اولين داستان كوتاهم را به معلم داستان نويسي ام، عباس معروفي تقديم مي كنم
هميشه همينطور است
داستان كوتاه
اواخر زمستان سه سال پيش، من با امير خان، صاحب رستوران باخ واقع درخيابان كانت، قرارداد يك ساله اي بستم و در آنجا شروع به كار كردم. جدا از مناسبات كاري، ما با هم دوست هم بوديم. اوايل بد نبود، هم فال بود و هم تماشا. يك وردست هم داشتم، جواني بود بيست و هفت ساله، زرنگ و دوست داشتني. كارهاي سنگين را او انجام مي داد، مثلاً كيسه ي بيست كيلويي پياز و سيب زميني و ساير اجناس سنگين را به زير زمين مي برد، روزانه بيشتر از بيست بار اين ده پله را پايين مي رفت و جنس و وسايل مورد نياز آشپزخانه را بالا مي آورد. من و او بعد از مدت كوتاهي با هم دوست شديم. روز به روز چون هوا گرم مي شد مشتري ها بيشتر مي شدند .
آشپزخانه كوچك نبود. يك كوره دو طبقه داشت كه از صبح روشن مي شد و تقريبا چهارصد درجه حرارت داشت. طرف ديگر هم يك گاز شش شعله قرار داشت كه هميشه مورد استفاده بود، و كنارش يك سرخ كن برقي قرار داشت كه روزانه ده ها بار روشن مي شد. بعضي بعد از ظهرها فكر مي كردم از بس كه گناه كرده ام دارم در آتش جهنم مي سوزم. هر به چندي نيز براي اينكه عصباني نشوم و نبُرم به خودم تلقين مي كردم كه اين هم يك نوع مبارزه است. اين هم يك نوع مبارزه است . وقتي جانم به لب مي رسيد و ديگر رمقي نداشتم، وردستم آشپزخانه را تميز كرده بود و من هم آماده ي رفتن بودم.
اميرخان از آنجا كه كارهاي ديگري هم مي كرد، بيشتر روزها در رستوران نبود. اما بعد از ظهرها تا دير وقت شب در رستوران مي ماند. از هر چيزي ايراد مي گرفت، و دوست داشت وقتي داد و بيداد مي كند طرف جوابش را بدهد، آنوقت فوري جوش مي آورد، اما زود ساكت مي شد. من معمولاً سعي مي كردم اصلاً جواب ندهم، و اين بيشتر عصباني اش مي كرد. به مادر و خواهر خودش فحش مي داد و اگر بشقابي دم دستش بود به زمين مي كوبيد و آخرش هم فرياد مي زد : „ مگر من فلان فلان شده سوسيال آمتم.“
گاهي فكر مي كردم چه اتفاقي مگر رخ داده كه بايد اعصاب ما در آن گرماي جهنم خراب شود؟ اصلا اتفاقي نيفتاده بود، فقط يك مشتري سؤال كرده بود كه چند دقيقه ديگر بايد براي غذا صبر كنم. و خانم گارسون او را از اين مطلب با خبر ساخنه بود. روزي نبود كه با او ماجرايي ، بگو مگو يي اتفاق نيفتد؛ به ويژه در رابطه با آشپزخانه.
گاهي فكر مي كردم چه اتفاقي مگر رخ داده كه بايد اعصاب ما در آن گرماي جهنم خراب شود؟ اصلا اتفاقي نيفتاده بود، فقط يك مشتري سؤال كرده بود كه چند دقيقه ديگر بايد براي غذا صبر كنم. و خانم گارسون او را از اين مطلب با خبر ساخنه بود. روزي نبود كه با او ماجرايي ، بگو مگو يي اتفاق نيفتد؛ به ويژه در رابطه با آشپزخانه.
يك روز كه رستوران خلوت بود انگار مويش را آتش زده باشند، آني سر رسيد و يكراست به آشپزخانه آمد، جلو در آشپزخانه ايستاد، نگاهي كنجكاوانه به همه جاي آشپزخانه انداخت، اما چيزي نيافت كه بهانه اي براي اعتراضش باشد. من مشغول پاك كردن راسته ي خوك بودم، براي استيك. وردست بيچاره ام هم مشغول شستن ظرف هاي كثيف بود و تا او را ديد، مثل ماشين شروع كرد به كار. او هنوز نگاه مي كرد. ولي ما كار خودمان را مي كرديم. يك مرتبه گفت : „ آقا نادر چرا با دستكش كار مي كني؟ اگر يك وقت مأموري بيايد حتما ايراد خواهد گرفت ! „
بدون اينكه سرم را از روي راسته ي روي ميز بردارم با خودم گفتم : چه بگويم به اين صاحب كار ايراد گير ديوانه. كي اين يك سال تمام مي شود كه من راحت شوم. آرام سر بلند كردم و بهش خيره شدم، گفتم : „ جناب آقاي اميرخان، مأمور چه كار به دستكش بنده دارد؟ آنهم يك لنگه دستكش ! „
تا آن وقت جوابي چنان جدي از من نشنيده بود. يكباره در خود فرو ريخت. بعدها وردستم مي گفت: „ آقا نادر، از جواب شما جا خورد. مثل سگ ترسيد. ›
اميرخان پس از جواب من لبخندي روي لبش نشست و گفت: „ نمي ترسي وقتي كه با گاز كار مي كني؟ اگر آتش بهش نزديك بشود، به پوست دستت خواهد چسبيد، آنوقت چه مي كني؟ „
ديدم اين يكي را درست مي گويد و براي اولين بار حرفش به دلم نشست. از فرداي آن روز ديگر از دستكش استفاده نكردم.
تا آن روز وردست من سؤال نكرده بود كه چرا با يك لنگه دستكش كار مي كنم، ولي وقتي اميرخان از آشپزخانه بيرون رفت، گفت: „ ببخشيد، آقا نادر، مدتي است که مي خواهم سؤال كنم چرا از يك لنگه دستكش استفاده مي كنيد؟ „
بيش از پانزده سال است كه بند آخر انگشت مياني دست چپ من بعضي وقت ها به خارش مي افتد، آنقدر اين خارش زياد مي شود كه دلم مي خواهد انگشتم را از دستم جدا كنم. راستش را بگويم اشگم را در مي آورد. صد بار بيشتر پيش دكتر پوست رفته ام. فقط پماد، پماد، پماد. بهترينش، چهار پنج روز كارساز بوده. دوباره روز از نو، روزي از نو. گاهي در اثر خارش، انگشتم پوست پوست مي شود و بعد زخم.
سالهاست مصيبتي دارم كه نپرس. اما خدا را شكر كه فقط همان يك بند است و تا امروز اصلاً زياد نشده است. سال پيش هم نزد دكتر جديدي رفنم و او انگشتم را در رابطه با همه چيز آزمايش كرد و گفت: „ شما به گوجه فرنگي و آلومينيم حساسيت داريد.“
اين هم يك بد شانسي ديگر. آشپز است و اين دو قلم جنس. بيشتر ظروف آشپزخانه آلومينيمي است و گوجه فرنگي هم كه نقش اول را در اينجا بازي مي كند.
فرداي آن روز از داروخانه صدتا انگشتي پلاستيكي خريدم و آوردم به آشپزخانه. يك دستمال كاغذي را نصف مي كردم، دو سه بار دور انگشتم مي پيچاندم و سرش را بر مي گرداندم و انگشتي را رويش مي كشيدم. خيلي راحتتر از دستكش بود. خطري هم نداشت. اگر هم در اثر كار زياد، پاره و يا كثيف مي شد، فوري از يكي ديگر استفاده مي كردم. و اميرخان خوشحال بود كه ديگر دستكشي در دست من نيست.
اواسط ماه يولي، يك هفته اي بود كه درجه حرارت هوا از سي و سه پايين نمي آمد. بعد از كلي گفنگو، اميرخان راضي شده بود كه دَرِ خروجي آشپزخانه را به حياط باز بكند. با اين وجود، گرماي داخل آشپزخانه بيش از اين حرف ها بود. هر روز نزديك ظهر تا ساعت سه و چهار، تمام صندلي ها پرمي شد. بعد، چند ساعتي مشتري هاي جديد مي آمدند و نوشيدني سفارش مي دادند. دوباره از ساعت شش و هفت ، سرو كله ي ديگر مشتري ها پيدا مي شد كه بسا تا آخر شب مي ماندند. زحمت تهيه ي بعضي از سالاد ها كمترازغذا نبود. بعضي وقت ها چند بشقاب را روي ميز كنار هم مي چيدم و سالاد هاي جورو واجور درست مي كردم همزمان سه چهار تاوه هم روي اجاق داشتم كه بايد هر چند لحظه يكبار، هر كدامشان را بلند كرده و با يكي دوبار تكان دادن، غذاي داخل تاوه را به بالا مي انداختم تا پشت رو شوند و نسوزند. پيتزا و لازانيا هم داخل كوره داشتم و مي بايست ششدانگ حواسم جمع باشد تا اتفاقي رخ نيفتد.
مثل ماشين كار مي كردم؛ اما باكي نبود بايد كار مي كردم تا محتاج كمك هاي مالي دولت نباشم. با اين وجود مي گفت مگر من سوسيال آمتم. گاهي دلم براي وردستم مي سوخت. پس از استفاده از هر ظرفي، فوري آن را بايد مي شست. ده ها بار به زيرزمين مي رفت و از داخل فريزر بعضي غذا هاي منجمد شده را مي آورد و يا چيز هاي ديگر .
يكي از روز هاي همان هفته ي شلوغ و گرم وقتي به سركارآمدم شنيدم وردستم مريض شده و من دست تنها هستم. فورا به اميرخان تلفن زدم، همين كه خواستم مشكلم را با او در ميان بگذارم، گفت: „ مي دانم „
„ پس چرا كس ديگري را پيدا نكرده ايد كه كار كند؟ „
„ خودم مي آيم و كمكت مي كنم. „
عصباني شدم. مي دانستم حرفش اعتباري ندارد. كمي داد و بيداد كردم و حرف هايي زد م كه دلم نمي خواست گارسون بشنود. لباس هايم را عوض كردم و مشغول آماده كردن سالادها و خمير پيتزا و اسپاگتي و سُس سالاد شدم. اين ها قسمتي از كار هاي وردستم بود كه روزانه انجام مي داد تا من بيايم. يك ساعتي كاركردم. اميرخان هنوز نيامده بود كه گارسون اولين سفارش را آورد، و طرف چپ من به گيره ي ديوار آويخت. پرسيدم: „ چي هست ؟“
گفت:“ سه تا سالاد. „
ايستاد و دلسوزانه نگاهم كرد گفت:“ اگر امروز شلوغ بشود كه ميشود، تنهايي چكار مي كني!؟ „
از بس كه عصباني بودم به آلماني جوابش را دادم:“ ايش هابه نور سوواي هنده.“
گاهي هم كه سر من شلوغ بود با صداي بلند مي گفت سفارش تازه، و مي آويخت.
