August 25, 2003

گلخانه ای کوچک - نينا انتصاری، آلمان

گلخانه‌اي كوچك


وقتي دايي‌ گفت كه: "عفت‌جون فراموشي گرفته." با گفتن آخي كه از دهانم پريد، كودكيم را به ياد آوردم.
يازده ساله بودم. دختركي لاغر و ريز اندام، با موهايي صاف و بلند و بيني‌اي كه نمي‌دانم چرا يكباره در صورت كوچكم گنده شده بود. مهمان دايي‌ بوديم. تقريباً تمام فاميل جمع بودند. و من با پسردايي‌، ساسان، كه يك سال از من كوچكتر بود روي مبلي مثل فنر بالا و پايين مي‌پريدم. گاهي كمرم درد مي‌گرفت اما براي اينكه ازش عقب نمانم به روي خودم نمي‌آوردم و گاهي هم مثل او، محكم خود را به او مي‌زدم تا به زمين بيفتد و نتواند بالاتر از من بپرد. صداي مادرم كه: "نينا بس است!" و نگاه نافذ‌ش به من ‌فهماند كه آرام بگيرم. پس فرصتي پيدا كردم تا به دستشويي بروم. هنگامي كه شورت سفيدم را پايين كشيدم لكه‌اي قرمز كه به تيرگي مي‌زد، كثيفش كرده بود. نمي‌دانستم چيست. تنها مي‌دانستم اگر به مادرم بگويم ممكن بود فرياد بكشدكه: "نمي‌توني كمي آرام بگيري. چندبار گفتم كه بس است."
آنوقت بود كه مجبور مي‌شدم گوشه‌اي بنشينم و به بازي ديگران نگاه كنم. نه، چيزي نمي‌گويم. از دستشويي كه بيرون آمدم ساسان با چهره‌اي شاد، دندان‌هاي سفيدش را نشان داد و با چشمكي اشاره ‌كرد كه به اتاق ديگري برويم و به بازي‌مان كه حالا به كتك‌كاري بيشتر شبيه بود ادامه بدهيم. تا زماني كه خواهر بزرگم وارد اتاق شد و با پسِ گردني ما را از هم جدا كرد و مرا همراهِ خودش كشيد، و حتي فرصتي به من نداد كه از كسي خداحافظي كنم. تا اين زمان من آدم حساب نمي‌شدم كه از كسي خداحافظي كنم.

