November 30, 2005

اتاق، هارولد پینتر، ترجمه مصطفی رضیئی، مشهد


رز: گفتین که تو زیرزمین یه مرد رو دیدین؟


بقيه اين نمايشنامه زيبا را در ادامه همين صفحه دنبال کنيد.


خانوم سندز: آره خانوم هاد. می‌دونی، مسئله اینه که ما شنیدیم که اینجا یه اتاق برای اجاره هستش، خب خانوم هاد، ما هم فکر کردیم که یه سر بیایم اینجا و یه نگاهی بندازیم. برای این‌که ما دنبال یه اتاق می‌گردیم، می‌دونین، یه جای آروم، و ما می‌دونیم که اینجا یه محله‌ی آرومه، چند ماه قبل از جلو این خونه رد شده بودیم و فکر کردیم که چه جای دوست داشتنی و خوبيه، خب ما هم فکر کردیم که یه روز عصر یه سر بیایم، که بشه با صاب‌خونه هم صحبت کرد، برای همین هم امروز عصر اومدیم. خب، وقتی به اینجا رسیدیم از در اصلی اومدیم تو و تو سرسرا خیلی تاریک بود و هیچ کسی هم اون اطراف نبود. برای همین هم ما رفتیم زیرزمین، خوب، اون‌جا هم که رسیدیم برای این بود که تدی قدرت بینایی خیلی خوبی داره،  بین خودمون بمونه، این مسئله رو خیلی هم دوست ندارم، منظورم احساسشه، خیلی نگشتیم، به نظرم بوی نم می‌اومد. به هر حال، ما از یه جور پارتیشن رد شدیم، بعد یه پارتیشن دیگه بود و ما نمی‌دیدیم کجا داریم می‌ریم، خب، به نظر می‌اومد که همین‌جور که داریم جلوتر می‌ریم هی داره تاریک‌تر می‌شه. فکر کردیم که اشتباهی وارد یه خونه‌ی دیگه شدیم. برای همین هم ایستادم و تدی هم ایستاد، و بعد شنیدیم که صدایی گفت، این صدایی که از یه جایی می اومد – گفت – خب، منو یه ذره ترسوند تاد رو نمی‌دونم، اما یکی پرسید که می‌تونه کمکی بهمون بکنه؟ تاد هم گفت که ما دنبال صاب‌خونه می‌گردیم، و اون مرد گفت که صاب‌خونه تو طبقه‌ی بالاست، بعد تاد پرسید که اینجا اتاق خالی هم دارن؟ و اون مرد، در واقع اون صدا، فکر می‌کنم پشت یه دیوار دیگه بود، گفت که آره، یه اتاق خالی هست. او خیلی مؤدب بود. من این‌جوری فکر می‌کنم، اما ما نتونستیم ببینيمش، نمی‌دونم چرا اون پایین چراغی رو روشن نمی‌ذارن، به هر حال، ما از اون‌جا بیرون اومدیم و بالا رفتیم و به طبقه‌ی بالای خونه رسیدیم و درست مطمئن نیستم که بالای خونه بود یا نه، اون‌جا یه دری بود که بالای پله‌ها قفل شده بود، خب شاید طبقه‌ی دیگه‌ای هم باشه، اما ما کسی رو ندیدیم، و تاریک هم بود، و ما تازه از پله‌ها پایین اومده بودیم که شما در رو باز کردین.
رز: شما گفتین که داشتین بالا می‌رفتین.
خانوم سندز: چی؟
رز: دفعه‌ی قبل گفتین که داشتین بالا می‌رفتین.
خانوم سندز: نه، ما داشتیم پایین می‌اومدیم.
رز: دفعه‌ی اول اینو نگفتین.
خانوم سندز: ما بالا بودیم.
آقای سندز: ما بالا بودیم. داشتیم پایین می‌اومدیم.
مکث.
