اولين داستان كوتاهم را به معلم داستان نويسي ام، عباس معروفي تقديم مي كنم
هميشه همينطور است
داستان كوتاه
اواخر زمستان سه سال پيش، من با امير خان، صاحب رستوران باخ واقع درخيابان كانت، قرارداد يك ساله اي بستم و در آنجا شروع به كار كردم. جدا از مناسبات كاري، ما با هم دوست هم بوديم. اوايل بد نبود، هم فال بود و هم تماشا. يك وردست هم داشتم، جواني بود بيست و هفت ساله، زرنگ و دوست داشتني. كارهاي سنگين را او انجام مي داد، مثلاً كيسه ي بيست كيلويي پياز و سيب زميني و ساير اجناس سنگين را به زير زمين مي برد، روزانه بيشتر از بيست بار اين ده پله را پايين مي رفت و جنس و وسايل مورد نياز آشپزخانه را بالا مي آورد. من و او بعد از مدت كوتاهي با هم دوست شديم. روز به روز چون هوا گرم مي شد مشتري ها بيشتر مي شدند .
آشپزخانه كوچك نبود. يك كوره دو طبقه داشت كه از صبح روشن مي شد و تقريبا چهارصد درجه حرارت داشت. طرف ديگر هم يك گاز شش شعله قرار داشت كه هميشه مورد استفاده بود، و كنارش يك سرخ كن برقي قرار داشت كه روزانه ده ها بار روشن مي شد. بعضي بعد از ظهرها فكر مي كردم از بس كه گناه كرده ام دارم در آتش جهنم مي سوزم. هر به چندي نيز براي اينكه عصباني نشوم و نبُرم به خودم تلقين مي كردم كه اين هم يك نوع مبارزه است. اين هم يك نوع مبارزه است . وقتي جانم به لب مي رسيد و ديگر رمقي نداشتم، وردستم آشپزخانه را تميز كرده بود و من هم آماده ي رفتن بودم.
اميرخان از آنجا كه كارهاي ديگري هم مي كرد، بيشتر روزها در رستوران نبود. اما بعد از ظهرها تا دير وقت شب در رستوران مي ماند. از هر چيزي ايراد مي گرفت، و دوست داشت وقتي داد و بيداد مي كند طرف جوابش را بدهد، آنوقت فوري جوش مي آورد، اما زود ساكت مي شد. من معمولاً سعي مي كردم اصلاً جواب ندهم، و اين بيشتر عصباني اش مي كرد. به مادر و خواهر خودش فحش مي داد و اگر بشقابي دم دستش بود به زمين مي كوبيد و آخرش هم فرياد مي زد : „ مگر من فلان فلان شده سوسيال آمتم.“
گاهي فكر مي كردم چه اتفاقي مگر رخ داده كه بايد اعصاب ما در آن گرماي جهنم خراب شود؟ اصلا اتفاقي نيفتاده بود، فقط يك مشتري سؤال كرده بود كه چند دقيقه ديگر بايد براي غذا صبر كنم. و خانم گارسون او را از اين مطلب با خبر ساخنه بود. روزي نبود كه با او ماجرايي ، بگو مگو يي اتفاق نيفتد؛ به ويژه در رابطه با آشپزخانه.
گاهي فكر مي كردم چه اتفاقي مگر رخ داده كه بايد اعصاب ما در آن گرماي جهنم خراب شود؟ اصلا اتفاقي نيفتاده بود، فقط يك مشتري سؤال كرده بود كه چند دقيقه ديگر بايد براي غذا صبر كنم. و خانم گارسون او را از اين مطلب با خبر ساخنه بود. روزي نبود كه با او ماجرايي ، بگو مگو يي اتفاق نيفتد؛ به ويژه در رابطه با آشپزخانه.
