September 05, 2003

تيغ در دست - احمد احقری، آلمان

خبر نداري که هوا تاريک شده است. از جات نمي تواني تکان بخوري. چشمهات فقط ديوار مي بيند، چرک مرده مثل دل خودت. به زحمتش مي ارزد سرت را کمي بچرخاني تا براي هزارمين بار حکاکي هاي روي ديوار را ببيني. صد وچهل و سه خط موازي و هر کدامش علامت يک روز از زندگي. خطاط آنها را نمي شناسي و نمي داني قبل از کشیدن این خط ها چه مي کرده و روز بعد از حکاکي آخرين خط به کجا رفته است. تنها مي داني که او قبل از تو همان جائي می نشسته که تو الان نشسته اي. براي خوابيدن لابد پاهاش را رو به بالا به ديوار تکيه مي داده، ولي پس از يک مدت مثل تو نمي توانسته وزنشان را تحمل کند، مجبور بوده به پهلو بخوابد و زانوهاش را به شکمش بچسباند و شايد دو دستش را هم ميان ران هاش مي گذاشته. حتماً باز نمي دانسته که تا کي مي تواند در اين حالت بماند.
يک دفعه به ياد تيغ مي افتي. به سرعت مي چرخي و دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ سر جاش است ولي حواست نیست چه دردي را با اين حرکت به دنده هاي مجروحت وارد مي کني. بي اختيار فرياد مي زني: «آخ.».
چه آرامشي مي يابي وقتي خودت را در حال کشاندن تيغ بر روي مفتول ۱۲ پنجره مي بيني، درست مثل آنکه آرشه را روي سيم هاي ويلون جلو و عقب مي کني. وقتي به چيزي فکر نمي کني صداي موج دريا را مي شنوي. بعضي وقتها خيلي نزديک است. شايد تنها چند قدم از پشت ديوار سلول فاصله دارد. درياي انزلي، راست مي گويند که پرخروش است. اين صدا، همراه با آواز کبک و بال بال زدن پرستوها، برات از همان روز اول آشنا بود.
روزي که داخل اين سلول انداختنت، بايد بغضت مي ترکيد. بايد دست هات را مشت مي کردي و به کف سلول روي موکت هائي که لاي پرزهاش را چرک گرفته، مي کوبيدي. هر چقدر بيشتر صحنه هاي روز قبلش را مرور مي کردي، محکم تر مي کوبيدي. همان صحنه که اکرمف جلو آمد وگفت: «مرا ببخشيد، دستور مقامات است!».
*

بايد مرا به هيئت اعزامي از مرزباني شهر آستارا تحويل مي دادند. نمي دانستند که تو را تحويل داده اند و نه مرا. ولي من در کنارت بودم و تو نمي دانستي.
آن روز برخلاف تمام ده روزي که در بازداشتگاه ارتش لنکران بودم سر حال از خواب بيدار شدم. با صداي رژه صبحگاهي سربازان. سمفوني درياچه قو چايکوفسکي از پاي بلندگو پخش مي شد. شب هاي قبل خواب مي ديدم که هنوز در آستارا گيرم و دنبال يک راه عبور از مرز به اين طرف و آن طرف مي دوم و قلبم تند و تند مي زند. با صداي بلند حرف زدن سربازان به روسي از خواب مي پريدم و نفس راحتي مي کشيدم. آن شب خواب بدي نديده بودم. سرباز روس در بازداشتگاه را باز کرد و صبحانه ام را روي صندلي بغل تخت گذاشت و پرسيد: «چاي؟»
سرم را به علامت تائيد تکان دادم.
*
يکدفعه صداي پاي نگهبان رشتي قد بلند را مي شنوي، يک در ميان کوتاه و بلند مي شود. يا پاشنه کفش چپش سائيده شده و يا بهش در سربازي ياد داده اند که پاي راستش را محکم تر بکوبد. نمي داني قصد دارد در سلول را باز کند يا فقط دارد رد مي شود.
تو را دوازده شب قبل، از نگهبان در اصلي بازداشتگاه انزلي تحويل گرفت. چشم بندت را وارسی کرد تا مبادا چيزي از لاي آن ببيني. دستت را گرفت تا از روي شن ها ردت کند. بعد از چند قدم، مثل اينکه سرش را برگرداند تا از راننده اي که تو را به بازداشتگاه آورده بود با لهجه گيلکي اش بپرسد: «نام زنداني چی بود؟»
و راننده جواب بدهد:«آزاد اميري».
