September 23, 2003

مريم بارانی - اکرم محمدی، آلمان

من و مريم رابطه ي خانوادگي تنگاتنگي نداشتيم، شايد علت آن شوهرش، محسن بود که زياد معاشرتي نبود. اغلب مريم بعد از ظهر شنبه ها در اناق را مي زد و به من مي گفت: "نمي ياي بريم ؟" با چند بار سرزدن اينجوري، من و او با هم راه مي افتاديم و به تويفلزبرگ مي رفتيم. شايد شما هم سري به آنجا زده باشيد. وقتي که مي خواهيد به بالاي اين تپه مصنوعي و سرسبز برسيد، سربالايي را رد مي کنيد، و مي رسيد به تپه ماهورها.
روزهاي آفتابي که باد مناسب دارد خيلي ها با بالن پرواز مي کنند. عده اي هم سرشان را به هوا کردن بادبادک هاي رنگي گرم مي کنند. به ديدنش مي ارزد. گل هاي ياسش که حرف ندارد! خيلي دوست دارم يک دفعه هم شده از آن بالا با بالن پرواز کنم. در لابلاي بوته ها و سبزه ها و حتي درخت ها جاهايي هست که جان مي دهد براي عشاق. هر کس هميشه مي تواند جاي دنجي پيدا کند. من به غير از مريم با شهاب هم زياد آنجا مي رفتم. شهاب چشمش هميشه دنبال چنين جاهايي بود. واقعا بايد بهش گفت شهاب بهار نارنج. از کنار تپه، خيابان پهني مي گذرد که تويفلزبرگ نام دارد، و درست روبروي خيابان، يک جنگل آغاز مي شود. از شما چه پنهان چند بار آن هم شبانه من و شهاب جيم مي شديم، از وسط درخت ها در تاريکي راه مي ا فتاديم. راستش من همه اش مي ترسيدم. ايده شهاب بود که شبانه بزنيم به جنگل. من اصولاَ براي رفتن به چنين جاي خلوت و پر از درختي، آن هم در شب زهره ام مي رود. شما مي توانيد قيافه مرا مجسم کنيد که وحشت زده همه اش مي خواهم از جنگل فرار کنم. شهاب مي خواست با خيال راحت زير درخت ها بنشيند و از من مي خواست پهلويش بنشينم. و من هم حواسم به دور و اطرافم بود، و آنقدر وحشت زده بودم که حتا حرف هاي شهاب را نمي شنيدم. از اين شيرين کاري ها زياد دارم، اينجا جاش نيست برايتان تعريف کنم، اما مي خواهم برايتان بگويم چه صحبت هايي بين من و مريم در ضمن رفتن به تويفلزبرگ رد و بدل مي شد. البته خيلي هاش ديگر يادم نمانده. چون دوازده سالي مي شود که از آن ماجرا گذشته است. يکبار که با مريم قدم مي زديم، يکباره رو کرد به من و گفت: «جواب مو پيدا کرده م، مگه نمي شه همزمان دو نفر رو دوست داشت؟»

نام کتابي را هم که پاسخش را در آن يافته بود، به من گفت. يادم هست که گفتم: «توی کتاب دنبال جواب مي گردي؟» سکوت کرد و دقايقي همينطور ساکت ماند. مريم وقتي با من صحبت مي کرد حرف دلش را نمي گفت. در واقع مي گفت، اما نه به اين شکل. البته چيزهايي داشت دستگيرم مي شد اما نمي خواستم ته و توي قضيه را در بيارم. يک دفعه مي ديدي سرزده با کتابي که زير بغلش زده بود، در اتاق را مي زد و مي آمد تو. مي گفت: «ببين، من با تو چطوري دوست هستم؟ خب به يه مرد هم همين جوري دوست مي شم. اما يکي رفته به محسن خبر داده که من با اون رفته م بيرون.»
يکبار هم در جشن تولدي داشتيم مي رقصيديم، تشنه مان شده بود رفتيم گوشه ی سالن، ليوان آب يخ را که سر مي کشيد، گفت: «يخ نرسيده به لبم از گرما آ ب شد.»
مريم اينجوري بود. حرف هاش را به آدم اينجوري مي زد. ما زياد با هم حرف مي زديم، ازهر دري که تصورش را بشود کرد. وقتي ما خانه عوض مي کرديم سرزده خودش را مي رساند، و با سبک خودش حضور داشت.
عده اي وسايل را مي آوردند، سيامک کمدها را نصب مي کرد، مريم گوشه ی د يوار لم داده بود، چاي مي نوشيد و گاه تک جمله اي مي گفت. سيامک با مشت محکم به د يواره ی کمد مي کوبيد و مريم مي گفت: «خوب تو مشت زدن واردي! همينطوري فتانه را مي زني؟»
مريم اينجوري حرف مي زد. از وقتي که ديگردر همسايگي من نبود چند باري اتفاقي ا و را ديدم، اما مي دانستم که به قصد ديدن من نيامده است، گرچه سري هم به من مي زد. وقتي مي رفت از پشت پنجره مي ديدمش که نمي توا ند دل بکند، طوري خودش را به نرده هاي طولاني مي چسباند که از ديدن او آنهم به آن حالت دلم مي سوخت. راستش را بخواهيد کاري از من ساخته نبود، از فک و فاميل و دوستان تا همان محسن، هيچکدام کاري نمي توانستند براش بکنند، جز همان سرکوفت ها وممانعت ها.
در گورستان رولوبون روزي که مريم را دفن مي کردند، بايد مي بوديد و مي ديد يد که چه طوري چشم هاشان از گريه سرخ شده بود، شانه هاشان تکان تکان مي خورد. همين جور که از کنار يکي شان رد مي شدم بلند گفتم: «آن حرف ها و سر کوفت ها، گريه هم دارد!»
در قيافه عزادارشان خوب که دقيق مي شدي چيزي شبيه دل سوختگي جمعي يا سرشکستگي مي ديدي که رقت بار بود. واقعا احساس بدي داشتم. نمي دانستم ازشان بدم می آيد يا دلم براشان مي سوزد. تصورش را بکنيد واقعا يک ايل به جان يک نفر بيفتند و مثل دوستي خاله خرسه لت وپارش کنند. از اين دلم مي سوزد که محسن مي توانست دست از سرش بردارد که برود زندگي اش را بکند. اما پاهاش را کرده بود توي يک کفش، سرش را به ديوار مي کوبيد و از او مي خوا ست جدا نشود.
همان زمان شنيده بودم که مريم دنبال کتاب صادق هدايت مي گشت. کتاب فروغ را در دستش ديده بودم. آن اوايل وقتي با هم به کلاس زبان آلماني مي رفتيم از اتوبوس که پياده شديم، يکباره ايستاد و گفت: «مي دوني پسرعموم که بيست سالش بود خودش را کشت؟»
بين ما سکوت بدي بر قرار شد. جدا بلد نبودم نصيحت کنم. فقط مي توانم بگويم از اين خبر مضطرب شدم. ترس برم داشته بود، انگار لال شده باشم نتوانستم کلمه اي به زبان بياورم.
البته ترس مريم بيخود نبود. از زماني که با مريم آشنا شدم، سه بار کارش به بيمارستان کشيد. بيماري قلبي هم البته گرفته بود، ناراحتي هاي ديگري هم داشت که بماند. من بيشتر او را بعد از مرخص شدن ازبيمارستان ديدم؛ زماني که قرص ضد افسردگي مي خورد و چاق مي شد و مرتب لبش را با آب دهانش خيس مي کرد و در جيب آ ن کاپشن سبز تيره اش دنبال بليت مترو مي گشت. برام مي گفت که در رؤياهاي شبانه اش مدام مي بيند که بلايي به سر محسن آمده. ازقرص مي ناليد که مغز آدم را پوک مي کند و مي گفت که چون نمي تواند کار کند، همه اش عذاب وجدان دارد. روان پزشک مريم به محسن گفته بود دربرلين ايراني هاي زيادي را مي شناسد که وضعی مشابه مريم دارند، لابد حساسند که به اين روز مي ا فتند. در ضمن گفته بود جنون با نبوغ فاصله اي ندارد. مريم هميشه حرف هاش را طول راه به من مي زد. از اينکه به نقطه اي رسيده بود که حتي مادر و دخترش را دوست نداشت، عذاب وجدان مي گرفت. اين مال زماني بود که هنوز کاملا خوب نشده بود. از حق نبايد گذشت محسن خوب به او مي رسيد در چايش عسل مي ريخت و به مريم مي خوراند. اما معلوم نبود چرا مريم با زهرخند مي گفت: «نمي دانم چرا دلم براي محسن زماني تنگ مي شود که ناهار نپخته باشم.»
خيلي از زن هاي دوروبر آرزوي شوهري مثل محسن را داشتند. خوب چه مي شود کرد. آشپز خوبي نصيب مريم شده بود. فکر نکنيد من اين چيزها را از خودم در آورده ام. نه، مريم باهاش مي خوابيد اما احساسي به او نداشت، بهش مي گفت کارت را بکن و بخواب. تازه اين حرف ها را فقط به من نزده بود، يکي دو نفر ديگر هم مي دانستند. بيچاره يک ماه قرص مي خورد که مثلا يک شب نصفه نيمه با شوهرش بخوابد. حالا خودتان را بگذاريد جاي مريم در پستوي خانه جايي که کسي نمي تواند ببيند؛ پستوي هزارتوي زن وشوهري را مي گويم.
خودتان را جاي مريم بگذاريد که بايد اين نجواهاي عاشقانه را بشنويد: «کجا بودي؟ بغل کي بودي؟» بدون تعارف بگويم، من روانشناس نيستم و از روانشناس ها هم خوشم نمي آيد. يکي شان گفته بود اين مسئله ارثي است، آن ديگري نظر داده بود که زن های بين سی تا چهل سال يکباره به خودشان می آيند. با اينکه خيلي ها به زبان نياوردند اما مي ديدي که هر کس تنها مريم را مقصر مي داند.
