September 18, 2003

بوتول - جمشيد اسفنديار نيا، آلمان

مرد با موهاي جوگندمي و ريشي سفيد سر دو زانو خم شده بود ودو دستش را دور يك بوتول حائل كرده بود و همراه بوتول آرام آرام روي زانوانش حركت مي كرد تا رسيد جلو مغازه، بوتول داشت وارد مغازه مي شد كه سيد دست گذاشت روي شانه مرد و گفت: „پاشو آقاي حيدري، بوتول اومد تو، ديگه طوريش نمي شه!“
آقاي حيدري سرش را بلند كرد و لبخندي زد. بعد سيد زير بغل او را گرفت و دوباره تكرار كرد: „پاشو، ياعلي.“
وقتي بلند شد روي زانو هاي شلوارش دو تا وصله بود. سن زيادي نداشت اما ريش سفيد و كمر خميده، پير نشانش مي داد.
آقاي حيدري سرش را برگرداند و داشت به بوتولي كه وارد مغازه مي شد نگاه مي كرد. سيد گفت: „حالت خوبه؟“
مثل بيماري كه تازه از جايش بلند شده باشد جواب داد: „خوبم.“ بعد انگار كه از چيزي شرمنده باشد با گردن كج سرش را پايين آورد و با هر دو دستش دست سيد را گرفت و گفت: „ممنونم سيد، خدا پيرت كنه.“
وقتي مرد از جلو مغازه گذشت سيد آهي كشيد و گفت: „خدا نصيب كسي نكنه.“
پرسيدم: „ اين همان آقاي حيدريه؟“

سيد به تاييد حرف من سرش را تكان داد و برگشت توي مغازه، پشت سرش داخل شدم، به من تعارف كرد روي صندلي آهني ارج كه آن روبرو بود بنشينم. قفسه هاي چوبي و قهوه اي رنگ پشت سرش پر ازخواروبار، آدامس و لواشك و خرت و پرت هاي ديگر بود. در بالا ترين طبقه، كمپوت ميوه و شيشه هاي مربا قرار داشت. از گرد و خاكي كه روي آنها نشسته بود، معلوم بود كه مدت طولاني دستي به آنها نخورده است.
آن موقع ها براي دوماه ازطرف اداره ي كشاورزي به آن جا منتقل شده بودم كه براي اولين بار آقاي حيدري را در مغازه سيد ديدم. بعد از پايان ما موريتم برگشتم به اداره ي مركزي، چند سال بعد دوباره به همان جا منتقل شدم ولي از آن موقع تا حالا آن قدر تغيير كرده بود كه انگار چهل سال پيرتر شده. باورم نمي شد اين همان آقاي حيدري باشد، نشناختمش.
„چرا آقاي حيدري اينجوري شده؟“
سيد نفس عميقي كشيد و گفت: „هنوز مثل اون روزا آدم خوبيه.“
فكر كردم سيد نمي خواهد صحبت بيشتري در موردش بكند، اما رفتار آقاي حيدري مرا كنجكاو كرده بود، گفتم: „معلوم بود كه آدم خوبيه!“
چشم هايش را لحظه اي بست. اما نمي دانم چرا يك دفعه به فكرم رسيد نكند براي بچه اش اتفاقي افتاده؟
سيد از روي صندلي اش بلند شد، رفت ته مغازه و در نيمه بازي را كه به خانه اش راه داشت، بست، بالاي سردر يك الله با قاب چوبي گرد و خاك گرفته آويزان بود. بعد به طرف سماوري رفت كه كنج مغازه سر يك چهارپايه چوبي مي لرزيد و بخار مي كرد. روي زمين و توي سه رديف قفسه ي كنار در تا نيم متري چهارپايه ي كنج مغازه، ظرف هاي پلاستيكي و آب پاش و آفتابه و سطل هاي آبي چيده شده بود.
استوار ميرزايي فرمانده پاسگاه تعريف مي كرد كه سيد سال ها توي اين محل زندگي كرده. آن موقع كه تازه ازدواج مي كند مي آيد اين خانه را اجاره مي كند و ديوار اتاق بر خيابان را بر مي دارد و يك دكان از توش در مي آورد. سال بعد زنش يك پسر مي زايد. اسمش را هم مي گذارند ابراهيم. سيد هر كس را مي ديده مي گفته: از وقتي كه خدا يك پسر بهم داده هيچ وقت چنين حالي را نداشته ام.
