January 28, 2004

"کنفرانس برلين"، وحيد مقدم - برلين

ظاهرا همه ی جمعيت داخل ساختمان در کافه تريا و سالن انتظار جمع شده اند. تا چشم کار می کند آدم است و دود سيگار. هيچ وقت فکر نمی کردم که اين سالن گنجايش اينهمه آدم را داشته باشد. نمی دانم چه مدت است که درگوشه ای از خانه فرهنگ های جهان نشسته ام. نمی دانم شايد ساعت ها ست و شايد روزها و شايد که سال هاست. فقط می دانم که مدت هاست که قصد رفتن دارم اما برای تکان خوردن نيرويی ندارم. احساس ضعف می کنم. حال تهوع دارم. خسته ام. شايد تب دارم. سرم داغ است.
در اطرافم هر لحظه صداها آهسته تر و تصويرها محوتر می شوند. گوش هايم گرفته و صداهايی گنگ در سرم می پيچد. احساس می کنم که سرب داغ در گوش هايم ريخته اند. پلک هايم را به هم فشار می دهم. سعی می کنم که چشم هايم را ببندم. نمی توانم. صورت ها در مقابل چشمم شکل می بازند و صورتک می شوند، صورتک هايی آشنا که از خواب هايم می آيند، صورت های بنفش با سرهای باد کرده، چشم های سرخ از حدقه درآمده و د ندان های سياه کرم خورده، حفره های سياهی که مثل دهان ماهی باز و بسته می شوند. حرف می زنند، می خورند، پر و خالی می شوند.
با هزار مکافات از ميان جمعيت خودم را سر ميز او رسانده ام. ساکت است. سکوت او هميشه مرا به ياد سنگ می اندازد. نمی دانم چرا سکوت او هميشه تحقير کننده است. بي حرکت نشسته و انگار که به صندلی گره خورده است. به جمعيت سالن توجهی ندارد، و سروصدای سالن را نمی شنود. هيچ چيزآزارش نمی دهد.
فکر می کنم که حتا بودن مرا آنجا حس نمی کند و اگر هم متوجه حضورم سر ميزباشد لابد بودنم در آنجا آزارش می دهد. دوست دارم به خودم تکانی بدهم، بهش نزديک شوم و دستش را توی دستم بگيرم، اما نمی توانم. چنان بی حس و حرکت در خودم فرو رفته ام که فکر می کنم دارم خواب می بينم، همه چيز بايد بگذرد تا تمام شود.
دلم شور می زند، درونم آشوب است، فکر می‌کنم ديدن آن پرچم حالم را خراب کرد. همين امروز صبح حالم دگرگون شد، از وقتی که آن پرچم سر دست اينطرف و آنطرف می رفت. يک پرچم سرخ با طرح سياه صورت مارکس با آن لبخند تمسخرآميزش، با بازوهای گوشتی شهوت آلود که از زير پيراهن مشکی آستين حلقه‌اش بيرون زده بود. همراه پايکوبی هوادارانش در ارتعاش غضب‌آلود صدای سخنران با حرکت‌های عشوه‌آلود در زير کمر و لغزاندن طبقات چربی پشت بازو جواب می‌داد.