يك روز كه رستوران خلوت بود انگار مويش را آتش زده باشند، آني سر رسيد و يكراست به آشپزخانه آمد، جلو در آشپزخانه ايستاد، نگاهي كنجكاوانه به همه جاي آشپزخانه انداخت، اما چيزي نيافت كه بهانه اي براي اعتراضش باشد. من مشغول پاك كردن راسته ي خوك بودم، براي استيك. وردست بيچاره ام هم مشغول شستن ظرف هاي كثيف بود و تا او را ديد، مثل ماشين شروع كرد به كار. او هنوز نگاه مي كرد. ولي ما كار خودمان را مي كرديم. يك مرتبه گفت : „ آقا نادر چرا با دستكش كار مي كني؟ اگر يك وقت مأموري بيايد حتما ايراد خواهد گرفت ! „
بدون اينكه سرم را از روي راسته ي روي ميز بردارم با خودم گفتم : چه بگويم به اين صاحب كار ايراد گير ديوانه. كي اين يك سال تمام مي شود كه من راحت شوم. آرام سر بلند كردم و بهش خيره شدم، گفتم : „ جناب آقاي اميرخان، مأمور چه كار به دستكش بنده دارد؟ آنهم يك لنگه دستكش ! „
تا آن وقت جوابي چنان جدي از من نشنيده بود. يكباره در خود فرو ريخت. بعدها وردستم مي گفت: „ آقا نادر، از جواب شما جا خورد. مثل سگ ترسيد. ›
اميرخان پس از جواب من لبخندي روي لبش نشست و گفت: „ نمي ترسي وقتي كه با گاز كار مي كني؟ اگر آتش بهش نزديك بشود، به پوست دستت خواهد چسبيد، آنوقت چه مي كني؟ „
ديدم اين يكي را درست مي گويد و براي اولين بار حرفش به دلم نشست. از فرداي آن روز ديگر از دستكش استفاده نكردم.
تا آن روز وردست من سؤال نكرده بود كه چرا با يك لنگه دستكش كار مي كنم، ولي وقتي اميرخان از آشپزخانه بيرون رفت، گفت: „ ببخشيد، آقا نادر، مدتي است که مي خواهم سؤال كنم چرا از يك لنگه دستكش استفاده مي كنيد؟ „
بيش از پانزده سال است كه بند آخر انگشت مياني دست چپ من بعضي وقت ها به خارش مي افتد، آنقدر اين خارش زياد مي شود كه دلم مي خواهد انگشتم را از دستم جدا كنم. راستش را بگويم اشگم را در مي آورد. صد بار بيشتر پيش دكتر پوست رفته ام. فقط پماد، پماد، پماد. بهترينش، چهار پنج روز كارساز بوده. دوباره روز از نو، روزي از نو. گاهي در اثر خارش، انگشتم پوست پوست مي شود و بعد زخم.
سالهاست مصيبتي دارم كه نپرس. اما خدا را شكر كه فقط همان يك بند است و تا امروز اصلاً زياد نشده است. سال پيش هم نزد دكتر جديدي رفنم و او انگشتم را در رابطه با همه چيز آزمايش كرد و گفت: „ شما به گوجه فرنگي و آلومينيم حساسيت داريد.“
اين هم يك بد شانسي ديگر. آشپز است و اين دو قلم جنس. بيشتر ظروف آشپزخانه آلومينيمي است و گوجه فرنگي هم كه نقش اول را در اينجا بازي مي كند.
فرداي آن روز از داروخانه صدتا انگشتي پلاستيكي خريدم و آوردم به آشپزخانه. يك دستمال كاغذي را نصف مي كردم، دو سه بار دور انگشتم مي پيچاندم و سرش را بر مي گرداندم و انگشتي را رويش مي كشيدم. خيلي راحتتر از دستكش بود. خطري هم نداشت. اگر هم در اثر كار زياد، پاره و يا كثيف مي شد، فوري از يكي ديگر استفاده مي كردم. و اميرخان خوشحال بود كه ديگر دستكشي در دست من نيست.