وقتي با تو به راهروي بازداشتگاه رسيد، صداي پاهاش همين طور بود که حالا مي شنيدي. چندين کليد را از دسته کليد بزرگش بر قفل در امتحان کرد تا کليد سلول تو را پيدا کند. چشم بند را در داخل سلول از روي چشم هات باز کرد و سرش را دزدید تا از چارچوب در سلول خارج شود. روشنائي چراغ مهتابي روي ديوار قبل از هر چيز به مردمک چشم هات حمله کرد. مچ دستت را بي اختيار بالا آوردي و روي چشم هات گذاشتي. با انگشتان شست و اشاره پلک هات را ماليدي. کجا بودي، کجا؟ خواب بودي يا بيدار؟ خودت هم نمي دانستي. آرزو داشتي زودتر از خواب بپري. مثل شب هاي اول در بازداشتگاه لنکران.
*
جمعه بود. صبحانه ام را با اشتهاي تمام خوردم. سرباز روس ظرف هاي خالي و استکان چاي سبز را جمع کرد و برد. آن روز تنها روزي بود که کابوس عبور از مرز را نديده بودم. باور کرده بودم که به آزادي رسيده ام. براي هواخوري به حياط پشت بازداشتگاه رفتم. نرمش مي کردم با احساس کاملي از آرامش و امنيت. دو سرباز از جلوم رد شدند. به آذري حرف مي زدند. يکي شان به ديگري گفت: «هه! يارو ديوانه است، انگار در هتل پنج ستاره جا خوش کرده!»
قبل از اينکه به داخل بازداشتگاه بروم، اکرمف وارد راهرو شد. مثل اينکه لهجه تاجيکی داشت. حرف هاي مرا براي افسر ارشد پادگان به روسي ترجمه مي کرد. به سمت من آمد و کاغذي را که تنها نام من روي آن نوشته شده بود نشان داد و پرسيد: «آزاد اميري را درست نوشته اند؟»
گفتم: «درست است.»
گفت: «وسائل تان را بگيريد. لباس هاتان را بپوشيد. تا ده دقيقه ديگر راه مي افتيم.»
با خوشحالي گفتم: «امروز دلم خيلي روشن بود. مي دانستم بچه ها را می بینم، مگر نه؟»
حرفي نزد و از راهرو بازداشتگاه بيرون رفت.
جلو آينه دستشوئي ايستادم و ريش و سبيلم را صاف کردم. برسي به موهام کشيدم و فرق سرم را در سمت چپ با آن مرتب کردم. کت و شلوار سرمه اي ام هنوز قالب تنم بود. خياط آنها را براي شب عروسي ام دوخته بود. از تهران تا آستارا و از آنجا تا مرز، تمام مدت، تنم بود. با همين کت و شلوار در قنبر محله کف پياده رو خزيدم و از شکاف زير سيم خاردار رد شدم. سينه خيز چرخيدم و خودم را از ديوار بغل رود آويزان کردم و به پائين پريدم. پاچه شلوارهام را تا جا داشت بالا زدم و با سرعت از عرض رود گذشتم. در آن طرف رود از يک تپه کوچک شني بالا رفتم و به جنگل رسيدم. تاريک بود و چيزي نمي ديدم ولي مي دانستم که به لنکران رسيده ام.
پاچه شلوارم هنوز گرد و خاک راه را با خود داشت. با دستم کمي آنها را تکاندم. جلو در بازداشتگاه دو تا سرباز روس با کلاشينکوف منتظر من بودند. ساک دستي ام را برداشتم و به طرف آنها رفتم. يکي جلو و ديگري پشت سرم حرکت مي کرد. مرا به حياط پادگان بردند. جلو در اصلي پادگان که رسيديم نگهبان سرش را از پنجره شيشه اي درآورد و چيزي به روسي گفت. عکس لنين بر ديوار اتاق نگهباني بالاي سر گلداني که روي يخچال قرار داشت، قاب شده بود. لنين دستش را بالا کرده بود و لبخندي بر لب داشت. فکر کردم به من خوشامد مي گويد. سرباز جلوئي ايستاد. برگه اي از جيبش در آورد و به نگهبان نشان داد. بعد ما راه افتاديم به طرف جيپ ارتش سرخ. افسري قد کوتاه و سيه چرده جلو جيپ ايستاده بود. نزديک تر که شديم اکرمف را شناختم. به سربازان اشاره کرد که مرا در عقب جيپ چادردار سوار کنند. خودش بغل راننده نشست.
