September 29, 2003

مسابقه داستان کوتاه، بيش از صد داستان!

Bahram Sadeghi Short Story Awards
www.khabgard.com

Posted by Abbas at 04:33 PM | Comments (0)

September 23, 2003

مريم بارانی - اکرم محمدی، آلمان

من و مريم رابطه ي خانوادگي تنگاتنگي نداشتيم، شايد علت آن شوهرش، محسن بود که زياد معاشرتي نبود. اغلب مريم بعد از ظهر شنبه ها در اناق را مي زد و به من مي گفت: "نمي ياي بريم ؟" با چند بار سرزدن اينجوري، من و او با هم راه مي افتاديم و به تويفلزبرگ مي رفتيم. شايد شما هم سري به آنجا زده باشيد. وقتي که مي خواهيد به بالاي اين تپه مصنوعي و سرسبز برسيد، سربالايي را رد مي کنيد، و مي رسيد به تپه ماهورها.
روزهاي آفتابي که باد مناسب دارد خيلي ها با بالن پرواز مي کنند. عده اي هم سرشان را به هوا کردن بادبادک هاي رنگي گرم مي کنند. به ديدنش مي ارزد. گل هاي ياسش که حرف ندارد! خيلي دوست دارم يک دفعه هم شده از آن بالا با بالن پرواز کنم. در لابلاي بوته ها و سبزه ها و حتي درخت ها جاهايي هست که جان مي دهد براي عشاق. هر کس هميشه مي تواند جاي دنجي پيدا کند. من به غير از مريم با شهاب هم زياد آنجا مي رفتم. شهاب چشمش هميشه دنبال چنين جاهايي بود. واقعا بايد بهش گفت شهاب بهار نارنج. از کنار تپه، خيابان پهني مي گذرد که تويفلزبرگ نام دارد، و درست روبروي خيابان، يک جنگل آغاز مي شود. از شما چه پنهان چند بار آن هم شبانه من و شهاب جيم مي شديم، از وسط درخت ها در تاريکي راه مي ا فتاديم. راستش من همه اش مي ترسيدم. ايده شهاب بود که شبانه بزنيم به جنگل. من اصولاَ براي رفتن به چنين جاي خلوت و پر از درختي، آن هم در شب زهره ام مي رود. شما مي توانيد قيافه مرا مجسم کنيد که وحشت زده همه اش مي خواهم از جنگل فرار کنم. شهاب مي خواست با خيال راحت زير درخت ها بنشيند و از من مي خواست پهلويش بنشينم. و من هم حواسم به دور و اطرافم بود، و آنقدر وحشت زده بودم که حتا حرف هاي شهاب را نمي شنيدم. از اين شيرين کاري ها زياد دارم، اينجا جاش نيست برايتان تعريف کنم، اما مي خواهم برايتان بگويم چه صحبت هايي بين من و مريم در ضمن رفتن به تويفلزبرگ رد و بدل مي شد. البته خيلي هاش ديگر يادم نمانده. چون دوازده سالي مي شود که از آن ماجرا گذشته است. يکبار که با مريم قدم مي زديم، يکباره رو کرد به من و گفت: «جواب مو پيدا کرده م، مگه نمي شه همزمان دو نفر رو دوست داشت؟»

نام کتابي را هم که پاسخش را در آن يافته بود، به من گفت. يادم هست که گفتم: «توی کتاب دنبال جواب مي گردي؟» سکوت کرد و دقايقي همينطور ساکت ماند. مريم وقتي با من صحبت مي کرد حرف دلش را نمي گفت. در واقع مي گفت، اما نه به اين شکل. البته چيزهايي داشت دستگيرم مي شد اما نمي خواستم ته و توي قضيه را در بيارم. يک دفعه مي ديدي سرزده با کتابي که زير بغلش زده بود، در اتاق را مي زد و مي آمد تو. مي گفت: «ببين، من با تو چطوري دوست هستم؟ خب به يه مرد هم همين جوري دوست مي شم. اما يکي رفته به محسن خبر داده که من با اون رفته م بيرون.»
يکبار هم در جشن تولدي داشتيم مي رقصيديم، تشنه مان شده بود رفتيم گوشه ی سالن، ليوان آب يخ را که سر مي کشيد، گفت: «يخ نرسيده به لبم از گرما آ ب شد.»
مريم اينجوري بود. حرف هاش را به آدم اينجوري مي زد. ما زياد با هم حرف مي زديم، ازهر دري که تصورش را بشود کرد. وقتي ما خانه عوض مي کرديم سرزده خودش را مي رساند، و با سبک خودش حضور داشت.
عده اي وسايل را مي آوردند، سيامک کمدها را نصب مي کرد، مريم گوشه ی د يوار لم داده بود، چاي مي نوشيد و گاه تک جمله اي مي گفت. سيامک با مشت محکم به د يواره ی کمد مي کوبيد و مريم مي گفت: «خوب تو مشت زدن واردي! همينطوري فتانه را مي زني؟»
مريم اينجوري حرف مي زد. از وقتي که ديگردر همسايگي من نبود چند باري اتفاقي ا و را ديدم، اما مي دانستم که به قصد ديدن من نيامده است، گرچه سري هم به من مي زد. وقتي مي رفت از پشت پنجره مي ديدمش که نمي توا ند دل بکند، طوري خودش را به نرده هاي طولاني مي چسباند که از ديدن او آنهم به آن حالت دلم مي سوخت. راستش را بخواهيد کاري از من ساخته نبود، از فک و فاميل و دوستان تا همان محسن، هيچکدام کاري نمي توانستند براش بکنند، جز همان سرکوفت ها وممانعت ها.
در گورستان رولوبون روزي که مريم را دفن مي کردند، بايد مي بوديد و مي ديد يد که چه طوري چشم هاشان از گريه سرخ شده بود، شانه هاشان تکان تکان مي خورد. همين جور که از کنار يکي شان رد مي شدم بلند گفتم: «آن حرف ها و سر کوفت ها، گريه هم دارد!»
در قيافه عزادارشان خوب که دقيق مي شدي چيزي شبيه دل سوختگي جمعي يا سرشکستگي مي ديدي که رقت بار بود. واقعا احساس بدي داشتم. نمي دانستم ازشان بدم می آيد يا دلم براشان مي سوزد. تصورش را بکنيد واقعا يک ايل به جان يک نفر بيفتند و مثل دوستي خاله خرسه لت وپارش کنند. از اين دلم مي سوزد که محسن مي توانست دست از سرش بردارد که برود زندگي اش را بکند. اما پاهاش را کرده بود توي يک کفش، سرش را به ديوار مي کوبيد و از او مي خوا ست جدا نشود.
همان زمان شنيده بودم که مريم دنبال کتاب صادق هدايت مي گشت. کتاب فروغ را در دستش ديده بودم. آن اوايل وقتي با هم به کلاس زبان آلماني مي رفتيم از اتوبوس که پياده شديم، يکباره ايستاد و گفت: «مي دوني پسرعموم که بيست سالش بود خودش را کشت؟»
بين ما سکوت بدي بر قرار شد. جدا بلد نبودم نصيحت کنم. فقط مي توانم بگويم از اين خبر مضطرب شدم. ترس برم داشته بود، انگار لال شده باشم نتوانستم کلمه اي به زبان بياورم.
البته ترس مريم بيخود نبود. از زماني که با مريم آشنا شدم، سه بار کارش به بيمارستان کشيد. بيماري قلبي هم البته گرفته بود، ناراحتي هاي ديگري هم داشت که بماند. من بيشتر او را بعد از مرخص شدن ازبيمارستان ديدم؛ زماني که قرص ضد افسردگي مي خورد و چاق مي شد و مرتب لبش را با آب دهانش خيس مي کرد و در جيب آ ن کاپشن سبز تيره اش دنبال بليت مترو مي گشت. برام مي گفت که در رؤياهاي شبانه اش مدام مي بيند که بلايي به سر محسن آمده. ازقرص مي ناليد که مغز آدم را پوک مي کند و مي گفت که چون نمي تواند کار کند، همه اش عذاب وجدان دارد. روان پزشک مريم به محسن گفته بود دربرلين ايراني هاي زيادي را مي شناسد که وضعی مشابه مريم دارند، لابد حساسند که به اين روز مي ا فتند. در ضمن گفته بود جنون با نبوغ فاصله اي ندارد. مريم هميشه حرف هاش را طول راه به من مي زد. از اينکه به نقطه اي رسيده بود که حتي مادر و دخترش را دوست نداشت، عذاب وجدان مي گرفت. اين مال زماني بود که هنوز کاملا خوب نشده بود. از حق نبايد گذشت محسن خوب به او مي رسيد در چايش عسل مي ريخت و به مريم مي خوراند. اما معلوم نبود چرا مريم با زهرخند مي گفت: «نمي دانم چرا دلم براي محسن زماني تنگ مي شود که ناهار نپخته باشم.»
خيلي از زن هاي دوروبر آرزوي شوهري مثل محسن را داشتند. خوب چه مي شود کرد. آشپز خوبي نصيب مريم شده بود. فکر نکنيد من اين چيزها را از خودم در آورده ام. نه، مريم باهاش مي خوابيد اما احساسي به او نداشت، بهش مي گفت کارت را بکن و بخواب. تازه اين حرف ها را فقط به من نزده بود، يکي دو نفر ديگر هم مي دانستند. بيچاره يک ماه قرص مي خورد که مثلا يک شب نصفه نيمه با شوهرش بخوابد. حالا خودتان را بگذاريد جاي مريم در پستوي خانه جايي که کسي نمي تواند ببيند؛ پستوي هزارتوي زن وشوهري را مي گويم.
خودتان را جاي مريم بگذاريد که بايد اين نجواهاي عاشقانه را بشنويد: «کجا بودي؟ بغل کي بودي؟» بدون تعارف بگويم، من روانشناس نيستم و از روانشناس ها هم خوشم نمي آيد. يکي شان گفته بود اين مسئله ارثي است، آن ديگري نظر داده بود که زن های بين سی تا چهل سال يکباره به خودشان می آيند. با اينکه خيلي ها به زبان نياوردند اما مي ديدي که هر کس تنها مريم را مقصر مي داند.
به آلبوم عکس هاي مريم که نگاه مي کرديم، شهناز انگشت اشاره اش را روي عکسي قرار داد که مريم عاشقانه دست در گردن شوهرش انداخته بود. شهناز پرسيد: «به من بگو اين يعني چی؟ ارثي است، کاريش هم نمي شود کرد.»
کاريش نمي شد کرد، چون من هم کاري نتوانسته بودم براي مريم بکنم؛ شايد حق را به شهناز مي دادم. اگر منصف باشيم مي توانيم حق را به بقيه دوستان و فاميل هم بدهيم. چرا نه؟ هر کس مي تواند حق داشته باشد.
حالا که به همه ی ماجراها فکر مي کنم اين جمله مدام در ذهنم روشن مي شود: «آيا انصاف مثل حقيقت زائيده تصور ما نيست؟ آنطوري که بعضي ها در باره ی حقيقت مي گويند.»
از هم دور افتاديم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر من و شهاب با مريم همسايه مي شد يم، مي توانستم کمکي باشم و شايد او الان زنده بود، کسي چه مي داند. مطمئن نيستم يک ماه قبل از اينکه حادثه اتفاق بيفتد، به طور تصادفي من و شهاب مريم را ديديم که حسابي کلافه بود. تابستان قبل هم نتوانسته بود به جايي که آفتاب خوب دارد سفر کند، اگر مي گويم مريم براي آفتاب گرفتن نتوانسته بود به ترکيه يا اسپانيا و يونان سفر کند، و اسمي از ايران نمي آورم براي اين است که آن موقع ها هنوز رسم نشده بود کسی از پناهنده ها به ايران سفر کند. هنوز مسئله پس دادن پاسپورت هاي پناهند گي رسم نشده بود.
مريم بين بيمارستان و خانه آونگ شده بود، و ذله بود. تصورش را بکنيد، وقتي افسرده باشيد، کج و معوج هم بشويد، يک دست تان مثل فلج ها بشود، بخواهيد اداي خوشبخت ها را در بياوريد، رقص شکم هم بکنيد، بچه تان به شما سرکوفت بزند: «مامان! تو را خدا بنشين!» چه حالي به شما دست مي دهد؟ نمي رويد خودتان را بکشيد؟ نه انصافا وقتي مريض مي شويد اگر نتوانيد آب دماغ تان را هم جمع و جور کنيد، هي آب دماغ تان بريزد روي زمين، در بيمارستاني که بستري هستيد مجبور باشيد زير بغل زن پيري را بگيريد، هي از اين ور سالن به آن ور سالن ببريدش، خودتان بگوئيد؟ اگر شما بوديد چه مي کرديد؟ تازه وقتي از بيمارستان مرخص مي شديد، آيا برنامه نمي ريختيد خودتان را از آپارتمان چندين طبقه به پائين پرت کنيد؟
معلوم بود که مريم دنبال فرصت مناسب مي گردد. هنوز معالجه نشده بود و داشت داروهاش را مي خورد. ظاهرا کمی سر به راه شده بود، و از بيمارستان مرخصش کرده بودند. و او تازه فهميده بود چه بلاهايي به سرش آمده است.
نيمه شب از خواب پا مي شده و ديده همه خوابند و او مجبور است مگس بپراند. شايد همين وقت ها بوده که به سرش می زند تا خودش را بيندازد پائين. لابد در همان نيمه شب هاي خلوت و ساکت نقشه مي کشيده. و کسي هم نمي توانسته جلو نقشه اش را بگيرد. با خودم فکر مي کنم آن شبي که مريم ساعت پنچ در هواي گرگ و ميش خودش را به کنار پنچره رسانده، آن را تماما باز کرده، در حالي که پيراهن چيت خال خالي تنش بوده، دست هاش را به لبه ی پنجره گرفته، شايد به ياد روزهايي که درتويفلزبرگ به تماشاي بالون مي ايستاديم، خودش را با صورت به پائين پرت کرده است. ا گر من پيشش بودم مثل آن پيرزن همسايه که ديده بود مريم چنين قصدي دارد، چه مي کردم؟ پيرزن به پليس زنگ زده بود. شايد من داد مي کشيدم و از او مي خواستم اينکار را نکند. شما فکر مي کنيد به نصيحت من گوش مي داد؟ و آن شب به خاطر من منصرف مي شد؟
شب هاي ديگر چه؟ اگربه حرف فتانه که افسوس مي خورد و مي گفت: «ايکاش هر شب يکي مي رفتيم پيش او...»
روزي که مريم را در گورستان رولوبون دفن مي کردند يکي زير لب تکرار کرد: «از سادگي خودت بود، از سادگي خودت بود.» با صدايي که از ته چاه مي آمد گفت: «آيا همه ی شما بي گناهيد؟»
گاه گاهي خواب مريم را ديده ام. مثل زماني که نگران محسن مي شد، با موهاي مجعد و تابدارش. نسترن هم در خواب من بود، و به مريم مي گفت: «ببين، چه موهايي داري؟» حتم دارم نسترن به مريم درس نمي داد، ترحم؟ شايد. نمي دانم اگر خوابي را که دو هفته قبل از حادثه ديدم برايتان بگويم، مي گوئيد خرافاتی ام. نه، خواب خرافات نيست. دليل اينکه مي خواهم خوابم را تعريف کنم اين نيست که بگويم خواب خرافات نيست. اگر قدري حوصله کنيد توضيح مي دهم. مريم توی اتاقی در ساختمان چند طبقه اي ايستاده بود، اتاق پر از مهمان هايي بود که از دور و اطراف آمده بودند. صاحبخانه از من رختخواب و پتو مي خواست. مريم رو به من کرد: « باعث دردسر صاحبخانه شده ايم!» هم زمان من شهاب را پائين ساختمان مي ديدم که دو بچه ی کوچک داشتند اذيتش کردند. صبح اول وقت تا چشم باز کردم بدون اينکه بگويم نگران هستم، خوابم را براي شهاب تعريف کردم، و اقلا يک تلفن به مريم نزدم. شهاب هم بدون اينکه به من بگويد نگران است در سکوت به من خيره شد. همين و بس. واقعا من نتوانسته بودم به او کمک کنم.
روزي که تصميم گرفته بود خودش را بکشد يک روز باراني بود. به مريم واقعا مي شود گفت مريم بارانی. وقتي باران مي باريد مريم دوست داشت بدون چتر با شخص دم دستش در باران قدم بزند. نه باران خبر مي کرد، نه شخص دم دستش براي خيس شدن در باران دل می داد. يکي دو بار شانس آورده بود و من به تورش خورده بودم. با هم به کنار درياچه نزديک خانه شان رفتيم و برای قوها و مرغابي هايی که زير باران ديدني شده بودند نان می انداختيم. آخر آدم کم گيرش مي آيد که وقتي يکي به ديدنش مي رود او را هم با خودش ببرد زير باران. نه، همچون شانسي کم گير مي آيد.

