September 03, 2003

شراب تلخ - مريم مظفری، آلمان


غلتي مي زنم و به پهلو مي خوابم. تاريکي اتاق چون شبحي سنگين روي قفسه ی سينه ام نشسته است. بوي کهنه ی رختخواب و خانه ی نمور آزارم مي دهد. ساختمان قديمي مرا در خودش حبس کرده و رهايم نمي کند. فردا بايد به خيابان يورک، شماره چهل و پنج بروم و در آن ساختمان عظيم اداره سوسيال، روبروي اتاق هاي انتظار بنشينم. چشمم که به اتاق دوازده- يازده- ب مي افتد، حالت تهوع مي گيرم و قلبم ثانيه ها را مي شمرد. هر بار که با عضلات گرفته روي صندلي چرکين روبروي اتاق منتظرم، افکارم چون شلاقي خيس مغزم را مي شکافد و ثانيه ها تبديل به ساعت ها مي شود. او چه خواهد گفت؟ من چه جواب بدهم؟ سئوال ها ده ها بار در ذهنم تکرار مي شود. انتظار با صداي آقاي " شولز " شکسته مي شود. چشمان بي روحش مرا به درون اتاق مي خواند: "افسانه سپهري!"
اين نام من است که اينطور غريب از دهان او بيرون مي آيد. قدرت بلند شدن از روي صندلي را ندارم. وارد اتاق مي شوم. نگاه تحقيرآميزش را مي دزدد و با دست علامت بنشين يا بهتر بگويم بتمرگ را مي دهد و خودش را روي صندلي چرمی سياهش رها مي کند: "چه مي خواهي؟"
من که در تمام مدت انتظار، سئوال و جواب ها را حفظ کرده بودم، همه در ذهنم بخار مي شوند و بالاخره مي گويم، که چه مي خواهم و او جواب مي دهد و با جواب هايش مرا چون دستمال کاغذی مچاله شده ای به درون سطل آشغال زير ميزش پرتاب مي کند.
با شانه هايي آويزان از جايم بلند مي شوم. برگه اي به دستم مي دهد و تاريخ بعدي ملاقات را معين مي کند. جمعه سوم يوني. با گفتن "دانکه شون" بابت بي جواب گذاشتن خواسته هايم، از در خارج مي شوم. در طول راهرو بلند و سنگي صداي کفشم را در مغزم احساس مي کنم. درونم گريان است. از در بزرگ خارج مي شوم. هواي بيرون سبکم مي کند.
غلت ديگری می زنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آيد. از زمانی که وارد آلمان شده ام خوب نخوابيده ام. اوائل فکر می کردم به خاطر بالش های اينجاست. سرت را که روی آنها می گذاری وسطش فرو می رود و پرهايش به اطراف پخش مي شود. شايد بگويم مادرم از ايران يک بالش برايم بفرستد. محسن مي گفت: " مشکل مال بالش نيست. غربت و نگراني هاست که باعث بد خوابي مي شود. "

ديگر آن خواب هاي بعد از ظهر تابستان را نمي توان پيدا کرد. آن روزهايي که بعد از ناهار زير کولر پر صداي خانه مان به خواب مي رفتم. بيدار که مي شدم عرق کرده بودم. مثل هميشه برق رفته بود. صورتم را که مي شستم خنک مي شدم. توي حياط خنکاي مطبوعي در هوا پخش بود. مادرم حياط را شسته بود. بوي خيس خاک و عطر چاي مستم مي کرد. روي قاليچه ی پهن شده در ايوان کنار مادرم مي نشستم و به صداي قل قل سماور گوش مي دادم. گاهي اوقات صداي ملک خانم همسايه مان مي آمد که با دخترش، شهين در حياط شان جرو بحث مي کرد. ملک خانم توي خيابان رويش را خيلي سفت مي گرفت ولي تا چشمش به مردها مي افتاد، طاقتش تمام مي شد، چادرش را کمي باز مي کرد و دوباره می بست. علي آقا شوهرش هم رفته بود رويش زن گرفته بود. بيچاره ملک خانم حالا تنها مانده بود. صداي نمکي که در مي آمد مادرم چادر سرمه اي اش را سر مي کشيد و کيسه هاي نان خشک را مي برد تا به او بدهد و بجايش دمپائي هاي رنگارنگ بگيرد. من هم چادرم را روي سرم مي انداختم تا پيش پروانه بروم. خانه پروانه بعد از خانة ملک خانم بود. هر روز همديگر را مي ديديم و خبرهاي محل را رد و بدل مي کرديم يا کتاب به هم مي داديم. مادرم مي گفت: "تو را به خدا افسانه زود بيا. توي خيابان هم اينطرف و آنطرف را زياد نگاه نکن. مردم حرف در مي آورند. راستي خبرداري مصطفي سياه را با چاقو زده اند؟ خدا ذليل شان کند، جوان مردم را هلاک کردند. "
مصطفي سياه را مي شناختم. لات محل سر پل بود. آدم بدي نبود ولي لات بود. هميشه به مادرم مي گفت: " فهيمه خانم مواظب دختراتون افسانه و اکرم باشيد. اين افسانه را پيش معصومه دختر طاهره خانم نفرستيد. دخترش خيلي لش است و افسانه را از راه به در مي کند."