اواسط ماه يولي، يك هفته اي بود كه درجه حرارت هوا از سي و سه پايين نمي آمد. بعد از كلي گفنگو، اميرخان راضي شده بود كه دَرِ خروجي آشپزخانه را به حياط باز بكند. با اين وجود، گرماي داخل آشپزخانه بيش از اين حرف ها بود. هر روز نزديك ظهر تا ساعت سه و چهار، تمام صندلي ها پرمي شد. بعد، چند ساعتي مشتري هاي جديد مي آمدند و نوشيدني سفارش مي دادند. دوباره از ساعت شش و هفت ، سرو كله ي ديگر مشتري ها پيدا مي شد كه بسا تا آخر شب مي ماندند. زحمت تهيه ي بعضي از سالاد ها كمترازغذا نبود. بعضي وقت ها چند بشقاب را روي ميز كنار هم مي چيدم و سالاد هاي جورو واجور درست مي كردم همزمان سه چهار تاوه هم روي اجاق داشتم كه بايد هر چند لحظه يكبار، هر كدامشان را بلند كرده و با يكي دوبار تكان دادن، غذاي داخل تاوه را به بالا مي انداختم تا پشت رو شوند و نسوزند. پيتزا و لازانيا هم داخل كوره داشتم و مي بايست ششدانگ حواسم جمع باشد تا اتفاقي رخ نيفتد.
مثل ماشين كار مي كردم؛ اما باكي نبود بايد كار مي كردم تا محتاج كمك هاي مالي دولت نباشم. با اين وجود مي گفت مگر من سوسيال آمتم. گاهي دلم براي وردستم مي سوخت. پس از استفاده از هر ظرفي، فوري آن را بايد مي شست. ده ها بار به زيرزمين مي رفت و از داخل فريزر بعضي غذا هاي منجمد شده را مي آورد و يا چيز هاي ديگر .
يكي از روز هاي همان هفته ي شلوغ و گرم وقتي به سركارآمدم شنيدم وردستم مريض شده و من دست تنها هستم. فورا به اميرخان تلفن زدم، همين كه خواستم مشكلم را با او در ميان بگذارم، گفت: „ مي دانم „
„ پس چرا كس ديگري را پيدا نكرده ايد كه كار كند؟ „
„ خودم مي آيم و كمكت مي كنم. „
عصباني شدم. مي دانستم حرفش اعتباري ندارد. كمي داد و بيداد كردم و حرف هايي زد م كه دلم نمي خواست گارسون بشنود. لباس هايم را عوض كردم و مشغول آماده كردن سالادها و خمير پيتزا و اسپاگتي و سُس سالاد شدم. اين ها قسمتي از كار هاي وردستم بود كه روزانه انجام مي داد تا من بيايم. يك ساعتي كاركردم. اميرخان هنوز نيامده بود كه گارسون اولين سفارش را آورد، و طرف چپ من به گيره ي ديوار آويخت. پرسيدم: „ چي هست ؟“
گفت:“ سه تا سالاد. „
ايستاد و دلسوزانه نگاهم كرد گفت:“ اگر امروز شلوغ بشود كه ميشود، تنهايي چكار مي كني!؟ „
از بس كه عصباني بودم به آلماني جوابش را دادم:“ ايش هابه نور سوواي هنده.“
گاهي هم كه سر من شلوغ بود با صداي بلند مي گفت سفارش تازه، و مي آويخت.