Posted by Abbas at 01:52 PM | Comments (7)

September 18, 2003

بوتول - جمشيد اسفنديار نيا، آلمان

مرد با موهاي جوگندمي و ريشي سفيد سر دو زانو خم شده بود ودو دستش را دور يك بوتول حائل كرده بود و همراه بوتول آرام آرام روي زانوانش حركت مي كرد تا رسيد جلو مغازه، بوتول داشت وارد مغازه مي شد كه سيد دست گذاشت روي شانه مرد و گفت: „پاشو آقاي حيدري، بوتول اومد تو، ديگه طوريش نمي شه!“
آقاي حيدري سرش را بلند كرد و لبخندي زد. بعد سيد زير بغل او را گرفت و دوباره تكرار كرد: „پاشو، ياعلي.“
وقتي بلند شد روي زانو هاي شلوارش دو تا وصله بود. سن زيادي نداشت اما ريش سفيد و كمر خميده، پير نشانش مي داد.
آقاي حيدري سرش را برگرداند و داشت به بوتولي كه وارد مغازه مي شد نگاه مي كرد. سيد گفت: „حالت خوبه؟“
مثل بيماري كه تازه از جايش بلند شده باشد جواب داد: „خوبم.“ بعد انگار كه از چيزي شرمنده باشد با گردن كج سرش را پايين آورد و با هر دو دستش دست سيد را گرفت و گفت: „ممنونم سيد، خدا پيرت كنه.“
وقتي مرد از جلو مغازه گذشت سيد آهي كشيد و گفت: „خدا نصيب كسي نكنه.“
پرسيدم: „ اين همان آقاي حيدريه؟“