سالاد ها تقريبا تمام شده بود. زنگ را زدم كه بيايد و ببرد. وارد شد با سه سفارش. گفت: „ نزديك به پانزده نفر آمدند.“
سالاد ها را برداشت و سريع خارج شد. هنوز خبري از اميرخان نبود يكي از سفارش ها سه پيتزا بود. دومي دو غذاي با ماهي كه يكي از آنها فقط نيم ساعت وقت مي برد تا درست شود سفارش سوم دو غذا بود؛ يكي اسپاگتي و ديگري پاستا زالمون. مثل سفارش قبلي كه با ماهي بود بايد روي گاز درست مي شد. هنوز نگاهم روي سفارش ها چسبيده بود كه يك سفارش ديگر به دنبال قطار آن ها اضافه شد.“ لازانيا با ماهي لاكس.“ احتياج به ماهي هاي جور و واجور داشتم. خانم گارسون را صدا كردم با اينكه كلي نوشابه بايد به بيرون سر ميز ها مي برد، فوري آمد. گفتم:“ براي چندتا ازغذا ها ماهي مي خواهم. ونمي تونم به زيرزمين بروم.› „ چشم، الان مي آورم. „
دلم مي خواست الان صاحب رستوران مي آمد و حسابم را باهاش تسويه مي كردم. ديدم بهتر از هر كاري اين است كه دستمال را بردارم و عرق هاي صورت و گردنم را پاك كنم. سر و صورتم را خشك كردم. نگاهي به دستمال انداختم. گفتم:“ لعنت به اميرخان دروغگو.“
خانم گارسون سرآسيمه وارد شد پرسيد:“ چه اتفاقي افتاده.“
„ اتفاقي نيفتاده! „
„ آخه صدايتان تا آنور سالن مي آمد. „
با اينكه زيرپيراهني به تن داشتم از شدت گرما كلافه شده بودم.
سفارش ها را خوب نگاه كردم و شمردم. فكر كردم مي توانم تمام غذا ها را با هم بيرون بدهم و آنوقت چند دقيقه استراحت بكنم و يك ليوان كوكا با يخ بنوشم. خيلي سريع پيتزاها را آماده كردم اما داخل كوره نگذاشتم تا بقيه هم آماده شوند. ظرف مخصوص لازانيا را آوردم و لازانيا كه يخ اش باز شده بود، از درون ميكرووله برداشتم. در ظرف قرار دادم. آنرا هم كنارگذاشتم تا بعد ماهي لاكس را اضافه كرده و پنير پيتزا رويش بريزم و توي كوره بگذارم. چهار تاوه روي گاز گذاشتم ماهي ها را سرخ كردم. حالا بايد پيتزاها توي كوره بروند. اين كار را انجام دادم. پس از آن برگشتم و بشقاب ها را روي ميز كارم چيدم؛ سه تا براي پيتزا، دوتا براي غذا هاي با ماهي و دوتا براي اسپاگتي و پاستا زالمون. كمي بشقاب ها را تزيين كردم. و برگشتم سر گاز. دو باره تاوه ها را با تكان دادن، زير رو كردم. بعد از چند لحظه، چهار غذاي گرانتر از بقيه در بشقاب ها آماده شدند. اما هر لحظه بدقولي اميرخان به باد مي آوردم واز گرما و دود ماهي ها كلافه بودم .
ديگر به صاحب رستوران فكر نمي كردم. هزار جور فكر داشتم. كمرم را درد گرفته بود. انگار زير باران بودم و آب باران از زير موهايم آرام آرام به صورتم مي ريخت. خانم گارسون سراسيمه وارد شد، و من يكهو از جا كنده شدم در حاليكه با دست جلو دهان و بيني اش را گرفته بود با صداي بلند و هراسان مي گفت:“ آقا نادر چكارمي كني؟ حواستان كجاست؟ مگه نمي بيني كه دود همه ي رستوران را پركرده؟ تو را به خدا پنجره ها را باز كنين ! چطور متوجه نيستي.؟ آشپزخانه و سالن پر دوده شده! „
با اينكه جلو دهانش راگرفته بود همينطور داد مي زد. تازه من متوجه شدم كه چشم هايم مي سوزند، و نمي توانم درست نفس بكشم. من كجا بودم؟ من كجا نفس مي كشيدم؟ سه پيتزاي نازنين ذغال شده بود. دود از در و ديوار كوره بيرون مي زد. فورا پنچره ها را باز كردم وهواكش را روي درجه ي آخر گذاشتم .
يادم آمد وقتي غذا ها را درست مي كردم بارها به كوره نگاه كرده بودم اما... كجا بودم؟ يادم آمد. اينجا نبودم. گوشي تلفن را برداشتم. برادرم با گريه گفت:“ آخرين حرفي كه بر لب هاي بابا خشكيد اسم تو بود.“ ( قلب من ايستاد.) گفت:“ آنوقت قلب بابا ايستاد.“ زندگي تاريك است. چند ساليست خاموش است. تلفن زنگ زد گوشي را برداشتم. صداي بغض آلود آشنا بود. گفت:“ كي مي آيي مامان مرد. „ و گفت:“ فقط تورا مي خوا ست.“ گفتم:“ غربت تمام مي شود و من مي آيم „ گفت : „ كي.؟“
خانم گارسون با ناراحتي بسيار غذا ها را برد.
بعد كه دود از پنجره و در خروجي بيرون رفت و همسايه ها را آزار داد، فكر كردم يواش يواش سر و صداي مشتري هاي پيتزا در خواهد آمد. دست و دلم ديگر به كار نمي رفت. اصلا حال كار كردن نداشتم. ولي چه كار مي شد كرد بايد اول خيلي سريع پيتزا ها و لازانيا را تمام مي كردم. خانم گارسون وارد شد. خيلي ترسيده بود. مي خواست همه ي ناراحتي ها را يك جوري از دل من بيرون بياورد. لبخند قشنگ و كوچكي روي لبهاش گذاشت و به من هديه كرد.
گفت:“ اون پانزده نفر فقط نوشيدني سفارش دادند.“
سرم را از روي خمير پيتزا بلند كردم و يك لبخند زدم و او رفت. لاكس سرخ شده را روي لازانيا گذاردم و پنير رويش ريختم و با پيتزاها دوباره توي كوره گذاشتم. به ياد ليوان كوكا با يخ افتادم. چند دقيقه اي گذشت زنگ را زدم. آمد و برد. ديگر سفارشي نيامد.
صورتم را با دستمال خشك كردم و با خودم گفتم يك دستي به آشپزخانه مي كشم و سپس نيم ساعني استراحت مي كنم.
اول ظرف هاي كثيف را شستم. بعد ميز كارم را تميزكردم. پيشبندم را باز كردم كه روي ميز بگذارم و بروم داخل سالن بنشينم كه ناگهان چشمم به انگشتم افتاد و انگشتي لاستيكي را نديدم. نمي دانم چرا در آن لحظه به ياد ذبح گوسفند افتادم؛ لحظه اي كه چاقو به خرخره ي او مي رسد آخرين لحظه ي هستي اش را فرياد مي كند . انگار من هم سوزش لبه ي كند چاقوي بد شانسي را رويگلوگاه خود حس كردم، كه ناخودآگاه گفتم ديدي بيچاره شدم! .
نه، نه. غير ممكن است. صد در صد همينجاست.
زمين را نگاه كردم. با عجله زانو زدم زير ميز را گشتم. بايد قاطي آشغال هاي داخل سطل باشد سطل پر از آشغال را كف آشپزخانه خالي كردم. با دست همه چيز را از نظر گذراندم. كور شده بودم. هيچ خبري از انگشتي لاستيكي نبود. يكباره به ياد مادرم افتادم كه هر وقت چيزي را در اطاق گم مي كرد فورا „ اذا جاء نصراله و الفتح مي خواند“ و پس از كمي جستجو آن را پيدا مي كرد. بعد لبخندي مي زد و مي گفت: „ ديدي پيداش كردم!.“ و سه باري دعا را خواندم اما... خدايا مزد زحمت هايم را دادي! مي خواهي آبروي مرا در اين شهر ببري.؟ نه، بايد فكر كنم چه شده است!. بايد هر طور شده پيدايش كنم. تا بعد از پاستا زالمون ديدمش، آره، ديدمش، بعد، بعد وقتي كه مي خواستم پنجره را باز كنم، آره، بود. مغزم مثل كامپيوترشروع به كار كرد. لحظه به لحظه جلو مي آمدم تا... پيتزا ها را هم زدم و آنوقت هم ديدمش، درست است. كم كم گرماي بدنم بيشتراز گرماي آشپزخانه مي شد. احساس مي كردم حجم سرم خيلي بيشتر از گذشته شده و گردنم سنگيني سرم را نمي تواند تحمل كند. وقتي ماهي لازانيا را سرخ مي كردم ديگر به خاطر ندارم، چرا به خاطرم نمي آيد، چرا؟ فكر كردم، فكر كردم. واي خداي من كمكم كن. هيچ آشپزي چنين جنايتي تا به حال انجام نداده. دويدم به طرف سالن و خانم گارسون را صدا زدم و برگشتم. بعد از چند لحظه او به آشپزخانه آمد. خودم را جمع و جور كردم كه متوجه حالم نشود. پرسيدم: „ مريم خانم لطفا مي تواني بكويي لازانيا را براي كي بردي؟ „
„ چطور؟ „
„ مي خواهم بدانم كي سفارش داده بوده.؟ „
سرش خيلي شلوغ بود، سريع و تند گفت:“ همان پيرزني كه هميشه سفارش ميدهد „ و زود بيرون رفت .