به آلبوم عکس هاي مريم که نگاه مي کرديم، شهناز انگشت اشاره اش را روي عکسي قرار داد که مريم عاشقانه دست در گردن شوهرش انداخته بود. شهناز پرسيد: «به من بگو اين يعني چی؟ ارثي است، کاريش هم نمي شود کرد.»
کاريش نمي شد کرد، چون من هم کاري نتوانسته بودم براي مريم بکنم؛ شايد حق را به شهناز مي دادم. اگر منصف باشيم مي توانيم حق را به بقيه دوستان و فاميل هم بدهيم. چرا نه؟ هر کس مي تواند حق داشته باشد.
حالا که به همه ی ماجراها فکر مي کنم اين جمله مدام در ذهنم روشن مي شود: «آيا انصاف مثل حقيقت زائيده تصور ما نيست؟ آنطوري که بعضي ها در باره ی حقيقت مي گويند.»
از هم دور افتاديم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر من و شهاب با مريم همسايه مي شد يم، مي توانستم کمکي باشم و شايد او الان زنده بود، کسي چه مي داند. مطمئن نيستم يک ماه قبل از اينکه حادثه اتفاق بيفتد، به طور تصادفي من و شهاب مريم را ديديم که حسابي کلافه بود. تابستان قبل هم نتوانسته بود به جايي که آفتاب خوب دارد سفر کند، اگر مي گويم مريم براي آفتاب گرفتن نتوانسته بود به ترکيه يا اسپانيا و يونان سفر کند، و اسمي از ايران نمي آورم براي اين است که آن موقع ها هنوز رسم نشده بود کسی از پناهنده ها به ايران سفر کند. هنوز مسئله پس دادن پاسپورت هاي پناهند گي رسم نشده بود.
مريم بين بيمارستان و خانه آونگ شده بود، و ذله بود. تصورش را بکنيد، وقتي افسرده باشيد، کج و معوج هم بشويد، يک دست تان مثل فلج ها بشود، بخواهيد اداي خوشبخت ها را در بياوريد، رقص شکم هم بکنيد، بچه تان به شما سرکوفت بزند: «مامان! تو را خدا بنشين!» چه حالي به شما دست مي دهد؟ نمي رويد خودتان را بکشيد؟ نه انصافا وقتي مريض مي شويد اگر نتوانيد آب دماغ تان را هم جمع و جور کنيد، هي آب دماغ تان بريزد روي زمين، در بيمارستاني که بستري هستيد مجبور باشيد زير بغل زن پيري را بگيريد، هي از اين ور سالن به آن ور سالن ببريدش، خودتان بگوئيد؟ اگر شما بوديد چه مي کرديد؟ تازه وقتي از بيمارستان مرخص مي شديد، آيا برنامه نمي ريختيد خودتان را از آپارتمان چندين طبقه به پائين پرت کنيد؟
معلوم بود که مريم دنبال فرصت مناسب مي گردد. هنوز معالجه نشده بود و داشت داروهاش را مي خورد. ظاهرا کمی سر به راه شده بود، و از بيمارستان مرخصش کرده بودند. و او تازه فهميده بود چه بلاهايي به سرش آمده است.
نيمه شب از خواب پا مي شده و ديده همه خوابند و او مجبور است مگس بپراند. شايد همين وقت ها بوده که به سرش می زند تا خودش را بيندازد پائين. لابد در همان نيمه شب هاي خلوت و ساکت نقشه مي کشيده. و کسي هم نمي توانسته جلو نقشه اش را بگيرد. با خودم فکر مي کنم آن شبي که مريم ساعت پنچ در هواي گرگ و ميش خودش را به کنار پنچره رسانده، آن را تماما باز کرده، در حالي که پيراهن چيت خال خالي تنش بوده، دست هاش را به لبه ی پنجره گرفته، شايد به ياد روزهايي که درتويفلزبرگ به تماشاي بالون مي ايستاديم، خودش را با صورت به پائين پرت کرده است. ا گر من پيشش بودم مثل آن پيرزن همسايه که ديده بود مريم چنين قصدي دارد، چه مي کردم؟ پيرزن به پليس زنگ زده بود. شايد من داد مي کشيدم و از او مي خواستم اينکار را نکند. شما فکر مي کنيد به نصيحت من گوش مي داد؟ و آن شب به خاطر من منصرف مي شد؟
شب هاي ديگر چه؟ اگربه حرف فتانه که افسوس مي خورد و مي گفت: «ايکاش هر شب يکي مي رفتيم پيش او...»
روزي که مريم را در گورستان رولوبون دفن مي کردند يکي زير لب تکرار کرد: «از سادگي خودت بود، از سادگي خودت بود.» با صدايي که از ته چاه مي آمد گفت: «آيا همه ی شما بي گناهيد؟»
گاه گاهي خواب مريم را ديده ام. مثل زماني که نگران محسن مي شد، با موهاي مجعد و تابدارش. نسترن هم در خواب من بود، و به مريم مي گفت: «ببين، چه موهايي داري؟» حتم دارم نسترن به مريم درس نمي داد، ترحم؟ شايد. نمي دانم اگر خوابي را که دو هفته قبل از حادثه ديدم برايتان بگويم، مي گوئيد خرافاتی ام. نه، خواب خرافات نيست. دليل اينکه مي خواهم خوابم را تعريف کنم اين نيست که بگويم خواب خرافات نيست. اگر قدري حوصله کنيد توضيح مي دهم. مريم توی اتاقی در ساختمان چند طبقه اي ايستاده بود، اتاق پر از مهمان هايي بود که از دور و اطراف آمده بودند. صاحبخانه از من رختخواب و پتو مي خواست. مريم رو به من کرد: « باعث دردسر صاحبخانه شده ايم!» هم زمان من شهاب را پائين ساختمان مي ديدم که دو بچه ی کوچک داشتند اذيتش کردند. صبح اول وقت تا چشم باز کردم بدون اينکه بگويم نگران هستم، خوابم را براي شهاب تعريف کردم، و اقلا يک تلفن به مريم نزدم. شهاب هم بدون اينکه به من بگويد نگران است در سکوت به من خيره شد. همين و بس. واقعا من نتوانسته بودم به او کمک کنم.
روزي که تصميم گرفته بود خودش را بکشد يک روز باراني بود. به مريم واقعا مي شود گفت مريم بارانی. وقتي باران مي باريد مريم دوست داشت بدون چتر با شخص دم دستش در باران قدم بزند. نه باران خبر مي کرد، نه شخص دم دستش براي خيس شدن در باران دل می داد. يکي دو بار شانس آورده بود و من به تورش خورده بودم. با هم به کنار درياچه نزديک خانه شان رفتيم و برای قوها و مرغابي هايی که زير باران ديدني شده بودند نان می انداختيم. آخر آدم کم گيرش مي آيد که وقتي يکي به ديدنش مي رود او را هم با خودش ببرد زير باران. نه، همچون شانسي کم گير مي آيد.