بعد از هفت هفته يك شب ابراهيم تب مي كند. سيد و زنش تا دم دماي صبح بالاي سرش بوده اند و ابراهيم را پاشويه كرده اند. ابراهيم كمي حالش بهتر مي شود. سيد و زنش دم دماي صبح همانطور كه كنار بچه بوده اند خواب شان مي برد، وقتي از خواب مي پرند، مي بينند كه بچه مرده است.
سال ها بعد سيد به من گفت: „وقتي قيافه بچه را ديدم، فهميدم انگار هيچ وقت زنده نبوده.“
مرگ ابراهيم تاثير زيادي روي سيد و زنش مي گذارد و تا مدت ها سيد حرف نمي زده، فقط مي گفته: قسمت ما اين بود!
يك سال و نيم از اين ماجرا مي گذرد كه زنش دو باره حامله مي شود، اين بار يك دختر گيرشان مي آيد. اسمش را هم مي گذارند ميترا.
استوار مي گفت: „اين زن و مرد حتي زماني هم كه بچه خواب بود تنهايش نمي گذاشتند.
اما بعد از سه ماه ميترا سل گرفت! هر دوا و درماني هم كه كردند فايده اي نداشت. يك روز ميترا توي بغل سيد تمام كرد. آن روز همسايه ها همه خانه ي او بودند، سيد كنار زنش ميترا را بغل گرفته بود، گهواره ي خالي را تكان مي داد و هر دو گريه مي كردند، اما هيچ كس صداي گريه ي آنها را نمي شنيد.
بعد از آن كه چله ي ميترا را گرفتند سيد يك هفته مغازه را بست و دست زنش را گرفت و رفت به زيارت حرم امام رضا. نمي دانم آنجا چي بهشان گذشته بود، وقتي از زيارت برگشتند، سيد ده سال پير تر شده بود.“
چند سال بعد از اين واقعه يك روز استوار به سيد مي گويد: „مي دونم چي توي تو گذشت و لب وا نكردي! مي دونم خيلي سخته! شايد قسمت همين بوده! اما فقط يك بچه ي ديگه مي تونه جاي اونها رو پر كنه! سيد، چرا دو باره بچه دار نميشي؟“
استوار مي گفت: „وقتي اين را شنيد از جايش بلند شد و آمد طرفم. دست انداخت گردنم،
آهسته گفت: استوار مگر ما قا تليم كه بچه به دنيا بياريم و بعد ببريمش قبرستون!“
استوار ميرزايي دست هايش را به طرف آسمان برد و گفت: „خدايا! فقط يك چيز از تو مي خوام! قبل از اينكه بچه هامو ازم بگيري اول منو بگير.“
سيد با دو استكان چاي برگشت و روي صندلي اش نشست. گفت: „من هم حالا بوتول هاي آقاي حيدري را دوست دارم! وقتي بوتول ها ميان توي دكان، نمي دونم كجا مي رن اما خوشحالم كه ميان اينجا.“
بعد چايش را برداشت و يك جرعه از آن نوشيد و ادامه داد: „سالها پيش آقاي حيدري و زنش با وامي كه از اداره فرهنگ گرفته بودن توي اين محل يه خونه دو اتاقه ساختن ما هم خوشحال بوديم كه آقاي معلم همسايه ما شده. از همون موقع از سر كار كه بر مي گشت مي اومد اينجا گپي مي زديم، خريدي مي كرد و مي رفت هميشه مي گفت: سيد با اجازه شما بايد برم، دير كنم عيال ناراحت مي شه. ديگه مي دونستم كه وقتي وارد خونه مي شه مستقيم مي ره توي آشپزخونه، سلامي مي كنه و چيزهايي را كه خريده مي ذاره اونجا و كمكي به زنش مي كنه تا سفره غذا را پهن كنند و با هم بنشينند دور سفره، از اين اخلاق آقاي حيدري خوشم مي اومد. بعد از هفت سال كه بچه دار نمي شدن با اون همه دوا و درمون مي گفت: قسمت هرچي باشه همونه. اگر قسمت نشد مي رم يه بچه از پرورشگاه مي گيرم، زنم هم راضي شده!“
.سيد مكثي كرد و گفت: „لااله الآ الله! خدا نصيب كسي نكنه!“ و با صداي كشيده اي گفت: „وحشتناكه، وحشتناك! يه روز اوستا حسن هم اينجا بود، مي خواست يه قفسه ي ديگه براي اينجا درست كنه. كه آقاي حيدري از مدرسه برگشت، خوشحال وارد دكان شد، مستقيم اومد طرفم و دست انداخت گردنم و مرا چند دفعه بوسيد و گفت: پدر شدم سيد! پدر! اوستا حسن چيزي نگفت بعد هم زود خداحافظي كرد و رفت، فكر كنم آقاي حيدري يه كمي هم دل گير شد. گفت: اوستا حسن طوريش بود؟ گفتم: نمي دونم. آن شب وقتي به زنم گفتم: آقاي حيدري پدر شده بلند شد رفت سجاده شو پهن كرد و رو به قبله مدتي گريه كرد.