خدايا چه كنم اگر آن را بخورد، اصلا اگر آن را ببيند وحشت خواهد كرد. اگر مسموم شود، و بميرد چه كنم.؟ لابد همه اش را خورده شايد هنوز هم نه، بايد كاري كرد. چكار كنم؟ بايد كاري كنم. كنار انگشت سبابه ي دست راستم را آنچنان گاز گرفته بودم كه جاي دندان هايم باقي مانده بود. دور خودم مي چرخيدم تا اينكه از در خروجي به حياط ساختمان رفتم و از حياط به طرف در خروجي ي ساختمان، و به خيابان رسيدم، وارد پياده رو شدم. لحظه اي ايستادم و طرف چپم را كه شش هفت متري با جلو رستوران فاصله داشت نگاه كردم. آخرين ميز جلو رستوران يعني اولين ميز ا ز طرف من، آن خانم پير را ديدم كه نشسته. فورا او را شناختم، ولي چيزي را درست نمي ديدم بايد آن طرف خيابان و يا به ميان ماشين هاي پارك شده مقابل خانه مي رفتم تا شايد بتوانم بهتر ببينم، و معلوم بود كه هنوز مشغول خوردن است. وقتي مي ديدم كه دستش را بالا مي برد و به دهانش نزديك مي كند قلبم مي خواست از سينه ام، از ميان دنده هايم با فشار بيرون بيايد. باز دست به دامان خدا شدم و التماس كردم و با خودم گفتم اگر به چنگالش گير كند و آن را در مقابل چشمانش بگيرد حتما از ترس فرياد خواهد زد. نه، نه، اگر سر و كله ي پليس... خدايا نگذار به اينجا ها كشيده شود. اگر رستوران را ببندند و روزنامه ها...
ميان دو ماشين قرار گرفته بودم و مي توانستم دست راستش را ببينم. روي پنجه هايم بلند شدم و توانستم داخل ظرف لازانيا را درست ببينم هنوز نصف آن در ظرف بود كاشكي مي توانستم بكويم نخوريد، خواهش مي كنم نخوريد. يك چنگال ديگر از غذا برداشت و به دهانش گذاشت. اگر بروم جلو و بگويم بقيه را نخوريد آنوقت چطور مي شود؟ پنجه هاي پايم خسته شد. چنگال بعد را بالا برد. اي خدا، چطوراو انگشتي لاستيكي با نصف كلينكس را نمي بيند.؟ يك چنگال ديگر. با هر چنگالي كه به دهانش نزديك مي كرد مصيبت من چند برابر مي شد. به صاحب رستوران فكر مي كردم، كه فردا رستورانش با چه فضاحتي بسته خواهد شد. سرنوشت آشپزي كه انگشتي ي لاستيكي و كاغذ به خورد مشتري داده چه خواهد شد؟. يك چنگال ديگر. بيشتر روي پنجه ام بلند شدم و هر طور بود داخل ظرف را از دور ديدم ديگر چيزي نمانده بود. با خودم فكر كردم به آشپزخانه بر نگردم و... راستش نمي دانستم به درستي چه بايد بكنم. راهرو را پشت سر كذاشته بودم و داخل حياط ، مقابل در خروجي ي آشپزخانه ايستاده بودم. پاهايم راه ديگري را نشانم مي دادند. بايد تصميم بگيرم. زمان كوتاه است. وقت نيست. بايد فرار كنم. اصلاً از اين شهر بايد بروم. تنها راهي كه مقابل رويم وجود دارد همين است. پيرزن هشتاد ساله اي كه مسموم شود نود و نه در صد مي ميرد. پيرزن مرد. خداي من. بايد از اين شهر فرار كنم، ميروم به فرانسه.
ناگاه صداي خانم گارسون را شنيدم :“ آقا نادر آقا نادر! „
وقتي مرا بدان حال ديد با تعجب پرسيد:“ كجا بوديد؟ واي خدا مرگم بده، چرا اينطوري شده ايد، چرا رنگتان پريده؟ „
نمي دانست چرا من در حال مردن هستم، با چشماني باز و متعجب مرا نگاه مي كرد. گفنم:“ با من بودي؟ „
گفت:“ آره، آن پيرزن كه لازانيا سفارش داده بود جلو پيشخوان ايستاده مي خواهد با شما صحبت كند.“
„ پيره زنه!؟ „
„ بله.“
„ با من؟ „
„ آره، خواهش كرده.“ و بعد با نگراني خيره ام شد:“ حالتان خوب نيست؟ „
پا هايم متعلق به من نبود ند، اما آن دو پاي بيچاره آرام آرام جلو مي رفتند تا پيچ آشپزخانه را طي كنند و مرا به پشت پيشخوان برسانند. چشم هايم هم، چشم هاي من نبودند، اما آن پيرزن را مي ديدم كه جلو پيشخوان ايستاده است. پاهايم همچو دو مأموري كه متهم را به قاضي مي برند مرا كشان كشان در برابر پير زن قرار دادند . چند لحظه اي گذشت ولي انگار چند سالي بود كه مقابل پير زن ايستاده بودم. دلم مي خواست هر بلايي سرم مي آيد، همان لحظه بيايد و همه چيز تمام شود. بعد من از خواب بپرم و فكر كنم كه چه كابوس وحشتناكي بود. دستي به گونه ام كشيدم. ديدم، بيدارم. سلام كردم. او لبخند مهرباني برلب داشت. دستش را به سوي من دراز كرده بود و هنوز لبخند مي زد. احساس كردم مي خواهد با من دست بدهد من هم دستم را با تمام تواني كه داشتم به سوي او دراز كردم. دستم را گرفت. احساس كردم چيزي را در ميان دست من گذارد.
فكر مي كردم انگشتي لاستيكي را با دستمال كاغذي در دستم مي گذارد.
چقدر شرمنده بودم.
گفت:“ به خاطر اينكه از هر روز خوشمزه تر بود. امروز سُس ديگر ي داشت. اين پول نوشابه براي شما ست.“
و آنوقت اسكناس را توي دستم جا داد.
خانم گارسون شنيد و با خوشحالي خنديد و گفت:“ آقا نادر بايد اين سُس را يادم بدهيد.“
« ملک آباد » داستان کوتاه باد مي آمد. از آن باد هايي که خبر از رسيدن چيزي ناخوشايند مي دهند. مي شوند پيش درآمد دگرگوني ناخواسته. مثل بادهاي آخر شهريور، آن موقع که بچه مدرسه اي بودم. حس گنگ و غريبي دلم را بر هم مي زد و ميل بازي را از دست مي دادم، وقتي يک روز بعدازظهر با شوق از خانه بيرون مي زدم و ميان همهمه ي باد گير مي کردم. توده هاي خاک و خاشاک در کوچه ها مي پيچيدند و مي رفتند. قاصدک ها هم با همين بادها مي آمدند، چون خبر خوبي نمي آوردند. آنقدر زياد بودند که در کنج ديوارها با همديگر خوشه اي سفيد و شکننده مي ساختند. ولي اينها همه اش چقدر ملال آور بود، چون مي دانستم روزهاي خوب گذشته وپاييز در راه است...
حالا هم در پياده رو آنطرف خيابان ايستاده بودم و مي ترسيدم بادي که برگ هاي خشک و رنگ وارنگ را از زير پاهايت جمع مي کرد و در هوا مي رقصاند، تو را هم با خود ببرد. تو را که محو تماشايت بودم. راستي چند دقيقه يا لحظه بود که تو شده بودي يک تصوير زيبا در يک قاب پاييزي و من نگاهت مي کردم. برگ ها از درخت هاي چنار اطرافت فرومي ريختند، رقص کنان. از دو گوشه ي تصويرت. و باد آنها را از زير پاهايت جارو مي کرد. شاخه هاي انبوه و در هم پيچيده ي روي ديوار پشت سرت ضميمه ي قاب را تکميل مي کرد. همان ديوار سنگ نماي آشنا با نرده هاي نوک تيز بلند که دست هاي آويخته ي ياس از ميان آنها مرا هميشه به آن سو مي خواندند.. و تو آنجا بي حرکت ايستاده بودي و انگار مرا نگاه مي کردي. شايد همانطور بهت زده مثل من، و همان طور ظريف و آشوبگر بودي، حتما. وگرنه چرا اين آشوب در دلم برپا شده بود؟ گويا سالها بود نديده بودمت و حالا بعد از آن همه سال مي خواستم بايستم و از اينطرف خيابان، سير نگاهت کنم. جز صداي همهمه ي باد، پرواز برگ ها و قارقار کلاغ ها در آن خيابان خبري نبود. چقدر سوت و کور شده بود. آن طرفتر سر آن تقاطع کوچک هميشه چند نفر مي ايستادند. ايستگاه اتوبوس بود و خطي که مي رفت تا سر سي متري اول تا تو آنجا پياده شوي و بروي کلاس کنکور. يک لحظه مي خواستم از اين طرف خيابان بلند بپرسم که چرا آنجا نايستادي، ولي دهانم باز نشد و باز نگاهت کردم. با نگاه پرسيدم، اخم کردي ... * * * اخم کردي و سرت را تکان دادي ، يعني« نه». ماشين جلويي يکهو ترمز کرد. از آنطرف صف ماشين بود که مي آمد. نمي شد مثل آدم سبقت گرفت. با يک حرکت کشيدم سمت راست و آينه به آينه رد کردم. لب خيابان، توي ايستگاه، دو تا از دخترها پريدند عقب و يکي شان انگار جيغ کوتاهي زد. سمت چپم يک نگاه کوتاه به داخل پرايد سفيد انداختم. دو تا از اين تازه به دوران رسيده ها بودند. آن که پشت فرمان بود، داشت با راننده ي ماشيني که مسير مقابل را بند آورده بود خوش و بش مي کرد. اينطرفي موبايل بدست نگاهش توي ايستگاه مي چريد. اعصابم مگسي شد، حتما تو را هم نگاه مي کرد. گاز، دو، حالا سه. رسيدم سر پيچ نرگس توس. خيابان اينجا با يک زيگزاگ تند ادامه پيدا مي کرد و سر نبش، دبيرستان دخترانه ي نرگس توس بود. شلوغي اينجا هم خوب به همين دليل بود. به خصوص امروز پنج شنبه ظهر. دخترها دسته دسته اطراف مدرسه ايستاده بودند. يک ايستگاه اتوبوس هم آنطرف تر بود. سر پيچ هم جمع شده بودند. بعضي ها آن وسط از فرصت استفاده کرده ، تند تند آرايش مي کردند. پسرها با ماشين مي ايستادند ، سرک مي کشيدند و چيزي مي گفتند. دخترها بر مي گشتند. چند تايي هم پقي مي زدند زير خنده. گاهي هم نگاهشان را مي دوختند توي چشم پسر ها و جواب مي دادند، آب دار. ماشين از جا کنده مي شد و صداي موزيک از نو. ماشين ها بودند که مي آمدند، مدل به مدل. ويراژ مي دادند و هنر نمايي مي کردند . دختر ها هم مشتاقانه به اين ديوانه بازي ها سرگرم بودند. عجيب بود که تصادف هم نمي شد، کشور امام زمان است ديگر! بايد برمي گشتم. سر پيچ دوم نگاه کردم. ماشين گشت آنجا نبود. به يک چشم بهم زدن دور زدم. به صداي بوق ها هم توجه نکردم. دوست نداشتم آنجا توي آن شلوغي ايستگاه باشي. اتوبوس هنوز نيامده بود. از دور ديدم که هنوز آنجا ايستاده اي. ديگر داشتي عصباني ام مي کردي. با آنکه مي دانستي قرار ما هميشه توي فرعي آن تقاطع است، کنارت. انگار خيلي هم منتظر اتوبوس بودي. نگاهت آن مسير را دنبال مي کرد ولي از گوشه ي چشم اين طرف را هم زير نظر داشتي ، حتما. دو ماشين، پشت سر هم با سرعت از تقاطع رد مي شدند. پشت سرشان تا صد متري خالي بود. « وقتشه!» و با همان سرعت ترمز دستي را گرفتم و پيچيدم توي فرعي مخالف. همه ي سرها برگشت، بجز تو. ولي فرصت کردم تا لبخند محسوسي را ميان اخم هاي مصنوعي ات ببينم و کيف کنم. جلوتر جايي خلوت پارک کردم. از آينه مي توانستم ببينم که آيا مي آيي يا نه. جاي دنجي بود. خالي از هياهوي چند قدم آن طرف تر، با خانه هاي قشنگ و نسبتا نوساز. ادامه اش با خيابان ها و کوچه بندي هاي منظم منتهي مي شد به ملک آباد، با آن چنار هاي زيبا و بلندش که حتا در روز هاي داغ تابستاني خنک بود و سر تاسر زير سايه گستر شاخه هاي در هم آنها، نيمه تاريک. دوست داشتم راه مان را کمي دور کنيم و از ملک آباد برويم و تمام طول راه دستت در دستم باشد و تو از گوشه ي چشم از آن نگاه ها بکني و لبخند بزني، شيطنت آميز. جوري که رديف دندان هاي ريز و قشنگت ديده شود. اتوبوس آمد. و تو هم در آينه پيدايت شد. با آن راه رفتن لغزان و خرامان و پيچ و تاب شانه هايت. هميشه انگار آن کيف روي شانه ات زيادي سنگيني مي کرد، يا شايد اينطور نشان مي دادي تا من بعضي وقت ها سربه سرت بگذارم و بگويم: « بنظرم پيچ و مهره هات شل شده ن، احتياج به آچار کشي داري!» و تو باز از آن نگاه ها بکني و با صداي پر خواهش و کشدار که بيشتر به نفس مي مانست، بگويي: « آره ه ه...!؟ » در باز شد و همراه سلامت بوي عطر پيچيد توي ماشين. « سلام. چرا زود تر نيام...؟» « ديرم شده، زود تر برو فقط. » « آهان، مثلا الان با اتوبوس زودتر مي ر...! » « من دلم لک زد يک بار مثل بچه ي آدم خودم برم کلاس. آخه هر روز که نميشه. فکرشو بکن، اگه يکي ببينه... خسته م کردي بخدا! » آفتابگير را پايين دادي. پشتش آينه بود، و دستت رفت توي کيف. گفتم: « مثل هميشه! » داشتم مي رفتم طرف ملک آباد. « چي مثل هميشه؟ ... داري کجا مي ري؟» « خواستم مثل اوندفعه ،از ملک آ...!» « نه...نه، ديرم شده. از همين جا دور بزن... » با رژ لب مشغول بودي. خم شده بودي توي آينه و من هم الان بود که بياندازم توي دست انداز، مخصوصا. « اِ... اذيت نکن ديگه، لوس ! » « حالا اين آرايش براي چي هست؟...الان که بايد به هر حال پاکش کني! » برگشتي طرف من و اشاره به صورتت که: « ببين چه زشتم. آخه اين قيافه ست ؟ » نگاهت کردم. سايه روشن چشم هايت را با آن نگاه خمار. ابروهاي بلند و کشيده ات که از يک طرف با قوس ملايمي زير طره ي موهايت پنهان مي شدند و از طرفي انتهاي بيني تراشيده ات را ادامه مي دادند. بيني ات يوناني بود، يا من اينطور فکر مي کردم. خوش تراش و بدون قوس، با يک خال خيلي کوچک، سمت راست نوکش. آن قدر کوچک که فقط من مي توانستم ببينم، وچقدر دوست داشتم ببوسمش. ولب هايت را که نرم بودند، چسبنده و گوشه دار. موهايت که اگر بازشان مي کردي، موج برمي داشتند و مي ريختند تا روي کمرت. الان فقط چند طره ي آن از زير مقنعه، دلبرانه تاب مي خورد تا روي گونه ها. و آن جعد هاي لطيف کنار لاله ي گوش ات که پيدا نبودند، ولي انگار مي ديد مشان... گفتم: « آره... زشتي! » و از دور بوسيدمت. با حالت قهر برگشتي توي آينه و باز آرايش کردي و من باز نگاهت کردم. منتظر شدم که مردمک چشمت يک لحظه با حرکتي آهسته بيايد و در ته آن باريکه ي مشکي زير سايه ي مژگان بخزد و افسون کند و برود، و من با دو دست محکم بکوبم روي فرمان وبيخود داد بزنم. « چيه، ديوونه ؟» و باز از آن نگاه ها... از من مي پرسيدي « چه خبر؟» و من از دانشگاه مي گفتم و اينکه واحد ها را جوري برداشته ام که صبح زود و ظهر نباشند، که درس ها دارند سخت مي شوند، که آناليز را دوست دارم چون جاي کار بيشتر دارد و فکر کردن بيشتر، که در انتخابات انجمن اسلامي، ورودي هاي جديد و سال ما دست به يکي کرده اند و بافت انجمن را عوض کرده ايم. به قول خودشان جوجه ليبرال ها و سوسول ها دانشگاه را تسخير کرده اند، ومن هم جزو اعضا هستم و با تهران در تماس هستيم و انتخابات رياست جمهوري مهمي در پيش است و فلان و بهمان... مي گفتم ومي گفتم. دستت را روي دستم مي گذاشتي و من بيشتر دور مي گرفتم: « اين دفعه با دفعه هاي ديگه فرق داره. هر چند که حکم طرفو قبلا صادر کرده ن. تو هم با بچه هاي کلاستون صحبت کن، جمعه ي هفته ي ديگه بياين ستاد انتخاباتي، فلکه ي تقي آباد. همه ي کارهاشو بچه هاي دانشجو کرده ن. بروشور و پوستر براي همه هست...» صدايت آهسته آمد: « ماشين گشت داره از کنارمون رد مي شه!» « خوب، بشه.» مي ترسيدم، ولي به رويم نمي آوردم. « هر چند تو خودت مثل بسيجي ها مي موني. دوستام مي پرسن، نامزدت ماموره؟ » « تو خودت اصرار داري که ريش بذارم، يادت نيست آخرين بار که ريشمو تراشيدم فرمودي شده م کله پاچه !» ولي راستش براي دانشگاه هم لازم بود. نمي توانستم توضيح بدهم که اگر اين ريش تنک را هم نداشته باشم، اجازه ي هيچ فعاليتی به آدم نمي دهند. اگر اجازه ي نشريه بخواهيم، اگر بخواهيم سخنراني بگذاريم، اصلا اگر بخواهيم حرف بزنيم، بايد شکل خودشان شويم. خودي، وگرنه مي شوي بچه مزلف و سوسول و... تا همين چند هفته پيش، اورکت آمريکايي ام را هم مي پوشيدم. تو هم خوشت مي آمد. اولين ديدارمان هم با همان اورکت بودم. يادت هست...؟ گفتي: « ريش که ميذاري، مي شي مثل موش! » « هه!... موش... اصلا گوش مي کردي من چي مي گفتم؟ کاهگل لگد مي کنيم، انگار! » دستم را گرفتي و گذاشتي روي پاهايت و خنديدي ، و آن رديف دندان هاي ريز که عجيب شيطانت مي کرد: « آره، مگه نمي دونستي که تو موش مني؟ » « نه، جدي. اصلا گوش کردي چي گفتم؟ » « آره، خاتمي سيد خوشگليه.» « پوف ف...!» دستم را برداشتم. بايد مي پيچيدم توي سي متري:« همه چيز رو که نميشه به شوخي گرفت. نمي دوني اين جريان چقدر سرنوشت سازه، براي آينده ي همه ي ما.» و چه سرنوشت ساز بود! همه چيز چقدر سريع پيش رفت و چه خوشحالي ها مي کرديم، شب قبل از انتخابات، بلوارسجاد بوديم.، و دختر ها و پسر ها دسته تشکيل داده بودند و راه مي رفتند و دست مي زدند و شعار مي دادند. بروشور وپوستر پراکني تا نصفه شب... و از فردايش براي چيزي که به دست نياورده بوديم خواب ها ديديم و پرواز ها کرديم، فقيرانه. چند ماه بيشتر طول نکشيد تا نتايج عملي رفورماسيون را ببينيم. دنبال بهانه بودند براي زهر چشم گرفتن. رييس دانشگاه مان، مي گفتند از باند مؤتلفه است. دانشگاه غير انتفاعي هم تاسيس کرده بود. سيزده آبان، ايستاديم جلوشان که تظاهرات فرمايشي نمي کنيم و حتا سعي کرديم کلاس ها تشکيل بشود. دو سه روز بعدش اولين تذکرهاي انضباطي آمد. از آن طرف همه شده بودند اصلاح طلب و سخنراني پشت سخنراني. به همراهش کتک کاري و کتک خوري و فشار از پايين، چانه زني در بالا هم آمد. نمايش ادامه داشت... اينها را تعريف نمي کردم برايت. گفتي:« زياد جلو نرو. مادر فولادزره، بعضي وقتا مي ايسته جلو در و همه رو مي پاد. تابلو شده م ديگه اينجا. به همه ي بچه ها گفته م که تو نامزد مني.» و با دستمال کاغذي رژ لبت را تند تند پاک مي کردي. « بعله، متوجه شدم. مگه نيستيم؟» « چرا، نامزد نسيه!» نرسيده به کوچه پارک کردم و نگاه به ساعت انداختم:« بيا، هنوز پنج دقيقه هم وقت داري. از اين سرويس بهتر؟» با نگاهي گذران پياده شدي. سرک کشيدي داخل ماشين و با تحکم مصنوعي گفتي:« نياي دنبالم ها، باشه؟» « باشه.» خنديدي و با پيچ و تاب شانه هايت رفتي، و من دنبال رد عطرت تا نزديک پنجره خم شدم و صدايت زدم: « ساعت شيش و نيم اينجام» « نه ه ه...!» هوا ابري بود و خاک آلود، ولي نمي باريد. دوست داشتم باران ببارد و سرد باشد، جوري