هاي پياپي خرطومكش چشيد و دوباره ويزويز كرد. از آنجا روي چهره ي بيرنگ مرد خفته پريد و چشم هاي نيم باز و سوراخ هاي بينی او را كنكاو كرد و سرانجام دور دهانش متوقف شد. بويي را كه مي جست، يافته بود. بوي مخاط در حال تجزيه انساني. بويي بدوي كه او را به ابقاي نسل ترغيب مي كرد. ستون نوري از ميان شكاف پرده و ذرات غبار معلق در هوا ، گردن مرد را قطع كرده بود. مگس روي نوك چانه ي بالاآمده ي مرد بر دست هاش تكيه كرد و براي آخرين بار، بال هاي به رنگ قوس و قزح درآمده اش را مالاند و بعد به سوي نور پرواز كرد. بايد مگس ديگري مي يافت تا او را براي تخم گذاري بارور كند.
کار زيبايي بود. هرچند بقاي نسل، آنهم با مرده خواري و زندگي در کاسه ي مستراح، براي چه؟
Posted by: ماهمنير at February 5, 2004 07:18 AMبرای نجات ایران انتخابات دوره هفتم را تحریم کنیم
http://home.c2i.net/hasanagha/tahrim
Posted by: خُسن آقا at January 24, 2004 02:51 PMfekr konam ziba tar az in nemitunesti un chizi ro ke tuye tame dastanet mesle yek shabah be parwaz darawordi be taswir bekeshi.
behet tabrik migam ba har dastane jadidet behem bishtar sabet mishe ke to yek newisandei.
tardid hato bezar kenar... kolli harf tuye dasthaye to moj mizane....
khosh halam ke baham tuye in rah ghadam gozashtim.
duste khubam dasthaye khodeto bishtar az hamishe bawar kon wa mesle hamishe nagoftehato benewis.
man ke kheili behet eftekhar mikonam......
با سلام . بعد از خواندن مطلب شما و اتمام آن احساس کردم که در صحنه تصادف یا یک حادثه اتفاقی حاضر شده بودم و حالا هم که به اخر رسیدم باید برم چون دوباره محیط خلوت شدوهدف و منظور داستان برایم نامفهوم! البته کم سواتی منو به بزرگواری خودتان ببخشید چون من تا تصمیم کبری بیشتر درس نخوندم تازه کبری تونست تصمیم بگیره ولی من نه ! شاید هم همین علتش باشه..... با آرزوی بهترینها برای شما . خدا نگهدار.
Posted by: خوزه رضا at January 20, 2004 02:32 AMخيلي جالبه چنان غرق اين داستان شده بودم كه نگو و نپرس ولي نفهميدم كه منظورش چيه؟
Posted by: mohsen at January 19, 2004 04:37 PMبه فضای پشت سرت خیره شده ام...مرا بخوان!
Posted by: مرتضی نادری دره شوری at January 12, 2004 09:29 AMكاش هرگز بارور نشود لجن گر فته ايم همه ما
Posted by: Toranj at January 11, 2004 11:37 AM