سالاد ها تقريبا تمام شده بود. زنگ را زدم كه بيايد و ببرد. وارد شد با سه سفارش. گفت: „ نزديك به پانزده نفر آمدند.“
سالاد ها را برداشت و سريع خارج شد. هنوز خبري از اميرخان نبود يكي از سفارش ها سه پيتزا بود. دومي دو غذاي با ماهي كه يكي از آنها فقط نيم ساعت وقت مي برد تا درست شود سفارش سوم دو غذا بود؛ يكي اسپاگتي و ديگري پاستا زالمون. مثل سفارش قبلي كه با ماهي بود بايد روي گاز درست مي شد. هنوز نگاهم روي سفارش ها چسبيده بود كه يك سفارش ديگر به دنبال قطار آن ها اضافه شد.“ لازانيا با ماهي لاكس.“ احتياج به ماهي هاي جور و واجور داشتم. خانم گارسون را صدا كردم با اينكه كلي نوشابه بايد به بيرون سر ميز ها مي برد، فوري آمد. گفتم:“ براي چندتا ازغذا ها ماهي مي خواهم. ونمي تونم به زيرزمين بروم.› „ چشم، الان مي آورم. „
دلم مي خواست الان صاحب رستوران مي آمد و حسابم را باهاش تسويه مي كردم. ديدم بهتر از هر كاري اين است كه دستمال را بردارم و عرق هاي صورت و گردنم را پاك كنم. سر و صورتم را خشك كردم. نگاهي به دستمال انداختم. گفتم:“ لعنت به اميرخان دروغگو.“
خانم گارسون سرآسيمه وارد شد پرسيد:“ چه اتفاقي افتاده.“
„ اتفاقي نيفتاده! „
„ آخه صدايتان تا آنور سالن مي آمد. „
با اينكه زيرپيراهني به تن داشتم از شدت گرما كلافه شده بودم.
سفارش ها را خوب نگاه كردم و شمردم. فكر كردم مي توانم تمام غذا ها را با هم بيرون بدهم و آنوقت چند دقيقه استراحت بكنم و يك ليوان كوكا با يخ بنوشم. خيلي سريع پيتزاها را آماده كردم اما داخل كوره نگذاشتم تا بقيه هم آماده شوند. ظرف مخصوص لازانيا را آوردم و لازانيا كه يخ اش باز شده بود، از درون ميكرووله برداشتم. در ظرف قرار دادم. آنرا هم كنارگذاشتم تا بعد ماهي لاكس را اضافه كرده و پنير پيتزا رويش بريزم و توي كوره بگذارم. چهار تاوه روي گاز گذاشتم ماهي ها را سرخ كردم. حالا بايد پيتزاها توي كوره بروند. اين كار را انجام دادم. پس از آن برگشتم و بشقاب ها را روي ميز كارم چيدم؛ سه تا براي پيتزا، دوتا براي غذا هاي با ماهي و دوتا براي اسپاگتي و پاستا زالمون. كمي بشقاب ها را تزيين كردم. و برگشتم سر گاز. دو باره تاوه ها را با تكان دادن، زير رو كردم. بعد از چند لحظه، چهار غذاي گرانتر از بقيه در بشقاب ها آماده شدند. اما هر لحظه بدقولي اميرخان به باد مي آوردم واز گرما و دود ماهي ها كلافه بودم .
ديگر به صاحب رستوران فكر نمي كردم. هزار جور فكر داشتم. كمرم را درد گرفته بود. انگار زير باران بودم و آب باران از زير موهايم آرام آرام به صورتم مي ريخت. خانم گارسون سراسيمه وارد شد، و من يكهو از جا كنده شدم در حاليكه با دست جلو دهان و بيني اش را گرفته بود با صداي بلند و هراسان مي گفت:“ آقا نادر چكارمي كني؟ حواستان كجاست؟ مگه نمي بيني كه دود همه ي رستوران را پركرده؟ تو را به خدا پنجره ها را باز كنين ! چطور متوجه نيستي.؟ آشپزخانه و سالن پر دوده شده! „
با اينكه جلو دهانش راگرفته بود همينطور داد مي زد. تازه من متوجه شدم كه چشم هايم مي سوزند، و نمي توانم درست نفس بكشم. من كجا بودم؟ من كجا نفس مي كشيدم؟ سه پيتزاي نازنين ذغال شده بود. دود از در و ديوار كوره بيرون مي زد. فورا پنچره ها را باز كردم وهواكش را روي درجه ي آخر گذاشتم .