*
صداي حرکت جيپ در صداي موج دريا محو مي شود. نمي داني خواب بودي يا داشتی فکر مي کردي. مطمئن شده اي که شب شده و ديگر کاري از دستت بر نمي آيد. غلت زدن چقدر برات سخت است ولي بايد به پهلو بخوابي، پاهات را در شکم جمع کني، و با دست هات پاهات را ماساژ دهي تا از خواب رفتن آنها جلوگيري کني. اي کاش فردا صبح بعد از صبحانه بتواني به کار ادامه دهي ولي با اين درد لعنتي؟ صداي دريا آرام تر مي شود و انگار که آب به خواب رفته، و در امتداد اين صدا زوزه موتور فرتوت جيپ توي سرت مي پيچد.
*
در چادر جیپ را نینداخته بودند و مي شد ساختمان هاي قديمي و درختان قطور شهر را در ضمن حرکت ديد که از ما دور مي شد. باد بهاري صورتم را نوازش مي داد و نمی دانم چرا چشم هام را نبسته بودند. لابد مرا به جائي مي بردند که رفقام را ببينم. آنها مرا مي شناختند و من هم آنها را، ديگر چه نيازي به مخفي کاري بود. آن روز در تهران، که کاوه را براي آخرين بار مي ديدم، به من گفته بود: «رفيق آزاد، همه ی ما در خطريم، اگر دير بجنبيم گرفتار مي شويم.به زودي آن طرف مرز می بینمت.»
فکر مي کردم که حتما تا چند دقيقه ديگر کاوه جلو مي آيد تا مرا از مأموران روسي تحويل بگيرد، و مثل هميشه که سر قرارها حاضر مي شد اولين کارش تحول يک لبخند دوستانه است. بعد با من دست مي دهد و شروع مي کنيم به قدم زدن. لابد مي گويد: «نمي داني که چقدر خوشحالم رفيق، که سلامتيم. به زودي در تهران می بينمت.» و حتما قبل از اينکه منتظر جواب من شود مي پرسد: «حالا بگو ببينم، مشکلي که برات پيش نيامد؟»
راديو آهنگ آذري پخش مي کرد. ريتم تندي داشت ولي در عمق صداي خواننده غمي پنهان احساس مي کردم. دو سرباز روس در صندلي عقب جيپ روبروي من نشسته بودند و بند تفنگشان را به دوش انداخته بودند. روي مگسک کلاشينکوف سرباز عقبي يک تار موي بور بلند گير کرده بود و با وزش باد مي رقصيد. سرباز به بيرون خيره شده بود و با آهنگ آذري کيف مي کرد و سرش را مي جنباند. هنوز آهنگ به پايان نرسيده بود که جيپ ايستاد. اکرمف پياده شد و به طرف ما آمد و چيزي به سرباز جلوئي گفت. آن دو پياده شدند و مرا هم پياده کردند. سربازي که روي تفنگش مو چسبيده بود، چشم بندي را که نفهميدم از کجاش درآورده، به چشم هام بست.
*
وقتي تو را به بازداشتگاه پاسگاه مرکزي آستارا آوردند، همينطور چشم هات بسته بود. در اتاق چشم بند را برداشتند. هنوز گيج و منگ بودي. ديگر خودت نبودي. آنچه را که بر سرت مي آمد باور نمي کردي. افسر مرزباني روبروت نشست و پوشه ي روي ميزش را ورق زد. روي جلد آن نوشته بود: «عابر غير مجاز، آزاد اميري».
افسر دست چپش را زير بغل گذاشت و صورتش را به دو انگشت دست راستش تکيه داد. مدتي تو را ورانداز کرد و بعد گفت: «مي داني، پرونده ي تو را اطلاعاتي ها از ما خواسته اند. جاي تو اين جا امن تر بود ولي آنها تو را از اينجا مي برند. از من هم ديگر کاري ساخته نيست.»
دوباره نگاهي به تو انداخت و پرسيد: «جوان خوبي به نظر مي آئي، چي شد که به سرت زد و رفتي آن طرف؟»
مات و بي صدا به او خيره شده بودي.
گفت: «تازه اول راهي!»
پشت ميله هاي بازداشتگاه پاسگاه مرکزي آستارا همينطور مات ايستاده بودي. از راهرو بازداشتگاه سربازي رد مي شد. به تو که رسيد، ايستاد و با لهجه شمالي تقريبا داد زد: «دمت گرم پسر، بايد از شماها ياد گرفت. جانم به فداي دل و جرئت اين بچه هاي تهران!»