رز: این مرد، چه شکلی بود، چند سالش بود؟
خانوم سندز: ما نتونستیم اونو ببینیم.
آقای سندز: پیر نبود؟
مکث.
خانوم سندز: خب، ما بهتره بریم سراغ این صاب‌خونه‌هه، اگه همین اطراف باشه.
رز: شما نمی‌تونین تو این خونه اتاق خالی پیدا کنین.
آقای سندز: برای چی؟
خانوم سندز: آقای کید به من گفت. خودش گفت.
آقای سندز: آقای کید!
رز: خودش گفت که تمام این‌جا پره.
آقای سندز: مرد توی زیرزمین گفت که اینجا یه جا هست، یه اتاق. گفت اتاق شماره‌ی هفت.
مکث.
رز: اون شماره‌ی همین اتاقه.
آقای سندز: ما بهتره بریم و دنبال صاب‌خونه بگردیم.
رز: این اتاق مسکونیه.
آقای سندز: بیا بریم.
خانوم سندز: شب بخیر، خانوم هاد. امیدوارم همسرتون زودتر برگردن. فکر کنم تنها می‌مونید تو اینجا احساس تنهایی می‌کنین؟
آقای سندز: بیا بریم.
آنها خارج شدند، رز بسته شدن در را نگاه کرد، به سمت آن رفت و متوقف شد. صندلی را پشت میز برگرداند، مجله را برداشت، به آن نگاه کرد، و آن را دوباره پایین گذاشت. به سمت صندلی پدربزرگ رفت، روی آن نشست، تکانش داد، و بی حرکت نشست. ضربه‌ی تندی به در خورد و در باز شد. آقای کید وارد شد.
آقای کید: من مستقیم آمدم داخل.
رز: (بلند می‌شود) آقای کید! همین الآن می‌خواستم بیام پیداتون کنم. باید باهاتون حرف بزنم.
آقای کید: خانوم هاد، لطفاً توجه کنید، من باید باهاتون حرف بزنم، من دقیقاً واسه همین اومده‌م اینجا.
رز: دو نفر الآن اینجا بودن. اون‌ها گفتن که این اتاق قراره خالی بشه. در مورد چی داشتن صحبت می‌کردن؟
آقای کید: از همون موقع که صدای رفتن وانت رو شنیدم آماده شدم که بیام و شما رو ببینم، من دیگه از پا در اومدم.
رز: در مورد چی دارین حرف می‌زنین؟ شما اون دو تا رو دیدین؟ یعنی چی که این اتاق رو می‌خواین بهشون بدین. ما داریم تو این اتاق زندگی می‌کنیم. آقای کید، اون‌ها با شما صحبت کردن؟
آقای کید: با من صحبت کردن؟ کی‌ها؟
رز: الآن که بهتون گفتم که، دو نفر. اون‌ها دنبال صاب‌خونه می‌گشتن.
آقای کید: همین الآن بهتون گفتم که، از همون موقع که صدای رفتن وانت رو شنیدم داشتم آماده می‌شدم که به دیدن‌تون بیام.
رز: خب پس، اونا الآن کجان؟
آقای کید: دفعه‌ی قبل هم برای همین اومده بودم. اما اون هنوز نرفته بود. تمام آخر هفته منتظر بودم که بره بیرون.
رز: آقای کید، منظور اونا در مورد این اتاق چی بود؟
آقای کید: کدوم اتاق؟
رز: این اتاق خالیه؟
آقای کید: خالی؟
رز: اون‌ها دنبال صاب‌خونه می‌گشتن.
آقای کید: کی‌ها؟
رز: گوش کنید آقای کید، شما صاب‌خونه هستید، نه؟ اینجا صاب‌خونه‌ی دیگه‌ای هم داره؟
آقای کید: چی؟ منظورتون از این حرف چیه؟ نمی‌دونم دارین در مورد چی صحبت می‌کنین. من باید بهتون بگم، همه‌ش همینه، باید بهتون بگم، آخر هفته‌ی مزخرفی داشتم. باید اونو ببینید. من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. باید ببینیدش.