يادم آمد وقتي غذا ها را درست مي كردم بارها به كوره نگاه كرده بودم اما... كجا بودم؟ يادم آمد. اينجا نبودم. گوشي تلفن را برداشتم. برادرم با گريه گفت:“ آخرين حرفي كه بر لب هاي بابا خشكيد اسم تو بود.“ ( قلب من ايستاد.) گفت:“ آنوقت قلب بابا ايستاد.“ زندگي تاريك است. چند ساليست خاموش است. تلفن زنگ زد گوشي را برداشتم. صداي بغض آلود آشنا بود. گفت:“ كي مي آيي مامان مرد. „ و گفت:“ فقط تورا مي خوا ست.“ گفتم:“ غربت تمام مي شود و من مي آيم „ گفت : „ كي.؟“
خانم گارسون با ناراحتي بسيار غذا ها را برد.
بعد كه دود از پنجره و در خروجي بيرون رفت و همسايه ها را آزار داد، فكر كردم يواش يواش سر و صداي مشتري هاي پيتزا در خواهد آمد. دست و دلم ديگر به كار نمي رفت. اصلا حال كار كردن نداشتم. ولي چه كار مي شد كرد بايد اول خيلي سريع پيتزا ها و لازانيا را تمام مي كردم. خانم گارسون وارد شد. خيلي ترسيده بود. مي خواست همه ي ناراحتي ها را يك جوري از دل من بيرون بياورد. لبخند قشنگ و كوچكي روي لبهاش گذاشت و به من هديه كرد.
گفت:“ اون پانزده نفر فقط نوشيدني سفارش دادند.“
سرم را از روي خمير پيتزا بلند كردم و يك لبخند زدم و او رفت. لاكس سرخ شده را روي لازانيا گذاردم و پنير رويش ريختم و با پيتزاها دوباره توي كوره گذاشتم. به ياد ليوان كوكا با يخ افتادم. چند دقيقه اي گذشت زنگ را زدم. آمد و برد. ديگر سفارشي نيامد.
صورتم را با دستمال خشك كردم و با خودم گفتم يك دستي به آشپزخانه مي كشم و سپس نيم ساعني استراحت مي كنم.
اول ظرف هاي كثيف را شستم. بعد ميز كارم را تميزكردم. پيشبندم را باز كردم كه روي ميز بگذارم و بروم داخل سالن بنشينم كه ناگهان چشمم به انگشتم افتاد و انگشتي لاستيكي را نديدم. نمي دانم چرا در آن لحظه به ياد ذبح گوسفند افتادم؛ لحظه اي كه چاقو به خرخره ي او مي رسد آخرين لحظه ي هستي اش را فرياد مي كند . انگار من هم سوزش لبه ي كند چاقوي بد شانسي را رويگلوگاه خود حس كردم، كه ناخودآگاه گفتم ديدي بيچاره شدم! .
نه، نه. غير ممكن است. صد در صد همينجاست.