مادرم ادامه داد: " زهرا خانم مي گفت، گويا پسرهاي حسين تريلي با هاش درگير شده اند. مصطفي سياه هم آنها را تهديد کرده که خودتان را توي محل جمع کنيد وگرنه آدم تان می کنم. اما پسرهاي حسين تريلي با چاقو لت و پارش کرده اند. خدا بيامرزدش، هميشه مي گفت: " فهيمه خانم، دخترهاي شما و آقا مسندي خيلي سر بزيرند. من خودم هميشه توی محله مواظب شان هستم تا کسي نگاه چپ بهشان نکند."
من مي خواستم زودتر بروم پيش پروانه، و مادرم ول نمي کرد: "يادش بخير! پدرت که زنده بود، هميشه نگران بود می گفت اين دخترها کسي را بالاي سرشان ندارند. من که مأموريتم، تو هم که نمي تواني با لات و لوت جماعت دربيفتی. اين دخترها بايد مثل مرد باشند تا ... "
داشتم از در خارج مي شدم که باز مادرم فرياد زد: " دير نيائي..."
ساعت دو نيمه شب را نشان مي دهد. از جايم بلند مي شوم و به آشپزخانه مي روم. يک سيگار روشن مي کنم و پکي محکم به آن مي زنم، درست مثل آنروزي که با پروانه توي خانه شان يکی از سيگارهاي برادرش احمد را کش رفتيم و با هم کشيديم، چه کيفی داشت. چقدر دلم مي خواست الان پروانه پيشم بود و مي توانستيم با هم سيگار بکشيم، يک پک او بزند و يک پک من!
از بچگي با هم بزرگ شديم و با هم به مدرسه رفتيم. بعد از ديپلم، من به دانشگاه رفتم و پروانه در بانک استخدام شد. من که از دانشگاه اخراج شدم دو باره به خانه برگشتم و بيشتر وقت ها پيش او بودم. از اينکه در اين دوران سخت او در کنارم بود خوشحال بودم. با هم کتاب مي خوانديم و گاهي هم اعلاميه پخش مي کرديم.
آنروز پروانه گفت: "مينا يادت هست ؟ همان دختر قد بلنده که هميشه ته کلاس مي نشست و کتاب هاي ممنوعه مي آورد و راجع به سياست حرف مي زد؟"
"آره."
"رفت سوئد. راحت شد. "
با حسرت گفتم :" خوش به حالش."
پروانه گفت: "راستي يک خبر ديگر، سيد حسيني هماني که ما را در کميته دوازده بازجوئي کرد به مشهد منتقل شد. پسرعمويم حسن يادت هست؟ هماني که ما را از دست سيد حسيني نجات داد و تو ي ستاد کل کار مي کند، امروز ناهار پيشمان بود، مي گفت تو و دوستت بايد مواظب خودتان باشيد بخاطر دو تا اعلاميه سر خودتان را به باد ندهيد. ديگر الان در کميته پرونده داريد."
