شايد اگر هميشه خاموش می ماند هيچ اتفاقی نمیافتاد.
دو هفتهای بود که از اصفهان آمده بودم و قرار بود در رشته پزشکی توی دانشگاه تهران تحصيل کنم. اگر دايی رضا برادر بزرگ مادرم نبود، پدر که تهران برايش مثل لس آنجلس بود، هيچ وقت نمیگذاشت به تهران بيايم و درس بخوانم. تا بالاخره با اصرارهای دايی رضا و تحصن ده روزه خودم توی اتاق پدر موافق شد.
خانه دايی رضا در يکی از قشنگترين محله های تهران بود، در خيابان درازی که از هر طرفش درخت های بلند در آسمان به هم می رسيدند و اينطوری آسمان خيابان سبز بود، با کوچههايی مثل کوچههای چهار باغ اصفهان، و شايد هم به همين خاطر بود که احساس غريبی نمیکردم و از همان اوايل حسابی در تهران جا افتادم.
دايی رضا يکی از اتاقهای خانه پانصد متری اش را که به قول خودش اتاق مهمان بود، به من داده بود و با من هم درست مثل بچه های خودش خوب و صميمی بود. خانواده دايی تشکيل می شد از نيما پسر بزرگش که همسن من بود و او هم در رشته مترجمی زبان قبول شده بود و هر شب به بهانه ای سر از جردن در می آورد. مريم زن دايیِ که صدايش هيچ وقت در نمی آمد و از صبح تا شب توی آشپزخانه می ماند و مينا دختر هفت ساله دايی که از همان روز اول خودش را حسابی توی دل من جا کرده بود، جلوتر از همه به استقبال من آمده بود و وقتی دست دراز کرده و با لبخند ازش پرسيده بودم که اسمش چيست و حالش چطور است، چشم های درشت عسلیاش را گرد کرده بود و با لبخندی که دندانهای لق و يکی در ميان افتاده اش را به نمايش می گذاشت گفته بود: "اوا، پس شما لهجه تون کجا رفتس؟" و بعد هم دويده بود و پشت دايی قايم شده بود.
اتاقم تکميل بود، تخت خواب، کمد، ميز تحرير، آينه و پنجره ای که وقتی بازش می کردم، مشرف بود به بالکن اتاقش. می آمد توی بالکن می ايستاد و به يک نقطه نگاه می کرد، گاهی اوقات هم فرفره سياهش را می گرفت دستش و هی فوت می کرد تا بچرخد! هميشه ساکت بود، صورت سفيدی داشت اما موهايش سياه سياه بود، درست مثل شب که دور ماه نقش می بندد.
چقدر زيبا می شد وقتی که لب هايش را غنچه می کرد تا لای پره های فرفره فوت کند، گاهی اوقات روی يک دستش تکيه می داد، گردنش را کج می کرد و همان طور که باد موهايش را تکان می داد، به يک نقطه، معمولا يک جايی توی آسمان خيره می شد. نمی دانم اصلا مرا که ساعت ها از پشت پنجره ام نگاهش می کردم ديده بود يا نه؟ شايد هم همين که من او را می ديدم کافی بود.
هر روز وقتی از دانشگاه بر می گشتم، يکراست می رفتم توی اتاق، پنجره را باز می کردم، می نشستم پشت ميز تحريرم، چيزی می نوشتم، درس می خواندم و نگاهم به پنجره اش می دويد تا بيايد توی بالکن و کاری بکند تا من نگاهش کنم و يا اينکه زن دايی صدايم کند و بگويد: کامی غذا آماده است!
هيچ کس نمی پرسيد که چرا تازگی ها کمتر حرف می زنم يا همه اش توی اتاقم هستم. فکر می کردند درس هايم زياد است و کاری به کارم نداشتند، گاه گداری فقط نيما بود که می گفت: "کامی جون، قول داده بودی با ما يه جردن بيای ها!"
لبخندی می زدم و می گفتم: "درس زياد دارم، تو به جای من هم حال کن!"