سيد اين را كه گفت سرش را پايين انداخت. دست توي جيبش برد و يك دستمال پارچه اي بيرون آورد و اشك هايش را پاك كرد.
استوار ميرزايي به من گفته بود كه يك روز سيد رفته پرورشگاه تا شايد يك بچه بگيرد ولي براي آنكه توي خانه اجاره اي زندگي مي كرده پرورشگاه قبول نكرده كه بچه اي بهش بدهد. البته سيد چند سالي است همين خانه اي را كه توش زندگي مي كند خريده ولي مي گويد ديگر دير شده!
سيد سر بلند كرد و گفت: „آقاي حيدري نه ماه و نه روز سر از پا نمي شناخت. هر روز كه مي آمد اينجا حتما يه چيزي هم جدا براي زنش مي خريد. مي گفت: اگر دختر شد اسمش را مي ذارم آرزو و اگر پسر شد اميد.
سيد مثل آدمي كه خسته باشد از روي صندلي اش بلند شد. هر دو استكان را برداشت كه دوباره چاي بريزد. به طرف سماور كه رفت مراد علي وارد مغازه شد: „خدا قوت. سلام عليكم! آقاي مهندس همه ي روز رو دنبال شما مي گشتوم.“
گفتم: „چي شده!“
„آفت! آقاي مهندس آفت همه محصولومو خورده.“
„باشه فردا ميام سر زمين ببينم چي شده!“
„آقاي مهندس اگر يه كاري نكنيم امسال همه محصولوم از بين مي ره!“
„نترس مرادعلي. فردا ميام ببينم چي شده!“
سيد كه پاي سماور داشت چاي مي ريخت گفت: خدا قوت مرادعلي، يه چاي بريزوم خستگي ت در بره!“
قبل از اين كه مرادعلي جوابي بدهد گفتم: „فردا ميام سر زمين! حالا برو!“
بعد از اين كه مرادعلي رفت، سيد يك استكان چاي ديگر جلو من گذاشت و دوباره آرام روي
صندلي اش نشست. نصفه قندي را كه كنار نعلبكي اش بود برداشت كه بگذارد دهنش اما دوباره آن را گذاشت سر جاش. گفت: „اون روز كه آرزو به دنيا اومد همسايه ها مي رفتند خونه ي آقاي حيدري، هر كسي كاري مي كرد تا از چشم زخم دور بمونه. زنم اون روز دور تا دور خونه اونها اسپند دود كرد. روز بعدش آقاي حيدري مثل هميشه بعد از كار اومد اينجا و گفت: سيد احساس غرور مي كنم! اين حرف را كه به من زد تمام بدنم مورمور شد فكر كردم تب دارم، خواستم چيزي بگم اما نتونستم. اين بود كه بلند شدم بغلش كردم و چند دفعه با دستم به پشت كمرش زدم.