سيگار مدتهاست بين دو انگشتم خاموش شده است. سردم است. صداي قطرات باران از پشت پنجره مي آيد. به کنار پنجره مي روم. باران بر شيشه ها مي کوبد و موزيک يکنواختي را مي سازد که بيشتر غمگينم می کند، درست مثل روزی که در بيمارستان در اتاق پدرم پشت پنجره ايستاده بودم و گريه آسمان را مي نگريستم. پدرم هميشه با دستاني پر و لبي خندان از مسافرت می آمد. خيلي خوشحال مي شديم وقتي از مسافرت هاي دور و درازش بر مي گشت. هميشه بغلش مي کردم، و او سرم را مي بوسيد و من او رامي بوييدم و دلم نمي خواست از بغلش بيرون بيايم. حالا روي تخت سفيد بيمارستان بي صدا آخرين نفس ها را مي کشيد. اکرم آرام و خاموش در تاريکي گوشه اتاق کز کرده بود. مي دانستم که آن چشمان سياه و درشت گريان است. بخار خيش نفسش را بر تنم احساس مي کردم . مادرم کوچک تر از قبلش شده بود و در کنار تخت پدرم نشسته بود و شانه هايش تکان تکان می خورد ، بدون آنکه صدائي ازش در بيايد. يک شبه صورتش ريخته بود. ترس و تنهائي آينده در همان شب جا پاي خود را بر چهره اش گذاشته بود. اين سکته ناگهاني نه تنها پدرم، بلکه همة ما بود. من سنگ شده بودم .نمي توانستم گريه کنم. ديگر خودم نبودم، فقط کنار پنجره به قطرات باران که بر شيشه مي خورد، چشم دوخته بودم.
دستم را روي شيشه پنجره مي گذارم، چقدر سرد است. نور چراغ هاي خيابان به درون اتاق مي تابد. دو باره يک روز باراني شروع شده و امروز جمعه سوم يوني است که بايد به اداره سوسيال بروم و پشت اتاق هاي انتظار بنشينم. به آشپز خانه بر مي گردم. سيگار ديگري در مي آورم. چشمم به سيني نقره اي که مادرم برايم فرستاده مي افتد. همان سيني که مادرم استکان هايش را تويش مي چيد. عصرها هميشه کنار سماورمان توي ايوان بساط چاي بر قرار بود. و من مدتی بود که تصميم گرفته بودم مدام درباره ی رفتن به خارج با او حرف بزنم. سفره ی شام را در ايوان انداختم. هوا گرم و سنگين بود. مادرم کلم پلوي خوشمزه اي درست کرده بود. شام را کشيد. گفتم :"مينا هم رفت."
بين ما يک سکوت سرد حاکم شده بود. عاقبت مادرم سري تکان داد و ابروان باريکش را بالا کشيد و گفت:"عجب دوره و زمانه اي شده، همه دارند فرار مي کنند."
نمي دانستم چی بگويم. به موهاي سفيدش خيره شدم و گفتم :"مادر، بگذاريد من هم بروم."
مادرم چروک هاي بين ابروانش را در هم کشيد، دهان کوچکش را جمع کرد و به سکوتش ادامه داد.
گفتم: "مادر خسته شده ام. مي خواهم بروم خارج درس بخوانم. با اين وضعيتي که من اينجا دارم هيچ کاري نمي توانم بکنم. خودت مي داني که شناسايی شده ام. ديگر شانسي براي کار يا درس ندارم."
مادرم با چشمان قهوه اي موربش که حالا چروک هاي زيادي آن را در خود گرفته بود، نگاهي به من انداخت و گفت:"چه جوری؟"
چهار زانو نشستم و گفتم :"پروانه می گفت يک نفر هست که پاسپورت درست مي کند. البته پولش زياد مي شود."