شايد هم آشوب درونم بر اثر ضربه های وحشتناکی بود که سال ها پيش به سرم خورده بود، ضربه های پی در پی سخت و کشنده، سرخ و شور. آن روز تنها به فکر يک چيز بودم؛ رسيدن به پرچمی که بر سر دست های آن مرد برافراشته بود. مردی که به زحمت خودش را بر شانه های جوانی نگاه داشته بود و تلاش می کرد که پرچمش را آن بالا حفظ کند. پرچم هايی که لحظه ای بعد از بالا رفتن تکه تکه می شد، و مرد جوان بعد از هر پرچم از دست رفته، پرچم ديگری از زير پيراهنش در می آورد و سر دست می گرفت، يک پرچم ديگر و باز هم پرچمی ديگر. جمعيت موافق و مخالف موج می خورد، در هم می لوليد، شعار می داد، کتک می زد، و کتک می خورد. مخالفين فرصت نمی دادند و تمام سعی شان اين بود که از بالا رفتن پرچم ها جلوگيری کنند، و آن مرد را از شانه های ديگری پايين بکشند. او هم با لجاجت تمام خودش را آن بالا حفظ می کرد.
آنها پرچم ها را از دستش در می آوردند و تکه تکه می کردند، اما موفق به پايين کشيدنش نمی شدند.
درون موج در حرکت بودم و نمی دانم پرچم چندم بود که خودم را زير ضربات مشت و لگد به پرچم رساندم. پرچمی سرخ با طرحی از داس و چکش در گوشه اش. آن را با عشق به صورتم ماليدم و بوسيدم. تمام وجودم را گرمای دلپذيری فرا گرفت.
گرمم بود، سرشار از لذت بودم اولين بار بود که او را می بوسيدم. لبم را با دستپاچگی بر روی لبش فشار می دادم. چشم هايش را بسته بود. لبم را روی چانه اش سراندم، زير گلويش را که بوی ياس کنار در خانه مان را می داد غرق بوسه کردم و دراقيانوس شادی غرق شدم.
او دست هايش را دور کمرم حلقه زده بود و کمرم را فشار می داد و هر لحظه بر فشار دستهايش می افزود. فشار دست های او بود، يا ضربه هايی که به سرم می خورد و در کمرم می شکست. خم شدم، در هم پيچيدم، و بعد يک ضربه ديگر بود و ضربه ای ديگر. درد تا اعماق وجودم ريشه دواند و در بدنم پخش شد. ديگر نه گرما بود و نه شادی و نه بوسه. همه چيز درد بود، سرخ بود، شوربود و ستاره های کوچک بودند که مثل پولک های براق به هوا می رفتند و در سياهی چشمانم برق می زدند و در بی نهايت پخش می شدند. دست هايم را بالا بردم و به صورتم کشيدم . صورتم خيس بود و گرم. حس کردم که خون صورتم را پوشانده است، همه جا را قرمز می ديدم؛ خيابان را، درخت ها را، نرده ها را، و در دانشگاه را که به حرکت در آمده بود، بالا می رفت، اوج می گرفت و کوچک می شد بعد سقوط کرد و روی سرم فرو آمد. همه چيز وحشت شد، سياه شد و نفرت شد.
" ولش کن خائن کثيف!"
"کمونيست بی خدا فکر کردی اينجا روسيه است."
جمعيت در سالن خانه فرهنگ های جهان همچنان در هم می لوليد، کش وقوس می آمد، فحش می داد، فرياد می کشيد: " مرگ بر جمهوری اسلامی! "
" آخوند برو گمشو! "
"خجالت نمی کشن، تا ديروز واسه رفسنجانی خودشونو خفه می کردن امروز واسه خاتمی. جون به جون شون کنن تا چشم شون به آخوند می افته دل شون غش می کنه!"
حيرت زده به خودم آمدم، برای لحظه ای فراموش کرده بودم که کجايم و به خاطر چه اينجايم. گيج و منگ به اطرافم نگاه کردم و به مرد ميانسالی که در حال پرخاش کردن بود خيره شدم. خشمگين بود و برافروخته. صورتش از غضب سرخ شده بود و با دهانی کف کرده به همه کس و همه چيز بد وبيراه می گفت.
در اطرافم همه چيز به هم ريخته بود. سخنرانان خسته و ساکت بی حرف نشسته بودند و به جمعيت نگاه می کردند. عده ای از روی صندلی هايشان برخاسته بودند و با صدای بلند بحث می کردند. کسی گوش نمی داد، همه فرياد می زدند. عده ای مارک خيانت می خوردند و عده ای ديگر مارک حماقت. چند نفر گريه می کردند، چند نفر شعار می دادند و عده ای ديگر مبهوت در صندلی هايشان فرو رفته بودند.
زمان می گذشت. برگزارکنندگان جلسه زنی را به قصد آرام کردن جمعيت پشت تريبون دعوت کردند. و او در حالی که با غيظ آدامس می جويد، پشت تريبون مردم را به آرامش دعوت کرد: " خانم ها، آقايون خواهش می کنم!"