هوا مهتابی بود. کتابم را گذاشتم پايين تخت و بلند شدم، خواستم نوار بگذارم که چشمم افتاد به پرده ای که زن دايی برای پنجره اتاقم خريده بود و لابد وقتی که دانشگاه بودم آويخته بود. پرده را کاملا کنار زدم و پنجره را باز کردم.
کرکره های اتاقش را کشيده بود. چراغ اتاقم را خاموش کردم، نور تير چراغ برق توی آب جوی کوچه می رقصيد. دست هايم می لرزيد و گوشه لبم می پريد. نشستم و چراغ مطالعه ام را روشن کردم، نمی دانم چرا احساس کردم خيلی وقت است دست هايم را نديده ام! عطر پيچ امين الدوله از پنجره می ريخت توی اتاق. به روبرو نگاه کردم، يک باره ديدم در بالکن اتاقش ايستاده و به من نگاه می کند. کی آمده بود؟ چرا چراغ اتاقش را روشن نکرده بود؟ لباس سفيدی به تن داشت، موهايش توی سياهی شب گمشده بود و دست هايش را پشتش قايم کرده بود. بلند شدم، بی اختيار سلام کردم و دوباره نشستم. اما او همانطور نگاهم می کرد. فکر کردم شايد نشنيده است، دست هايش را گذاشت روی نرده بالکنش، دوباره کمی نگاهم کرد و بعد به سرعت برگشت، شايد هم دوست نداشت با من حرف بزند، شايد خسته شده بود از بس که هر روز نگاهش کرده بودم. خواستم پنجره را ببندم که برگشت و لحظه ای مکث کرد. نيم خيز شدم و دست هايم را روی ميز گذاشتم. گفت: "اسمم يلداست."
فوری جواب دادم: "من هم کاميابم، کامياب." اما نمی دانستم باز هم بايد حرفی بزنم يا نه. بي اختيار گفتم: "تنها زندگی می کنی؟"
گفت: "اگر تنها نبودم که نمی آوردنم اينجا!"
چه صدای قشنگی داشت، شيرين اما بی تفاوت!
گفتم: "پس او ن کيه که هر روز صبح موهات رو شونه می کنه؟"
"سيمين، پرستار بخش."
"اونجا بيمارستانه؟"
قاطع و سريع جواب داد: "نه، تيمارستانه!"
جا خوردم، خواستم حرفی بزنم که شنيدم زن دايی صدايم می زند: "کامياب، شام حاضره، داييت از وقتی آمده سراغ تو رو می گيره. کاش اين نيما هم از تو ياد می گرفت يه کمی درس می خوند." و بعد تقه ای به در زد و آمد تو. کمی به دور اتاق نگاه کرد تا مطمئن شود که همه چيز مرتب است. گفت: "چرا پنجره را باز گذاشتی؟ سر ما می خوری ها!"
"چشم، الان ميام."
با خودم فکر کردم چی فکر می کند اگر يلدا را ديده باشد، اما وقتی نگاه کردم ديدم چيزی نيست به جز سياهی شب و سايه ای از دختری زيبا.
بر عکس عادت هميشگی صبح زود از خواب بيدار شدم، هر کاری می کردم چهره معصوم و زيبايش از يادم نمی رفت. رفتم طرف پنجره، ديدم لباس سياهی به تن کرده و روی نرده بالکنش دانه دانه چيزی را کنار هم می گذارد. پير مردی داشت از کوچه رد می شد، پنجره را باز کردم و به آرامی گفتم: "صبح بخير."
نگاهم کرد و لبخندی زد. پرسيدم: "برای کفتر ها دون می ريزی؟"
"نه، برای کلاغ ها."
خنده بلندی کردم، پير مرد لحظه ای برگشت ايستاد و بعد دوباره به راه افتاد.
يلدا غضبناک نگاهم کرد، انگار بغض کرده بود. همان طور که سرش را تکان می داد به زمين خيره شد و دو بار زمزه کرد: گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ بعد هم رفت توی اتاق و در را پشت سرش بست.