سيد به تاييد حرف من سرش را تكان داد و برگشت توي مغازه، پشت سرش داخل شدم، به من تعارف كرد روي صندلي آهني ارج كه آن روبرو بود بنشينم. قفسه هاي چوبي و قهوه اي رنگ پشت سرش پر ازخواروبار، آدامس و لواشك و خرت و پرت هاي ديگر بود. در بالا ترين طبقه، كمپوت ميوه و شيشه هاي مربا قرار داشت. از گرد و خاكي كه روي آنها نشسته بود، معلوم بود كه مدت طولاني دستي به آنها نخورده است.
آن موقع ها براي دوماه ازطرف اداره ي كشاورزي به آن جا منتقل شده بودم كه براي اولين بار آقاي حيدري را در مغازه سيد ديدم. بعد از پايان ما موريتم برگشتم به اداره ي مركزي، چند سال بعد دوباره به همان جا منتقل شدم ولي از آن موقع تا حالا آن قدر تغيير كرده بود كه انگار چهل سال پيرتر شده. باورم نمي شد اين همان آقاي حيدري باشد، نشناختمش.
„چرا آقاي حيدري اينجوري شده؟“
سيد نفس عميقي كشيد و گفت: „هنوز مثل اون روزا آدم خوبيه.“
فكر كردم سيد نمي خواهد صحبت بيشتري در موردش بكند، اما رفتار آقاي حيدري مرا كنجكاو كرده بود، گفتم: „معلوم بود كه آدم خوبيه!“
چشم هايش را لحظه اي بست. اما نمي دانم چرا يك دفعه به فكرم رسيد نكند براي بچه اش اتفاقي افتاده؟
سيد از روي صندلي اش بلند شد، رفت ته مغازه و در نيمه بازي را كه به خانه اش راه داشت، بست، بالاي سردر يك الله با قاب چوبي گرد و خاك گرفته آويزان بود. بعد به طرف سماوري رفت كه كنج مغازه سر يك چهارپايه چوبي مي لرزيد و بخار مي كرد. روي زمين و توي سه رديف قفسه ي كنار در تا نيم متري چهارپايه ي كنج مغازه، ظرف هاي پلاستيكي و آب پاش و آفتابه و سطل هاي آبي چيده شده بود.
استوار ميرزايي فرمانده پاسگاه تعريف مي كرد كه سيد سال ها توي اين محل زندگي كرده. آن موقع كه تازه ازدواج مي كند مي آيد اين خانه را اجاره مي كند و ديوار اتاق بر خيابان را بر مي دارد و يك دكان از توش در مي آورد. سال بعد زنش يك پسر مي زايد. اسمش را هم مي گذارند ابراهيم. سيد هر كس را مي ديده مي گفته: از وقتي كه خدا يك پسر بهم داده هيچ وقت چنين حالي را نداشته ام.
بعد از هفت هفته يك شب ابراهيم تب مي كند. سيد و زنش تا دم دماي صبح بالاي سرش بوده اند و ابراهيم را پاشويه كرده اند. ابراهيم كمي حالش بهتر مي شود. سيد و زنش دم دماي صبح همانطور كه كنار بچه بوده اند خواب شان مي برد، وقتي از خواب مي پرند، مي بينند كه بچه مرده است.
سال ها بعد سيد به من گفت: „وقتي قيافه بچه را ديدم، فهميدم انگار هيچ وقت زنده نبوده.“
مرگ ابراهيم تاثير زيادي روي سيد و زنش مي گذارد و تا مدت ها سيد حرف نمي زده، فقط مي گفته: قسمت ما اين بود!
يك سال و نيم از اين ماجرا مي گذرد كه زنش دو باره حامله مي شود، اين بار يك دختر گيرشان مي آيد. اسمش را هم مي گذارند ميترا.
استوار مي گفت: „اين زن و مرد حتي زماني هم كه بچه خواب بود تنهايش نمي گذاشتند.
اما بعد از سه ماه ميترا سل گرفت! هر دوا و درماني هم كه كردند فايده اي نداشت. يك روز ميترا توي بغل سيد تمام كرد. آن روز همسايه ها همه خانه ي او بودند، سيد كنار زنش ميترا را بغل گرفته بود، گهواره ي خالي را تكان مي داد و هر دو گريه مي كردند، اما هيچ كس صداي گريه ي آنها را نمي شنيد.
بعد از آن كه چله ي ميترا را گرفتند سيد يك هفته مغازه را بست و دست زنش را گرفت و رفت به زيارت حرم امام رضا. نمي دانم آنجا چي بهشان گذشته بود، وقتي از زيارت برگشتند، سيد ده سال پير تر شده بود.“
چند سال بعد از اين واقعه يك روز استوار به سيد مي گويد: „مي دونم چي توي تو گذشت و لب وا نكردي! مي دونم خيلي سخته! شايد قسمت همين بوده! اما فقط يك بچه ي ديگه مي تونه جاي اونها رو پر كنه! سيد، چرا دو باره بچه دار نميشي؟“
استوار مي گفت: „وقتي اين را شنيد از جايش بلند شد و آمد طرفم. دست انداخت گردنم،
آهسته گفت: استوار مگر ما قا تليم كه بچه به دنيا بياريم و بعد ببريمش قبرستون!“
استوار ميرزايي دست هايش را به طرف آسمان برد و گفت: „خدايا! فقط يك چيز از تو مي خوام! قبل از اينكه بچه هامو ازم بگيري اول منو بگير.“
سيد با دو استكان چاي برگشت و روي صندلي اش نشست. گفت: „من هم حالا بوتول هاي آقاي حيدري را دوست دارم! وقتي بوتول ها ميان توي دكان، نمي دونم كجا مي رن اما خوشحالم كه ميان اينجا.“
بعد چايش را برداشت و يك جرعه از آن نوشيد و ادامه داد: „سالها پيش آقاي حيدري و زنش با وامي كه از اداره فرهنگ گرفته بودن توي اين محل يه خونه دو اتاقه ساختن ما هم خوشحال بوديم كه آقاي معلم همسايه ما شده. از همون موقع از سر كار كه بر مي گشت مي اومد اينجا گپي مي زديم، خريدي مي كرد و مي رفت هميشه مي گفت: سيد با اجازه شما بايد برم، دير كنم عيال ناراحت مي شه. ديگه مي دونستم كه وقتي وارد خونه مي شه مستقيم مي ره توي آشپزخونه، سلامي مي كنه و چيزهايي را كه خريده مي ذاره اونجا و كمكي به زنش مي كنه تا سفره غذا را پهن كنند و با هم بنشينند دور سفره، از اين اخلاق آقاي حيدري خوشم مي اومد. بعد از هفت سال كه بچه دار نمي شدن با اون همه دوا و درمون مي گفت: قسمت هرچي باشه همونه. اگر قسمت نشد مي رم يه بچه از پرورشگاه مي گيرم، زنم هم راضي شده!“
.سيد مكثي كرد و گفت: „لااله الآ الله! خدا نصيب كسي نكنه!“ و با صداي كشيده اي گفت: „وحشتناكه، وحشتناك! يه روز اوستا حسن هم اينجا بود، مي خواست يه قفسه ي ديگه براي اينجا درست كنه. كه آقاي حيدري از مدرسه برگشت، خوشحال وارد دكان شد، مستقيم اومد طرفم و دست انداخت گردنم و مرا چند دفعه بوسيد و گفت: پدر شدم سيد! پدر! اوستا حسن چيزي نگفت بعد هم زود خداحافظي كرد و رفت، فكر كنم آقاي حيدري يه كمي هم دل گير شد. گفت: اوستا حسن طوريش بود؟ گفتم: نمي دونم. آن شب وقتي به زنم گفتم: آقاي حيدري پدر شده بلند شد رفت سجاده شو پهن كرد و رو به قبله مدتي گريه كرد.
سيد اين را كه گفت سرش را پايين انداخت. دست توي جيبش برد و يك دستمال پارچه اي بيرون آورد و اشك هايش را پاك كرد.
استوار ميرزايي به من گفته بود كه يك روز سيد رفته پرورشگاه تا شايد يك بچه بگيرد ولي براي آنكه توي خانه اجاره اي زندگي مي كرده پرورشگاه قبول نكرده كه بچه اي بهش بدهد. البته سيد چند سالي است همين خانه اي را كه توش زندگي مي كند خريده ولي مي گويد ديگر دير شده!
سيد سر بلند كرد و گفت: „آقاي حيدري نه ماه و نه روز سر از پا نمي شناخت. هر روز كه مي آمد اينجا حتما يه چيزي هم جدا براي زنش مي خريد. مي گفت: اگر دختر شد اسمش را مي ذارم آرزو و اگر پسر شد اميد.
سيد مثل آدمي كه خسته باشد از روي صندلي اش بلند شد. هر دو استكان را برداشت كه دوباره چاي بريزد. به طرف سماور كه رفت مراد علي وارد مغازه شد: „خدا قوت. سلام عليكم! آقاي مهندس همه ي روز رو دنبال شما مي گشتوم.“
گفتم: „چي شده!“
„آفت! آقاي مهندس آفت همه محصولومو خورده.“
„باشه فردا ميام سر زمين ببينم چي شده!“
„آقاي مهندس اگر يه كاري نكنيم امسال همه محصولوم از بين مي ره!“
„نترس مرادعلي. فردا ميام ببينم چي شده!“
سيد كه پاي سماور داشت چاي مي ريخت گفت: خدا قوت مرادعلي، يه چاي بريزوم خستگي ت در بره!“
قبل از اين كه مرادعلي جوابي بدهد گفتم: „فردا ميام سر زمين! حالا برو!“
بعد از اين كه مرادعلي رفت، سيد يك استكان چاي ديگر جلو من گذاشت و دوباره آرام روي
صندلي اش نشست. نصفه قندي را كه كنار نعلبكي اش بود برداشت كه بگذارد دهنش اما دوباره آن را گذاشت سر جاش. گفت: „اون روز كه آرزو به دنيا اومد همسايه ها مي رفتند خونه ي آقاي حيدري، هر كسي كاري مي كرد تا از چشم زخم دور بمونه. زنم اون روز دور تا دور خونه اونها اسپند دود كرد. روز بعدش آقاي حيدري مثل هميشه بعد از كار اومد اينجا و گفت: سيد احساس غرور مي كنم! اين حرف را كه به من زد تمام بدنم مورمور شد فكر كردم تب دارم، خواستم چيزي بگم اما نتونستم. اين بود كه بلند شدم بغلش كردم و چند دفعه با دستم به پشت كمرش زدم.
اون شب كه دكان را كه بستم انگار كه يه چيزي گم كرده باشم يا مثل اين كه چيزي يادم رفته باشه دوباره رفتم توي دكان و همه در و پنجره ها را نگاه كردم، اما همه چيز مثل هميشه بود، نمي دونم چطوري بگم، اما دل شوره داشتم و يه جا بند نمي شدم. برگشتم توي اتاق، زنم گفت نمي خواي يه سري به آقاي حيدري بزني؟ زنم سواد نداره اما به من كه نگاه مي كنه مي تونه بهتر از خودم فكرم رو بخونه. گفتم: بيا با هم بريم. جواب داد: من خسته م خودت تنها برو. از خونه كه بيرون زدم رفتم جلو خونه شون، خواستم در بزنم اما نمي دونستم وقتي در باز شد چي بايد بگم، اين بود كه برگشتم. جلو خونه م كه رسيدم دلم طاقت نياورد و دوباره رفتم جلو خونه شون، اما اين بار هم نتونستم در بزنم. ولي ديگه برنگشتم خونه، رفتم قبرستون. بين قبر ابراهيم و ميترا نشستم و گريه كردم، نمي دونم چقدر اونجا بودم و چقدر گريه كردم كه يكي دست گذاشت روي شونه م، سر بلند كردم، ديدم زنمه، زير بغلم رو گرفت و بلندم كرد و با هم برگشتيم خونه. هنوز هم حيرونم كه زنم از كجا فهميد من رفته ام اونجا؟“
سيد با دستمال اشك هايش را پاك كرد. اين اولين باري بود كه گريه سيد را مي ديدم، نمي خواستم ناراحتش كنم، حتي به ذهنم رسيد يك جوري صحبت را تمام كنم تا بيشتر از اين خود را ناراحت نكند، اما انگار كه نه براي من بلكه براي خودش دارد تعريف مي كند، فكر كردم سيد همه اين چيزها را تا به حال توي ذهنش مرور مي كرده و اين اولين باري است دارد با صداي بلند همه آن چيزي را كه سال ها در درونش بوده بيان مي كند. اين بود كه چيزي نگفتم، حتي يك كلآم، و سيد را آن جوري كه مي خواست باشد راحت گذاشتم.
سيد آهي كشيد و گفت: „چند روزي بود كه آقاي حيدري وقتي مي اومد اينجا يه كمي توي خودش بود. يه دفعه هم بهش گفتم خدا بد نده! چند وقتيه توي خودتي! گفت: چيزي نيست چند شبه كه آرزو بيدار مي شه و گريه مي كنه. من هم وقتي از خواب بلند مي شم ديگه نمي تونم بخوابم.“
سيد ادامه داد: „اون روز طبق معمول از سر كارش كه برگشت اومد اينجا خيلي هم گرفته بود.
گفت: امروز نه روزش شد! من با سر انگشتانم چندفعه روي چوب زدم و گفتم: ماشالآ، ماشالآ آقاي حيدري، اولش خيلي مواظبت مي خواد، اما بعدش راحت مي شي، هميشه همين طوره. اما عجيب بود كه دوباره دلم به شور افتاد، مي خواستم چيزي بهش بگم ولي باز هم نمي دونستم چي بايد بگم.
وقتي مي خواست از اينجا بره گفتم: كجا؟ نيومده داري مي ري، بلند شدم به بهانه يه چاي هم كه شده بيشتر نگهش دارم! گفت؛ بايد برم سيد! فردا دوباره مي آم. اين اولين باري بود كه چيزي نمي خريد و دست خالي بر مي گشت خونه.“
همان طور كه سيد داشت تعريف مي كرد چند بار انگار كه مي خواست ببيند آن بوتولي كه وارد مغازه شد به كجا رفت. اين طرف و آن طرف را نگاهي انداخت و گفت: بعضي وقت ها آدم منتظره يه اتفاق بدي پيش بياد يا اين كه دلش به شور مي افته، اما نمي دونه چرا اين جوري مي شه.
اون روز وقتي به من گفت: سيد، فردا دوباره مي آم، خيال كردم، فردايي ديگه نيست، دلم بد جوري به شور افتاد، ديدم كاري از دست من ساخته نيست، روي همين صندلي نشستم و ديگه هيچي نگفتم. آقاي حيدري متوجه نشد، خداحافظي كرد و رفت. ديدم ديگه نمي تونم بلند شم، حتي نمي تونم دكان را ببندم، ياد ندارم چقدر بعد از اين كه رفت اينجا نشسته بودم كه صداي جيغي به گوشم رسد. نمي دونم چطوري بگم وقتي صداي جيغ را شنيدم چه حالي بهم دست داد و اصلآ از كجا فهميدم صداي جيغ از خونه ي آقاي حيدري مي آد، نمي تونم بگم چي توم گذشت، اما با هر چي كه قدرت داشتم از روي صندلي بلند شدم و به طرف خونه اونها دويدم، وقتي وارد خونه شدم زنش با لباس خونه وسط حيات رو به اتاقي كه آقاي حيدري توش بود جيغ مي كشيد و گيس هاشو با دستاش مي كند. وارد اتاق كه شدم سيد لحظه اي مكث كرد. برگشت طوري نگاهم كرد كه فكر كردم كار خطايي كرده ام.
گفت: „سنگ شده بود! واقعا سنگ شده بود!!“
وقتي پا روي شكم بچه گذاشته من كه نبودم تا ببينم، موقعي رسيدم كه سر دوزانو خم شده بود و داشت به بچه نگاه مي كرد و هر دو دستش را دو طرف آرزو روي زمين گذاشته بود و زل، زل نگاش مي كرد. سنگ شده بود، عينهو يه مجسمه سنگي كه داره به يه بچه ي له شده نگاه مي كنه.
سيد اين را كه گفت سكوت كرد و سرش را گهواره اي تكان مي داد.
بعدها يك روز راجع به آقاي حيدري با استوار ميرزايي صحبت مي كردم. مي گفت: „بعد از اونكه بچه به دنيا اومد بهتر بود انتقالي مي گرفت و از اين محل مي رفتند، من قبل از اونكه بچه به دنيا بياد به آقاي حيدري گفتم: داري بچه دار مي شي نمي خواي يك جاي ديگه! خونه بزرگتر بگيري؟
جواب داد: حالا يك كمي زوده ايشالا براي دومي.
سيد بعد از لحظه ايي سكوت گفت: „يه روز بعد از اين اتفاق زنش از خونه بيرون مي ره و ديگه بر نمي گرده و تا امروز هيچ كس نمي دونه كجا رفته. آقاي حيدري چند روز بعد از اونكه زنش رفت يه شب خواب مي بينه كه يه بوتول داره روي سينه اش راه مي ره. با انگشتاش بوتول را مي گيره و لهش مي كنه، خرد شدن لاك بوتول را زير انگشتاش اونچنان احساس مي كنه كه از خواب مي پره. بعد از اون شب كه اين خواب را مي بينه حالش بدتر مي شه، حالا خيلي از شب ها خواب مي بينه كه روي سينه اش پر از بوتول هاي له شده است! از خواب كه مي پره ديگه تا صبح نمي خوابه. لآاله الله قسمت هر كس يه چيزيه، چند ساليه آقاي حيدري صبح ها كه از خونه بيرون مي زنه لآي در رو باز مي ذاره. مي گه يه روز بر مي گرده.
سيد سرش را به طرف سقف مغازه بلند كرد و گفت: „خدا فقط خودش مي دونه، شايد يه روز دلش به رحم بياد و برگرده، حالآ چند ساليه بعضي وقت ها يه زن مي آد يه ظرف غذا مي ذاره جلو در خونش و ميره. يكي از همسايه ها مي گه: „مادر آقاي حيدريه! اما استوار ميرزايي مي گه: اين زن آقاي حيدريه!“
سيد دوباره گفت: „خدا فقط خودش مي دونه!“ و ديگر حرفي نزد.
بعد از اين كه از سيد خداخافظي كردم رفتم به طرف خانه ام، داشتم از جلو خانه آقاي حيدري كه در كوچه اي شيب دار قرار داشت رد مي شدم كه ديدم لآي در خانه اش باز است و يك ظرف خالي هم پشت در، رفتم جلو خانه و در زدم اما كسي جواب نداد، لآي در را بيشتر باز كردم و حوض كوچكي كه وسط حياط بود را ديدم، صدا زدم آقاي حيدري! اما باز كسي جواب نداد، از دو پله ايي كه جلو در خانه بود پايين رفتم و وارد حياط شدم، به دور تا دور خانه نگاهي انداختم، انگار كه سال ها بود كسي در اين خانه زندگي نمي كرد. دوباره صدا زدم آقاي حيدري، خونه تشريف داريد! اما باز هم جوابي نيامد. فكر كردم شايد هنوز برنگشته، تصميم گرفتم وارد اتاق ها نشوم، وقتي مي خواستم برگردم، لحظه اي مبهوت ماندم! با دقت دور تا دور حياط را يك بار ديگر برانداز كردم، كنار ديوار، دور حوض و اين ور و آن ور پر بود از بوتول هاي له شده. يك آن تمام حرف هاي سيد را در ذهنم مرور كردم. آهسته برگشتم، از دو پله جلو خانه بالآ رفتم، از در كه مي خواستم بيرون بروم زني را ديدم كه خم شده و دارد ظرف خالي غذا را بر مي دارد، سرش را كه بلند كرد ديدم خانم آقاي حيدري است. نگاهم در نگاهش گره خورد.
گفتم: „سلآم“.
گفت: „سلآم.“
لحظه اي مانديم، بعد ظرف خالي غذا را زير چادرش پنهان كرد و از جلو خانه دور شد.
هنوز هم مثل آن موقع ها زيبا بود.