زمين را نگاه كردم. با عجله زانو زدم زير ميز را گشتم. بايد قاطي آشغال هاي داخل سطل باشد سطل پر از آشغال را كف آشپزخانه خالي كردم. با دست همه چيز را از نظر گذراندم. كور شده بودم. هيچ خبري از انگشتي لاستيكي نبود. يكباره به ياد مادرم افتادم كه هر وقت چيزي را در اطاق گم مي كرد فورا „ اذا جاء نصراله و الفتح مي خواند“ و پس از كمي جستجو آن را پيدا مي كرد. بعد لبخندي مي زد و مي گفت: „ ديدي پيداش كردم!.“ و سه باري دعا را خواندم اما... خدايا مزد زحمت هايم را دادي! مي خواهي آبروي مرا در اين شهر ببري.؟ نه، بايد فكر كنم چه شده است!. بايد هر طور شده پيدايش كنم. تا بعد از پاستا زالمون ديدمش، آره، ديدمش، بعد، بعد وقتي كه مي خواستم پنجره را باز كنم، آره، بود. مغزم مثل كامپيوترشروع به كار كرد. لحظه به لحظه جلو مي آمدم تا... پيتزا ها را هم زدم و آنوقت هم ديدمش، درست است. كم كم گرماي بدنم بيشتراز گرماي آشپزخانه مي شد. احساس مي كردم حجم سرم خيلي بيشتر از گذشته شده و گردنم سنگيني سرم را نمي تواند تحمل كند. وقتي ماهي لازانيا را سرخ مي كردم ديگر به خاطر ندارم، چرا به خاطرم نمي آيد، چرا؟ فكر كردم، فكر كردم. واي خداي من كمكم كن. هيچ آشپزي چنين جنايتي تا به حال انجام نداده. دويدم به طرف سالن و خانم گارسون را صدا زدم و برگشتم. بعد از چند لحظه او به آشپزخانه آمد. خودم را جمع و جور كردم كه متوجه حالم نشود. پرسيدم: „ مريم خانم لطفا مي تواني بكويي لازانيا را براي كي بردي؟ „
„ چطور؟ „
„ مي خواهم بدانم كي سفارش داده بوده.؟ „
سرش خيلي شلوغ بود، سريع و تند گفت:“ همان پيرزني كه هميشه سفارش ميدهد „ و زود بيرون رفت .
خدايا چه كنم اگر آن را بخورد، اصلا اگر آن را ببيند وحشت خواهد كرد. اگر مسموم شود، و بميرد چه كنم.؟ لابد همه اش را خورده شايد هنوز هم نه، بايد كاري كرد. چكار كنم؟ بايد كاري كنم. كنار انگشت سبابه ي دست راستم را آنچنان گاز گرفته بودم كه جاي دندان هايم باقي مانده بود. دور خودم مي چرخيدم تا اينكه از در خروجي به حياط ساختمان رفتم و از حياط به طرف در خروجي ي ساختمان، و به خيابان رسيدم، وارد پياده رو شدم. لحظه اي ايستادم و طرف چپم را كه شش هفت متري با جلو رستوران فاصله داشت نگاه كردم. آخرين ميز جلو رستوران يعني اولين ميز ا ز طرف من، آن خانم پير را ديدم كه نشسته. فورا او را شناختم، ولي چيزي را درست نمي ديدم بايد آن طرف خيابان و يا به ميان ماشين هاي پارك شده مقابل خانه مي رفتم تا شايد بتوانم بهتر ببينم، و معلوم بود كه هنوز مشغول خوردن است. وقتي مي ديدم كه دستش را بالا مي برد و به دهانش نزديك مي كند قلبم مي خواست از سينه ام، از ميان دنده هايم با فشار بيرون بيايد. باز دست به دامان خدا شدم و التماس كردم و با خودم گفتم اگر به چنگالش گير كند و آن را در مقابل چشمانش بگيرد حتما از ترس فرياد خواهد زد. نه، نه، اگر سر و كله ي پليس... خدايا نگذار به اينجا ها كشيده شود. اگر رستوران را ببندند و روزنامه ها...
ميان دو ماشين قرار گرفته بودم و مي توانستم دست راستش را ببينم. روي پنجه هايم بلند شدم و توانستم داخل ظرف لازانيا را درست ببينم هنوز نصف آن در ظرف بود كاشكي مي توانستم بكويم نخوريد، خواهش مي كنم نخوريد. يك چنگال ديگر از غذا برداشت و به دهانش گذاشت. اگر بروم جلو و بگويم بقيه را نخوريد آنوقت چطور مي شود؟ پنجه هاي پايم خسته شد. چنگال بعد را بالا برد. اي خدا، چطوراو انگشتي لاستيكي با نصف كلينكس را نمي بيند.؟ يك چنگال ديگر. با هر چنگالي كه به دهانش نزديك مي كرد مصيبت من چند برابر مي شد. به صاحب رستوران فكر مي كردم، كه فردا رستورانش با چه فضاحتي بسته خواهد شد. سرنوشت آشپزي كه انگشتي ي لاستيكي و كاغذ به خورد مشتري داده چه خواهد شد؟. يك چنگال ديگر. بيشتر روي پنجه ام بلند شدم و هر طور بود داخل ظرف را از دور ديدم ديگر چيزي نمانده بود. با خودم فكر كردم به آشپزخانه بر نگردم و... راستش نمي دانستم به درستي چه بايد بكنم. راهرو را پشت سر كذاشته بودم و داخل حياط ، مقابل در خروجي ي آشپزخانه ايستاده بودم. پاهايم راه ديگري را نشانم مي دادند. بايد تصميم بگيرم. زمان كوتاه است. وقت نيست. بايد فرار كنم. اصلاً از اين شهر بايد بروم. تنها راهي كه مقابل رويم وجود دارد همين است. پيرزن هشتاد ساله اي كه مسموم شود نود و نه در صد مي ميرد. پيرزن مرد. خداي من. بايد از اين شهر فرار كنم، ميروم به فرانسه.