سرباز ديگري که پشت سرش مي آمد، ايستاد و آهسته گفت: «چرا از طرف ترکيه فلنگ را نبستي؟ روس ها خيلي نامردند، هر که کارت حزبي نداشته باشد تحويل مي دهند.»
و تو هم بعدا به بازجوي اطلاعاتي انزلي گفتي: «اگر حزبي بودم که پيش شما نبودم.»
و او فرياد زده بود: «تو يک جاسوس کثافتي، فکر کرده اي با يک مشت احمق سر و کار داري؟»
*
سگي زوزه مي کشد و پارس مي کند. دريا خشمگين تر شده است. چشم هات را باز مي کني، ولي اصلا خوابت نبرده است. مگر اين درد لعنتي يک لحظه رهات مي کند؟ به پهلوي ديگر مي چرخي و آرزو مي کني که زودتر صبح شود. تنها اميدت اين است که بتواني صبح کار را ادامه دهي. شايد صبح نزديک است و سگ همينطور پارس مي کند.
*
وقتي که از جنگل بيرون آمدم، گرگ و ميش بود. جاده خاکي خيلي لخت بود. انگار محوطه نظامي بود. ولي ديگر از مرز گذشته بودم و از ارتش و پليس هراسي نداشتم. روي يک تابلو خاک گرفته قديمي در کنار جاده علامتي شبيه ورود ممنوع به چشم مي خورد که چيزي به روسي زيرش نوشته بود. در سمت چپ و راست جاده دو برج ديده باني را از دور مي ديدم. حتما همه چيز را با دوربين زير نظر داشتند. ماشين ارتش سرخ، که انگار مي دانست غريبه اي از جنگل بيرون آمده، با سرعت به طرف من گاز مي داد و خاک مي کرد. وسط جاده ايستادم و هر دو دستم را بالاي سرم بردم. بايد مرا دستگير مي کردند تا بگويم کي هستم و دنبال چه کسي مي گردم. صداي ترمز جيپ جلو پاهام مثل صداي شيهه ي يک اسب بيمار بود. دو سرباز و حتما يک فرمانده گشت، با راننده و يک سگ پليس، که قدي تا بالاي کمر فرمانده داشت، ضربتي از جيپ پياده شدند. همه جام را گشتند. داخل ساکم را وارسي کردند. فرمانده تند و تند به روسي چيزي مي پرسيد که من نمي فهميدم. بعد شروع کرد که با انگشتش ۱ و ۲ را نشان دهد. نشان دادم ۱، يعني، تنهام.
مثل اينکه جوابش را گرفته بود. يک سرباز، که چشم هاش کمي چپ بود، قلاده سگ را گرفت و براي وارسی مسير من به طرف جنگل راه افتاد. سگ ضمن اينکه به آن طرف جاده مي رفت، به من از پشت پوزه بند آهني اش پارس مي کرد. و چشم هاش را به چشم هاي من دوخته بود. فرمانده با بيسيم حرف مي زد و گاهي سکوت مي کرد. هر چه سعي مي کردم به آذري بفهمانم که قصد پناهندگي دارم، سرش را تکان مي داد، يعني، نمي فهمم.
سربازي که چشم هاش کمي چپ بود، با سگش برگشت. همزمان جيپ ديگري به آنجا رسيد. چشم هام را بستند و مرا روي صندلي عقب جيپ نشاندند و با سرعت به جائي ديگر بردند. بعدا فهميدم که مرا به پادگان لنکران برده اند. در راهرو بازداشتگاه چشمم را باز کردند. آونگ ساعت ديواري مي رفت و مي آمد. شايد تا چند دقيقه ديگر با هشت تک زنگ مي خواست به همه پادگان آماده باش دهد. در داخل بازداشتگاه روي تخت فنري با آرامش دراز کشيدم و با لالائي تک زنگ ها به خواب عميقي فرو رفتم.
*
با صداي اذان صبح چشم هات را باز مي کني. صدا از محوطه حياط پشت سلول مي آيد. مثل اينکه دريا هم خسته شده است و آرام استراحت مي کند. فکر مي کني که خوابت برده است ولي نه. دست هات را از بين ران هات درمي آوري، به پشت مي خوابي، زانوهات را بالا مي آوري تا کف پاهات را روي موکت زبر کف سلول بگذاري. دنده سمت چپت تير مي کشد و نمي تواني نگوئي «آخ»، با صدايي کشيده و از ته گلو.
آخت را قورت مي دهي، ولي در داخل سرت از راهي دورتر فريادي را مي شنوي:
«چطور توانستيد با من اينطور رفتار کنيد؟ آنجا اعدامم مي کنند.»