اون شب كه دكان را كه بستم انگار كه يه چيزي گم كرده باشم يا مثل اين كه چيزي يادم رفته باشه دوباره رفتم توي دكان و همه در و پنجره ها را نگاه كردم، اما همه چيز مثل هميشه بود، نمي دونم چطوري بگم، اما دل شوره داشتم و يه جا بند نمي شدم. برگشتم توي اتاق، زنم گفت نمي خواي يه سري به آقاي حيدري بزني؟ زنم سواد نداره اما به من كه نگاه مي كنه مي تونه بهتر از خودم فكرم رو بخونه. گفتم: بيا با هم بريم. جواب داد: من خسته م خودت تنها برو. از خونه كه بيرون زدم رفتم جلو خونه شون، خواستم در بزنم اما نمي دونستم وقتي در باز شد چي بايد بگم، اين بود كه برگشتم. جلو خونه م كه رسيدم دلم طاقت نياورد و دوباره رفتم جلو خونه شون، اما اين بار هم نتونستم در بزنم. ولي ديگه برنگشتم خونه، رفتم قبرستون. بين قبر ابراهيم و ميترا نشستم و گريه كردم، نمي دونم چقدر اونجا بودم و چقدر گريه كردم كه يكي دست گذاشت روي شونه م، سر بلند كردم، ديدم زنمه، زير بغلم رو گرفت و بلندم كرد و با هم برگشتيم خونه. هنوز هم حيرونم كه زنم از كجا فهميد من رفته ام اونجا؟“
سيد با دستمال اشك هايش را پاك كرد. اين اولين باري بود كه گريه سيد را مي ديدم، نمي خواستم ناراحتش كنم، حتي به ذهنم رسيد يك جوري صحبت را تمام كنم تا بيشتر از اين خود را ناراحت نكند، اما انگار كه نه براي من بلكه براي خودش دارد تعريف مي كند، فكر كردم سيد همه اين چيزها را تا به حال توي ذهنش مرور مي كرده و اين اولين باري است دارد با صداي بلند همه آن چيزي را كه سال ها در درونش بوده بيان مي كند. اين بود كه چيزي نگفتم، حتي يك كلآم، و سيد را آن جوري كه مي خواست باشد راحت گذاشتم.
سيد آهي كشيد و گفت: „چند روزي بود كه آقاي حيدري وقتي مي اومد اينجا يه كمي توي خودش بود. يه دفعه هم بهش گفتم خدا بد نده! چند وقتيه توي خودتي! گفت: چيزي نيست چند شبه كه آرزو بيدار مي شه و گريه مي كنه. من هم وقتي از خواب بلند مي شم ديگه نمي تونم بخوابم.“
سيد ادامه داد: „اون روز طبق معمول از سر كارش كه برگشت اومد اينجا خيلي هم گرفته بود.
گفت: امروز نه روزش شد! من با سر انگشتانم چندفعه روي چوب زدم و گفتم: ماشالآ، ماشالآ آقاي حيدري، اولش خيلي مواظبت مي خواد، اما بعدش راحت مي شي، هميشه همين طوره. اما عجيب بود كه دوباره دلم به شور افتاد، مي خواستم چيزي بهش بگم ولي باز هم نمي دونستم چي بايد بگم.
وقتي مي خواست از اينجا بره گفتم: كجا؟ نيومده داري مي ري، بلند شدم به بهانه يه چاي هم كه شده بيشتر نگهش دارم! گفت؛ بايد برم سيد! فردا دوباره مي آم. اين اولين باري بود كه چيزي نمي خريد و دست خالي بر مي گشت خونه.“
همان طور كه سيد داشت تعريف مي كرد چند بار انگار كه مي خواست ببيند آن بوتولي كه وارد مغازه شد به كجا رفت. اين طرف و آن طرف را نگاهي انداخت و گفت: بعضي وقت ها آدم منتظره يه اتفاق بدي پيش بياد يا اين كه دلش به شور مي افته، اما نمي دونه چرا اين جوري مي شه.
اون روز وقتي به من گفت: سيد، فردا دوباره مي آم، خيال كردم، فردايي ديگه نيست، دلم بد جوري به شور افتاد، ديدم كاري از دست من ساخته نيست، روي همين صندلي نشستم و ديگه هيچي نگفتم. آقاي حيدري متوجه نشد، خداحافظي كرد و رفت. ديدم ديگه نمي تونم بلند شم، حتي نمي تونم دكان را ببندم، ياد ندارم چقدر بعد از اين كه رفت اينجا نشسته بودم كه صداي جيغي به گوشم رسد. نمي دونم چطوري بگم وقتي صداي جيغ را شنيدم چه حالي بهم دست داد و اصلآ از كجا فهميدم صداي جيغ از خونه ي آقاي حيدري مي آد، نمي تونم بگم چي توم گذشت، اما با هر چي كه قدرت داشتم از روي صندلي بلند شدم و به طرف خونه اونها دويدم، وقتي وارد خونه شدم زنش با لباس خونه وسط حيات رو به اتاقي كه آقاي حيدري توش بود جيغ مي كشيد و گيس هاشو با دستاش مي كند. وارد اتاق كه شدم سيد لحظه اي مكث كرد. برگشت طوري نگاهم كرد كه فكر كردم كار خطايي كرده ام.