مکث.
رز: کيو؟
آقای کید: اون مرد رو. منتظره که شما رو ببینه. می‌خواد که شما رو ببینه. نمی‌تونم از دستش خلاص شم. من مرد جوونی نیستم، خانوم هاد، این موضوع واضحه، این موضوع واضحه، باید ببینیدش.
رز: کيو ببینم؟
آقای کید: اون مرد رو. الآن تو زیرزمینه. تمام آخر هفته اون جا بوده. بهم گفته هر وقت آقای هاد بیرون رفت باید بهش بگم. دفعه‌ی قبل هم برای همین اومدم. اما او هنوز نرفته بود. همین رو بهش گفتم. گفتم که هنوز نرفته. گفتم، که هر وقت بیرون رفت تو می‌تونی بری بالا، بری بالا کارت رو انجام بدی. نه، گفتش، گفت باید بری ازش بپرسی که می‌خواد منو ببینه یا نه، برای همین هم دوباره اومدم بالا، که بپرسم می‌شه ببینیدش؟
رز: کی هست؟
آقای کید: از کجا بدونم کیه؟ تنها چیزی که می‌دونم اینه که اصلاً یک کلمه هم صحبت نمی‌کنه، تو هیچ گفتگویی هم روده درازی نمی‌کنه ، فقط: - اون بیرون نرفته؟ همین و نه هیچ چیز دیگه‌ای. حتا شطرنج هم بازی نمی‌کنه. بهش گفتم، خیلی خب، یه شبی بود، که گفتم بیا تا وقتی منتظریم یه دست شطرنج بزنیم، گفتم شطرنج بازی می‌کنی؟ نه؟ خانوم هاد، بهتون می‌گم، درست نمی دونم شنید من چی گفتم یا نه؟ فقط همون جا دراز کشید. اصلاً برای من خوب نیست. فقط دراز کشیده، همین، منتظره.
رز: تو زیرزمین دراز کشیده؟
آقای کید: خانوم هاد، می‌شه بهش بگم همه چیز مرتبه؟
رز: اما اون جا که نموره.
آقای کید: خانوم هاد، می شه بهش بگم همه چیز مرتبه؟
رز: همه چیز مرتبه؟
آقای کید: که شما او رو می‌بینید.
رز: او رو ببینم؟ ببخشید، آقای کید. من که اونو نمی‌شناسم. برای چی باید ببینمش؟
آقای کید: یعنی شما نمی بینیدش؟
رز: شما انتظار دارین کسی رو که نمی‌شناسم ببینم؟ اون هم وقتی که شوهرم اینجا نیست؟
آقای کید: اما او شما رو می‌شناسه، خانوم هاد، او شما رو می‌شناسه.
رز: آقای کید، چه جوری می‌شه، وقتی که من نمی‌شناسمش؟
آقای کید: شما باید بشناسیدش.
رز: اما من کسی رو نمی‌شناسم. ما اینجا زندگی آرومی داریم. ما همین تازگی به این محله اومدیم.
آقای کید: اما اون که از این محله نیومده. شاید شما اونو از محله‌ی دیگه‌ای به یاد بیارین.
رز:  آقای کید، شما فکر می‌کنید که من از این محله به اون محله می‌رم مردها رو می‌شناسم؟ مگه در مورد من چی فکر می‌کنید؟
آقای کید: من نمی‌دونم که چی فکر می‌کنم. (می‌نشیند) من فکر می‌کنم که زهوارم داره در می‌ره.
رز: شما به استراحت نیاز دارین. مرد پیری مثل شما. چیزی که شما احتیاج دارین استراحته.