*
بغض آنقدر گلوم را مي فشرد که بايد فرياد مي زدم:
«چرا با من اين کار را کرديد، آقاي اکرمف، چرا، آخر چرا؟»
«مرا ببخشيد. من فقط يک مترجم ساده ام. دستور مقامات است. به خاطر حسن همجواري.»
«خواهش مي کنم مرا تحويل ندهيد!».
«من خيلي تلاش کردم. ستاد حزب شما هنوز جوابي نداده است.»
«يکي دو روز ديگر صبر کنيد، فقط يک روز ديگر، حتما جواب مي آيد.تو را به خدا تحويلم ندهيد!»
«دستور فوريت دارد. من تلاش خودم را کرده ام. باور کنيد که من تقصير ندارم»
اين را گفت و از راهروي مرزباني لنکران به داخل اتاق رفت. صداي حرف هاشان نا مفهوم بود. لابد بايد به هيئت تحويل گيرنده از طرف مرزباني آستارا پروتکل تحويل را نشان مي داد تا آنها امضا کنند. ديگر فهميده بودم که چرا سربازي که روي تفنگش مو چسبيده بود، چشم هام را بعد از پياده شدن از جيپ بسته بود. مي دانستند که کارم تمام است. در راهرو پشت اتاق تحويل نشسته بودم. موهام را مي کشيدم. اشکهام از روي گونه هام سر مي خورد و بر کف راهرو مي چکيد. کابوس شب هاي قبل، اين بار در وسط روز به سراغم آمده بود، ولي نمي توانستم بيدار شوم. در ميان کابوس غرق بودم و انتظار بيدار شدن را مي کشيدم. گفتم نکند ديگر بيدار نشوم!
از جا بلند شدم و با سرعت به طرف حياط مرزباني دويدم. بايد اکرمف را پيدا مي کردم تا صداي فريادم را بشنود. به حياط که رسيدم هرچه زور داشتم در حنجره م جمع کردم. در حال دويدن به جهتي که نمي دانستم کجاست فرياد کشيدم: «شما مرا به کشتن مي دهيد، شما...»
سربازها به طرفم هجوم آوردند. چيزي سنگيني در پشتم نشست که با صورت روي زمين پهن شدم. دست و پام را گرفتند و دوباره مرا به داخل ساختمان مرزباني بردند. ديگر قدرت حرف زدن نداشتم.
من در درون خودم دود مي شدم و به هوا مي رفتم و از آن جز نقشي سياه برام چيزي باقي نمي ماند. من در خودم مي مردم و کابوس، آن روز پاياني نداشت.
ديگر اين کابوس را تو بودي که تا سلول انزلي يدک مي کشيدي. تحويلت دادند و پروتکل را امضا کردند.
*
صداي پاي آشناي نگهبان رشتي قد بلند نزديک و نزديک تر مي شود. به جلو سلول تو که مي رسد، مي ايستد. صداي چرخش کليد را در قفل در سلول مي شنوي. وقتي که در سنگين آهني با غرش هميشگي ش باز مي شود، انگار که در گوش ات ميخ فرو مي کنند. نگهبان سيني صبحانه را روي چهارپايه کوتاه چوبي در گوشه سلولت مي گذارد، و در سلول با همان غرش آشنا بسته مي شود. تمام شب را بيدار بوده اي و حواست هست که اگر تکان بخوري طاقت درد دنده هات را نداري. نور مهتابي به سيني مسي مي تابد و بر روي لبه آن دايره سفيد روشني نقش مي بندد. نگاهت را به سيني دوخته اي. اشتهائي نداري. دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ هنوز سر جاش است. بايد از جائي براي ادامه کار انرژي بگيري و قدري از آن غذا را بخوري. قدرت بلند شدن نداري و همچنان به سيني نگاه مي کني.
*
آن روز، در همين سلول، اولين باري که سيني را جلوت گذاشتند، چه حالي داشتي. از بوي غذا متنفر بودي. از هر چه که نشان زندگي داشت متنفر بودي. اکرمف را مي ديدي که مي گفت: « مرا ببخشيد... به خاطر حسن همجواري»، و مي گفت و مي گفت. تو مشت هات را گره مي کردي و با قدرت به کف سلول مي کوبيدي و فرياد مي زدي. نمي توانستي جلو اشک هات را بگيري. ديگر هيچ چيز از خودت نمي دانستي. پشت سرت سياهي بود. جلو روت هم سياهي. هيچ چيز غير از مردن تو را آرام نمي کرد. و هنوز نفهميده بودي که چطور برقي از جايي تکانت داد. دست راستت را بر زهوارهاي دور در حرکت دادي و در جايي در شکاف بين زهوار و ديوار با سر انگشت چيزي را لمس کردي. زهوار را بالا دادي و تيغي را بيرون کشيدي.