که پوست آدم، دانه دانه شود و بوي خاک خيس خورده، مشام را پر کند. در و ديوارها و جدول خيابان ها و شمشاد ها، همه و همه رنگ ديگري بگيرند و بوی عطر تو در رگ هايم بدود. دستت در دستم باشد و از خيابان هاي خيس بگذريم. از بزرگمهر، از خيام و از ملک آباد، و من حرف نزنم، فقط سير نگاهت کنم تا تو حرف بزني و سرخوش بخندي و خم شوي، و من مي دانستم چه موقع دستت را رها کنم تا با هر دو دست روي پاهايت بکوبي. بعد، تعريف ها و حرف هايت همانطور ناگهاني تمام شود که شروع شده بود. آنوقت دست هايمان با هم حرف بزنند و تو از گوشه ي چشم ناز کني... آفتابگير را دوباره دادم بالا. هوس سيگار کرده بودم، کنت پابلند. هنوز ته بويي از عطرت در ماشين بود. هديه ي تولدت. * * * باران مي آمد. پياده شدم و يقه ي اورکت را دادم بالا. چه هوايي... از آن باران ها بود که خبر از آخر پاييز مي داد. نفس عميقي کشيدم و به صداي جويبار کوچک کنار جدول خيابان گوش دادم، و صداي رد شدن ماشين ها روي خيابان خيس. چند قدم آنطرف تر، سر خيام بود و دکه ي روزنامه فروشي. هميشه سيگار و روزنامه ام را از آنجا مي خريدم. روزي سه نخ، بيشتر نه. در خانه کسي نمي دانست که سيگار مي کشم، يا مي دانست و به رويم نمي آورد. سوار شدم و با احتياط، يکي روشن کردم. با دست راست مي کشيدم، آنکه روي دنده بود، پايين، کنار زير سيگاري. ماه رمضان بود. راندم طرف سي متري اول، با صداي نوار جديدم. بايد مي ديدمت، هر چند که شايد منتظرم نبودي. ظهرش دانشگاه ماندم، تا ساعت دو. و بعد فرصت بود که دوش بگيرم و تيپ بزنم. شلوار لي تنگم را بپوشم، دندان ها و حتا زبانم را مسواک بزنم و بعد ادوکلن، و در آينه خودم را نگاه کنم. موهايم خيلي بلند شده بود. صاف و چسبيده شانه شان مي کردم پشت سرم، با کمي ژل. « هوم...» آن موهاي آراسته با ريش تنک و کم پشت و شلوار لي با اورکت تضاد مضحکي شده بود. ولي هر چه بود تو خوشت مي آمد. از ته سي متري سرازير شدم پايين. هنوز پنج دقيقه اي وقت بود. از سر کوچه نگاه کردم. ناظم تان « مادر فولاد زره» نبود. پيچيدم توي کوچه و با سرعت قدم هاي پا از جلو مدرسه رد شدم، ساکت بود. وقتي از ته کوچه دور زدم و برگشتم، صداي هياهوي دختر ها بلند شد. اگر آنجا مرا مي ديدي، حتما اخم مي کردي و بعد:« منو تابلو کردي اينجا!» يک بار هم گفتي:« ديروز زنگ زده ن خونه مون. خوبه که مامان بوده. گفته ن پسري با ماشين سفيد مي آد دنبال دخترتون. مامان جواب داده که امکان ندارد، من دخترم رو خوب مي شناسم. بعد گفته ن: شايد اشتباه شده باشه، ولي در نظر داشته باشين که در اين موارد ما موظف هستيم به اماکن زنگ بزنيم. مراقب دخترتون باشين.» مادرت مي دانست. دوستش داشتم، چون شبيه تو بود و صدايش مثل صداي مادرم. ولي تا مدت ها وقتي گوشي را به جاي تو بر مي داشت، قطع مي کردم، و بعدش احساس گناه بود. به تو هم چند بار گفتم که از اين کار چقدر خجالت مي کشم و تو جواب دادي:« خوب، تقصير منه؟ زنگ نزن.» مگر مي شد. باران نيم بند مي آمد، ريز و لطيف. سر کوچه، کمي پايين تر پارک کردم. دختر ها در دسته هاي سه، چهار نفري رد مي شدند. بعضي هاشان را ديگر به قيافه مي شناختم. آنها هم انگار مرا مي شناختند. با هم پچ پچ مي کردند و برمي گشتند و نگاه مي کردند، معنا دار. و نيش شان باز مي شد. از سر کوچه با دو نفر ديگر پيچيدي توي خيابان. از راه رفتنت شناختمت. نرسيده به ماشين متوجه شدي. ابرويت را انداختي بالا و لبخند زدي. با آن دو نفر صحبت کردي و آمدي طرف ماشين. در باز شد:« سلام، عزيزم» از دستت روي لبه ي در بخار بلند مي شد. « دوستم را که ديده بودي، قبلا. مي شه برسونيمش؟ سر راه مونه.» « چرا که نه؟» نشستي. دوستت هم آمد و مؤدب نشست عقب. می شناختمش. از خانه شان هم چند بار تلفنی با هم حرف زده بوديم. تا در را بستي آفتابگير را دادی پايين، بعد دستت را روي دستم گذاشتي، خيس بود و سرد. گفتي:« چه ناز شدي.» از گوشه ي چشم نگاه معنا داري کردم که يعني« حالا نه.» خنديدي و حتما رديف دندان هاي ريزت ديده مي شد. دستم را از روي دنده برداشتي و گرفتي توی دست هايت. « خوش به حالت، دستت چه گرمه. دست هاي من ببين چه يخه. کثيف م هست، دستت کثيف مي شه. مي بخشي عزيزم.» و« عزيزم» را با همان صداي آهسته و کشدار، مثل نفس گفتي. نگاه رفيقت را پشت سرم حس مي کردم و خجالت مي کشيدم و تو ادامه مي دادي، مخصوصا. حتا برگشتي طرف صندلي عقب و گفتي:« مي بيني عشق من چه خجالتيه!» و رفتيم، از احمدآباد و بعد ملک آباد. شلوغ بود. نيم ساعتي مانده بود به اذان. دستم را از روي دست هايت بر مي داشتم تا دنده عوض کنم و بعد دوباره مي سپردمش به نوازش انگشت هاي باريک و بلندت که حالا داشت گرم مي شد. در آينه رفيقت را نگاه کردم و پر سيدم:« روزه هستيد؟» « بله.» « قبول باشه.» « خيلي ممنون.» و تو برگشتي و نگاهش کردي، آنقدر شيطنت آميز که مطمئن بودم دخترک به زور خنده اش را نگه داشته. بعد دستم را فشار دادي، آه کشيدي و گفتي:« ما هم دو هفته اي هست روزه ايم، اونهم بدون سحري. روزه مونو هنوز باز نکرديم!» و شليک خنده، هر سه می خنديديم. از گوشه ي چشم نگاهم مي کردي و من سعي مي کردم جدي باشم. رفيقت را که پياده کردم، با همان دستم که روي پاهايت بود يکي زدم روي دستت. بعد قرار گذاشتيم که فردا بيايي پيشم. کلاس نداشتي ولي به خانه نمي گفتي که. من هم معلوم بود، اگر هم داشتم نمي رفتم. پدرم که نبود تا شب. به مادرم هم که از روز اول معرفي ات کرده بودم. چيزي نمي گفت. وقتي از اداره برمي گشت، توي پذيرايي مي نشستيم، نيم ساعت، مؤدب. چاي مي خورديم و از درس و دانشگاه صحبت مي شد. بعد سر مي خورديم توي اتاق من. مادرم موقع سلام و احوال پرسي با تو روبوسي مي کرد و من کيف مي کردم. دوستت داشت، حتما. پيچيدم توي خيام. قبل از خيابان تان، کوچه يا خيابان کوچکي بود، دنج و خلوت که من برای احتياط از آنجا مي رفتم تا نزديک خانه تان. اسمش را گذاشته بوديم کوچه ي محبت. گاهی هم آنجا در حالي که با ماشين آهسته مي راندم، مي بوسيدمت. يک بار، درست وسط بوسيدن ديدم که يک زن چادري با سطل آشغال جلو در خانه اش ايستاده و با دهان باز نگاه مي کند. از پنجره ي ماشين، بلند گفتم:« فيلمش خارجيه!» و هر دو خنديديم. اين دفعه رفتيم خيابان پشت خانه تان. هر کجا که مي خواستم بايستم تند تند مي گفتي:« اينجا نه...اينجا نه.» از تقاطع نزديک خانه تان هم رد شديم و تو با قيافه ي مضطرب که خاص آن منطقه بود، زير لب غرمی زدي. بالاخره راضي شدي که جايي پارک کنم. مي خواستي سريع پياده شوي و بروي که دستت را گرفتم و نگه داشتم:« صبر کن يک دقيقه، کجا با اين عجله.» « شوخي نکن. اينجا همسايه ها مي شناسن... فردا همديگرو مي بينيم.» وسط پياده شدن مانده بودي و در ماشين نيمه باز بود. « يه چيزي مي خوام بهت نشون بدم.» داشبورد را باز کردم و بسته ي کوچک کادوپيچ را درآوردم. لاي کاغذ کادو يک شاخه ي کوتاه گل سرخ رد کرده بودم. « تولدت مبارک، ناز من.» تمام صورتت، به لبخند شرمگيني باز شد. با نگاه، دست هايت را دنبال مي کردم و مي ديدم که چطور با اشتياق کادو را باز کردي:« واي ي... از کجا مي دونستي دوست دارم؟» و سرت را آوردي جلو و من هم بوسيدمت، نرم و کشدار... باران مي آمد و روي شيشه هاي ماشين شره مي کرد. همه جا خيس بود و سرد. لرزش شيريني به تنم نشسته بود و به تن تو هم. لب هايت نرم بودند و دستت حالا گرم بود. از روي لب ها و چانه ات رد شدم و گردنت را بوسيدم، آنجا که نبضت به ارضاي تپش هاي قلبم مي زد، و بوييدمت، عطر تنت را که از همه ي عطر ها بيشتر دوست داشتم. گرماي رخوت ناکي از يقه ي باز مانتوات بيرون مي زد که مستم مي کرد، ولي بايد مي رفتي... صداي اذان از جايي بلند شد. به هم نگاه کرديم. چشم هايت، سو سو مي زد و من آهسته گفتم:« تازه افطار شده، ما يک کم عجله کرديم!» نگاهت خمار بود و پرخواهش. انگشت اشاره ات را روي لبم گذاشتي: « باز سيگار کشيدي، بدون من؟» يک بوسه ي کوتاه، و گفتي:« تا فردا.» باران تند شده بود و تو با عجله دويدي و پيچ و تاب شانه هايت بيشتر شد و من بايد مي رفتم و سيگاري روشن مي کردم. ديگر باران نمي باريد. باد مي آمد. * * * آن روز که رفتي و تا چند ماه بر نگشتي، آن روز هم باد مي آمد. چند روز