برلين مه مه 2003

Posted by Abbas at 04:06 PM | Comments (0)

September 05, 2003

تيغ در دست - احمد احقری، آلمان

خبر نداري که هوا تاريک شده است. از جات نمي تواني تکان بخوري. چشمهات فقط ديوار مي بيند، چرک مرده مثل دل خودت. به زحمتش مي ارزد سرت را کمي بچرخاني تا براي هزارمين بار حکاکي هاي روي ديوار را ببيني. صد وچهل و سه خط موازي و هر کدامش علامت يک روز از زندگي. خطاط آنها را نمي شناسي و نمي داني قبل از کشیدن این خط ها چه مي کرده و روز بعد از حکاکي آخرين خط به کجا رفته است. تنها مي داني که او قبل از تو همان جائي می نشسته که تو الان نشسته اي. براي خوابيدن لابد پاهاش را رو به بالا به ديوار تکيه مي داده، ولي پس از يک مدت مثل تو نمي توانسته وزنشان را تحمل کند، مجبور بوده به پهلو بخوابد و زانوهاش را به شکمش بچسباند و شايد دو دستش را هم ميان ران هاش مي گذاشته. حتماً باز نمي دانسته که تا کي مي تواند در اين حالت بماند.
يک دفعه به ياد تيغ مي افتي. به سرعت مي چرخي و دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ سر جاش است ولي حواست نیست چه دردي را با اين حرکت به دنده هاي مجروحت وارد مي کني. بي اختيار فرياد مي زني: «آخ.».
چه آرامشي مي يابي وقتي خودت را در حال کشاندن تيغ بر روي مفتول ۱۲ پنجره مي بيني، درست مثل آنکه آرشه را روي سيم هاي ويلون جلو و عقب مي کني. وقتي به چيزي فکر نمي کني صداي موج دريا را مي شنوي. بعضي وقتها خيلي نزديک است. شايد تنها چند قدم از پشت ديوار سلول فاصله دارد. درياي انزلي، راست مي گويند که پرخروش است. اين صدا، همراه با آواز کبک و بال بال زدن پرستوها، برات از همان روز اول آشنا بود.
روزي که داخل اين سلول انداختنت، بايد بغضت مي ترکيد. بايد دست هات را مشت مي کردي و به کف سلول روي موکت هائي که لاي پرزهاش را چرک گرفته، مي کوبيدي. هر چقدر بيشتر صحنه هاي روز قبلش را مرور مي کردي، محکم تر مي کوبيدي. همان صحنه که اکرمف جلو آمد وگفت: «مرا ببخشيد، دستور مقامات است!».
*