عده ای او را هو کردند وصدای دست زدن عد ه ای ديگر برخاست.
" خانم ها، آقايون خواهش می کنم!"
هيچ کس به خواست او وقعی نمی گذاشت و جمعيت همچنان هو می کرد و شعار می داد. زن چند بار ديگر خواسته اش را تکرار کرد و بعد همين جور که به سرعت جويدن آدامسش افزوده بود تهديد کرد: "حالا که اينطوره پس افشا می کنم!"
صدای هو کردن عده ای و دست زدن عده ای ديگر شدت گرفت. از جايم بلند شدم. گرمم بود. داشتم خفه می شدم. به زحمت از پله های کوتاه سالن به طرف در خروجی بالا رفتم. زوزه و فريادی که در سالن پيچيده بود در گوش هايم زنگ می زد.
همه چيز دور سرم می چرخيد، تمام سالن با صندلی هايش و آدم هايش در حال چرخيدن بودند و هر لحظه سرعت شان بيشتر می شد. سرم گيج می رفت. دهانم خشک شده بود. تلو تلو می خوردم. تعادلم را از دست داده بودم. برای يک لحظه عصايم از زير بغلم رها شد و بر روی زمين در شکستم، در سرازيری غلتيدم، سرم بر لبه ی پله هزار تکه شد. خون از سرم راه افتاد و در راه خشک شد.
خون روی موهايم خشکيده بود. دستهايم خشک بود، سرم خشک بود. خاک خشک بود و اشک های بر خاک چکيده خشک بود.
در گوشه ای مادرم را ديدم که سياهپوش کنار مزاری بر خاک تازه چمپاته زده بود و همراه ضجه مادران سوگوار در سکوت گريه می کرد. خودم را کشان کشان به او رساندم. بر سر خاک کی بود؟ مادرم بر مزارچه کسی می گريست؟
علم های سياه آواره در کنار قاب عکس های غبار گرفته در باد ساکن مانده بودند و تکان نمی خوردند. کلاغ های سياه با دهان باز به صدای قارقارشان که در هوا ايستاده بود نگاه می کردند. خاک خسته در ناله بادی که صيحه می کشيد از حرکت ايستاده بود.
به مادرم نگاه کردم و بعد خم شدم به درون قبر. مرده ای بی کفن ته قبر خوابيده بود. در عمق تاريک قبر خودم را ديدم، با رنگی پريده، لب های کبود و چشمانی سفيد، سفيد به رنگ برف. سرم را بالا گرفتم و به مادرم نگاه کردم که زير لب دعا می خواند. از وحشت به خودم پيچيدم، و با التماس به او خيره شدم. چشمانش را باز کرد اما مرا نمی ديد. حدقه ی چشمانش خالی بود. مادر، مادر...
نمی شنيد. فرياد می کشيدم، دهانم را باز می کردم، صدايی از دهانم در نمی آمد. فرياد می زدم و سقوط می کردم به عمق سياه قبر و صدای خشک سخنران در سرم می پيچيد: " خانم ها، آقايان، ما بيست سال است که داريم مبارزه می کنيم، ما کشته داده ايم، ما اينجا را ترک نمی کنيم! "
صدايش در زمان های دور گم شد و من همچنان در تاريکی فرو رفتم و بر روی زمين غلتيدم و جايی در انتهای سياهی ها گم شدم. دست هايم دور او گره خورده بود، با هم می خنديديم و روی زمين می غلتيديم. لب هايش را می بوسيدم، گردنش را، پستان های نارسش را، و او مرا می بوسيد، پشت گوشم را، جايی زير گردنم را، و مرا به خودش فشار می دهد. ما می خنديديم و گريه می کرديم و بوسه هامان شور می شد. لب هامان طعم خون می داد.
خودم را به زحمت روی صندلی جابجا می کنم. مدت هاست که به جاسيگاری پر از کونه های کج و معوج سيگار خيره شده ام. او همچنان در خودش فرو رفته است. نه توجهی به من دارد و نه به ديگران. بايد کاری بکنم و يا قبل از خفه شدن چيزی بگويم. زير لب می خوانم: "ژوليو، ديگر مجالی نداريم که شعری بسراييم، مجالی نداريم."
صدای گرفته ای که از گلويم خارج می شود گويی متعلق به من نيست: " من آخرين بندهام را هم از اينها بريدم."
بی آنکه سرش را بالا بياورد، انگار جواب کس ديگری را می دهد: " تو خيلی پيش تر از اين ها بريده بودی. همان موقع که برگشتی."
سرش را بی توجه بالا می آورد، نگاهش دور و بی معناست و چشم هايش خالی است، خالی از هر چيز، حتا تحقير.
حوصله جواب دادن ندارم. اصلا حوصله حرف زدن ندارم، فقط دلم شادی را می خواهد. دلم می خواهد گريه کنم.
برلين فوريه 2000