بعد از تعطيلات نوروز بود و چهارماهي از آشنايي مان مي گذشت. اتاق من نيمه تاريک بود. پرده ها را کشيده بودم و ضبط بالاي سرمان، روي تخت مي خواند و تو روي ديوار، کنج تخت، درست آنجا که اگر سرم را برمي گرداندم مي ديدم، چيزي مي کندي و نمي گذاشتي ببينم. نوار کاست رسيد به انتها و ايستاد و من حال نداشتم که آن را بر گردانم. بعد از ظهر بود و خوابم مي آمد. سکوت سنگيني شد و بعد تو شروع کردي. نمي دانم چطور شد که حرف هايت کشيد به ازدواج و من حوصله ي بحث نداشتم و خميازه مي کشيدم. گويا بعدش گفتم که اصلا به ازدواج فکر نمي کنم و هنوز خيلي زود است و... و تو ساکت شدي. اصلا قرار نبود اينطور بشود. هفته اي دو، سه بار همديگر را مي ديديم و خوش مي گذشت. درس هايم خوب بود و همه چيز روال طبيعي داشت. گاهي اوقات فقط شب ها که از جلو خانه تان رد مي شدم، پايم را روي کلاج ماشين مي گذاشتم و ترمز دستي را مي کشيدم. آخر شب زنگ مي زدي:« تو بودي؟» « آره، داشتم رد مي شدم، گفتم سلام کنم!» « ديوونه...» چند دقيقه چيزي نگفتي. انگار فکر مي کردي و در آخر با لحن معناداري پرسيدي:« پس ما همين طوري با هم دوست هستيم، نه؟» من در چشم هايت نگاه کردم و نفهميدم:« منظورت چيه؟» « مهم نيست.» دنباله اش را نگرفتم. کمي بعد حاضر شدي که بروي و من احساس ناخوشايندي داشتم. هنوز زود بود. مي توانستي تا ساعت شش صبر کني، مثل هميشه، سه شنبه ها. ولي مي خواستي بروي و من تا دم در حياط همراهت آمدم. باد مي آمد و تو شوخي مي کردي و مي خنديدي. خنده ات مرا مي ترساند. حتا نخواستي برايت تاکسي تلفني خبر کنم. ماشين را پدرم برده بود. خداحافظي کردي و در امتداد ديوار کهنه ي باغ، روبروي خانه مان، دور شدي. تا ته آن کوچه ي بلند با نگاه دنبالت کردم، ولي سر بر نگرداندي و با آن رقص موزون شانه هايت مي رفتي، و من آن دورها در خم کوچه گمت کردم. بعد، تا سه هفته تلفن نزدي و من کارم شده بود انتظار بيهوده براي زنگي که از صداي تو بگويد. ريسمان هايي تازه مرا به زندگي آويخته بود که تلنگر سختي خورده بودند. دچار شده بودم و به تو احتياج داشتم. و تو بالاخره روزي زنگ زدي و در جواب سوالات پي در پي من گفتي:« صبر کن، راستش من باهات تماس گرفتم که بگم فردا نامزدي منه.» و من فکر کردم که اشتباه شنيده ام. گفتم:« شوخي مي کني؟» ولي دوباره تکرارش کردي، با تاکيد. چيزي در صدايت بود که بايد باورش مي کردم. داد کشيدم:« چي ي ي... تو هيچ مي دوني با من چکار کردي؟» « من فکر مي کردم خوشحال مي شي. مگه خودت نگفتي که ما فقط با هم دوست هستيم؟» بهت زده، گوشي به دست مانده بودم و يادم نيست ديگر چه گفتي و خداحافظي کردي يا نه. فقط بعد از سال ها که از کودکي ام مي گذشت به اين تجربه ي جديد رسيدم که گريه کردن چقدر خوب و راحت است. نمي دانم، احمقانه بود شايد. ولي ريسمان ها پاره شده بودند. بی تکيه گاه و معلق بودم. دوست داشتم فقط گريه کنم، و باز نمي دانم چطور شد که مادرم آمد داخل اتاق و وقتي مرا به آن وضع ديد، ترسيد و فکر کرد براي پدرم اتفاقي افتاده و من بايد توضيح مي دادم که اتفاقي نيفتاده و چيزي نشده، هيچ چيز. اما آسان نبود و سؤال پشت سؤال. وقتي ميان هق، هق در چند کلمه گفتم که چه شده، مادرم ناباورانه نگاهم کرد، گويي که شاخ درآورده بودم. « مرا بگو که فکر کرده بودم... چيزي که زياده، دختر توي دنيا. اگر دوستت داشت، ولت نمي کرد.» داد زدم:« برو بيروون» و گريه کردم. بعد روزها و هفته ها گذشت و من با کوششي لجوجانه سعي مي کردم همه چيز در اتاقم همانطور باشد، مثل آن روز آخر. حتا کاغذ هاي کلاسور پراکنده، پايين تختم. غبار روي ميز تحرير، تخت خواب و آينه ي قدي کمد لباس مي نشست و باز مي نشست. باطري ساعت را هم درآورده بودم و زمان در آن اتاق ايستاده بود، يا من اينطور فکر مي کردم. از باد متنفر بودم و دوست داشتم باران بيايد و روي شيشه ي پنجره ام ضرب بگيرد و من در را قفل کنم. سيگار بکشم و دود سيگار، کاهلانه از لاي پرده و پنجره بخزد بيرون و من تماشايش کنم. يا دراز بکشم روي تختخوابم و خاکسترش را بريزم آن پشت، که آشغال داني شده بود، و سرم را برگردانم و ببينم که روي ديوار نوشته اي که تا هميشه مرا دوست داري و دستم را بکشم روي نوشته ها و اميدي در دلم بخلد که دوباره مي بينمت. دو ماه بعد ديدمت، در يکي از پاساژهاي خيابان سجاد. جاي صحبت نبود. با مادرت بودي. همديگر را نگاه کرديم و من ديدم که حلقه اي در انگشتت نيست. تلفنت را نداشتم، آنموقع ها. ولي خودت بعدش زنگ زدي. بعد از آن هم هرچند هفته يک بار تکرار شد و به قول خودت فقط مي خواستي حالم را بپرسي. حالم که عالي بود! در امتحان هاي آخر ترم هم که از هشت واحد افتاده بودم. جاي گله اي اما نبود. وگرنه مي گفتي:« خوب، تقصير منه؟ مي خواستي درس ت رو بخوني.» حتا شهامتش را نداشتم که بپرسم اصلا براي چی تلفن مي زني و اگر ازدواج کرده اي... فقط بار اول پرسيدم و تو جواب دادي:« اگر دوست نداري، ديگه زنگ نمي زنم.» ومن ديگر چيزي نگفتم. بايد آنچه را که حدس مي زدم، مي فهميدم. ولي نمي شد. هيچ اطلاعاتي از تو نداشتم. حتا رفيق هاي دست دوم من و رفيق هاي شان هم خبري نداشتند. همسايه هايتان را هم نمي شناختم. ولي يک روز دوستت به من تلفن زد. همانی که روزه می گرفت. و شنيدم آنچه را که چهار ماه منتظرش بودم. دروغ بود. مي خواستي تنبيهم کني تا قدر تو را بدانم و دانستم. چه بي رحم بودي! و من حالا مي دانستم که تو مثل هيچ کس نبودي که تا آن روز ديده بودم و بعدها ديدم، و همين خواستني ات مي کرد و شايد براي همين اسيرت شدم و از اين اسارت لذت مي بردم. با دوستت قرار گذاشتم تا ديدار ما در خانه شان جور شود، و کنار کفش کنی راهروشان روبرويت بايستم، دستت را بگيرم و سير نگاهت کنم و تو سر تا پايم را برانداز کني و بگويي:« قدت بلندتر شده؟» و من جواب بدهم:« پاشنه بلند پوشيده م» و دوباره از آن نگاه ها بکني... البته که اتاقم هم آمدي، بعدها. با هم غبارها را پاک کرديم و من عنکبوت هاي پشت تختم را نشانت دادم که چهار ماه پروارشان کرده بودم. دو تا بودند، درشت و لنگ دراز. هر چند روز براي شان مگس مي گرفتم و مي کوبيدم به ديوار و وقتي نيمه جان مي شدند، تقديم شان مي کردم. هم دمم بودند. تو جيغ کشيدي و پريدي عقب و ديگر طرف تخت نيامدي:« يا من، يا عنکبوت هات. انتخاب کن.» عنکبوت ها را گرفتم و از پنجره انداختم شان بيرون. دلم نمي آمد، ولي چاره اي نبود. آن روز دوباره دستت را از پشت سرت حلقه کردي دور گردنم و من دست هايم را حلقه کردم دور بدنت. لبخند زدي و ايستاديم جلو آينه ي قدي و آن تصوير قاب شد در خاطرات آينده مان... * * * « مگه نگفتم نيايي دنبالم.» آينه ي آفتابگير را پايين دادي و ابرويت را انداختي بالا. قوسش بيشتر شد. دانه هاي ريز عرق نشسته بود روي پيشاني ات و دستت داغ بود. خرداد شده بود، سال هفتاد و هشت. گفتي:« دوست دارم ماشين عروسي مون همين باشه.» « چون سفيده؟» « چون خيلي خاطره دارم ازش. بعد هم مي شينيم جلو، همين جا که هستيم.» « چطوره اصلا تو رانندگي کني؟» لب هايت را می ماليدي به هم:« چرا که نه؟ سنت شکني مي کنيم.» « همون يه بار که زدي آينه بغلی اون تاکسي رو شکستي بس بود!» رژ لب را گذاشتي توي کيفت و از دستم ويشگون گرفتي « فدات شم... پس ما کي ازدواج مي کنيم؟ خسته شدم ديگه.» « همون دو سال پيش که اومديم خواستگاري، خودت نبودي که فرداش گفتي...» « مگه بد گفتم؟ گفتم حالا که تو درس مي خوني، ما هم که هفته اي نيست همديگر و نبينيم. از اون گذشته، تو کار نمي کردي اون موقع. توقعات من زياده. خودت مي دوني که.» برگشتم و نگاهت کردم. آرايش به تو مي آمد. با آرايش پر توقع مي شدي. مي دانستم که راست مي گويي. من جز ماشينم که آن هم در واقع پدرم به نام من گرفته بود، چه داشتم؟ از پارسال در يک شرکت کامپيوتري که رئيسش با پدرم آشنا بود، کار مي کردم. خوشم هم نمي آمد. خريد و فروش قطعات کامپيوتر بود و دلالي، مثل دکان بقالي. قطعه را از تهران و عمده فروش ها نمي خريدند. بلکه از شرکت هاي مثل خودشان، و باز مي فروختند به يک شرکت ديگر که مشتري دست به نقد داشت. « تازه دانشگاه را چه کنم؟» انگار فکرم را خواندي:« درس ها زمستون تموم مي شه، نه؟» « نه، هشت ترمه نمي تونم تمومش کنم.» « آهان، يادم اومد. تقصير من شد.» دستت را گرفتم:« چرا تقصير تو؟» در داشبورد را باز کردي:« نوار موار چي داري اينجا؟... اِ، اينهمه کاغذ چيه؟» « هيچي.» يکي اش را برداشتي و شروع کردي به خواندن... « اينها رو تو نوشتي؟» « نه.» « کي نوشته؟» «بچه های دانشکده ی پزشکی.» « دست تو چکار مي کنه؟» « ...» با حالتي متفکر گفتي:« پا روي دم آستان قدس گذاشتن خطرناکه.» « بايد يه نظارتي روي کار اين ها بشه يا نه؟» « توي دانشگاه ما که کسي جرأت اين کارها رو نداره.» « دانشگاه آزاد رو که فراموش کن.» از کيفت يک نوار کاست درآوردي و گذاشتي توي ضبط، شاد بود، لس آنجلسي. بشکن زدي، ريز و تيز. من بلد نبودم، و قري ظريف آمد توي شانه هاي نرمت، و خنديدي، با آن رديف دندان هاي ريز که شيطانت مي کرد. گفتي:« راستي، فردا دوم خرداده.» « اوهوم م...» * * * توي سالن اجتماعات دانشکده ي پزشکي بودم. شلوغ بود. سخنراني ها تمام شده بود و قرار بود قطع نامه خوانده شود که يکهو ته سالن بهم ريخت. چماق دارها بودند. چند تاشان را قبلا هم ديده بودم. کنار خيابان احمدآباد هم مي ايستادند. با بيسيم، شب هاي جمعه. هر که را دل شان مي خواست با کتک سوار ماشين مي کردند و مي بردند. حالا شعار مي دادند و مي آمدند جلو. هل مي دادند و دانشجو ها را مي انداختند زير دست و پا. نزديک ما که رسيدند، کله گنده هامان رفتند جلو که صحبت کنند و دعوت به مدارا. يکي شان آمد نزديک من. ريش توپي داشت تا زير گردن کلفتش. لنگ مي زد و دهانش کف کرده بود. بوي تند عرق پيراهنش مي زد توي دماغ . عربده کشيد:« شما بچه سوسول ها، خجالت نمي کشيد در جوار آقا امام هشتم از اين غلط ها مي کنيد؟ حزب الله مگه مرده؟» و چند نفري با هم شعار دادند. اين ور و آنور، صحنه هاي کتک خوردن بچه ها را مي ديدم. اغلب در مي رفتند و پشت سرشان زنجير و مشت و لگد بود که حواله مي شد. منقلب بودم و بدنم به لرز افتاده بود، ولي تکان نخوردم. خشم و ترس، با هم درونم را مي پيچيد و مي رفت. يکي از اعضاي دفتر در حال صحبت بود که سيلي محکمي خورد. صداش پيچيد. آن که لنگ مي زد برگشت طرف من و هوار کشيد:« گمشو!» نمي دانم چطور شد که بلند گفتم:« شماها چکاره ايد که شده ايد مجري اسلام؟ کي به شما اجازه ميده اجتماع قانونی...» که مشت بزرگش با آن انگشتر زمخت سياه آمد توي صورتم. لحظه ي آخر فرصت کردم سرم را کمي کنار بکشم... گورپ! و بعد چيزي از پشت در کمرم فرود آمد. چشم هام را بستم، سرم را گرفتم و نشستم زمين. باز هم زدند. لب ها و بينی ام داغ شده بودند و انگار نه انگار که مال منند. صداي پاها بود و لگد. نفسم بند آمده بود... بعد ديگر نزدند. همهمه بود. يک نفر، بالاي سرم گفت:« اينو ببريدش، دانشجوي اخراجيه.» دست هام را گرفته بودند و کشان کشان مي بردند. سرم را بلند کردم. جلوم چند نفر راه مي رفتند. يکي شان را شناختم. از اعضاي سابق دانشکده ي خودمان بود. پشت لب و چانه ام داغ وخيس بود. پايين را نگاه کردم. رد خون، زير پاهام با من مي آمد. تف بزرگي انداختم. صورتي بود و پشت بندش آب دهانم با خون آويزان شد تا روي زمين... سه روز بعد، گذاشتند به خانه زنگ بزنم. بازداشتگاه سپاه بودم، اول همان ملک آباد زيبا. مادرم گوشي را برداشت و تا صداي مرا شنيد به گريه افتاد. من هم دوست داشتم گريه کنم، ولي نمي شد. به زحمت برايش توضيح دادم که بايد سند گرو بگذارند، دادگاه انقلاب. يک هفته ي ديگر طول کشيد. پدر، سند آپارتمان مان را که در اجاره بود به آنها قبولاند، با هزار بدبختي و چرب کردن سبيل از ما بهتران. ماشين را هم فروخت... * * * گوشي را که زمين گذاشتم، گريه تمام تنم را مي لرزاند. نمي خواستم باور کنم که بايد خداحافظي کنم. که تمام شد. پدرم بود. از تهران خبر مي داد که کار ويزا درست شده و سه روز بعد پرواز دارم. سه روز بعد، و تو اتاق آنطرفي بودي، خانه دانشجويي پسر دايي م. آن محل دنج که بعضي وقت ها، آنجا قرارهامان را مي گذاشتيم. مادرم مي ترسيد اين روزهاي آخر خانه بمانم، و تو نمي دانستي همه ي اينها براي چيست و من براي چه هر روز آنجا هستم. خودم هم نمي دانستم. تسليم شده بودم، بي اراده به آينده ي نامعلوم، و دوست نداشتم بهش فکر کنم. از اتاق بيرون آمدي و بهت زده نگاهم کردي. سؤال تمام صورتت را پوشانده بود و قوس ابروي راستت مي لرزيد. بعد هر دو گريه کرديم. حالم را نمي فهميدم. مي خواستم تمام آنچه را که آن يک ماه اتفاق افتاده بود، بياورم بالا. خواستم توضيح بدهم که چه شده، ولي در عوض چند جمله ی درهم و برهم گفتم و به اين فکر مي کردم که تو چقدر خواستني مي شدي وقتي گريه مي کردي. پرسيدي:« پس مي خواي...؟» ديگر نمي توانستم. بريده بريده گفتم:« برو، فقط برو.» رفتي، ولي چند دقيقه بعد برگشتي و ديوانه وار در می زدی. بعد من ديوانه وار بغلت کردم و بوسيدمت. لب هايت خيس بودند، شور و نرم. آرام تر شدم. قول مي دادم که زياد طول نمي کشد و هم ديگر را مي بينيم و در اولين فرصت آدرسم را مي فرستم و... وقتي از خانه بيرون آمديم، تو آنطرف خيابان ايستادي و من روبرويت. هر دو منتظر تاکسي بوديم. ماشين هاي شخصي که مي آمدند جلو پايت بايستند، از اين طرف خيابان انگشتم را برايت به علامت تهديد، تکان مي دادم و سعي مي کردم لبخند بزنم و تو هم لبخند مي زدي، انگار. منتظر ايستاديم تا يک تاکسي زرد برايت ايستاد و تو دست تکان دادي و رفتي، ومن باور نمي کردم که ديگر نمي بينمت. مگر مي شد؟ آنجا ايستاده بودم و مقصدم را نمي دانستم. و باد مي آمد... * * * کلاغي آن نزديک ها سکوت را شکست، و تو آنطرف خيابان ايستاده بودي و برگ هاي خشک از چنارها مي ريختند و در هوا مي رقصيدند و من نگاهت مي کردم، هنوز. از نگاهم خواندي که مي خواهم چيزي بگويم و پا پيش گذاشتي و من هم. وسط خيابان به هم رسيديم. ماشين نمي آمد. هيچ کس نبود. روسري ات در باد تکان مي خورد و تو با لبخند منتظر بودي و سکوت بود و همهمه ي برگ ها و صداي کلاغ ها. وقتي ديدي چيزي نمي گويم، پرسيدي:« دانشگاهت تموم شد؟» لب هايم تکان نمي خورد. طاقت نياوردم و با صدا و لحنی که انگار مال من نبود، گفتم: « مي داني. خواب ديدم... مثل يک کابوس بود. خواب ديدم که همه چيز را رها کرده ام و رفته ام. چهار سال بود که تو را نديده بودم و عزيزترين کسانم را. در آپارتماني يک اتاقه زندگي مي کردم که پنجره اش باز مي شد به منظره ي يک دودکش بلند و برجک کليسا و ايستگاه قطارهای شهري که مرتب مي آمدند و مي رفتند. چهار سال، با روز هايي که همه مثل هم بودند و هيچ چيز از آن روزها يادم نمانده. تا اينجايش را مي شد تحمل کرد، ولي مي داني چيست؟ هر کاري مي کنم، نمي توانم از اين خواب بلند شوم. در خواب زندگي مي کنم. مي فهمي؟» با حالتي غريبه مرا نگاه کردي، گويي که آنجا نبودم. به چشم هام هم نگاه نمي کردي، جايي ميان صورتم. باد بيشتر شده بود و همه جا برگ بود. انگار چيزي يادم آمد. پرسيدم:« راستي، ازدواج کردي؟» لبخند محوي صورتت را پوشاند. صدايت مثل نفس بود: « آره ه...» « چه جور آدميه؟» « مرد خوبيه. هميشه منو خوشحال مي کنه، با دست پر مي آد خونه.» دستت را نگاه کردم. حلقه هم داشتي انگار. مثل خواب زده ها پرسيدم:« دوستش داري؟» جواب ندادي، و رفتي. همانجا که اول ايستاده بودي. صداي قدم هايت نمي آمد. رفتي تا کنار آن ديوار سنگ نما و به آن نرده هاي بلند و شاخه هاي ميان آنها نگاه کردي و بعد به من. نگاهت ناآشنا بود. گفتي:« مگر نمي دونستي خونه مون ديگه اينجا نيست. نگاه کن، ياس ها ديگه دارن خشک مي شن. بيدار شو.» بايد بر مي گشتم. نگاه کردم. ديگر آنجا نبودي. داشتي مي رفتي طرف ايستگاه اتوبوس. در دلم خواستم که سر بر گرداني و يک بار ديگر ببينمت، و برگشتي. اما باد...آن باد ولگرد، نگاه گريزان آخرت را هم با خودش برد. بيدار شدم. بالشم خيس بود و اتاق نيمه تاريک. پنجره را باز کردم. مهي غليظ همه جا را پوشانده بود. اصلا معلوم نبود کجا بودم. هر کجا را نگاه مي کردم، توده هاي سربي رنگ مه بود. داخل اتاق هم مه آلود بود. پنجره را بستم، سيگاري آتش زدم و سعی کردم به هيچ چيز فکر نکنم. بايد دوباره مي خوابيدم... پايان
گلخانهاي كوچك
وقتي دايي گفت كه: "عفتجون فراموشي گرفته." با گفتن آخي كه از دهانم پريد، كودكيم را به ياد آوردم.