مادرم فتيله سماور را با دستان ورم کرده اش پايين کشيد و گفت:"مسئله پول نيست. ميداني که پدرت فکر آيندة شماها را کرده بود. اکرم که شوهر کرد و رفت. فقط تويي. ولي اگر رفتي و بلائي سرت آوردند و پايت به آنجا نرسيد، من چکار کنم؟"
گفتم:" مادر نترس. هر چی بشود از اين بدبختی که هيچ راهی ندارم که بدتر نمي شود! "
مادرم بغض کرده بود. هوا سنگين شده بود و من نفسم بالا نمي آمد. بالاخره بغضش را قورت داد و گفت:" من مانعت نمي شوم. کمکت هم مي کنم. من که جز تو کسی را ندارم. "
بغلش کردم و بوسيدمش. نمی دانم چرا گريه امانم را بريده بود. شب غمناکي بود. ديشب هم غمناک بود.با محسن رفته بودم رستوران. محسن را از زماني که وارد خاک آلمان شدم، مي شناسم. اولين روز ورود من به آلمان همراه با چند تا ايراني ما را به هايم بيمارستان فرستادند. بهش مي گفتند هايم بيمارستان چون زمان جنگ جهاني دوم بيمارستان بوده و اين سال ها که موج مهاجرت بالا گرفته آنجا شده بود هايم پناهندگان. تنها ساختمان سفيد و عظيم خيابا ن "ساور" بود. اتاق هاي سفيد و سرد با تخت هاي بيمارستاني که بوي آهن زنگ زده مي داد. اولين شبي که وارد آنجا شديم نمي دانستيم چکار بايد بکنيم. همه ی زنها در اتاق منصوره خانم و آقا شکري جمع شدند و مردها هم به اتاق حسن آقا که مجرد بود رفتند. بچه ها هم توي راهروهاي عريض و طويل مي دويدند و بازي مي کردند. همه خوشحال بودند که بالاخره اولين سختي ها را پشت سر گذاشته اند ولي هيچکس بغض پنهان در گلو را به روي خودش نمي آورد. همه سرگذشت آمدن شان را تعريف مي کردند که چه بلايی سرشان آمده و...
روز بعد توي ناهارخوري تنها مشغول مزه مزه کردن قهوه ام بودم. دلم خيلي گرفته بود. به درون فنجان قهوه ام نگاه مي کردم و به گذشته ها فکر مي کردم. سايه اي روی ميزم افتاد و ماند. سر بلند کردم. گفت: "ببخشيد خانم اسم من محسن است. اجازه دارم اينجا بنشينم؟"
موهاش مشکي بود و کت قهوه ای به تن داشت. يک لحظه خيال کردم مصطفي است. ولی مصطفی کجا بود؟ گيج بودم . صداي بله خودم را نشنيدم ولي او نشست. نگاه ديگران را روي پوست گردنم احساس مي کردم. چرا اين صندلي را انتخاب کرده بود؟ کاش جاي ديگري مي نشست. مردم چی فکر می کنند؟
پرسيد: "خانم چهره تان خيلي غمگين است. مي دانم تاره آمده ايد. من هم روزهاي اول اينطور بودم."
من ساکت بودم.
گفت: "از ايران چه خبر ؟"
گفتم :" خبر خاصي نيست فقط بگير بگير و بدبختي !"
با اين سئوال و جوابها آشنائي من و محسن شروع شد. در نگاهش چيزي وجود داشت که مي توانستي به او اعتماد کني. از همان روز دوستي عميقي بين ما به وجود آمد. او دو سه ماه زودتر از من آمده بود. با هم کلاس زبان می رفتيم. بعضي از زنهای هايم فکر مي کردند که ما با هم رابطه داريم ولي ما اصلآ اهميتي نمي داديم. محسن معلم اخراجي بود و بعد از پاکسازي فرار کرده بود. کلاس زبان که تمام شد، من به دانشگاه رفتم و او با مدارک معلمي اش توي هايم جوانان استخدام شد. بعضي وقتها که کارش تمام مي شد، شگفت زده ام مي کرد و با ماشين به دنبالم مي آمد و با هم مي رفتيم شام بيرون. محسن هميشه سورپريزم می کرد.
ديروز هم وقتي محسن زنگ زد و براي شام من و سعيد و مهوش را به رستوران دعوت کرد، احساس عجيبي داشتم. بهش گفتم: "امشب که پنجشنبه و وسط هفته است! تازه فردا من ساعت هشت صبح بايد بروم اداره سوسيال."
گفت: "براي اينکه مي خواهم سورپريزت کنم."
"خبری شده؟"
"بعدا می فهمی."
سيگار ديگري روشن مي کنم اما دنبال چيز ديگري هستم. از شيشة شراب نصقه اي که سر شب باز کرده ام يک گيلاس مي ريزم و به آتش سيگارم خيره مي شوم. در تاريکي مطلق است که مي تواني نورهاي ضعيف و کوچک را خوب ببيني. محسن براي من آن نور کوچک بود. ديروز که خودم را براي رستوران آماده مي کردم دلهره داشتم. پيراهن ماکسي مشکي ام را پوشيدم و قرار شد سراغ محسن بروم و از آنجا با ماشين او به رستوران برويم. مهوش و سعيد هم که دوستان قديمي ما بودند بعد از تعطيل مغازه شان به آنجا مي آمدند.