بايد مرا به هيئت اعزامي از مرزباني شهر آستارا تحويل مي دادند. نمي دانستند که تو را تحويل داده اند و نه مرا. ولي من در کنارت بودم و تو نمي دانستي.
آن روز برخلاف تمام ده روزي که در بازداشتگاه ارتش لنکران بودم سر حال از خواب بيدار شدم. با صداي رژه صبحگاهي سربازان. سمفوني درياچه قو چايکوفسکي از پاي بلندگو پخش مي شد. شب هاي قبل خواب مي ديدم که هنوز در آستارا گيرم و دنبال يک راه عبور از مرز به اين طرف و آن طرف مي دوم و قلبم تند و تند مي زند. با صداي بلند حرف زدن سربازان به روسي از خواب مي پريدم و نفس راحتي مي کشيدم. آن شب خواب بدي نديده بودم. سرباز روس در بازداشتگاه را باز کرد و صبحانه ام را روي صندلي بغل تخت گذاشت و پرسيد: «چاي؟»
سرم را به علامت تائيد تکان دادم.
*
يکدفعه صداي پاي نگهبان رشتي قد بلند را مي شنوي، يک در ميان کوتاه و بلند مي شود. يا پاشنه کفش چپش سائيده شده و يا بهش در سربازي ياد داده اند که پاي راستش را محکم تر بکوبد. نمي داني قصد دارد در سلول را باز کند يا فقط دارد رد مي شود.
تو را دوازده شب قبل، از نگهبان در اصلي بازداشتگاه انزلي تحويل گرفت. چشم بندت را وارسی کرد تا مبادا چيزي از لاي آن ببيني. دستت را گرفت تا از روي شن ها ردت کند. بعد از چند قدم، مثل اينکه سرش را برگرداند تا از راننده اي که تو را به بازداشتگاه آورده بود با لهجه گيلکي اش بپرسد: «نام زنداني چی بود؟»
و راننده جواب بدهد:«آزاد اميري».
وقتي با تو به راهروي بازداشتگاه رسيد، صداي پاهاش همين طور بود که حالا مي شنيدي. چندين کليد را از دسته کليد بزرگش بر قفل در امتحان کرد تا کليد سلول تو را پيدا کند. چشم بند را در داخل سلول از روي چشم هات باز کرد و سرش را دزدید تا از چارچوب در سلول خارج شود. روشنائي چراغ مهتابي روي ديوار قبل از هر چيز به مردمک چشم هات حمله کرد. مچ دستت را بي اختيار بالا آوردي و روي چشم هات گذاشتي. با انگشتان شست و اشاره پلک هات را ماليدي. کجا بودي، کجا؟ خواب بودي يا بيدار؟ خودت هم نمي دانستي. آرزو داشتي زودتر از خواب بپري. مثل شب هاي اول در بازداشتگاه لنکران.
*
جمعه بود. صبحانه ام را با اشتهاي تمام خوردم. سرباز روس ظرف هاي خالي و استکان چاي سبز را جمع کرد و برد. آن روز تنها روزي بود که کابوس عبور از مرز را نديده بودم. باور کرده بودم که به آزادي رسيده ام. براي هواخوري به حياط پشت بازداشتگاه رفتم. نرمش مي کردم با احساس کاملي از آرامش و امنيت. دو سرباز از جلوم رد شدند. به آذري حرف مي زدند. يکي شان به ديگري گفت: «هه! يارو ديوانه است، انگار در هتل پنج ستاره جا خوش کرده!»
قبل از اينکه به داخل بازداشتگاه بروم، اکرمف وارد راهرو شد. مثل اينکه لهجه تاجيکی داشت. حرف هاي مرا براي افسر ارشد پادگان به روسي ترجمه مي کرد. به سمت من آمد و کاغذي را که تنها نام من روي آن نوشته شده بود نشان داد و پرسيد: «آزاد اميري را درست نوشته اند؟»
گفتم: «درست است.»
گفت: «وسائل تان را بگيريد. لباس هاتان را بپوشيد. تا ده دقيقه ديگر راه مي افتيم.»
با خوشحالي گفتم: «امروز دلم خيلي روشن بود. مي دانستم بچه ها را می بینم، مگر نه؟»
حرفي نزد و از راهرو بازداشتگاه بيرون رفت.
جلو آينه دستشوئي ايستادم و ريش و سبيلم را صاف کردم. برسي به موهام کشيدم و فرق سرم را در سمت چپ با آن مرتب کردم. کت و شلوار سرمه اي ام هنوز قالب تنم بود. خياط آنها را براي شب عروسي ام دوخته بود. از تهران تا آستارا و از آنجا تا مرز، تمام مدت، تنم بود. با همين کت و شلوار در قنبر محله کف پياده رو خزيدم و از شکاف زير سيم خاردار رد شدم. سينه خيز چرخيدم و خودم را از ديوار بغل رود آويزان کردم و به پائين پريدم. پاچه شلوارهام را تا جا داشت بالا زدم و با سرعت از عرض رود گذشتم. در آن طرف رود از يک تپه کوچک شني بالا رفتم و به جنگل رسيدم. تاريک بود و چيزي نمي ديدم ولي مي دانستم که به لنکران رسيده ام.
پاچه شلوارم هنوز گرد و خاک راه را با خود داشت. با دستم کمي آنها را تکاندم. جلو در بازداشتگاه دو تا سرباز روس با کلاشينکوف منتظر من بودند. ساک دستي ام را برداشتم و به طرف آنها رفتم. يکي جلو و ديگري پشت سرم حرکت مي کرد. مرا به حياط پادگان بردند. جلو در اصلي پادگان که رسيديم نگهبان سرش را از پنجره شيشه اي درآورد و چيزي به روسي گفت. عکس لنين بر ديوار اتاق نگهباني بالاي سر گلداني که روي يخچال قرار داشت، قاب شده بود. لنين دستش را بالا کرده بود و لبخندي بر لب داشت. فکر کردم به من خوشامد مي گويد. سرباز جلوئي ايستاد. برگه اي از جيبش در آورد و به نگهبان نشان داد. بعد ما راه افتاديم به طرف جيپ ارتش سرخ. افسري قد کوتاه و سيه چرده جلو جيپ ايستاده بود. نزديک تر که شديم اکرمف را شناختم. به سربازان اشاره کرد که مرا در عقب جيپ چادردار سوار کنند. خودش بغل راننده نشست.
*
صداي حرکت جيپ در صداي موج دريا محو مي شود. نمي داني خواب بودي يا داشتی فکر مي کردي. مطمئن شده اي که شب شده و ديگر کاري از دستت بر نمي آيد. غلت زدن چقدر برات سخت است ولي بايد به پهلو بخوابي، پاهات را در شکم جمع کني، و با دست هات پاهات را ماساژ دهي تا از خواب رفتن آنها جلوگيري کني. اي کاش فردا صبح بعد از صبحانه بتواني به کار ادامه دهي ولي با اين درد لعنتي؟ صداي دريا آرام تر مي شود و انگار که آب به خواب رفته، و در امتداد اين صدا زوزه موتور فرتوت جيپ توي سرت مي پيچد.
*
در چادر جیپ را نینداخته بودند و مي شد ساختمان هاي قديمي و درختان قطور شهر را در ضمن حرکت ديد که از ما دور مي شد. باد بهاري صورتم را نوازش مي داد و نمی دانم چرا چشم هام را نبسته بودند. لابد مرا به جائي مي بردند که رفقام را ببينم. آنها مرا مي شناختند و من هم آنها را، ديگر چه نيازي به مخفي کاري بود. آن روز در تهران، که کاوه را براي آخرين بار مي ديدم، به من گفته بود: «رفيق آزاد، همه ی ما در خطريم، اگر دير بجنبيم گرفتار مي شويم.به زودي آن طرف مرز می بینمت.»
فکر مي کردم که حتما تا چند دقيقه ديگر کاوه جلو مي آيد تا مرا از مأموران روسي تحويل بگيرد، و مثل هميشه که سر قرارها حاضر مي شد اولين کارش تحول يک لبخند دوستانه است. بعد با من دست مي دهد و شروع مي کنيم به قدم زدن. لابد مي گويد: «نمي داني که چقدر خوشحالم رفيق، که سلامتيم. به زودي در تهران می بينمت.» و حتما قبل از اينکه منتظر جواب من شود مي پرسد: «حالا بگو ببينم، مشکلي که برات پيش نيامد؟»
راديو آهنگ آذري پخش مي کرد. ريتم تندي داشت ولي در عمق صداي خواننده غمي پنهان احساس مي کردم. دو سرباز روس در صندلي عقب جيپ روبروي من نشسته بودند و بند تفنگشان را به دوش انداخته بودند. روي مگسک کلاشينکوف سرباز عقبي يک تار موي بور بلند گير کرده بود و با وزش باد مي رقصيد. سرباز به بيرون خيره شده بود و با آهنگ آذري کيف مي کرد و سرش را مي جنباند. هنوز آهنگ به پايان نرسيده بود که جيپ ايستاد. اکرمف پياده شد و به طرف ما آمد و چيزي به سرباز جلوئي گفت. آن دو پياده شدند و مرا هم پياده کردند. سربازي که روي تفنگش مو چسبيده بود، چشم بندي را که نفهميدم از کجاش درآورده، به چشم هام بست.
*
وقتي تو را به بازداشتگاه پاسگاه مرکزي آستارا آوردند، همينطور چشم هات بسته بود. در اتاق چشم بند را برداشتند. هنوز گيج و منگ بودي. ديگر خودت نبودي. آنچه را که بر سرت مي آمد باور نمي کردي. افسر مرزباني روبروت نشست و پوشه ي روي ميزش را ورق زد. روي جلد آن نوشته بود: «عابر غير مجاز، آزاد اميري».
افسر دست چپش را زير بغل گذاشت و صورتش را به دو انگشت دست راستش تکيه داد. مدتي تو را ورانداز کرد و بعد گفت: «مي داني، پرونده ي تو را اطلاعاتي ها از ما خواسته اند. جاي تو اين جا امن تر بود ولي آنها تو را از اينجا مي برند. از من هم ديگر کاري ساخته نيست.»
دوباره نگاهي به تو انداخت و پرسيد: «جوان خوبي به نظر مي آئي، چي شد که به سرت زد و رفتي آن طرف؟»
مات و بي صدا به او خيره شده بودي.
گفت: «تازه اول راهي!»
پشت ميله هاي بازداشتگاه پاسگاه مرکزي آستارا همينطور مات ايستاده بودي. از راهرو بازداشتگاه سربازي رد مي شد. به تو که رسيد، ايستاد و با لهجه شمالي تقريبا داد زد: «دمت گرم پسر، بايد از شماها ياد گرفت. جانم به فداي دل و جرئت اين بچه هاي تهران!»
سرباز ديگري که پشت سرش مي آمد، ايستاد و آهسته گفت: «چرا از طرف ترکيه فلنگ را نبستي؟ روس ها خيلي نامردند، هر که کارت حزبي نداشته باشد تحويل مي دهند.»
و تو هم بعدا به بازجوي اطلاعاتي انزلي گفتي: «اگر حزبي بودم که پيش شما نبودم.»
و او فرياد زده بود: «تو يک جاسوس کثافتي، فکر کرده اي با يک مشت احمق سر و کار داري؟»
*
سگي زوزه مي کشد و پارس مي کند. دريا خشمگين تر شده است. چشم هات را باز مي کني، ولي اصلا خوابت نبرده است. مگر اين درد لعنتي يک لحظه رهات مي کند؟ به پهلوي ديگر مي چرخي و آرزو مي کني که زودتر صبح شود. تنها اميدت اين است که بتواني صبح کار را ادامه دهي. شايد صبح نزديک است و سگ همينطور پارس مي کند.
*
وقتي که از جنگل بيرون آمدم، گرگ و ميش بود. جاده خاکي خيلي لخت بود. انگار محوطه نظامي بود. ولي ديگر از مرز گذشته بودم و از ارتش و پليس هراسي نداشتم. روي يک تابلو خاک گرفته قديمي در کنار جاده علامتي شبيه ورود ممنوع به چشم مي خورد که چيزي به روسي زيرش نوشته بود. در سمت چپ و راست جاده دو برج ديده باني را از دور مي ديدم. حتما همه چيز را با دوربين زير نظر داشتند. ماشين ارتش سرخ، که انگار مي دانست غريبه اي از جنگل بيرون آمده، با سرعت به طرف من گاز مي داد و خاک مي کرد. وسط جاده ايستادم و هر دو دستم را بالاي سرم بردم. بايد مرا دستگير مي کردند تا بگويم کي هستم و دنبال چه کسي مي گردم. صداي ترمز جيپ جلو پاهام مثل صداي شيهه ي يک اسب بيمار بود. دو سرباز و حتما يک فرمانده گشت، با راننده و يک سگ پليس، که قدي تا بالاي کمر فرمانده داشت، ضربتي از جيپ پياده شدند. همه جام را گشتند. داخل ساکم را وارسي کردند. فرمانده تند و تند به روسي چيزي مي پرسيد که من نمي فهميدم. بعد شروع کرد که با انگشتش ۱ و ۲ را نشان دهد. نشان دادم ۱، يعني، تنهام.
مثل اينکه جوابش را گرفته بود. يک سرباز، که چشم هاش کمي چپ بود، قلاده سگ را گرفت و براي وارسی مسير من به طرف جنگل راه افتاد. سگ ضمن اينکه به آن طرف جاده مي رفت، به من از پشت پوزه بند آهني اش پارس مي کرد. و چشم هاش را به چشم هاي من دوخته بود. فرمانده با بيسيم حرف مي زد و گاهي سکوت مي کرد. هر چه سعي مي کردم به آذري بفهمانم که قصد پناهندگي دارم، سرش را تکان مي داد، يعني، نمي فهمم.
سربازي که چشم هاش کمي چپ بود، با سگش برگشت. همزمان جيپ ديگري به آنجا رسيد. چشم هام را بستند و مرا روي صندلي عقب جيپ نشاندند و با سرعت به جائي ديگر بردند. بعدا فهميدم که مرا به پادگان لنکران برده اند. در راهرو بازداشتگاه چشمم را باز کردند. آونگ ساعت ديواري مي رفت و مي آمد. شايد تا چند دقيقه ديگر با هشت تک زنگ مي خواست به همه پادگان آماده باش دهد. در داخل بازداشتگاه روي تخت فنري با آرامش دراز کشيدم و با لالائي تک زنگ ها به خواب عميقي فرو رفتم.
*
با صداي اذان صبح چشم هات را باز مي کني. صدا از محوطه حياط پشت سلول مي آيد. مثل اينکه دريا هم خسته شده است و آرام استراحت مي کند. فکر مي کني که خوابت برده است ولي نه. دست هات را از بين ران هات درمي آوري، به پشت مي خوابي، زانوهات را بالا مي آوري تا کف پاهات را روي موکت زبر کف سلول بگذاري. دنده سمت چپت تير مي کشد و نمي تواني نگوئي «آخ»، با صدايي کشيده و از ته گلو.
آخت را قورت مي دهي، ولي در داخل سرت از راهي دورتر فريادي را مي شنوي:
«چطور توانستيد با من اينطور رفتار کنيد؟ آنجا اعدامم مي کنند.»
*
بغض آنقدر گلوم را مي فشرد که بايد فرياد مي زدم:
«چرا با من اين کار را کرديد، آقاي اکرمف، چرا، آخر چرا؟»
«مرا ببخشيد. من فقط يک مترجم ساده ام. دستور مقامات است. به خاطر حسن همجواري.»
«خواهش مي کنم مرا تحويل ندهيد!».
«من خيلي تلاش کردم. ستاد حزب شما هنوز جوابي نداده است.»
«يکي دو روز ديگر صبر کنيد، فقط يک روز ديگر، حتما جواب مي آيد.تو را به خدا تحويلم ندهيد!»
«دستور فوريت دارد. من تلاش خودم را کرده ام. باور کنيد که من تقصير ندارم»
اين را گفت و از راهروي مرزباني لنکران به داخل اتاق رفت. صداي حرف هاشان نا مفهوم بود. لابد بايد به هيئت تحويل گيرنده از طرف مرزباني آستارا پروتکل تحويل را نشان مي داد تا آنها امضا کنند. ديگر فهميده بودم که چرا سربازي که روي تفنگش مو چسبيده بود، چشم هام را بعد از پياده شدن از جيپ بسته بود. مي دانستند که کارم تمام است. در راهرو پشت اتاق تحويل نشسته بودم. موهام را مي کشيدم. اشکهام از روي گونه هام سر مي خورد و بر کف راهرو مي چکيد. کابوس شب هاي قبل، اين بار در وسط روز به سراغم آمده بود، ولي نمي توانستم بيدار شوم. در ميان کابوس غرق بودم و انتظار بيدار شدن را مي کشيدم. گفتم نکند ديگر بيدار نشوم!
از جا بلند شدم و با سرعت به طرف حياط مرزباني دويدم. بايد اکرمف را پيدا مي کردم تا صداي فريادم را بشنود. به حياط که رسيدم هرچه زور داشتم در حنجره م جمع کردم. در حال دويدن به جهتي که نمي دانستم کجاست فرياد کشيدم: «شما مرا به کشتن مي دهيد، شما...»
سربازها به طرفم هجوم آوردند. چيزي سنگيني در پشتم نشست که با صورت روي زمين پهن شدم. دست و پام را گرفتند و دوباره مرا به داخل ساختمان مرزباني بردند. ديگر قدرت حرف زدن نداشتم.
من در درون خودم دود مي شدم و به هوا مي رفتم و از آن جز نقشي سياه برام چيزي باقي نمي ماند. من در خودم مي مردم و کابوس، آن روز پاياني نداشت.
ديگر اين کابوس را تو بودي که تا سلول انزلي يدک مي کشيدي. تحويلت دادند و پروتکل را امضا کردند.
*
صداي پاي آشناي نگهبان رشتي قد بلند نزديک و نزديک تر مي شود. به جلو سلول تو که مي رسد، مي ايستد. صداي چرخش کليد را در قفل در سلول مي شنوي. وقتي که در سنگين آهني با غرش هميشگي ش باز مي شود، انگار که در گوش ات ميخ فرو مي کنند. نگهبان سيني صبحانه را روي چهارپايه کوتاه چوبي در گوشه سلولت مي گذارد، و در سلول با همان غرش آشنا بسته مي شود. تمام شب را بيدار بوده اي و حواست هست که اگر تکان بخوري طاقت درد دنده هات را نداري. نور مهتابي به سيني مسي مي تابد و بر روي لبه آن دايره سفيد روشني نقش مي بندد. نگاهت را به سيني دوخته اي. اشتهائي نداري. دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ هنوز سر جاش است. بايد از جائي براي ادامه کار انرژي بگيري و قدري از آن غذا را بخوري. قدرت بلند شدن نداري و همچنان به سيني نگاه مي کني.
*
آن روز، در همين سلول، اولين باري که سيني را جلوت گذاشتند، چه حالي داشتي. از بوي غذا متنفر بودي. از هر چه که نشان زندگي داشت متنفر بودي. اکرمف را مي ديدي که مي گفت: « مرا ببخشيد... به خاطر حسن همجواري»، و مي گفت و مي گفت. تو مشت هات را گره مي کردي و با قدرت به کف سلول مي کوبيدي و فرياد مي زدي. نمي توانستي جلو اشک هات را بگيري. ديگر هيچ چيز از خودت نمي دانستي. پشت سرت سياهي بود. جلو روت هم سياهي. هيچ چيز غير از مردن تو را آرام نمي کرد. و هنوز نفهميده بودي که چطور برقي از جايي تکانت داد. دست راستت را بر زهوارهاي دور در حرکت دادي و در جايي در شکاف بين زهوار و ديوار با سر انگشت چيزي را لمس کردي. زهوار را بالا دادي و تيغي را بيرون کشيدي.
زمان کند مي گذشت. کينه از رگهاي گردنت تا حدقه چشم هات فشار مي داد. قدرتت را در عضله هاي دو دستت جمع کردي. با دست راست تيغ را به سمت شاهرگ دست چپت بردي. صداي دريا شکنجه ات مي داد، کبک آوازمي خواند و پرستوها بال بال مي زدند، ولي ديگر نه براي تو، چقدر از آنها بيگانه بودي. دريا خشمگين تر شده بود و موج خود را با قدرت به جائي مي کوبيد. فرياد در سرت هر لحظه بلندتر مي شد. ديگر قدرت تحمل سرت را نداشتي. آن را با قدرت بر ديوار کوبيدي و باز کوبيدي. و هر چه سرت را بيشتر مي کوبيدي سنگين و سنگين تر مي شد، انگار که صخره اي بر روش مي گذارند. ديگر چشم هات را هم نمي توانستي باز نگه داري. انگشت هات از هم باز مي شد. يک لحظه احساس کردي که تيغ مي خواست از دستتت بيفتد. چشم هات را باز کردي و لکه ها و خطوط قرمزي را ديدي که کف دستت را به همراه تيغ رنگ آميزي کرده بود.
سرت را به ديوار تکيه دادي و خواستي يک دم آن را خالي کني و ديگر به چيزي فکر نکني. چشم هات را که بستي ناگهان به ياد من افتادي. احساس کردي که زير پوست تن منجمد شده ات خون گرمي جريان پيدا مي کند.
حلقه اشک تازه اي باز جاي پاي اشک هاي خشکيده ات را پر کرد و اين بار با لبخندي غمگين، که اين روزها فراموشش کرده بودي. همان شبي که قرار بود صبح فرداش قبل از طلوع آفتاب تهران را به قصد شمال ترک کني، سارا حس کرده بود که به يک سفر طولاني خواهي رفت. دستهاي کوچکش را دراز کرد و به سمت تو آمد که در آغوشش بگيري تا با نگراني بگويد: «بابا، زود زود برمي گردي؟»
و تو سرت را تکان دادي و گفتي: «قول مي دهم، نازنينم. به زودي برمي گردم که تو را با خودم ببرم.»
و تو و سپيده آن شب را هر دو در آغوش هم بيدار مانديد. نور مهتاب از پنجره به صورتش مي تابيد و جاي پاي اشک هاش را از روي گونه هاش تا بالاي لب هاش نمايان مي کرد. و آن لحظه آخر که سرت را به او نزديک کردي و با بوسه اي گرماي لب هاش را در اين سفر با خودت همراه بردي.
دستت را باز کردي، لکه هاي تيغ را با موکت تميز کردي و آن را در لاي زهوار شکسته پائين پارکت هاي چوبي ديوار سلول جا دادي.
و باز لبخندي بر لب هات نشست..
«بايد به قولت عمل کني!»
سرت را بالا کردي تا به ديوارها و سقف سلول نگاه کني. دريچه بالاي ديوار در زير سقف را که از همان روز اول ديده بودي، فکرت را به خود مشغول مي کرد. با مقوائي جلو آن را پوشانده بودند. از جات بلند شدي. چارپايه کوچک داخل سلول را جلو آوردي و روي آن ايستادي. پاي راستت را روي لبه بالاي پارکت چوبي، که تا نيمه ديوار ادامه داشت گذاشتي و خودت را بالا کشيدي. دست راستت را روي درگاهي آن حائل کردي و با دست چپت گوشه مقوا را پس زدي. دريچه شيشه داشت و ترکي درشت آن را دو قسمت مي کرد. وسط چارچوب دريچه مفتول ١٢ کار گذاشته بودند. اگر اين مفتول لعنتي آنجا نبود، سر و گردن و دست و پات از داخل آن دريچه رد مي شد. کافي بود که شيشه را مي شکستي. دريچه در طرف حياط پشت ساختمان سلول ها قرار داشت. حياط را مي شناختي. نگهبان تا به آن روز دو بار تو را براي هواخوري به آن حياط برده بود. ديوارهاي بلندي داشت با يک برج نگهباني، که شيشه هاي آن شکسته بود و هيچوقت در آن نگهباني نديده بودي. صداي درياي انزلي از پشت ديوار حياط شنيده مي شد. به نظرت رسيد که امکان فرار از طريق اين برج نگهباني وجود دارد. بايد راه هاي آن را مي شناختي. اولين اقدامت بريدن اين ميله جلو دريچه بود. اما چطور مي توانستي شرش را کم کني؟
پائين آمدي، تيغ را برداشتي و دوباره خودت را از روي چارپايه و لبه پارکت چوبي بالا کشيدي. مقوا را کامل از جاش در آوردي، دست چپت را به مفتول گرفتي و با دست راستت تيغ را روي مفتول کشيدي. و چقدر مواظب بودي که با فشار آن بر روي مفتول، تيغ کج نشود يا نشکند. تيغ را روي مفتول کشيدي و باز کشيدي. با انگشت اشاره ات مفتول را لمس کردي و چند تائي براده کوچک آهن را روي انگشتت ديدي. چشم هات از شادي برقي زد. مفتول لبه تيغ را صيقل داده بود و تيغ تيزتر شده بود. بايد ميليون ها براده کوچک را از آن جدا مي کردي تا ميله را دو تکه کني. و حتما بايد اين کار را مي کردي.
*
صداي چرخش کليد را روي در مي شنوي. ولي صداي پاي نگهبان رشتي قد بلند اين بار فکرت را پاره نکرده است. لابد شيفتش را با يکي ديگر عوض کرده. در که باز مي شود نگهبان ديگر را هم مي شناسي. همان که موهاش را از ته تراشيده و سرش تيغ تيغي است و صداي دو رگه دارد. صداش جير جير در را تکميل مي کند و مي پرسد: «دستشوئي؟»
و تو جواب مي دهي: «حالا نه، تا بعدازظهر تحمل مي کنم!»
نمي داني که اگر بلند شوي قدرت تحمل درد دنده هات را داري يا نه. شايد تا بعدازظهر بهتر شود. نگهبان پاش را داخل سلول مي گذارد و دستش را دراز مي کند تا سيني صبحانه را از روي چارپايه بردارد. تازه يادت مي افتد که کاملا از ياد برده اي تکه اي از آن پنير را لاي سنگک بيات شده بگذاري و بخوري. آنقدر گلوت خشک است که نمي داني چطور آن را قورت بدهي. به نگهبان مي گويي: «بگذار کمي چاي...». جرعه اي از چاي سرد شده مي نوشي. و بعد صبر مي کني تا نگهبان از سلول خارج شود.
*
آن روز اول در بازداشتگاه لنکران وقتي که نگهبان روس سيني صبحانه ام را برمي داشت، اکرمف را براي اولين بار جلو در بازداشتگاه ديدم. آمد تو، خودش را معرفي کرد و پرسيد: « آزاد اميري؟»
گفتم : «بله، خودم هستم»
گفت : « با من بيائيد!»
و مرا با خود به داخل اتاقي برد که در آن افسري سفيدرو، نيمه چاق و با غبغبي آويزان پشت ميز نشسته بود. افسر به روسي حرف مي زد و اکرمف حرف هاي ما را ترجمه مي کرد.
گفتم: «در تهران تعدادي از رفقامان دستگير شده اند. ما مجبور به فرار بوديم. و خبر دارم که چند نفري هم به اينجا آمده اند. لطفا به آنها اطلاع بدهيد که من اين جا هستم»
و پرسيد: «اين طلاها را براي چي با خود آورده ايد؟»
و در آن لحظه فراموش کرده بودم که هنوز دو دستبند و يک انگشتر زنانه را از آن مجموعه طلاهائي که در تهران خريده بودم به همراه داشتم. بيشتر آنها را در آستارا به ابراهيم داده بودم. شاگرد دکان کبابي بود. دکان در همان خياباني بود که مهمانسراي آستارا در آن قرار داشت. هر روز از مهمانسرا بيرون مي آمدم و تا مغازه ابراهيم قدم مي زدم. تا آن روز باراني که مثل هميشه غذام را آورد و خواهش کردم پشت ميزم بنشيند. گفتم: «ببين ابراهيم، تو بچه قنبر محله اي. يک راه مناسب به من نشان بده تا به آن طرف بروم. من فاميل هاي زيادي آنجا دارم»
گفت: «نمي گذارند فاميل هات را ببيني، دستگيرت مي کنند»
گفتم : «کاري نداشته باش، آنها مرا مي شناسند. فقط بايد از مرز بگذرم، بقيه اش با من!»
و باز گفتم: «اصلا فکرش را نکن، يادگاري خوبي برات در نظر گرفته ام. براي زن و بچه ات مي تواني يک تلويزيون رنگي بگيري تا تلويزيون باکو را ببينند.»
و فرداي آن روز اتاقم را در مهمانسرا تحويل دادم و ابراهيم از عصر تا آخر شب در خانه اش به من جا داد. وقتي زنش سفره شام را جمع مي کرد، چند بسته از اسکناس هام و بيشتر طلاهام را به او دادم.
ترک موتورش نشستم و ما از کوچه پس کوچه هاي قنبر محله گذشتيم تا به کوچه لب مرز رسيديم. در يکطرف کوچه در هاي ورودي خانه ها صف کشيده بود و در سمت ديگر سيم خارداري که پشت آن رودخانه قرار داشت. آن طرف رود شبح سياه جنگلي را در لنکران مي ديدم. ابراهيم موتور را نگهداشت و گوشه پائين سيم خاردار را که پاره بود نشان داد. گفت: «خدا به همرات!»
به افسر روس گفتم: «طلاها را براي احتياط آورده ام. فکر مي کردم جائي به دردم بخورد.»
و اکرمف پرسيد: «آيا براي فرد خاصي در نظر گرفته ايد؟»
و در جواب گفتم: «نه، براي هيچکس!»
و دو افسر به همديگر در سکوت نگاهي کردند.
نمي دانستم آيا در لحظه اي که مرا تحويل مي دادند، طلاها هم نقشي داشتند؟
*
بايد از اين معما سر در بياوري. دستت را به سمت زهوار شکسته پائين ديوار دراز مي کني. تيغ سر جاش است. از آن لحظه که اولين براده ها را ديده اي بي درنگ کار مي کني. هر روز از صبح تا شب. کار تمامي ندارد. ولي بايد ميله را تا آخر ببري. افسوس که امروزت را با کار شروع نکرده اي. درست از لحظه اي که صداي زنگ در بازداشتگاه را شنيده اي. بايد بجنبي.
*
حتما مثل دفعات قبل آمده بودند که تو را براي بازجوئي ببرند. مثل هر روز در حال کار کردن بودي. دريچه را با مقوا پوشاندي و پائين آمدي و قبل از آنکه در سلول باز شود تيغ را سر جاش گذاشتي. چشم هات را بستند و بردند به همان ساختماني که مي شناختي. رو به ديوار مثل هميشه بر روي صندلي دسته داري نشاندنت، ولي اين دفعه چشم هات را باز نکردند. صداي آشناي بازجو انگار که از هر دفعه کلفت تر شده بود. صداي تکان دادن کاغذهائي را در دستش مي شنيدي. لابد برگه هاي بازجوئي تو بود. صداي تکان دادن کاغذها شديدتر مي شد و همراه با فريادي که از صداي رعد و برق همان روز گوشخراش تر بود، گفت: «مثل اينکه با ديوار حرف زده بودم، باز هم که واقعيت را ننوشتي، لاشخور!»
انگار از روي صندلي بلندت کرده و به وسط اتاق کشانده بودند. قبل از آنکه ناله و فريادي کني، چيزي به دنده چپت خورد. نفست بالا نيامد، سرت گيج رفت و هاله سفيدي چشم بندت سياه شد. و ديگر دردي راحس نکردي. هر چه مي زدند نمي فهميدي.
چشم هات را که باز کردي سلولت را باز شناختي. خبر نداشتي که هوا تاريک شده است. از جات نمي توانستي تکان بخوري. چشم هات فقط ديوار مي ديد، چرک مرده مثل دل خودت. به زحمتش مي ارزيد سرت را کمي بچرخاني تا براي هزارمين بار حکاکي هاي روي ديوار را ببيني. صد وچهل و سه خط موازي و هر کدامش علامت يک روز از زندگي.
يک دفعه بياد تيغ افتادي....