گفت: „سنگ شده بود! واقعا سنگ شده بود!!“
وقتي پا روي شكم بچه گذاشته من كه نبودم تا ببينم، موقعي رسيدم كه سر دوزانو خم شده بود و داشت به بچه نگاه مي كرد و هر دو دستش را دو طرف آرزو روي زمين گذاشته بود و زل، زل نگاش مي كرد. سنگ شده بود، عينهو يه مجسمه سنگي كه داره به يه بچه ي له شده نگاه مي كنه.
سيد اين را كه گفت سكوت كرد و سرش را گهواره اي تكان مي داد.
بعدها يك روز راجع به آقاي حيدري با استوار ميرزايي صحبت مي كردم. مي گفت: „بعد از اونكه بچه به دنيا اومد بهتر بود انتقالي مي گرفت و از اين محل مي رفتند، من قبل از اونكه بچه به دنيا بياد به آقاي حيدري گفتم: داري بچه دار مي شي نمي خواي يك جاي ديگه! خونه بزرگتر بگيري؟
جواب داد: حالا يك كمي زوده ايشالا براي دومي.
سيد بعد از لحظه ايي سكوت گفت: „يه روز بعد از اين اتفاق زنش از خونه بيرون مي ره و ديگه بر نمي گرده و تا امروز هيچ كس نمي دونه كجا رفته. آقاي حيدري چند روز بعد از اونكه زنش رفت يه شب خواب مي بينه كه يه بوتول داره روي سينه اش راه مي ره. با انگشتاش بوتول را مي گيره و لهش مي كنه، خرد شدن لاك بوتول را زير انگشتاش اونچنان احساس مي كنه كه از خواب مي پره. بعد از اون شب كه اين خواب را مي بينه حالش بدتر مي شه، حالا خيلي از شب ها خواب مي بينه كه روي سينه اش پر از بوتول هاي له شده است! از خواب كه مي پره ديگه تا صبح نمي خوابه. لآاله الله قسمت هر كس يه چيزيه، چند ساليه آقاي حيدري صبح ها كه از خونه بيرون مي زنه لآي در رو باز مي ذاره. مي گه يه روز بر مي گرده.
سيد سرش را به طرف سقف مغازه بلند كرد و گفت: „خدا فقط خودش مي دونه، شايد يه روز دلش به رحم بياد و برگرده، حالآ چند ساليه بعضي وقت ها يه زن مي آد يه ظرف غذا مي ذاره جلو در خونش و ميره. يكي از همسايه ها مي گه: „مادر آقاي حيدريه! اما استوار ميرزايي مي گه: اين زن آقاي حيدريه!“
سيد دوباره گفت: „خدا فقط خودش مي دونه!“ و ديگر حرفي نزد.
بعد از اين كه از سيد خداخافظي كردم رفتم به طرف خانه ام، داشتم از جلو خانه آقاي حيدري كه در كوچه اي شيب دار قرار داشت رد مي شدم كه ديدم لآي در خانه اش باز است و يك ظرف خالي هم پشت در، رفتم جلو خانه و در زدم اما كسي جواب نداد، لآي در را بيشتر باز كردم و حوض كوچكي كه وسط حياط بود را ديدم، صدا زدم آقاي حيدري! اما باز كسي جواب نداد، از دو پله ايي كه جلو در خانه بود پايين رفتم و وارد حياط شدم، به دور تا دور خانه نگاهي انداختم، انگار كه سال ها بود كسي در اين خانه زندگي نمي كرد. دوباره صدا زدم آقاي حيدري، خونه تشريف داريد! اما باز هم جوابي نيامد. فكر كردم شايد هنوز برنگشته، تصميم گرفتم وارد اتاق ها نشوم، وقتي مي خواستم برگردم، لحظه اي مبهوت ماندم! با دقت دور تا دور حياط را يك بار ديگر برانداز كردم، كنار ديوار، دور حوض و اين ور و آن ور پر بود از بوتول هاي له شده. يك آن تمام حرف هاي سيد را در ذهنم مرور كردم. آهسته برگشتم، از دو پله جلو خانه بالآ رفتم، از در كه مي خواستم بيرون بروم زني را ديدم كه خم شده و دارد ظرف خالي غذا را بر مي دارد، سرش را كه بلند كرد ديدم خانم آقاي حيدري است. نگاهم در نگاهش گره خورد.
گفتم: „سلآم“.
گفت: „سلآم.“
لحظه اي مانديم، بعد ظرف خالي غذا را زير چادرش پنهان كرد و از جلو خانه دور شد.
هنوز هم مثل آن موقع ها زيبا بود.

برلين مه مه 2003

Posted by Abbas at September 18, 2003 04:06 PM
Comments