يکبار همان طور که از پنجره نگاه می کردم در اتاقش را باز کرد، بر در گاه ايستاد و راه داد که سيمین هم کنارش قرار بگيرد و بعد مرا با انگشت به او نشان داد، مثل اينکه چيزی می گفتند، نمی شنيدم اما خيلی دلم می خواست بدانم که چه گفته بود و چرا مرا به سيمين نشان داد. سر شب هم دوباره صندلی اش را بر در گاه گذاشت و درست روبرويم نشست. جوری به من نگاه می کرد که انگار دارد به آينه ای شکسته نگاه می کند. محو نگاهش شده بودم که ديدم کسی از پشت سرش برايم دست تکان می دهد. سيمين بود. شانه ای نقره ای به دست گرفت و موهای يلدا را شانه زد. اولين بار بود که شبانه آنهم توی بالکن مو های يلدا را شانه مي کرد. من نگران بودم که ستاره ها از لای موهای سياه يلدا نريزد و سيمين با موج های لبخندش شب سياه يلدا را آرام آرام شانه می زد.
صبح که از خانه زدم بيرون، دو بار تا ايستگاه اتوبوس رفتم و باز برگشتم. نمی دانستم بايد چه کار کنم. نيرويی مرا هر لحظه بيشتر به طرفش می کشاند. دلم می خواست يک بار هم که شده دست کنم لای موهای سياهش تا بدانم که اين شب است که از سرش آويخته يا اين من بودم که زيبا می ديدمش. انگار چيزی افکارم را می جويد. "آسايشگاه روانی..."
باور نمی کردم که ديوانه باشد. بايد باهاش حرف می زدم، بايد می گفتم که توی دلم چه می گذرد. از پله های آسايشگاه بالا رفتم، در شيشه ای را باز کردم و يکراست رفتم طرف باجه پذيرش، زنی در آن محفظه شيشه ای نشسته بود.
"ببخشيد خانم، اينجا ساعات ملاقات وقت های خاصی داره؟"
"بله آقا، امرتون؟"
"می خواستم خانم... خانم..."
"فاميلي شون چيه آقا؟ از اقوام شون هستيد؟"
"نه ولی..."
"متاسفم آقا، اين جا ضوابط داره"
"ولی من فقط می خواستم..."
"گفتم که. نميشه. خواهش می کنم بفرماييد."
مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد سرم را انداختم پايين و خواستم بروم بيرون که شنيدم کسی صدايم می زند: "آقا! شما همون دانشجويی نيستيد که برای پروژه تحقيقاتی از دانشگاه آمدين؟"
جا خوردم: "من؟"
سيمين بود خودش را بين من و آن زن حائل کرد: "خانم رادمنش، من ايشون را می شناسم، روانشناسی می خونن، می خوان برای پايان نامه شون اينجا تحقيق کنن، با آقای دکتر هم صحبت کرده يم."
زن لبخند خشکی تحويلم داد: "پس با سيمين خانم کار داشتيد؟"
"بله بله، سيمين خانم."
بدون هيچ حرفی دنبال سيمين راهی شدم از پله ها که بالا می رفتيم گفت: "بالاخره آمدی؟"
نمی دانم چرا خجالت می کشيدم. ايستادم، چند بار اين پا و آن پا کردم و بعد به آرامی پرسيدم: "همه مريض های اينجا روانی اند؟"
بدون اينکه حرفی بزند نگاهم کرد و بعد گفت: "دنبالم بيا."
طبقه دوم انتهای راهرو دست راست روبروی آخرين اتاق ايستاد. صدايش را پايين آورد و پچ پچ کنان گفت: "اينجا اتاق يلداست. اما يادت باشد يلدا از يازده سالگی توی انباری پدرش زندانی بوده، پنج سال حتا رنگ آفتاب رو هم نديده."
گفتم: "توی روزنامه ها يک چيز هايی خونده م، پس اين همون دختره؟"
"آره همون بيچاره ست."
همه چيز جلو چشم هام تار می شد و ديگر صدای سيمين را نمی شنيدم.
آره همان دختری است که از زندگی فقط شب را می شناسد و شعر های سهراب را، دختری که هميشه در اضطراب است از اينکه کم می داند، از اينکه هنوز خيلی از چيز های زندگی را نمی شناسد و شب ها به جای اينکه بخوابد کتاب می خواند.