آقای کید: بهم اجازه هیچ استراحتی رو نمی‌ده. فقط همون جا دراز کشیده. تو تاریکی محض. ساعت‌ها بعد ساعت‌ها. چرا منو راحت نمی‌ذارین، هر دوتاتون؟ خانوم هاد، یک کم ترحم داشته باشین. خواهش می‌کنم اونو ببینید. برای چی نمی‌بیندش؟
رز: من که اونو نمی‌شناسم.
آقای کید: نمی‌تونین این حرف رو بزنین. شاید که بشناسیدش.
رز: من اونو نمی‌شناسم.
آقای کید: (بلند می‌شود) نمی‌دونم اگه نبیندش چه اتفاقی ممکنه بیفته.
رز: من که به شما گفتم. این مرد رو نمی‌شناسم.
آقای کید: می‌دونم چيکار می‌کنه، می‌دونم که چيکار می‌کنه، اگه همین الآن نبیندش، می‌دونم که چيکار می‌کنه، دیگه هیچی نمی‌تونه براش مهم باشه، با اون چشای عین خفاشش می‌آد بالا، وقتی که همسر شما اینجا باشه، این کاریه که می‌کنه، وقتی می‌آد بالا که آقای هاد اینجا باشه، وقتی شوهرتون اینجا باشه.
رز: هیچ‌وقت این کار رو نمی‌کنه.
آقای کید: این کار رو می‌کنه. این دقیقاً همون کاریه که می‌کنه، فکر نکن که بدون دیدن شما از اینجا بره، بعد از این‌که این همه راه رو اومده، نه؟ شما که این فکر رو نمی‌کنید، نه؟
رز: تمام این راه رو؟
آقای کید: فکر نمی‌کنین که این کار رو بکنه، نه؟
مکث.
رز: این کار رو نمی‌کنه.
آقای کید: اوه، البته که این کار رو می‌کنه، من می‌دونم.
مکث.
رز: ساعت چنده؟
آقای کید: نمی‌دونم.
مکث.
رز: برو بیارش. زود باش، زود باش!
آقای کید بیرون می‌رود. رز روی صندلی پدر بزرگ می‌نشیند. بعد از چند لحظه در باز می‌شود. یک سیاه پوست  نابینا وارد می‌شود. در را پشت سرش می‌بندد، جلوتر می‌آید، تا وقتی که به صندلی راحتی برسد، با عصا راهش را پیدا می‌کند، متوقف می‌شود.
ریلی: خانوم هاد؟
رز: یه صندلی نزدیک‌تونه. برای چی روی اون نمی‌شینید؟
ریلی می‌نشیند.
ریلی: ممنون.
رز: برای چیزی از من تشکر نکن. من نمی‌خوام که تو این بالا باشی. نمی‌دونم که کی هستی. و هر چه هم زودتر بری بهتره.
مکث.
(بلند می شود) خوب، زود باش. هر چی پیش اومده تموم شده. خودت می‌دونی که مرز آزادی‌هات تا کجاست. چی می‌خوای؟ راهت رو به اینجا با زور باز کردی. عصر منو خراب کردی. اومدی و اینجا هم نشستی. چی می‌خوای؟
او اتاق را بر انداز می‌کند.
به چی نگاه می‌کنی؟ تو کوری، مگه نه؟ پس به چی داری نگاه می‌کنی؟ فکر می‌کنی اینجا چی پیدا می‌کنی، یه دختر کوچولو؟ می‌تونم همین جوری باهات رفتار کنم. یه سر و گردن از آدمایی مثل تو بالاتر هستم. بگو چی می‌خوای و برو بیرون.
ریلی: اسم من ریلیه.
رز: اهمیت نمی‌دم که اسمت چی – چی؟ این اسم تو نیست. این اسم تو نیست. یه زن بالغ تو این اتاقه، می‌شنوی؟ یا این‌که کر هم هستی؟ کر که نیستی، مگه نه؟ تو هم یا کری یا لال یا کور، شانست همین بوده، یه دسته معلولیت.
مکث.
ریلی: اتاق بزرگیه.