Posted by Abbas at 07:06 PM | Comments (2)

کلاغ - سعيد مقدم، سوئد

آخرش هم مطمئن نشد کلاغه نر بود يا ماده، اما قبل از اين که کلاغ بزرگه چشم راستش را ا ز حدقه دربياورد و نوکش را بطرف بالا بگيرد و آنرا ببلعد بنظرش رسيد با چشم چپش ديده است، که کلاغ کوچکه زير کلاغ بزرگه بوده است . با اين همه سالها بود به آنچه چشم چپش می ديد اطمينان نمی کرد. طرف چپ صورتش فلج بود، وقتی سعی می کرد پلک چشم چپش را باز کند، تنها می توانست لرزش خفیفی به آن بدهد و آنچه از آن شکاف تنگ ديده می شد، سايه های شبح گونه ای بيشتر نبودند.
قبل از اين که کلاغ کوچکه نوکش را با حرص و غيض به سوراخ چشم درآمده او فرو کند و سهمش را بيرون بکشد يادش آمد که آن شب، اول قصد داشته يک کبوتر بخرد، اما فروشنده گفت "عمو جان با هفت تومن که کسی بتو کبوتر نمی دهد، بيا اين کلاغ زاغی را ببر، ده تومن است بتو می دهم هفت تومن. جونی هم که نداری که کبوتر هوا کنی، به چه دردت می خورد کبوتر. باز این کلاغه يک قارقاری می کند از تنهايی درت می آورد."."
ايستاد و با ترديد نگاه کرد. فروشنده گفت : "برو عمو خدا خيرت بده، مشتری نیستی".
دست کرد در جيب هفت تومان داد به فروشنده. کلاغ را گرفت چند قدم رفت. کلاغ زاغی در دستش تکان خورد، برگشت از فروشنده يک پاکت گرفت کلاغ را گذاشت توی پاکت.
از کنار کبابی که رد شد بنظرش آمد کلاغ تو پاکت تکان می خورد، سر پاکت را محکمتر گرفت. از بازار سرشور که بيرون آمد از عرض خيابان گذشت وارد بازار بزرگ شد. عده ای در بازار می دويدند و زنده باد زنده باد می گفتند. عده ای دیگر دنبال آنها می کردند و مرگ بر مرگ بر می گفتند. از کنارش که می گذشتند، يکيشان ايستاد و به او و پاکت دستش نگاهی انداخت.
از پله ها پايين رفت، درِ خانه اش را باز کرد و يکراست رفت توی اتاق. کلاغ زاغی را از تو پاکت در آورد گذاشتش وسط اتاق. تکه ای نان را خرد کرد و با یک کاسه آب گذاشت جلويش. پتويش را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بيدار شد بنظرش آمد کلاغ از جايش تکان نخورده است و به آب و نان نوک نزده است. با انگشت تلنگری به کلاغ زد. کلاغ تکانی خورد و چند قدم برداشت. ديد کلاغ زاغی می لنگد. تلنگر دیگری به آن زد. کلاغ بالهايش را تکان داد اما نپريد..
برگشت به مغازه ای که کلاغ را خریده بود. به فروشنده گفت: "لنگ بود".
فروشنده پرسيد:"چی می گی عمو؟"
گفت:"کلاغی که ديشب فروختی، کلاغ زاغی نبود، کلاغ معمولی بود، لنگ هم بود".
فروشنده گفت: "کلاغ زاغی بود، کلاغ که به اون کوچکی نميشه، لنگ هم نبود، جون نداشت. پنير بهش بده، قبراق میشه. "
برگشت چند قدم دور شد گفت: "مادر جنده.".

رفت توی خانه نشست به تماشای کلاغ. خرده های نان و کاسه آب جلو کلاغ بود ولی مثل این که آنها را نمی دید. ظهر که صدای اذان آمد، بلند شد نوک کلاغ را باز کرد يک تکه نان در آن فرو کرد و چند قطره آب در آن ریخت. عصر که شد نوک کلاغ را باز کرد ديد تکه نان همانطور در گلوی کلاغ است نه آن را می بلعد و نه می اندازد بيرون..
شب که شد رفت مغازه خواربار فروشی روبروی کبابی. فروشنده پرسيد: "هان؟" قبل از این که جواب بدهد مشتری ديگری وارد شد. فروشنده رو به او گفت:"چه فرمایشی بود؟" مشتری جنسش را خريد و رفت. فروشنده دوباره پرسيد: "هان؟"
گفت: "يک سير پنير".
پيش از آنکه فروشنده به او يک سير پنير بدهد، مشتری دیگری وارد مغازه شد و فروشنده اول او را راه انداخت. مشتری دوم که رفت فروشنده يک سير پنير پيچيد لای کاغذ گذاشت روی پیشخوان و گفت: "دو تومن."
پنير را برداشت و رفت بيرون. چند قدم که رفت برگشت و گفت: "مادر جنده."
آمد وسط اتاق نشست نوک کلاغ را باز کرد و تکه نان را با ته قاشق از گلوی کلاغ در آورد. پنير را از لای کاغذ درآورد گذاشت جلوی کلاغ. پتو را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بیدار شد ديد کلاغ پنير را خورده است. با انگشت تلنگری به آن زد. کلاغ پريد رفت گوشه اتاق. شب قبل از اين که برود بيرون با نوک پا زد به کلاغ. کلاغ پريد وسط اتاق..
یک روز صبح که از خواب بيدار شد وقتی با انگشت به کلاغ تلنگر زد کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ. داشت به بالا نگاه می کرد که کلاغ ريد و قبل از آنکه بتواند سرش را کنار بکشد گه کلاغ ريخت رو صورتش. کاغذ پنیر را برداشت صورتش را با آن پاک کرد. به کلاغ نگاه کرد و هيچی نگفت.
شب کلاغ آمد نشست جلو پنير. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش بخوابد رفت قیچی را از روی رف برداشت گذاشت بالای سرش. صبح که از خواب بيدار شد کلاغ را گرفت و قیچی را برداشت اما ديد از رطوبت هوا زنگ زده است باز و بسته نمی شود. قيچی را پرت کرد روی رف و کلاغ را ول کرد. کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ..
مدتها گذشت. یک روز که کلاغ روی سيم نشسته بود يکباره به این فکر افتاد که کلاغه نر است یا ماده. هرچه فکر کرد چطور می شود فهميد فکرش به جايی نرسيد. روزها گذشت و اين که نمی دانست کلاغه نر است يا ماده آزارش می داد. يکشب قبل از آنکه پتو را روی سرش بکشد و بخوابد پنجره را باز کرد و کلاغ را انداخت بيرون..
صبح که از خواب بيدار شد ديد دو تا کلاغ نشسته اند وسط اتاق. نگاه کرد ديد پنجره باز است. فکر کرد کلاغ کوچکه حتما ماده بوده و رفته با خودش یک نر آورده است. شب که شد رفت از مغازه دو سير پنير خريد. فروشنده گفت: "ها؟ عيالوار شدی!؟"
از بازار سرشور که آمد بيرون جماعت زنده بادگوها را ديد که فرار می کردند و آنها که مرگ بر می گفتند دنبالشان می دويدند و بطرفشان سنگ پرتاب می کردند. تا آمد بخودش بجنبد سنگ بزرگی خورد به بالای ابرويش و آن را شکافت. پنيررا به دست چپش گرفت اما نتوانست آن را محکم بگیرد و از دستش افتاد. با دست راستش پيشانيش را گرفت. خون از لای انگشتانش بيرون جهيد. کورمال کورمال خودش را رساند به خانه اش. کلاغ ها روی سيم چراغ نشسته بودند. احساس کرد دارد از حال می رود. رفت وسط اتاق دراز کشيد. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش کلاغ ها آمدند و نشستند روبرویش و زل زدند به شکاف بالای ابرويش. از نگاه آنها وحشت کرد. کمی به عقب خزيد. کلاغ ها جلوتر آمدند. دست راستش را به زحمت تکان داد اما کلاغ ها جلوتر پريدند. نوک اول را کلاغ بزرگه زد. قبل از آنکه فرصت کند کلاغ بزرگه را دور کند، کلاغ کوچکه نوک دوم را زد. کلاغ بزرگه که چشم راستش را درآورد بي رمق شد. کلاغ ها به نوبت به گودی چشم راستش نوک مي زدند و سهم شان را بيرون می کشيدند نوکشان را بالا می گرفتند و آن را می بلعيدند. همانطور که از حال می رفت گفت: "مادرجنده ها."