سيمين گفت: "هی! خودتو باخته ی؟"
گفتم نه و خودم را مرتب کردم. سيمين دستی تکان داد و بدون هيچ کلامی دور شد. نفسی عميق کشيدم، در را به آرامی باز کردم، از لای در ميز آرايش و آن آينه بزرگ را که گوشه اش شکسته بود می ديدم. دست هايم عرق کرده بود نمی دانستم کاری که می کنم درست است يا نه؟ اما می دانستم که دارم خودم را می اندازم در حرکت دايره ای که مدام می چرخد و نمی شود از آن بيرون آمد، ولی چه کنم گرفتار شده بودم. می خواستم تا ته خط بروم. بدون اينکه در را تا انتها باز کنم از لای در وارد شدم. روی تخت نشسته بود، داشت از در بالکن به بيرون نگاه می کرد. جرئت نمی کردم حرفی بزنم. نمی دانم صدای چکه چکه عرق هايم را شنيد يا تصويرم را توی جام پنجره احساس کرد که برگشت. حرفی نداشتم، دست هايم را که به شلوارم چسبيده بود آرام آرام آوردم بالا و کردم توی جيبم. سرش را بر گرداند، دست هايش را کشيد دو طرف ران هايش، دامنش را صاف کرد، آمد جلو روبرويم ايستاد و گفت: "در رو ببند!"
با نگرانی نگاهش کردم، بعد از اينکه يادم آمد دست هايم را کجا گذاشته ام، يک دستم را از جيب بيرون آوردم و در را بستم، ديگر نمی توانستم آنجا بايستم. به سرعت رفتم و لب تخت جلو آينه نشستم، خودم را توی آينه نگاه کردم، سفيد شده بودم مثل گچ. روی صندلی ميز آرايشش روبرويم نشست. چه چشم های قشنگی داشت، سياه و براق! ياد تيله هايی افتادم که پدر هر هفته از بازار برايم می خريد و از وقتی که رفته بودم کلاس ششم گم شان کرده بودم. چه کسی فکر می کرد روزی تيله های سياه بچگي ام را توی چشم های دختری که حتا درست نمی شناختمش پيدا کنم؟ همان طور که نگاهش می کردم به آرامی پلک زد و حالا چشم هايش پر از سئوال بود!
"تو از کلاغ ها بدت مي آد؟"
ترسم ريخت. لبخند زدم و گفتم: "نه."
"شعر چی؟ شعر می خونی؟"
"آره."
"من مسافرم. اگر قرار باشه يه روزی برم با من ميای؟"
همانطور که لبخند می زدم گفتم: "آره اگه تو دوست داشته باشی ميام."
از جا پريد، دستش را دراز کرد و گفت: "تو از الان دوست منی، راستی، گفته بودم اسمم يلداست؟"
دستم را دراز کردم و گفتم: "تا حالا به اين آسونی دوست پيدا نکرده بودم."
خواستم ادامه بدم که پريد وسط حرفم و گفت: "می دونم، کامياب."
روزها پشت سر هم می گذشت و اين قلب من بود که يک جايی ميان چشم های سِاه و براق يلدا گم شده بود. عصرها بعد از دانشگاه به ديدنش می رفتم و شب ها نوار دکلمه شعر های سهراب را می گذاشتم تا از بالکن اتاقش گوش کند. بهش شب بخير می گفتم، می خوابيدم و فردا برايش تعريف می کردم که چه خوابی ديده ام و او هم ذوق می کرد و با لب های صورتی اش برايم می خنديد. همه چيز آرام بود بجز اوقاتی که يلدا به خاطر کابوس های شبانه اش دچار شوک می شد و چند روزی در بخش خصوصی بستری اش می کردند، نمی دانستم تکليفم چيست. هم گم کرده داشتم و هم خودم توی شب های يلدا گم شده بودم. می دانستم گاهی که خواب پدرش را می بيند حالش بد می شود. صبر می کردم تا دوباره روبراه شود، بيايد بر در گاه بالکن روی صندلی بنشيند و سيمين مو هايش را شانه بزند.
"کامياب؟"
"بگو."
"عاشقم شدی؟"
"والله..."
"ببين کامياب! دوستم داشته باش اما عاشقم نشو."