رز: اتاق رو ولش کن. در مورد این اتاق مگه چی می‌دونی؟ هیچی در موردش نمی‌دونی. و مدت زیادی هم توش نمی‌مونی. از خوش شانسی من. من این آدم‌های پست رو راه بدم تو که بیان اتاقو بو بکشن. چی می‌خوای؟

ریلی. می‌خواستم تو رو ببینم.
رز: خوب تو که نمی‌تونی ببینی، می‌تونی؟ تو یه مرد کوری. یه مرد  کور فقیر، مگه نه؟ تو یه توتو ( کلمه‌ای که بچه‌ها برای کبوتر استفاده می‌کنند، اینجا برای تحقیر به کار رفته است. مترجم)  رو هم نمی‌تونی ببینی.
مکث.
گفتن که من تو رو می‌شناسم. از همون اولش بگم این یه توهینه. حتا یه چیز هم در موردت نمی‌دونم، از نزدیک هم نمی‌شناسمت.
مکث.
اوه، این عوام. اون‌ها اینجا می‌آن و اینجا رو به گند می‌کشن. بعد هم یه اظهار نظری می‌کنن. من همه چیز رو در این مورد می‌دونم، از همون جایی که تو می‌گی منو می‌شناسی، این چه جوری آزادیه؟ به صاب‌خونه‌م هم همین رو گفتم. صاب‌خونه‌م رو عاصی کرده‌ی. فکر می‌کنی دنبال چی هستی؟ ما اینجا جا خوش کردیم، راحته، ساکته، و صاب‌خونه‌مون هم بهمون می‌رسه، ما مستأجرهای محبوبش هستیم، و تو اینجا می‌آیی و اون رو عاصی می‌کنی، و اسم منو هم روش می‌ذاری! منظورت از وارد کردن اسم من یه این ماجرا چیه؟ و اسم همسر من؟ از کجا اسم ما رو می‌دونی؟
مکث.
تو این آخر هفته، تو پدرش رو در آورده‌ی، این کار رو کرده‌ی؟ مجبورش کردی ادامه بده، کرده‌ی؟ یه پیر مرد ضعیف رو، که خونه خوش‌نام رو اداره می‌کنه، بسه، تموم شد، تو راه خودت رو گرفتی و او رو هم دنبال خودت کشونده‌ی، و اسم منو رو هم رو کارت گذاشته‌ی.
مکث.
خب زود باش، تو گفتی می‌خوای منو ببینی، خب، من اینجام، یا بگو چی می‌خوای یا راتو بکش برو، چی می‌خوای؟

ریلی: یه پیغام برات دارم.
رز: چی برام داری؟ چه جوری می‌شه که تو یه پیغام برام داشته باشی، آقای ریلی، وقتی که نه من تو رو می‌شناسم و نه کسی می‌دونه که من اینجام و من هم کسی رو این اطراف نمی‌شناسم، تو فکر کرده‌ی من یه لقمه‌ی راحتم برات، مگه نه؟ خوب، چرا اینو به عنوان یه شکست تلقی نمی‌کنی؟ اینو از سرت بنداز بیرون، تو یه خل‌وضع کوری و می‌تونی از همون راهی که اومده‌ی برگردی.
مکث.
چه پیغامی؟ از کی یه پیغام داری؟ کی؟
ریلی: پدرتون می‌خواد که شما به خونه برگردین.
رز: خونه؟
ریلی: بله.
رز: خونه؟ الآن برو، زود باش، دیر شده، دیگه دیر شده.
ریلی: بیا خونه.
رز: بس کن، من نمی‌تونم. چی می‌خوای؟ چی می‌خوای؟
ریلی: سَل، برگرد خونه؟
مکث.
رز: منو چی صدا زدی؟
ریلی: سَل، برگرد خونه.
رز: منو به این اسم صدا نزن.
ریلی: پس الآن تو اینجا هستی.
رز: سَل نه.