زمان کند مي گذشت. کينه از رگهاي گردنت تا حدقه چشم هات فشار مي داد. قدرتت را در عضله هاي دو دستت جمع کردي. با دست راست تيغ را به سمت شاهرگ دست چپت بردي. صداي دريا شکنجه ات مي داد، کبک آوازمي خواند و پرستوها بال بال مي زدند، ولي ديگر نه براي تو، چقدر از آنها بيگانه بودي. دريا خشمگين تر شده بود و موج خود را با قدرت به جائي مي کوبيد. فرياد در سرت هر لحظه بلندتر مي شد. ديگر قدرت تحمل سرت را نداشتي. آن را با قدرت بر ديوار کوبيدي و باز کوبيدي. و هر چه سرت را بيشتر مي کوبيدي سنگين و سنگين تر مي شد، انگار که صخره اي بر روش مي گذارند. ديگر چشم هات را هم نمي توانستي باز نگه داري. انگشت هات از هم باز مي شد. يک لحظه احساس کردي که تيغ مي خواست از دستتت بيفتد. چشم هات را باز کردي و لکه ها و خطوط قرمزي را ديدي که کف دستت را به همراه تيغ رنگ آميزي کرده بود.
سرت را به ديوار تکيه دادي و خواستي يک دم آن را خالي کني و ديگر به چيزي فکر نکني. چشم هات را که بستي ناگهان به ياد من افتادي. احساس کردي که زير پوست تن منجمد شده ات خون گرمي جريان پيدا مي کند.
حلقه اشک تازه اي باز جاي پاي اشک هاي خشکيده ات را پر کرد و اين بار با لبخندي غمگين، که اين روزها فراموشش کرده بودي. همان شبي که قرار بود صبح فرداش قبل از طلوع آفتاب تهران را به قصد شمال ترک کني، سارا حس کرده بود که به يک سفر طولاني خواهي رفت. دستهاي کوچکش را دراز کرد و به سمت تو آمد که در آغوشش بگيري تا با نگراني بگويد: «بابا، زود زود برمي گردي؟»
و تو سرت را تکان دادي و گفتي: «قول مي دهم، نازنينم. به زودي برمي گردم که تو را با خودم ببرم.»
و تو و سپيده آن شب را هر دو در آغوش هم بيدار مانديد. نور مهتاب از پنجره به صورتش مي تابيد و جاي پاي اشک هاش را از روي گونه هاش تا بالاي لب هاش نمايان مي کرد. و آن لحظه آخر که سرت را به او نزديک کردي و با بوسه اي گرماي لب هاش را در اين سفر با خودت همراه بردي.
دستت را باز کردي، لکه هاي تيغ را با موکت تميز کردي و آن را در لاي زهوار شکسته پائين پارکت هاي چوبي ديوار سلول جا دادي.
و باز لبخندي بر لب هات نشست..
«بايد به قولت عمل کني!»
سرت را بالا کردي تا به ديوارها و سقف سلول نگاه کني. دريچه بالاي ديوار در زير سقف را که از همان روز اول ديده بودي، فکرت را به خود مشغول مي کرد. با مقوائي جلو آن را پوشانده بودند. از جات بلند شدي. چارپايه کوچک داخل سلول را جلو آوردي و روي آن ايستادي. پاي راستت را روي لبه بالاي پارکت چوبي، که تا نيمه ديوار ادامه داشت گذاشتي و خودت را بالا کشيدي. دست راستت را روي درگاهي آن حائل کردي و با دست چپت گوشه مقوا را پس زدي. دريچه شيشه داشت و ترکي درشت آن را دو قسمت مي کرد. وسط چارچوب دريچه مفتول ١٢ کار گذاشته بودند. اگر اين مفتول لعنتي آنجا نبود، سر و گردن و دست و پات از داخل آن دريچه رد مي شد. کافي بود که شيشه را مي شکستي. دريچه در طرف حياط پشت ساختمان سلول ها قرار داشت. حياط را مي شناختي. نگهبان تا به آن روز دو بار تو را براي هواخوري به آن حياط برده بود. ديوارهاي بلندي داشت با يک برج نگهباني، که شيشه هاي آن شکسته بود و هيچوقت در آن نگهباني نديده بودي. صداي درياي انزلي از پشت ديوار حياط شنيده مي شد. به نظرت رسيد که امکان فرار از طريق اين برج نگهباني وجود دارد. بايد راه هاي آن را مي شناختي. اولين اقدامت بريدن اين ميله جلو دريچه بود. اما چطور مي توانستي شرش را کم کني؟
پائين آمدي، تيغ را برداشتي و دوباره خودت را از روي چارپايه و لبه پارکت چوبي بالا کشيدي. مقوا را کامل از جاش در آوردي، دست چپت را به مفتول گرفتي و با دست راستت تيغ را روي مفتول کشيدي. و چقدر مواظب بودي که با فشار آن بر روي مفتول، تيغ کج نشود يا نشکند. تيغ را روي مفتول کشيدي و باز کشيدي. با انگشت اشاره ات مفتول را لمس کردي و چند تائي براده کوچک آهن را روي انگشتت ديدي. چشم هات از شادي برقي زد. مفتول لبه تيغ را صيقل داده بود و تيغ تيزتر شده بود. بايد ميليون ها براده کوچک را از آن جدا مي کردي تا ميله را دو تکه کني. و حتما بايد اين کار را مي کردي.