Posted by Abbas at September 23, 2003 01:52 PM
Comments

به شما حق ميدم.هفته قبل در محفعل ايراني نوشته شما بيادم امد

Posted by: sadegh at March 3, 2004 11:23 PM

سلام اکرم عزیز داستانت را سیو کردم تا با دقت بخوانم و بتوانم احساس واقعی ام را عنوان کنم. وقتی خواندم دوباره به سراغت می آیم
پایدار باشی

Posted by: اکرم at January 11, 2004 10:20 PM

مرسی

Posted by: علیرضا at November 8, 2003 09:29 PM

سلام . خسته نباشيد . هم تو و هم دست اندر كاران گردون . خيلي وقت بود كه زبان خودم را گم كرده بودم در بين آنهمه نماد و شكل و محتوا گم شده بودم . اما با خواندن اين قصه و رمتن فريدون به زبان خودم رسيدم . با دسپاچگي اول هر كدام از قصه هايم چند خط به اين زبان نوشتم تا از يادم نرود . كار خوبي بود . از همه ي گردوني ها ممنونم . ونمي دانم ايا ما ايراني هم مي توانيم داستاني بفرستيم يا نه . من امشب اينجا را پيدا كردم . اگر بيشتر بگردم پيدايش مي كنم ./

Posted by: علي اكبر كرماني at October 23, 2003 11:25 PM

خيلي باحال بود. همچين زدم زير خنده كه همه فهميدن كم دارم . آخه من به اين حرف مريم رسيدم و به همه ميگم و بهش عمل نمي كنم اما همه بهش عمل ميكنن و به هيچكس هم نميگن.

Posted by: Masoud at October 20, 2003 02:50 PM

bssssss

Posted by: akram mohammadi at September 28, 2003 10:50 AM

با سلام نگاهي داشته باشيد به شماره جديد ماهنامه گذ رگاه . با مهر

Posted by: GOZARGAH at September 24, 2003 04:37 AM