Posted by Abbas at 07:02 PM | Comments (1)

September 03, 2003

شراب تلخ - مريم مظفری، آلمان


غلتي مي زنم و به پهلو مي خوابم. تاريکي اتاق چون شبحي سنگين روي قفسه ی سينه ام نشسته است. بوي کهنه ی رختخواب و خانه ی نمور آزارم مي دهد. ساختمان قديمي مرا در خودش حبس کرده و رهايم نمي کند. فردا بايد به خيابان يورک، شماره چهل و پنج بروم و در آن ساختمان عظيم اداره سوسيال، روبروي اتاق هاي انتظار بنشينم. چشمم که به اتاق دوازده- يازده- ب مي افتد، حالت تهوع مي گيرم و قلبم ثانيه ها را مي شمرد. هر بار که با عضلات گرفته روي صندلي چرکين روبروي اتاق منتظرم، افکارم چون شلاقي خيس مغزم را مي شکافد و ثانيه ها تبديل به ساعت ها مي شود. او چه خواهد گفت؟ من چه جواب بدهم؟ سئوال ها ده ها بار در ذهنم تکرار مي شود. انتظار با صداي آقاي " شولز " شکسته مي شود. چشمان بي روحش مرا به درون اتاق مي خواند: "افسانه سپهري!"
اين نام من است که اينطور غريب از دهان او بيرون مي آيد. قدرت بلند شدن از روي صندلي را ندارم. وارد اتاق مي شوم. نگاه تحقيرآميزش را مي دزدد و با دست علامت بنشين يا بهتر بگويم بتمرگ را مي دهد و خودش را روي صندلي چرمی سياهش رها مي کند: "چه مي خواهي؟"
من که در تمام مدت انتظار، سئوال و جواب ها را حفظ کرده بودم، همه در ذهنم بخار مي شوند و بالاخره مي گويم، که چه مي خواهم و او جواب مي دهد و با جواب هايش مرا چون دستمال کاغذی مچاله شده ای به درون سطل آشغال زير ميزش پرتاب مي کند.
با شانه هايي آويزان از جايم بلند مي شوم. برگه اي به دستم مي دهد و تاريخ بعدي ملاقات را معين مي کند. جمعه سوم يوني. با گفتن "دانکه شون" بابت بي جواب گذاشتن خواسته هايم، از در خارج مي شوم. در طول راهرو بلند و سنگي صداي کفشم را در مغزم احساس مي کنم. درونم گريان است. از در بزرگ خارج مي شوم. هواي بيرون سبکم مي کند.
غلت ديگری می زنم و روی دست راستم می خوابم. خوابم نمی آيد. از زمانی که وارد آلمان شده ام خوب نخوابيده ام. اوائل فکر می کردم به خاطر بالش های اينجاست. سرت را که روی آنها می گذاری وسطش فرو می رود و پرهايش به اطراف پخش مي شود. شايد بگويم مادرم از ايران يک بالش برايم بفرستد. محسن مي گفت: " مشکل مال بالش نيست. غربت و نگراني هاست که باعث بد خوابي مي شود. "