به همراه خواهرهاي بزرگم به طرف خانه راه افتاديم. توي راه توسريِ ديگري خوردم كه: „خاك برسرت آبروي ما را بردي."
چرايش را نفهميدم و فقط با خشمي كه هميشه از خواهر بزرگترم داشتم نگاهش كردم و تو دلم ‌گفتم: "گُه"
خواهرم دست بردار نبود. يكريز حرف مي‌زد. وقتـي متوجه شد كه من چيزي از حرفهاي او نمي‌فهمم گفت: "بدبخت حواست نبود. تمام دامنت خونيه."
نيم چرخي به كمرم ‌دادم و سرم را بر‌گرداندم تا پشت دامنم را ببينم. صداي خواهرم بلندتر ‌شده بود و با كف دست چنان به شانه‌ام كوبيد كه چند قدمي به جلو پرت ‌شدم. حالا خواهرهام طوري دورم را گرفته‌ بودند كه كسي متوجه لباس خوني من نشود. هنگامي كه به خانه ‌رسيديم مستراح را به من نشان ‌دادند و ‌گفتند كه: "همانجا بمان و بيرون نيا."
پس از لحظه‌اي صداي تند قدم‌هاي مادرم را ‌شنيدم كه وارد حياط شده و با شتاب خودش را انداخت توي خانه. چنددقيقه بعد دوباره صداي همان قدم‌هاي تند ‌آمد و بعد نوري كه چشمهام را ‌سوزاند. اشكهام سرازير ‌شده بود، و علت اين كشيده‌اي كه مطمئناً پوست صورتم را كنده و با خود برده بود را نمي‌دانستم. با نفرت به مادرم نگاه كردم، اما برخلاف هميشه چهره‌اش را آرام مي‌ديدم، حتا با لبخندي كنار لب‌هاش. سطل آب داغ را به داخل مستراح سُر ‌داد و با كاسه‌اي پُر از آب، از شكم به پايين مرا شست. من بي‌صدا اشك مي‌ريختم. دستهاش مهربان بود، و قلب من مثل قلب بچه گنجشك مي‌زد.
آن شب تب كردم و هذيان گفتم. هنوز صورتم مي‌سوخت و توي دلم به ساسان فحش مي‌دادم و قسم مي‌خوردم كه من هم طوري به زمينت بزنم تا خوني شوي و از مادرت آنقدر كتك بخوري كه صورتت تاول بزند.
تب و درد و حالت تهوع بيشتر شده بود. حس مي‌كردم كه مي‌ميرم. تا اينكه از شدت ضعف خوابم بُرد. صبح فردا رختخوابم كه خوني بود به گوشه‌ي حياط برده شد. ولي به‌جاي فحش و كتك، خنده‌هاي موذيانه‌ي مادر و خواهرهام بيشتر شده بود.
عصر همان روز عفت‌جون آمد. و چهره‌ي من مثل روز روشن شد. هميشه دستش پُر بود، وقتي كه به خانه‌ي ما مي‌آمد. هميشه با خودش چيزهايي مي‌آورد كه نو بودند و من تجربه‌شان نكرده بودم. خودم را انداختم بغلش و سينه‌ي مرمري‌اش را ماچ كردم. واي چه بويي! در دل آرزو كردم كه: كاش مامان من بود.
اين آرزو به خاطر اين نبود كه از مادرم بدم مي‌آمد، برعكس از سر دلسوزي با او بود. چرا كه بين اين دو زن از زمين تا آسمان تفاوت وجود داشت.
عفت ابراهيمي، زن خوش چهره‌اي كه هميشه آرايش مختصري داشت و از پاكيزگي برق مي‌زد. رنگ لباسهاش، نه مثل لباسهاي مادرم يك رنگ، بلكه رنگارنگ بود و آنها را طوري انتخاب مي‌كرد كه با بوي خوش بدنش، كه تا چندمتري‌اش پخش مي‌شد ، بيننده را به ياد گلخانه‌هاي كوچك بيندازد. اندامش قوي و بلند بود و بازوهاي سپيدش را خال‌هاي ريز قهوه‌اي پوشانده بودند. بازوهايي كه با وجود آن لكه‌هاي قهوه‌اي ريز، من به آنها مرمر مي‌گفتم. به ندرت اشك مي‌ريخت و طنزي كه در حرفهاش بود، زهر زندگي را مي‌گرفت. طناز بود و در يك كلام زن.
بي‌آنكه با من حرفي زده شود، از مادرم رضايت گرفت كه آن شب را بروم خانه‌ي آنها. و من كه به خاطر بازي احمقانه‌ام با ساسان خود را مسئول اينهمه زحمت براي مادرم مي‌دانستم، خجالت مي‌كشيدم او را تنها بگذارم. ولي مادرم با خوش‌رويي راهي‌ام كرد.
با عفت جون رفتم. اول سري به فروشگاه بزرگ ايران زديم، محلي كه تنها با او مي‌توانستم بدانم كجاست و يا اصلاً چيست. كمي مرا در فروشگاه چرخاند و بعد پرسيد: "خب خانم خوشگله، براي اونجاي قشنگت چيزي همراه خودت آوردي يا نه؟"
معصومانه نگاهش كردم و كيف پارچه‌اي كه مادرم همراهم كرده بود را باز كردم و مقداري پنبه به او نشان دادم. خنده‌ي شيريني كرد و گفت: "مي‌خواستي كمي باند و وسايل جراحي هم با خودت بياري."
دستهام را دور پاهاش حلقه كردم و ران‌هاش را بوسيدم تا صورتم را كه از شرم سرخ شده بود بپوشانم.
نوار بهداشتي هم به تجربه‌هايم اضافه شد. و مثل هميشه عفت جون بود كه زندگي را برايم زيباتر و ساده‌تر مي‌كرد. آن شب دو سه ساعتي را باهام در آشپزخانه گذراند. پس از شنيدن داستان كشيده خوردنم و ديدن بغضي كه مدام مي‌تركيد تا به قول او تيله‌هاي بلوري‌ بيرون بريزد، از جايش بلند شد و هنگام چاي ريختن بي‌آنكه نگاهم كند گفت: "معصومه خانم تقصير نداره خانم كوچولو. آدم‌ها دو دسته‌ن. بعضي‌ها دوست ندارن وضعشون عوض بشه و مي‌ترسن، و بعضي‌ها هم چه خوششون بياد و چه بدشون بياد، ازش چيزايي ياد مي‌گيرن. وضع تو هم عوض شده، درست مثل دماغت."
به طرفم بر‌گشت. چشمهاش رطوبت شفافي داشت. با مهرباني و شوخي ادامه ‌داد: "حالا تو چه از اين دماغ خوشت بياد چه خوشت نياد، با اين تيله‌هاي بلوري هم، اون كوچيك نميشه. بايد يه فكر ديگه‌اي به حالش كرد."
خودم را پرت كردم توي بغلش و صداي خنده‌هاش در گوشم پيچد.
همان روز بود كه تصميم گرفتم من هم بشوم مثل او.

Posted by Abbas at August 25, 2003 09:21 PM
Comments

سلام

Posted by: mohammad at November 27, 2004 07:43 AM

i like it

Posted by: ممری at September 7, 2004 12:06 PM

گلخانه

Posted by: pooya heidari at June 19, 2004 11:18 AM

گلخانه

Posted by: pooya at June 19, 2004 11:17 AM