به آپارتمان محسن که رسيدم، خودم را روي مبل چرم قهوه ايش انداختم. صداي او از توي اتاق خواب آمد که: "اگر چيزي مي خوري برايت بياورم."
گفتم :"نه، مرسي."
بعد که محسن از اتاق بيرون آمد، گفتم: " با لباس کرم قهوه اي خوش تيپ تر می شوي. "
گفت:"همان لباس هاي هميشگي است. تو اما امشب با اين پيراهن مشکي خيلی عوض شده ای. هميشه مشکی بپوش. "
گوشهايم قرمز شد. گفتم: "محسن بگو سورپريزت چيست؟"
گفت: "عجله نکن." و ادامه داد:" راستي مهوش و سعيد نمي توانند بيايند. پگاه دو باره مريض شده.
گفتم: "اين طفلک هم چقدر امسال مريض شد. خوب محسن برنامه را بگذار آخر هفته که مهوش و سعيد هم باشند."
محسن گفت: "نمي شود، من ميز رزو کرده ام. راه بيفتيم که دير مي شود."
ساعت، پنج صبح را نشان مي دهد. شرابم را بو مي کنم بوي تلخش مي پيچد توی دماغم. مزه اش مي کنم، تلخ. ساعت هشت بايد توي اداره سوسيال باشم. بايد ديگر نخوابم. توي تاريکي اتاق قدم مي زنم. دهانم تلخ شده است به تلخي ديشب که به رستوران رفتيم. گارسون ما را به طرف ميز چهارنفره دنجي برد. سر ميزها همه شمع و گل ميخک گذاشته بودند. شراب سفارش داديم. محسن مشغول نگاه کردن به ليست غذا شد و من به ميز روبروي مان. دو تا پسر جوان کنار پنجره نشسته بودند. لبخند سمت چپي شبيه مصطفي بود. آن لبخند زيبا و دلنشين. درست مثل آنروزي که به من براي اولين بار لبخند زد. هميشه او را در دفتر انجمن فرهنگي دانشگاه مي ديدم. هميشه به دفتر که مي آمد، دزدکي نگاهم مي کرد و تا من مي خواستم نگاهش کنم، نگاهش را مي دزديد. هيچوقت نتوانستم مچش را بگيرم. من هم سعي مي کردم بر خودم مسلط شوم و به کارهايم ادامه دهم. ما فقط با نگاه هايمان توانستيم همديگر را لمس کنيم. دانشگاه ها را که بستند هر دومان را اخراج کردند، فقط توانستيم شماره تلفن ها را رد و بدل کنيم. وقتی پيش مادرم باز گشتم، مدتها خبري ازش نداشتم تا اينکه يک روز زنگ زد و گفت که فردا به تهران مي آيد. سر از پا نمي شناختم. تصميم داشتم از احساسم به او بگويم. مادرم هم مي فهميد و خوشحال بود که دوستم به ديدنم مي آيد. آن شب تا صبح راجع به گذشته ها با هم صحبت کرديم ولي نمي دانم چرا صحبتي از علاقه مان به همديگر نشد. زمان خيلي سريع گذشت چند بار خواستم شروع کنم ولي جرئت نکردم. وقتي او رفت از دست خودم و او عصباني بودم، کلافه بودم، دلم مي خواست گريه کنم. همه چيز با سکوت گذشت.
محسن روي دستم زد و گفت: "کجايي؟"
گفتم: "توی گذشته ها."
جام ها را به سلامتي زديم. گفتم:"خوب، حالا سورپريزت را رو کن. "
به آرامي گفت:" عجله نکن. اول شام می خوريم بعد تعريف مي کنم."
گفتم :" چقدر اذيت مي کني، محسن!"
سفارش شام را داديم. او کباب برگ گرفت و من قورمه سبزي. دلم هوس قورمه سبزي هاي مادرم را کرده بود. يک هفته پيش که با پروانه تلفني صحبت مي کردم، پروانه مي گفت: "افسانه به ياد تو هميشه مادرت قورمه سبزي که درست مي کند مرا هم دعوت مي کند."