*
صداي چرخش کليد را روي در مي شنوي. ولي صداي پاي نگهبان رشتي قد بلند اين بار فکرت را پاره نکرده است. لابد شيفتش را با يکي ديگر عوض کرده. در که باز مي شود نگهبان ديگر را هم مي شناسي. همان که موهاش را از ته تراشيده و سرش تيغ تيغي است و صداي دو رگه دارد. صداش جير جير در را تکميل مي کند و مي پرسد: «دستشوئي؟»
و تو جواب مي دهي: «حالا نه، تا بعدازظهر تحمل مي کنم!»
نمي داني که اگر بلند شوي قدرت تحمل درد دنده هات را داري يا نه. شايد تا بعدازظهر بهتر شود. نگهبان پاش را داخل سلول مي گذارد و دستش را دراز مي کند تا سيني صبحانه را از روي چارپايه بردارد. تازه يادت مي افتد که کاملا از ياد برده اي تکه اي از آن پنير را لاي سنگک بيات شده بگذاري و بخوري. آنقدر گلوت خشک است که نمي داني چطور آن را قورت بدهي. به نگهبان مي گويي: «بگذار کمي چاي...». جرعه اي از چاي سرد شده مي نوشي. و بعد صبر مي کني تا نگهبان از سلول خارج شود.
*
آن روز اول در بازداشتگاه لنکران وقتي که نگهبان روس سيني صبحانه ام را برمي داشت، اکرمف را براي اولين بار جلو در بازداشتگاه ديدم. آمد تو، خودش را معرفي کرد و پرسيد: « آزاد اميري؟»
گفتم : «بله، خودم هستم»
گفت : « با من بيائيد!»
و مرا با خود به داخل اتاقي برد که در آن افسري سفيدرو، نيمه چاق و با غبغبي آويزان پشت ميز نشسته بود. افسر به روسي حرف مي زد و اکرمف حرف هاي ما را ترجمه مي کرد.
گفتم: «در تهران تعدادي از رفقامان دستگير شده اند. ما مجبور به فرار بوديم. و خبر دارم که چند نفري هم به اينجا آمده اند. لطفا به آنها اطلاع بدهيد که من اين جا هستم»
و پرسيد: «اين طلاها را براي چي با خود آورده ايد؟»
و در آن لحظه فراموش کرده بودم که هنوز دو دستبند و يک انگشتر زنانه را از آن مجموعه طلاهائي که در تهران خريده بودم به همراه داشتم. بيشتر آنها را در آستارا به ابراهيم داده بودم. شاگرد دکان کبابي بود. دکان در همان خياباني بود که مهمانسراي آستارا در آن قرار داشت. هر روز از مهمانسرا بيرون مي آمدم و تا مغازه ابراهيم قدم مي زدم. تا آن روز باراني که مثل هميشه غذام را آورد و خواهش کردم پشت ميزم بنشيند. گفتم: «ببين ابراهيم، تو بچه قنبر محله اي. يک راه مناسب به من نشان بده تا به آن طرف بروم. من فاميل هاي زيادي آنجا دارم»
گفت: «نمي گذارند فاميل هات را ببيني، دستگيرت مي کنند»
گفتم : «کاري نداشته باش، آنها مرا مي شناسند. فقط بايد از مرز بگذرم، بقيه اش با من!»