ناگاه صداي خانم گارسون را شنيدم :“ آقا نادر آقا نادر! „
وقتي مرا بدان حال ديد با تعجب پرسيد:“ كجا بوديد؟ واي خدا مرگم بده، چرا اينطوري شده ايد، چرا رنگتان پريده؟ „
نمي دانست چرا من در حال مردن هستم، با چشماني باز و متعجب مرا نگاه مي كرد. گفنم:“ با من بودي؟ „
گفت:“ آره، آن پيرزن كه لازانيا سفارش داده بود جلو پيشخوان ايستاده مي خواهد با شما صحبت كند.“
„ پيره زنه!؟ „
„ بله.“
„ با من؟ „
„ آره، خواهش كرده.“ و بعد با نگراني خيره ام شد:“ حالتان خوب نيست؟ „
پا هايم متعلق به من نبود ند، اما آن دو پاي بيچاره آرام آرام جلو مي رفتند تا پيچ آشپزخانه را طي كنند و مرا به پشت پيشخوان برسانند. چشم هايم هم، چشم هاي من نبودند، اما آن پيرزن را مي ديدم كه جلو پيشخوان ايستاده است. پاهايم همچو دو مأموري كه متهم را به قاضي مي برند مرا كشان كشان در برابر پير زن قرار دادند . چند لحظه اي گذشت ولي انگار چند سالي بود كه مقابل پير زن ايستاده بودم. دلم مي خواست هر بلايي سرم مي آيد، همان لحظه بيايد و همه چيز تمام شود. بعد من از خواب بپرم و فكر كنم كه چه كابوس وحشتناكي بود. دستي به گونه ام كشيدم. ديدم، بيدارم. سلام كردم. او لبخند مهرباني برلب داشت. دستش را به سوي من دراز كرده بود و هنوز لبخند مي زد. احساس كردم مي خواهد با من دست بدهد من هم دستم را با تمام تواني كه داشتم به سوي او دراز كردم. دستم را گرفت. احساس كردم چيزي را در ميان دست من گذارد.
فكر مي كردم انگشتي لاستيكي را با دستمال كاغذي در دستم مي گذارد.
چقدر شرمنده بودم.
گفت:“ به خاطر اينكه از هر روز خوشمزه تر بود. امروز سُس ديگر ي داشت. اين پول نوشابه براي شما ست.“
و آنوقت اسكناس را توي دستم جا داد.
خانم گارسون شنيد و با خوشحالي خنديد و گفت:“ آقا نادر بايد اين سُس را يادم بدهيد.“
Az khandane in dastan lezat bordam. Rabete khoobi ba mozoe panahandegi darad
Posted by: Tahmine Torabi at December 15, 2003 01:37 PMMan az khandane in dastan besyar khosh-hal shodam
Posted by: abdol at December 10, 2003 12:02 PMSalam,
Man majboor hastam ke be in tartib benevisam.
Az khandane in dastan lezat bordam. Rabete khoobi ba Iran va europa darad.
Moteshakeram