ديگر آن خواب هاي بعد از ظهر تابستان را نمي توان پيدا کرد. آن روزهايي که بعد از ناهار زير کولر پر صداي خانه مان به خواب مي رفتم. بيدار که مي شدم عرق کرده بودم. مثل هميشه برق رفته بود. صورتم را که مي شستم خنک مي شدم. توي حياط خنکاي مطبوعي در هوا پخش بود. مادرم حياط را شسته بود. بوي خيس خاک و عطر چاي مستم مي کرد. روي قاليچه ی پهن شده در ايوان کنار مادرم مي نشستم و به صداي قل قل سماور گوش مي دادم. گاهي اوقات صداي ملک خانم همسايه مان مي آمد که با دخترش، شهين در حياط شان جرو بحث مي کرد. ملک خانم توي خيابان رويش را خيلي سفت مي گرفت ولي تا چشمش به مردها مي افتاد، طاقتش تمام مي شد، چادرش را کمي باز مي کرد و دوباره می بست. علي آقا شوهرش هم رفته بود رويش زن گرفته بود. بيچاره ملک خانم حالا تنها مانده بود. صداي نمکي که در مي آمد مادرم چادر سرمه اي اش را سر مي کشيد و کيسه هاي نان خشک را مي برد تا به او بدهد و بجايش دمپائي هاي رنگارنگ بگيرد. من هم چادرم را روي سرم مي انداختم تا پيش پروانه بروم. خانه پروانه بعد از خانة ملک خانم بود. هر روز همديگر را مي ديديم و خبرهاي محل را رد و بدل مي کرديم يا کتاب به هم مي داديم. مادرم مي گفت: "تو را به خدا افسانه زود بيا. توي خيابان هم اينطرف و آنطرف را زياد نگاه نکن. مردم حرف در مي آورند. راستي خبرداري مصطفي سياه را با چاقو زده اند؟ خدا ذليل شان کند، جوان مردم را هلاک کردند. "
مصطفي سياه را مي شناختم. لات محل سر پل بود. آدم بدي نبود ولي لات بود. هميشه به مادرم مي گفت: " فهيمه خانم مواظب دختراتون افسانه و اکرم باشيد. اين افسانه را پيش معصومه دختر طاهره خانم نفرستيد. دخترش خيلي لش است و افسانه را از راه به در مي کند."
مادرم ادامه داد: " زهرا خانم مي گفت، گويا پسرهاي حسين تريلي با هاش درگير شده اند. مصطفي سياه هم آنها را تهديد کرده که خودتان را توي محل جمع کنيد وگرنه آدم تان می کنم. اما پسرهاي حسين تريلي با چاقو لت و پارش کرده اند. خدا بيامرزدش، هميشه مي گفت: " فهيمه خانم، دخترهاي شما و آقا مسندي خيلي سر بزيرند. من خودم هميشه توی محله مواظب شان هستم تا کسي نگاه چپ بهشان نکند."
من مي خواستم زودتر بروم پيش پروانه، و مادرم ول نمي کرد: "يادش بخير! پدرت که زنده بود، هميشه نگران بود می گفت اين دخترها کسي را بالاي سرشان ندارند. من که مأموريتم، تو هم که نمي تواني با لات و لوت جماعت دربيفتی. اين دخترها بايد مثل مرد باشند تا ... "
داشتم از در خارج مي شدم که باز مادرم فرياد زد: " دير نيائي..."
ساعت دو نيمه شب را نشان مي دهد. از جايم بلند مي شوم و به آشپزخانه مي روم. يک سيگار روشن مي کنم و پکي محکم به آن مي زنم، درست مثل آنروزي که با پروانه توي خانه شان يکی از سيگارهاي برادرش احمد را کش رفتيم و با هم کشيديم، چه کيفی داشت. چقدر دلم مي خواست الان پروانه پيشم بود و مي توانستيم با هم سيگار بکشيم، يک پک او بزند و يک پک من!
از بچگي با هم بزرگ شديم و با هم به مدرسه رفتيم. بعد از ديپلم، من به دانشگاه رفتم و پروانه در بانک استخدام شد. من که از دانشگاه اخراج شدم دو باره به خانه برگشتم و بيشتر وقت ها پيش او بودم. از اينکه در اين دوران سخت او در کنارم بود خوشحال بودم. با هم کتاب مي خوانديم و گاهي هم اعلاميه پخش مي کرديم.
آنروز پروانه گفت: "مينا يادت هست ؟ همان دختر قد بلنده که هميشه ته کلاس مي نشست و کتاب هاي ممنوعه مي آورد و راجع به سياست حرف مي زد؟"
"آره."
"رفت سوئد. راحت شد. "
با حسرت گفتم :" خوش به حالش."
پروانه گفت: "راستي يک خبر ديگر، سيد حسيني هماني که ما را در کميته دوازده بازجوئي کرد به مشهد منتقل شد. پسرعمويم حسن يادت هست؟ هماني که ما را از دست سيد حسيني نجات داد و تو ي ستاد کل کار مي کند، امروز ناهار پيشمان بود، مي گفت تو و دوستت بايد مواظب خودتان باشيد بخاطر دو تا اعلاميه سر خودتان را به باد ندهيد. ديگر الان در کميته پرونده داريد."
سيگار مدتهاست بين دو انگشتم خاموش شده است. سردم است. صداي قطرات باران از پشت پنجره مي آيد. به کنار پنجره مي روم. باران بر شيشه ها مي کوبد و موزيک يکنواختي را مي سازد که بيشتر غمگينم می کند، درست مثل روزی که در بيمارستان در اتاق پدرم پشت پنجره ايستاده بودم و گريه آسمان را مي نگريستم. پدرم هميشه با دستاني پر و لبي خندان از مسافرت می آمد. خيلي خوشحال مي شديم وقتي از مسافرت هاي دور و درازش بر مي گشت. هميشه بغلش مي کردم، و او سرم را مي بوسيد و من او رامي بوييدم و دلم نمي خواست از بغلش بيرون بيايم. حالا روي تخت سفيد بيمارستان بي صدا آخرين نفس ها را مي کشيد. اکرم آرام و خاموش در تاريکي گوشه اتاق کز کرده بود. مي دانستم که آن چشمان سياه و درشت گريان است. بخار خيش نفسش را بر تنم احساس مي کردم . مادرم کوچک تر از قبلش شده بود و در کنار تخت پدرم نشسته بود و شانه هايش تکان تکان می خورد ، بدون آنکه صدائي ازش در بيايد. يک شبه صورتش ريخته بود. ترس و تنهائي آينده در همان شب جا پاي خود را بر چهره اش گذاشته بود. اين سکته ناگهاني نه تنها پدرم، بلکه همة ما بود. من سنگ شده بودم .نمي توانستم گريه کنم. ديگر خودم نبودم، فقط کنار پنجره به قطرات باران که بر شيشه مي خورد، چشم دوخته بودم.
دستم را روي شيشه پنجره مي گذارم، چقدر سرد است. نور چراغ هاي خيابان به درون اتاق مي تابد. دو باره يک روز باراني شروع شده و امروز جمعه سوم يوني است که بايد به اداره سوسيال بروم و پشت اتاق هاي انتظار بنشينم. به آشپز خانه بر مي گردم. سيگار ديگري در مي آورم. چشمم به سيني نقره اي که مادرم برايم فرستاده مي افتد. همان سيني که مادرم استکان هايش را تويش مي چيد. عصرها هميشه کنار سماورمان توي ايوان بساط چاي بر قرار بود. و من مدتی بود که تصميم گرفته بودم مدام درباره ی رفتن به خارج با او حرف بزنم. سفره ی شام را در ايوان انداختم. هوا گرم و سنگين بود. مادرم کلم پلوي خوشمزه اي درست کرده بود. شام را کشيد. گفتم :"مينا هم رفت."
بين ما يک سکوت سرد حاکم شده بود. عاقبت مادرم سري تکان داد و ابروان باريکش را بالا کشيد و گفت:"عجب دوره و زمانه اي شده، همه دارند فرار مي کنند."
نمي دانستم چی بگويم. به موهاي سفيدش خيره شدم و گفتم :"مادر، بگذاريد من هم بروم."
مادرم چروک هاي بين ابروانش را در هم کشيد، دهان کوچکش را جمع کرد و به سکوتش ادامه داد.
گفتم: "مادر خسته شده ام. مي خواهم بروم خارج درس بخوانم. با اين وضعيتي که من اينجا دارم هيچ کاري نمي توانم بکنم. خودت مي داني که شناسايی شده ام. ديگر شانسي براي کار يا درس ندارم."
مادرم با چشمان قهوه اي موربش که حالا چروک هاي زيادي آن را در خود گرفته بود، نگاهي به من انداخت و گفت:"چه جوری؟"
چهار زانو نشستم و گفتم :"پروانه می گفت يک نفر هست که پاسپورت درست مي کند. البته پولش زياد مي شود."
مادرم فتيله سماور را با دستان ورم کرده اش پايين کشيد و گفت:"مسئله پول نيست. ميداني که پدرت فکر آيندة شماها را کرده بود. اکرم که شوهر کرد و رفت. فقط تويي. ولي اگر رفتي و بلائي سرت آوردند و پايت به آنجا نرسيد، من چکار کنم؟"
گفتم:" مادر نترس. هر چی بشود از اين بدبختی که هيچ راهی ندارم که بدتر نمي شود! "
مادرم بغض کرده بود. هوا سنگين شده بود و من نفسم بالا نمي آمد. بالاخره بغضش را قورت داد و گفت:" من مانعت نمي شوم. کمکت هم مي کنم. من که جز تو کسی را ندارم. "
بغلش کردم و بوسيدمش. نمی دانم چرا گريه امانم را بريده بود. شب غمناکي بود. ديشب هم غمناک بود.با محسن رفته بودم رستوران. محسن را از زماني که وارد خاک آلمان شدم، مي شناسم. اولين روز ورود من به آلمان همراه با چند تا ايراني ما را به هايم بيمارستان فرستادند. بهش مي گفتند هايم بيمارستان چون زمان جنگ جهاني دوم بيمارستان بوده و اين سال ها که موج مهاجرت بالا گرفته آنجا شده بود هايم پناهندگان. تنها ساختمان سفيد و عظيم خيابا ن "ساور" بود. اتاق هاي سفيد و سرد با تخت هاي بيمارستاني که بوي آهن زنگ زده مي داد. اولين شبي که وارد آنجا شديم نمي دانستيم چکار بايد بکنيم. همه ی زنها در اتاق منصوره خانم و آقا شکري جمع شدند و مردها هم به اتاق حسن آقا که مجرد بود رفتند. بچه ها هم توي راهروهاي عريض و طويل مي دويدند و بازي مي کردند. همه خوشحال بودند که بالاخره اولين سختي ها را پشت سر گذاشته اند ولي هيچکس بغض پنهان در گلو را به روي خودش نمي آورد. همه سرگذشت آمدن شان را تعريف مي کردند که چه بلايی سرشان آمده و...
روز بعد توي ناهارخوري تنها مشغول مزه مزه کردن قهوه ام بودم. دلم خيلي گرفته بود. به درون فنجان قهوه ام نگاه مي کردم و به گذشته ها فکر مي کردم. سايه اي روی ميزم افتاد و ماند. سر بلند کردم. گفت: "ببخشيد خانم اسم من محسن است. اجازه دارم اينجا بنشينم؟"
موهاش مشکي بود و کت قهوه ای به تن داشت. يک لحظه خيال کردم مصطفي است. ولی مصطفی کجا بود؟ گيج بودم . صداي بله خودم را نشنيدم ولي او نشست. نگاه ديگران را روي پوست گردنم احساس مي کردم. چرا اين صندلي را انتخاب کرده بود؟ کاش جاي ديگري مي نشست. مردم چی فکر می کنند؟
پرسيد: "خانم چهره تان خيلي غمگين است. مي دانم تاره آمده ايد. من هم روزهاي اول اينطور بودم."
من ساکت بودم.
گفت: "از ايران چه خبر ؟"
گفتم :" خبر خاصي نيست فقط بگير بگير و بدبختي !"
با اين سئوال و جوابها آشنائي من و محسن شروع شد. در نگاهش چيزي وجود داشت که مي توانستي به او اعتماد کني. از همان روز دوستي عميقي بين ما به وجود آمد. او دو سه ماه زودتر از من آمده بود. با هم کلاس زبان می رفتيم. بعضي از زنهای هايم فکر مي کردند که ما با هم رابطه داريم ولي ما اصلآ اهميتي نمي داديم. محسن معلم اخراجي بود و بعد از پاکسازي فرار کرده بود. کلاس زبان که تمام شد، من به دانشگاه رفتم و او با مدارک معلمي اش توي هايم جوانان استخدام شد. بعضي وقتها که کارش تمام مي شد، شگفت زده ام مي کرد و با ماشين به دنبالم مي آمد و با هم مي رفتيم شام بيرون. محسن هميشه سورپريزم می کرد.
ديروز هم وقتي محسن زنگ زد و براي شام من و سعيد و مهوش را به رستوران دعوت کرد، احساس عجيبي داشتم. بهش گفتم: "امشب که پنجشنبه و وسط هفته است! تازه فردا من ساعت هشت صبح بايد بروم اداره سوسيال."
گفت: "براي اينکه مي خواهم سورپريزت کنم."
"خبری شده؟"
"بعدا می فهمی."
سيگار ديگري روشن مي کنم اما دنبال چيز ديگري هستم. از شيشة شراب نصقه اي که سر شب باز کرده ام يک گيلاس مي ريزم و به آتش سيگارم خيره مي شوم. در تاريکي مطلق است که مي تواني نورهاي ضعيف و کوچک را خوب ببيني. محسن براي من آن نور کوچک بود. ديروز که خودم را براي رستوران آماده مي کردم دلهره داشتم. پيراهن ماکسي مشکي ام را پوشيدم و قرار شد سراغ محسن بروم و از آنجا با ماشين او به رستوران برويم. مهوش و سعيد هم که دوستان قديمي ما بودند بعد از تعطيل مغازه شان به آنجا مي آمدند.
به آپارتمان محسن که رسيدم، خودم را روي مبل چرم قهوه ايش انداختم. صداي او از توي اتاق خواب آمد که: "اگر چيزي مي خوري برايت بياورم."
گفتم :"نه، مرسي."
بعد که محسن از اتاق بيرون آمد، گفتم: " با لباس کرم قهوه اي خوش تيپ تر می شوي. "
گفت:"همان لباس هاي هميشگي است. تو اما امشب با اين پيراهن مشکي خيلی عوض شده ای. هميشه مشکی بپوش. "
گوشهايم قرمز شد. گفتم: "محسن بگو سورپريزت چيست؟"
گفت: "عجله نکن." و ادامه داد:" راستي مهوش و سعيد نمي توانند بيايند. پگاه دو باره مريض شده.
گفتم: "اين طفلک هم چقدر امسال مريض شد. خوب محسن برنامه را بگذار آخر هفته که مهوش و سعيد هم باشند."
محسن گفت: "نمي شود، من ميز رزو کرده ام. راه بيفتيم که دير مي شود."
ساعت، پنج صبح را نشان مي دهد. شرابم را بو مي کنم بوي تلخش مي پيچد توی دماغم. مزه اش مي کنم، تلخ. ساعت هشت بايد توي اداره سوسيال باشم. بايد ديگر نخوابم. توي تاريکي اتاق قدم مي زنم. دهانم تلخ شده است به تلخي ديشب که به رستوران رفتيم. گارسون ما را به طرف ميز چهارنفره دنجي برد. سر ميزها همه شمع و گل ميخک گذاشته بودند. شراب سفارش داديم. محسن مشغول نگاه کردن به ليست غذا شد و من به ميز روبروي مان. دو تا پسر جوان کنار پنجره نشسته بودند. لبخند سمت چپي شبيه مصطفي بود. آن لبخند زيبا و دلنشين. درست مثل آنروزي که به من براي اولين بار لبخند زد. هميشه او را در دفتر انجمن فرهنگي دانشگاه مي ديدم. هميشه به دفتر که مي آمد، دزدکي نگاهم مي کرد و تا من مي خواستم نگاهش کنم، نگاهش را مي دزديد. هيچوقت نتوانستم مچش را بگيرم. من هم سعي مي کردم بر خودم مسلط شوم و به کارهايم ادامه دهم. ما فقط با نگاه هايمان توانستيم همديگر را لمس کنيم. دانشگاه ها را که بستند هر دومان را اخراج کردند، فقط توانستيم شماره تلفن ها را رد و بدل کنيم. وقتی پيش مادرم باز گشتم، مدتها خبري ازش نداشتم تا اينکه يک روز زنگ زد و گفت که فردا به تهران مي آيد. سر از پا نمي شناختم. تصميم داشتم از احساسم به او بگويم. مادرم هم مي فهميد و خوشحال بود که دوستم به ديدنم مي آيد. آن شب تا صبح راجع به گذشته ها با هم صحبت کرديم ولي نمي دانم چرا صحبتي از علاقه مان به همديگر نشد. زمان خيلي سريع گذشت چند بار خواستم شروع کنم ولي جرئت نکردم. وقتي او رفت از دست خودم و او عصباني بودم، کلافه بودم، دلم مي خواست گريه کنم. همه چيز با سکوت گذشت.
محسن روي دستم زد و گفت: "کجايي؟"
گفتم: "توی گذشته ها."
جام ها را به سلامتي زديم. گفتم:"خوب، حالا سورپريزت را رو کن. "
به آرامي گفت:" عجله نکن. اول شام می خوريم بعد تعريف مي کنم."
گفتم :" چقدر اذيت مي کني، محسن!"
سفارش شام را داديم. او کباب برگ گرفت و من قورمه سبزي. دلم هوس قورمه سبزي هاي مادرم را کرده بود. يک هفته پيش که با پروانه تلفني صحبت مي کردم، پروانه مي گفت: "افسانه به ياد تو هميشه مادرت قورمه سبزي که درست مي کند مرا هم دعوت مي کند."
پروانه الان شش سالي هست که ازدواح کرده و يک پسر پنج ساله دارد. آن روز مي گفت، کمي که بزرگتر شد مي خواهد بفرستدش خارج پيش من. گفتم عجله نکن. فعلآ اين چيزها را نگو. هر موقع که درست و حسابي ديدمت برايت همه چيز را تعريف خواهم کرد. او نمي داند که چه زندگي سختي در انتظار بچه اش است. غربت و تنهائي و تحقير و اينکه نداني به کجا تعلق داري. پروانه هر بار از من مي پرسيد هنوز جفتت را پيدا نکرده اي؟ و مي گفتم که نيست. نمی دانستم که هست. اين منم که نيستم. منم که نمي بينم."
محسن گفت: "قورمه سبزي اش چطور بود؟"
گفتم : "مثل قورمه سبزي مادرم که نمي شود. آخر هفته قورمه سبزی درست می کنم دور هم جمع می شويم."
محسن دو باره سفارش شراب داد. خودش را عقب کشيد و انگشتانش را در هم فرو برد و به شمع روي ميز خيره شد. گفت: "افسانه، بليت گرفته ام. فردا صبح ساعت هشت به طرف ايران پرواز دارم."
جام شراب در ميان انگشتانم قفل شد. به چشمانم نگاهي کرد و ادامه داد: "راستش افسانه خسته شده ام. از اين زندگي بي سر و سامان خسته شده ام. زندگيم فقط شده کار و تنهائي. مامان مدتی پيش زنگ زد و گفت که دو تا از دخترهاي فاميل مايلند ازدواج کنند. عکس شان را هم برايم فرستاد. مي دانم اين روش ازدواج من نيست ولي ديگر کلافه شده ام. ديگر تصمصم خودم را گرفته ام."
لحظه اي سکوت بر قرار شد. در دلم چيزي فرو ريخت. نمي دانم چه بود، آيا آن بناي عظيم علاقه من به او بود که طي اين همه سال در دل ساخته بودم و خود خبر َنداشتم. بايد برايش خوشحال مي شدم ولي نبودم.
محسن که طاقتش تمام شده بود سکوت را شکست و گفت: "چيزی بگو. "
از شيشه رستوران به بيرون نگاه مي کردم، يک اتوبوس دراز داشت مي گذ شت و هر چه مي رقت تمام نمي شد.
گفتم:"محسن فکرهايت را کرده اي؟"
گفت: "آره مدتي زيادی است که دارم فکر می کنم. "
نمي دانستم چه بگويم. دلم مي خواست بگويم تو بهترين دوست من بودي، چطور در آخرين لحظه بايد من اين خبر را بشنوم؟
محسن دو باره پرسيد: "حرفي نداري بزني؟"
به شرابم خيره شدم و در دل گفتم چه بگويم که هر چه بگويم ديگر دير است. نمي دانم چه مدت به جام شرابم خيره ماندم. بالاخره به خود آمدم و بلندش کردم. گفتم: "محسن جان برايت آرزوي خوشبختي مي کنم." صدايم عجيب می لرزيد.
می لرزم. دستانم يخ کرده. بارن آرام تر مي بارد و هوا روشن شده است. تا يک ساعت ديگر هواپيماي محسن پرواز مي کند و او براي هميشه از من دور مي شود.
و من منتظر آفتابي می مانم که هيچگاه در اين خانه طلوع نخواهد کرد. باز يک روز باراني شروع مي شود. ساعت هشت بايد روبروي اتاق دوازده- يازده - ب در انتظار بنشينم. مثل تمام سال هايي که از خودم انتظار داشتم يا شايد از محسن. فقط لحظه اي که مرا جلو خانه ام پياده مي کرد موهايم را کنار زد و گفت: "داري گريه مي کني؟"

Posted by Abbas at 02:05 PM | Comments (1)

September 02, 2003

مسابقه‌ی اينترنتی داستان کوتاه

Bahram Sadeghi Short Story Awards
www.khabgard.com

Posted by dariushm at 12:44 AM | Comments (1)