و باز گفتم: «اصلا فکرش را نکن، يادگاري خوبي برات در نظر گرفته ام. براي زن و بچه ات مي تواني يک تلويزيون رنگي بگيري تا تلويزيون باکو را ببينند.»
و فرداي آن روز اتاقم را در مهمانسرا تحويل دادم و ابراهيم از عصر تا آخر شب در خانه اش به من جا داد. وقتي زنش سفره شام را جمع مي کرد، چند بسته از اسکناس هام و بيشتر طلاهام را به او دادم.
ترک موتورش نشستم و ما از کوچه پس کوچه هاي قنبر محله گذشتيم تا به کوچه لب مرز رسيديم. در يکطرف کوچه در هاي ورودي خانه ها صف کشيده بود و در سمت ديگر سيم خارداري که پشت آن رودخانه قرار داشت. آن طرف رود شبح سياه جنگلي را در لنکران مي ديدم. ابراهيم موتور را نگهداشت و گوشه پائين سيم خاردار را که پاره بود نشان داد. گفت: «خدا به همرات!»
به افسر روس گفتم: «طلاها را براي احتياط آورده ام. فکر مي کردم جائي به دردم بخورد.»
و اکرمف پرسيد: «آيا براي فرد خاصي در نظر گرفته ايد؟»
و در جواب گفتم: «نه، براي هيچکس!»
و دو افسر به همديگر در سکوت نگاهي کردند.
نمي دانستم آيا در لحظه اي که مرا تحويل مي دادند، طلاها هم نقشي داشتند؟
*
بايد از اين معما سر در بياوري. دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ سر جاش است. از آن لحظه که اولين براده ها را ديده اي بي درنگ کار مي کني. هر روز از صبح تا شب. کار تمامي ندارد. ولي بايد ميله را تا آخر ببري. افسوس که امروزت را با کار شروع نکرده اي. درست از لحظه اي که صداي زنگ در بازداشتگاه را شنيده اي. بايد بجنبي.
*
حتما مثل دفعات قبل آمده بودند که تو را براي بازجوئي ببرند. مثل هر روز در حال کار کردن بودي. دريچه را با مقوا پوشاندي و پائين آمدي و قبل از آنکه در سلول باز شود تيغ را سر جاش گذاشتي. چشم هات را بستند و بردند به همان ساختماني که مي شناختي. رو به ديوار مثل هميشه بر روي صندلي دسته داري نشاندنت، ولي اين دفعه چشم هات را باز نکردند. صداي آشناي بازجو انگار که از هر دفعه کلفت تر شده بود. صداي تکان دادن کاغذهائي را در دستش مي شنيدي. لابد برگه هاي بازجوئي تو بود. صداي تکان دادن کاغذها شديدتر مي شد و همراه با فريادي که از صداي رعد و برق همان روز گوشخراش تر بود، گفت: «مثل اينکه با ديوار حرف زده بودم، باز هم که واقعيت را ننوشتي، لاشخور!»
انگار از روي صندلي بلندت کرده و به وسط اتاق کشانده بودند. قبل از آنکه ناله و فريادي کني، چيزي به دنده چپت خورد. نفست بالا نيامد، سرت گيج رفت و هاله سفيدي چشم بندت سياه شد. و ديگر دردي راحس نکردي. هر چه مي زدند نمي فهميدي.
چشم هات را که باز کردي سلولت را باز شناختي. خبر نداشتي که هوا تاريک شده است. از جات نمي توانستي تکان بخوري. چشم هات فقط ديوار مي ديد، چرک مرده مثل دل خودت. به زحمتش مي ارزيد سرت را کمي بچرخاني تا براي هزارمين بار حکاکي هاي روي ديوار را ببيني. صد وچهل و سه خط موازي و هر کدامش علامت يک روز از زندگي.
يک دفعه بياد تيغ افتادي....

Posted by Abbas at September 5, 2003 07:06 PM
Comments

Agar zendegi poocho batel bood narahat nemishodam.afsoos,badtar az in ast.zendegi bi edalati,mojaazaat,zoorgooei va marg ast.(be naghl az soleymaan)

Posted by: baran at September 19, 2003 11:57 AM

man ehzas mikardam asadi tigh ra na bar maftol balke be ragash migosard midani chra chon anha rafighe idolojkie khodeshan ra thvil dade budan .do rejime motefewet ba maramhye motefafet ama har do beyek rawesh ba sendani ziyazi raftar migardan .dar inwar ta be emros hamitor ke neweshti bar azbe morad mitasanned. "sendani"digarkhodash nisti.

Posted by: mahbube at September 6, 2003 11:32 AM