ریلی: الآن می‌تونم لمس‌ت کنم.
رز: به من دست نزن.
ریلی: سَل.
رز: من نمی‌تونم.
ریلی: می‌خوام که به خونه برگردی.
رز: نه.
ریلی: با من.
رز: من نمی‌تونم.
ریلی: منتظر شدم که بتونم ببینمت.
رز: آره.
ریلی: الآن می‌تونم ببینمت.
رز: آره.
ریلی: سَل.
رز: این یکی نه.
ریلی: خب، الآن. (مکث) خوب، الآن.
رز: من اینجا بودم.
ریلی. آره.
رز: خیلی وقته.
ریلی: آره.
رز: روزها دلگیر و خفه‌ن. من هیچ‌وقت بیرون نمی‌رم.
ریلی: نه.
رز: من اینجا بودم.
ریلی. سَل. الآن بيا خونه.
رز چشم‌هایش را با دست لمس می‌کند، پشت سر و شقیقه‌هایش را هم. برت وارد می‌شود. دم در متوقف می‌شود. و بعد به سمت پنجره می‌رود و پرده‌ها را می‌کشد. تاریک می‌شود. به وسط اتاق می‌آید و رز را نگاه می‌کند.
برت: من سالم برگشتم.
رز: (به سمت او می‌رود) آره.
برت: من سالم برگشتم.
مکث.
رز: دیر وقته؟
برت: یه بازی بولینگ خوب اون‌جا داشتیم. (مکث) بدجوری شکستش دادم. وقتی اون‌جا رو ترک کردیم تاریک شده بود.
رز: آره.
برت: بعدش من تندی برگشتم. بیرون خیلی یخ‌بندون شده.
رز: آره.
برت: اما من از پس رانندگی بر اومدم. (مکث) من تونستم تند برونم. (مکث) از گوشه‌ی خیابون می‌روندیم. ماشین خوبیه، بعدش من برگشتم، می‌تونستم جاده رو درست ببینم. هیچ ماشینی اون‌جا نبود. یکی اون‌جا بود. حرکت نمی‌کرد. باهاش تصادف کردم. من راهم رو پیدا کردم. می‌زدم بهش و برمی‌گشتم. اون‌ها ازش بیرون اومدن. من راهم رو گرفتم. همه چیز با هم می‌خوند. ماشین مشکلی نداشت، اون خوب بود، با من می‌ساخت، با من لج نمی‌کرد. از دست‌هام استفاده کردم. این‌طوری، محکم گرفته بودمش، رفتم اون‌جا که باید می‌رفتم. منو به اونجا رسوند. منو برگردوند. من سالم برگشتم.
برت یک صندلی از پشت میز بر می‌دارد و سمت چپ مرد سیاه‌پوست می‌نشیند. نزدیک به او. بعد از چند لحظه متوجه سیاه‌پوست می‌شود. بعد با پاش به پایه صندلی او می‌زند، سیاه‌پوست روی زمین ولو می‌شود. برت به آرامی بلند می‌شود.
ریلی: آقای هاد، همسرتون.
برت: لیس!
او سیاه پوست را محکم می‌زند و از پا درش می‌آرد. بعد چندین مرتبه سرش را به اجاق گاز می‌کوبد. سیاه‌پوست بی حرکت دراز می‌کشد. برت به آرامی دور می‌شود.
رز چشم‌هایش را با دست گرفته است.
رز: نمی‌تونم ببینم، من نمی‌تونم ببینم، من نمی‌تونم ببینم.
صحنه تاریک می‌شود.
پرده.

Posted by Abbas at November 30, 2005 03:23 AM
Comments

انتخاب این نمایشنامه ،انتخاب به جایی بود. فضای ادبیات جامعه مان به این نوع ترجمه ها نیاز دارد.
مستدام باشید.

Posted by: ... at August 13, 2006 07:17 AM
Post a comment









Remember personal info?