يازده ساله بودم. دختركي لاغر و ريز اندام، با موهايي صاف و بلند و بينياي كه نميدانم چرا يكباره در صورت كوچكم گنده شده بود. مهمان دايي بوديم. تقريباً تمام فاميل جمع بودند. و من با پسردايي، ساسان، كه يك سال از من كوچكتر بود روي مبلي مثل فنر بالا و پايين ميپريدم. گاهي كمرم درد ميگرفت اما براي اينكه ازش عقب نمانم به روي خودم نميآوردم و گاهي هم مثل او، محكم خود را به او ميزدم تا به زمين بيفتد و نتواند بالاتر از من بپرد. صداي مادرم كه: "نينا بس است!" و نگاه نافذش به من فهماند كه آرام بگيرم. پس فرصتي پيدا كردم تا به دستشويي بروم. هنگامي كه شورت سفيدم را پايين كشيدم لكهاي قرمز كه به تيرگي ميزد، كثيفش كرده بود. نميدانستم چيست. تنها ميدانستم اگر به مادرم بگويم ممكن بود فرياد بكشدكه: "نميتوني كمي آرام بگيري. چندبار گفتم كه بس است."
آنوقت بود كه مجبور ميشدم گوشهاي بنشينم و به بازي ديگران نگاه كنم. نه، چيزي نميگويم. از دستشويي كه بيرون آمدم ساسان با چهرهاي شاد، دندانهاي سفيدش را نشان داد و با چشمكي اشاره كرد كه به اتاق ديگري برويم و به بازيمان كه حالا به كتككاري بيشتر شبيه بود ادامه بدهيم. تا زماني كه خواهر بزرگم وارد اتاق شد و با پسِ گردني ما را از هم جدا كرد و مرا همراهِ خودش كشيد، و حتي فرصتي به من نداد كه از كسي خداحافظي كنم. تا اين زمان من آدم حساب نميشدم كه از كسي خداحافظي كنم.
به همراه خواهرهاي بزرگم به طرف خانه راه افتاديم. توي راه توسريِ ديگري خوردم كه: „خاك برسرت آبروي ما را بردي."
چرايش را نفهميدم و فقط با خشمي كه هميشه از خواهر بزرگترم داشتم نگاهش كردم و تو دلم گفتم: "گُه"
خواهرم دست بردار نبود. يكريز حرف ميزد. وقتـي متوجه شد كه من چيزي از حرفهاي او نميفهمم گفت: "بدبخت حواست نبود. تمام دامنت خونيه."
نيم چرخي به كمرم دادم و سرم را برگرداندم تا پشت دامنم را ببينم. صداي خواهرم بلندتر شده بود و با كف دست چنان به شانهام كوبيد كه چند قدمي به جلو پرت شدم. حالا خواهرهام طوري دورم را گرفته بودند كه كسي متوجه لباس خوني من نشود. هنگامي كه به خانه رسيديم مستراح را به من نشان دادند و گفتند كه: "همانجا بمان و بيرون نيا."
پس از لحظهاي صداي تند قدمهاي مادرم را شنيدم كه وارد حياط شده و با شتاب خودش را انداخت توي خانه. چنددقيقه بعد دوباره صداي همان قدمهاي تند آمد و بعد نوري كه چشمهام را سوزاند. اشكهام سرازير شده بود، و علت اين كشيدهاي كه مطمئناً پوست صورتم را كنده و با خود برده بود را نميدانستم. با نفرت به مادرم نگاه كردم، اما برخلاف هميشه چهرهاش را آرام ميديدم، حتا با لبخندي كنار لبهاش. سطل آب داغ را به داخل مستراح سُر داد و با كاسهاي پُر از آب، از شكم به پايين مرا شست. من بيصدا اشك ميريختم. دستهاش مهربان بود، و قلب من مثل قلب بچه گنجشك ميزد.
آن شب تب كردم و هذيان گفتم. هنوز صورتم ميسوخت و توي دلم به ساسان فحش ميدادم و قسم ميخوردم كه من هم طوري به زمينت بزنم تا خوني شوي و از مادرت آنقدر كتك بخوري كه صورتت تاول بزند.
تب و درد و حالت تهوع بيشتر شده بود. حس ميكردم كه ميميرم. تا اينكه از شدت ضعف خوابم بُرد. صبح فردا رختخوابم كه خوني بود به گوشهي حياط برده شد. ولي بهجاي فحش و كتك، خندههاي موذيانهي مادر و خواهرهام بيشتر شده بود.
عصر همان روز عفتجون آمد. و چهرهي من مثل روز روشن شد. هميشه دستش پُر بود، وقتي كه به خانهي ما ميآمد. هميشه با خودش چيزهايي ميآورد كه نو بودند و من تجربهشان نكرده بودم. خودم را انداختم بغلش و سينهي مرمرياش را ماچ كردم. واي چه بويي! در دل آرزو كردم كه: كاش مامان من بود.
اين آرزو به خاطر اين نبود كه از مادرم بدم ميآمد، برعكس از سر دلسوزي با او بود. چرا كه بين اين دو زن از زمين تا آسمان تفاوت وجود داشت.
عفت ابراهيمي، زن خوش چهرهاي كه هميشه آرايش مختصري داشت و از پاكيزگي برق ميزد. رنگ لباسهاش، نه مثل لباسهاي مادرم يك رنگ، بلكه رنگارنگ بود و آنها را طوري انتخاب ميكرد كه با بوي خوش بدنش، كه تا چندمترياش پخش ميشد ، بيننده را به ياد گلخانههاي كوچك بيندازد. اندامش قوي و بلند بود و بازوهاي سپيدش را خالهاي ريز قهوهاي پوشانده بودند. بازوهايي كه با وجود آن لكههاي قهوهاي ريز، من به آنها مرمر ميگفتم. به ندرت اشك ميريخت و طنزي كه در حرفهاش بود، زهر زندگي را ميگرفت. طناز بود و در يك كلام زن.
بيآنكه با من حرفي زده شود، از مادرم رضايت گرفت كه آن شب را بروم خانهي آنها. و من كه به خاطر بازي احمقانهام با ساسان خود را مسئول اينهمه زحمت براي مادرم ميدانستم، خجالت ميكشيدم او را تنها بگذارم. ولي مادرم با خوشرويي راهيام كرد.
با عفت جون رفتم. اول سري به فروشگاه بزرگ ايران زديم، محلي كه تنها با او ميتوانستم بدانم كجاست و يا اصلاً چيست. كمي مرا در فروشگاه چرخاند و بعد پرسيد: "خب خانم خوشگله، براي اونجاي قشنگت چيزي همراه خودت آوردي يا نه؟"
معصومانه نگاهش كردم و كيف پارچهاي كه مادرم همراهم كرده بود را باز كردم و مقداري پنبه به او نشان دادم. خندهي شيريني كرد و گفت: "ميخواستي كمي باند و وسايل جراحي هم با خودت بياري."
دستهام را دور پاهاش حلقه كردم و رانهاش را بوسيدم تا صورتم را كه از شرم سرخ شده بود بپوشانم.
نوار بهداشتي هم به تجربههايم اضافه شد. و مثل هميشه عفت جون بود كه زندگي را برايم زيباتر و سادهتر ميكرد. آن شب دو سه ساعتي را باهام در آشپزخانه گذراند. پس از شنيدن داستان كشيده خوردنم و ديدن بغضي كه مدام ميتركيد تا به قول او تيلههاي بلوري بيرون بريزد، از جايش بلند شد و هنگام چاي ريختن بيآنكه نگاهم كند گفت: "معصومه خانم تقصير نداره خانم كوچولو. آدمها دو دستهن. بعضيها دوست ندارن وضعشون عوض بشه و ميترسن، و بعضيها هم چه خوششون بياد و چه بدشون بياد، ازش چيزايي ياد ميگيرن. وضع تو هم عوض شده، درست مثل دماغت."
به طرفم برگشت. چشمهاش رطوبت شفافي داشت. با مهرباني و شوخي ادامه داد: "حالا تو چه از اين دماغ خوشت بياد چه خوشت نياد، با اين تيلههاي بلوري هم، اون كوچيك نميشه. بايد يه فكر ديگهاي به حالش كرد."
خودم را پرت كردم توي بغلش و صداي خندههاش در گوشم پيچد.
همان روز بود كه تصميم گرفتم من هم بشوم مثل او.
گردون ادبی، مکانی برای درج داستانهای کوتاه و خبرهای مربوط به ادبيات داستانی است.