"حالا اگر بگم آره چی؟"
"پس مثل مجنون باش."
"چرا مجنون؟"
"آخه من رفتنی ام."
"اين حرف ها رو از کجا ياد گرفتی، يلدا؟"
"من از شب تا شب کتاب می خوندم."
"تا من هستم هيچ جا نمی ری."
"چرا می رم."
"نه خودم می برمت."
"کجا؟"
"اگه يک کمی صبر کنی از اين جا می برمت پيش خودم."
"من باهات نمی يام."
"ا... چرا؟"
"آخه خونه ی همه آدم ها انباری داره."
"نه، مال من نداره."
"از شب خوشت مياد، کامياب؟"
"خيلی."
"شايد من هم يه شبی برم."
"ديگه داری عصبانيم می کنی، کجا می خوای بری؟ بعدشم شب خطرناکه، گم می شی ها!"
"آدم که تو آسمون ها گم نمی شه، کامياب."
"ببين يلدا خانوم، من از اين حرف ها اصلا خوشم نمی ياد. من دوست دارم تو تا آخره دنيا پيش من باشی، هيچ جا هم نری. شيرفهم؟"
"شيرفهم." و لبخند زد.
توی پذيرايی نشسته بودم و مينا از سر و کولم بالا می رفت. دايی گفت: "ديروز با مادرت حرف زدم."
"خوب چی می گفت دايی؟"
"هيچی، من از نمره های دانشگات تعريف می کردم و اونم می گفت: به به! حالا نخند مسواک گرون ميشه."
"سر به سرم نذار دايی...اصلا می دونی چی؟"
"ها؟ بگو؟" و به دهانم خيره ماند.
گفتم: "دلم می خواد دايره زندگيم همين طوری هی بچرخه و يه دقه هم وای نسته."
"والله، پنج ضلعی زندگی ما که خيلی وقته وايستاده و هر چی هم که هلش می ديم نمی چرخه."
زن دايی از پايين صدا می زد: "کامياب؟"
"بله زن دايی؟"
"گوشی را بردار تلفن باهات کار داره."
دايی غر و لندی کرد و گفت: "ای بابا! زن اگر گذاشتی ما چهار جمله رياضيات با اين پسر کار کنيم!"
"گوشه اول پنج ضلعی رو بگير دايی جون، شروع کن به تعريف کردن. گوشه سوم چهارم که برسی من برگشتم."
فکر می کردم يکی از هم کلاسی هام باشد، اما وقتی صدای سيمين خانم را پشت خط شنيدم، جا خوردم. تا به حال به من زنگ نزده بود.
"الو، کامياب؟"
"بله، چی شده سيمين خانم؟ برای يلدا اتفاقی افتاده؟"
"آره خودتو سريع برسون اينجا."
"الو... الو..."
نمی دانم فاصله را چه جوری طی کردم و از ميان پرستار ها چگونه گذشتم که وقتی قلبم دوباره آرام می زد، بالای سر يلدا بودم. سيمين آنطرف ايستاده بود و گريه می کرد.
"حالا کی اومده بود سيمين خانم؟"
"امروز صبح زود."
"همينطوری رفته توی اتاق يلدا؟ مگه اينجا مامور نداره؟"
"به پرستار گفته که پدرشه، اما خب، پرستار که همه چيز رو نمی دونه."
"به پليس خبر دادين؟"
"آره ولی چه فايده؟ اون کار خودش رو کرده. اگر نيومده بودم که موهای يلدا رو شونه کنم معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد."
نزديک های غروب بود که يلدا به هوش آمد، اما پريشان بود. چشم های سياهش هم ديگر برق نمی زد. مثل شب اما بی ستاره. دنبال ساعت می گشتم، نمی دانستم چقدر خاموش مانده بودم تا اينکه حرفی بزند، آهی بکشد يا مرا نگاه کند تا بدانم که اجازه دارم حرفی بزنم. انگار دوباره بدون اينکه حرفی بزنم صدايم را شنيده بود، برگشت توی چشم هايم نگاه کرد و گفت: "برو..."