پروانه الان شش سالي هست که ازدواح کرده و يک پسر پنج ساله دارد. آن روز مي گفت، کمي که بزرگتر شد مي خواهد بفرستدش خارج پيش من. گفتم عجله نکن. فعلآ اين چيزها را نگو. هر موقع که درست و حسابي ديدمت برايت همه چيز را تعريف خواهم کرد. او نمي داند که چه زندگي سختي در انتظار بچه اش است. غربت و تنهائي و تحقير و اينکه نداني به کجا تعلق داري. پروانه هر بار از من مي پرسيد هنوز جفتت را پيدا نکرده اي؟ و مي گفتم که نيست. نمی دانستم که هست. اين منم که نيستم. منم که نمي بينم."
محسن گفت: "قورمه سبزي اش چطور بود؟"
گفتم : "مثل قورمه سبزي مادرم که نمي شود. آخر هفته قورمه سبزی درست می کنم دور هم جمع می شويم."
محسن دو باره سفارش شراب داد. خودش را عقب کشيد و انگشتانش را در هم فرو برد و به شمع روي ميز خيره شد. گفت: "افسانه، بليت گرفته ام. فردا صبح ساعت هشت به طرف ايران پرواز دارم."
جام شراب در ميان انگشتانم قفل شد. به چشمانم نگاهي کرد و ادامه داد: "راستش افسانه خسته شده ام. از اين زندگي بي سر و سامان خسته شده ام. زندگيم فقط شده کار و تنهائي. مامان مدتی پيش زنگ زد و گفت که دو تا از دخترهاي فاميل مايلند ازدواج کنند. عکس شان را هم برايم فرستاد. مي دانم اين روش ازدواج من نيست ولي ديگر کلافه شده ام. ديگر تصمصم خودم را گرفته ام."
لحظه اي سکوت بر قرار شد. در دلم چيزي فرو ريخت. نمي دانم چه بود، آيا آن بناي عظيم علاقه من به او بود که طي اين همه سال در دل ساخته بودم و خود خبر َنداشتم. بايد برايش خوشحال مي شدم ولي نبودم.
محسن که طاقتش تمام شده بود سکوت را شکست و گفت: "چيزی بگو. "
از شيشه رستوران به بيرون نگاه مي کردم، يک اتوبوس دراز داشت مي گذ شت و هر چه مي رقت تمام نمي شد.
گفتم:"محسن فکرهايت را کرده اي؟"
گفت: "آره مدتي زيادی است که دارم فکر می کنم. "
نمي دانستم چه بگويم. دلم مي خواست بگويم تو بهترين دوست من بودي، چطور در آخرين لحظه بايد من اين خبر را بشنوم؟
محسن دو باره پرسيد: "حرفي نداري بزني؟"
به شرابم خيره شدم و در دل گفتم چه بگويم که هر چه بگويم ديگر دير است. نمي دانم چه مدت به جام شرابم خيره ماندم. بالاخره به خود آمدم و بلندش کردم. گفتم: "محسن جان برايت آرزوي خوشبختي مي کنم." صدايم عجيب می لرزيد.
می لرزم. دستانم يخ کرده. بارن آرام تر مي بارد و هوا روشن شده است. تا يک ساعت ديگر هواپيماي محسن پرواز مي کند و او براي هميشه از من دور مي شود.
و من منتظر آفتابي می مانم که هيچگاه در اين خانه طلوع نخواهد کرد. باز يک روز باراني شروع مي شود. ساعت هشت بايد روبروي اتاق دوازده- يازده - ب در انتظار بنشينم. مثل تمام سال هايي که از خودم انتظار داشتم يا شايد از محسن. فقط لحظه اي که مرا جلو خانه ام پياده مي کرد موهايم را کنار زد و گفت: "داري گريه مي کني؟"

Posted by Abbas at September 3, 2003 02:05 PM
Comments

man agar jaye to budam as bidar shodam ra ta madar dir nayayi ra hasv mikardam .afsane do barb natavanest eshrash ra be saban byavard ke hyf shod va to hyf shodan rakhob gofti.afsane yek niruyesziazi javan bud ke majbur be mhjerat shodinke raftan be suzial baraysh kabus bud ra khub montaghel kardi rama dar kol yek javan 10 zal pish mhajerat mikard bad as tamam shodane klase saban ya bishtar be daneshga miraft ya kar mikereft agar emros afsane ya beonvane siasi ya yek niruye maher dar computer biyayd vas fargh mikonad hataman ham bishtar ehsase ghorbat mikard.iran emros as basare farare magh aval shode ba gotane inke agar bache at be inja byayad nmishavad jloyasl ra gereft

Posted by: mahbube at September 4, 2003 08:47 PM