Posted by Abbas at 06:09 PM | Comments (3)

January 10, 2004

"مگس" - کيا بهادری، برلين

هواي رو به سرماي پاييز براي مگس طاقت فرسا بود. روي هره ي نزديك ترين پنجره نشست. از چارچوب پوسته پوسته ي آن گذشت و سطح شيشه را آنقدر كاويد تا به چفت بسته ي بين دو لنگه رسيد. راهي به درون نبود. از قاب لنگه ي راست به بالا صعود كرد و بالاخره در كنج چپ آن، شكستگي ستاره واري يافت كه با تكه اي پلاستيك پوشانده بودند. پوشش پلاستيكي، پياپي با وزش باد به داخل جمع مي شد و بعد با صدا بر مي گشت و به بيرون شكم مي داد. لحظه اي تأمل كرد و با چابكي از شكاف پيرامون وصله كه براي تنه ي او بيش از كفايت بزرگ بود پا به محيط ناشناخته اما گرم داخل گذاشت. پيش رويش پرده ي كركي تيره اي، نرم تكان مي خورد. عرض آن را پيمود و لبه اش را دور زد. آنجا بايد دوباره توقف مي كرد تا چشم هاي مگسي اش به فضاي نيمه تاريك اتاق عادت كند. حس بويايي اش به كار افتاد و به پرواز درآمد. در همان ابتدا چيزي نمانده بود اسير تارهاي غبارآلود عنكبوتي شود كه از سيم لامپ آويخته اي تا سقف تنيده شده بود. ولي از آنجا كه تجربه ي لازم يك مگس بالغ را داشت با يك مانور به موقع مسيرش را عوض كرد و ترجيح داد از درگاه بدون در اتاق پروازكنان بگذرد و راهرو كوتاهي را تا انتها طي كند و از ميان در نيمه باز وارد اتاقكي نمور و كوچك شود و روي كاسه ي گشوده ي توالت فرود بيايد. مگس از آنجا تا حفره ي آبريزگاه با احتياط پايين رفت تا به قشر لجن مانند دور حفره و لايه ي چربي كه روي آب راكد تخليه نشده دلمه بسته بود رسيد، و خرسند، با بدني لرزان ويز ويز كرد. آنوقت خرطومكش را به كار انداخت. بوي وسوسه كننده اي هنوز، شامه اش را تحريك مي كرد. بويي كه از آن حفره نبود. آنجا را نشانه گذاري كرد و به سوي اتاق اول پريد. چرخي در فضاي بالاي اتاق زد و مراقب بود نزديك كنج ديوارها و سقف نشود. بعد روي كمد عسلي رنگي نشست و روي تصويرهاي متعدد چسبانده شده بر آن قدم زد. در عكس اول، پسرك لاغراندامي داشت قاچ هندوانه ي بزرگي را گاز مي زد و به دوربين زل زده بود و دختر بچه اي با دو انگشت سبابه و مياني پشت سر او شاخ درست كرده بود و دست بر دهان از زور خنده به روبرو نگاه نمي كرد. مگس لحظه اي روي قاچ هندوانه توقف كرد و خرطومكش را به سطح تصوير چسباند و بعد راه افتاد و بطور اريب از روي زن و مرد جواني كه كودكي را درميان شان با هم بغل گرفته بودند، و از گنبد طلايي زمينه ي عكس گذشت. همان مرد در عكس بعدي با گونه هاي فرو رفته و موهايي كم پشت، به همراهي با چند نفر ديگر گيلاس باريكي را بلند كرده بود و با چشم هاي نگران به مردي كه در بين شان قرار داشت نگاه مي كرد. از روي صف سبيل هاي آنها قدم زد و بو كشيد. منشأ بو همان نزديك ها بود. پريد و روي ميز كوتاه چارگوشي با سطح كاشي شده فرود آمد. از كنار خرده هاي نان و تكه شكلاتي نيم خورده گذشت. از بدنه ي چراغ پريموس بالا رفت و روي پيچ شعله ي آن سر و چشم هاش را دستمالي كرد و بعد، روي قاشق سياه شده اي پريد كه دسته اي كاغذ، زيرش پراكنده بود. به حالت زيگزاگ از روي كلمات سر تيتر اولين آنها رد شد: هموطنان مبارز، لحظه ي پيروزي نهايي نزديك است. بال هاش را لرزاند و با پاهاي عقبي آنها را تيمار كرد. وسوسه ي بو رهايش نمي كرد. با پرواز كوتاهي روي تختخواب مقابل ميز نشست. در ميان موهاي پاي بيرون افتاده از پتو چند قدمي به زحمت راه رفت. آنوقت، با پرش هاي كوتاه خودش را به دست يله شده روي تخت رساند و از آن بالا رفت. از ساعد هم گذشت، و از روي سرنگ باريكي كه ميان آرنج مانده بود با عجله راه رفت و قطرات خشك شده ي محل تلاقي سوزن و پوست برآمده را با توك زدن هاي پياپي خرطومكش چشيد و دوباره ويزويز كرد. از آنجا روي چهره ي بيرنگ مرد خفته پريد و چشم هاي نيم باز و سوراخ هاي بينی او را كنكاو كرد و سرانجام دور دهانش متوقف شد. بويي را كه مي جست، يافته بود. بوي مخاط در حال تجزيه انساني. بويي بدوي كه او را به ابقاي نسل ترغيب مي كرد. ستون نوري از ميان شكاف پرده و ذرات غبار معلق در هوا ، گردن مرد را قطع كرده بود. مگس روي نوك چانه ي بالاآمده ي مرد بر دست هاش تكيه كرد و براي آخرين بار، بال هاي به رنگ قوس و قزح درآمده اش را مالاند و بعد به سوي نور پرواز كرد. بايد مگس ديگري مي يافت تا او را براي تخم گذاري بارور كند.

Posted by Abbas at 07:41 PM | Comments (7)