بلند شدم، اما انگار دست هايم هنوز همان جا گوشه ی تختش چسبيده بود. صورتم داغ بود اما گونه هايم يخ کرده بود. دست هايم را از روی تخت برداشتم، شانه هايم از سنگينی دست هايم خم می شد. ديدم يلدا روبرويم توی بالکن ايستاده، همان لباس سفيد تنش بود. لب هايش نيمه باز بود و با هر نفسی که می کشيد نفس های من يکی يکی بند می آمد.
آسمان لاجوردی شده بود، باد می آمد اما موهای سياه يلدا مثل هميشه تکان نمی خورد. قدش از هميشه بلندتر به نظر می آمد، انگار که روی يک بلندی ايستاده باشد. سنگ شده بودم و يلدا با هميشه فرق می کرد.
گفتم: "يلدا پس فرفره ات کو؟"
گفت: "هر چه فوت می کنم ديگه نمی چرخه." و بعد دست هايش را گذشت به لبه نرده و خودش را بالا تر کشيد. من ديگر آنجا نبودم اما انگار صدايی در باد فرياد می زد: "يلدا نرو، تو رو خدا تنهام نذار."
و يلدا می خواند: "پشت دريا شهری است، پشت دريا شهری است..."
گفتم: "خودم می برمت، با هم می ريم."
انگار کلاغ های سياه يلدا توی دلم پر می زدند، نوک می زدند و چنگ میانداختند. دست هايم را توی هوا گره می کردم، می خواستم دايره زندگی ام را همين جا نگه دارم تا بايستد و ديگر نچرخد. دست هايم خسته شده بودند. آوردم شان پايين که احساس کردم کبوتر سفيدی جلو چشمم پرواز کرد و ديگر باد نيامد.
* * *
"شما از کلاغ بدتون مياد؟"
پرستار گفت: "اينهمه پرنده به اين قشنگی آقا کامياب، کلاغ چيه؟"
داد زد: "دست به آينه يلدا نزنيد. پاکش هم نکنيد."
"باشه، چشم، دواهاتو خوردی امروز آقا کامياب؟"
"من هم يه شبی می رم."
"کجا میخوای بری آقا کامياب؟ چرا گریه میکنی؟ حالت بده؟ می خوای دکتر رو صدا کنم؟ باشه، اینم به خاطر شما، خیلی هم از کلاغ خوشم مياد. شاعر ميگه گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ یادم می یاد یه دختری همیشه این شعر رو اینجا میخوند، آقا کامیاب!"
سپيده عزيزم. داستانت را خواندم. نشان دادهای که روايت کردن را خوب میدانی. يعنی بلدی قصه تعريف کنی. اين مهم است. تکنيک و نثر داستانی در مرحله دوم قرار دارد. علاوه بر اين که نثرت هم زيباست. «باهر نفسی که میکشيد، نفسهای من يکی يکی بند میآمد» يکی از نمونه اين جملههای درخشان و توصيفهای بديع است. اصل داستان هم قشنگ است. تبريک من را بپذير.
روشن است که در بازنوشتن میشود کمی از ناراستیها يا نازيبايیهای نثری متن کم کرد يا داستان را تکنيکیتر بيان کرد. میدانم که میدانی تنها راه، خواندن بيشتر و نوشتن بيشتر است.
به من گفته بودی که «من فقط بلدم فلسفه بپرورم و فلسفه بياندازم». اين جملهات را فراموش نمیکنم. متأسفانه اعتياد من همين است. روی همين اعتياد اگر اجازه بدهی میخواستم برايت بنويسم که جهان فکری رمان، از فنون ظاهری و نثری آن مهمتر است. قدری هم به آن بينديش.
قربانت
مسيحا
زندگی... داستان زیبای غمناکیست ....
Posted by: alireza at November 8, 2003 09:27 PMبا سلام واحترام به گردونه ي ادبي
به شما تبريك مي گويم . به خاطر وبلاگ خوبتان. آدرس وبلاگم را براتان مي فرستم. اگر قبول كرديد. و امكانش هست، لينك مرا در گردونه ي ادبي، فعال كنيد.
با تشكر وسپاس.
موذن
khak1. persianblog.com
عالي بود آفرين.
Posted by: neda at October 9, 2003 07:51 PM