January 26, 2009

یك خواب خوش، كیهان اردبیلی، مشهد

تقدیم به استادم، عباس معروفی


جلو زنگ در بودم. كدام یك خانه‌ی ماست؟ یك یا هفت؟ سه یا پنج؟ شاید آخری باشیم. یادم نمی‌آید. اصلا ً شاید خانه را اشتباه گرفته‌ام. خب خیلی از خانه‌ها درِ پاركینگ‌شان سیاه است. می‌توانستم فریاد بزنم: «رویا منم رضا. شماره زنگ خونه رو یادم رفته. درو باز كن.» شاید او بشنود و باز كند. كه صدای نفس آرامی از بلندگوی زنگ شنیدم: «كیه؟» صدای لرزان و آرامی بود. آشنا بود؟ نبود؟ آخر از صدا كه نمی‌شود فهمید.
«باز كن.»
باز كرد. بی این‌كه بپرسد كی هستم. شاید صدایم برایش آشنا بود. شاید هم منتظرم بود. پله‌ها را دوتا یكی بالا رفتم. طبقه‌ی دوم بود كه دیدم در خانه‌ای باز است. به دور و برم نگاه كردم كه كسی مرا نبیند. بعد آرام در را هل دادم. رویا بود. از لابه‌لای در اتاق دیدمش. روی تختش دراز كشیده بود. داشت می‌خندید. سیگاری هم دستش بود. تا مرا دید جا خورد. داد كشید: «وای. نه عزیزم. یه دقه گوشی گوشی.»
سیگار را خاموش كرد. روی تخت تكانی خورد. رفتم توی اتاقش. آرنجش را توی یك بالش فرو كرده و به آن تكیه داده بود.
گفت: «كی اومدی؟»
گفتم: «مگه تو نبودی كه درو باز كردی؟»
خندید: «مگه دیوونه‌م؟»
تكانی خورد و خمیازه‌ای كشید. بعد تلفن را برداشت و مشغول حرف زدن شد. صدایش را می‌شنیدم. حتا وقتی توی هال روی صندلی نشسته بودم و سرم را بین دست‌هایم گذاشته بودم.
داشت می‌گفت: «هیچی بابا، فكر كردم اتفاقی افتاده. نه، نه عزیزم. چیزی نشده. رضا بود. نه بابا دوستم كجا بود. آها. آره». بعد خندید. صدایش كل خانه را برداشته بود. خانه هم البته ساكت بود. اگر پدر یا مادرم صدایشان جوان می‌شد نمی‌دانستم رویا حرف می‌زند یا يکی از آنها. می‌گویند دیگر چند نسلی هست كه این صدای بی‌رمق و شل در فامیل به نسل بعد ارث می‌رسد. نمی‌دانم چرا دوستانم، حتا دوستان انگلیسی، آلمانی و لهستانی‌ام هم از نسل‌های ما این را به ارث برده‌اند...
تنها روشنایی خانه نور خفه‌ای بود از تیرهای چراغ خیابان كه سایه انداخته بود روی دیوار جلو من و تا آخر آشپزخانه خفه‌تر می‌شد. همه چیز در تاریكی بود. به قفس نگاه كردم كه توی آشپزخانه آویزان بود. پرنده‌ای در كار نبود. خیلی وقت بود كه آن را داشتیم. رویا می‌خواست پرنده‌ای داشته باشد. كه جیك جیك كند و این‌ور و آن‌ور بپرد. وقتی برایش خریدند، توی اتاق خودش گذاشتش. چند روز بعد پرهاش را زیر بالش‌اش پیدا كردم. و بعد خودش را. باد كرده بود و پرهاش سیخ شده بود. رويا می‌گفت نمی‌خواهد مادر چیزی بفهمد. می‌گفت از پنجره پرتش كند مادر می‌بیند. می‌گفت وقت كرد آن را چال می‌كند. می‌گفت از مریضی مرد. مریض نبود. شاید به آن زبان بسته آن‌قدر نرسید كه مرد. دیگر كسی حوصله‌ی پرنده نداشت.
دوباره صدای خنده‌ی رویا بلند شد. از این‌كه هر كلمه را بارها تكرار می‌كرد و شمرده شمرده حرف می‌زد فهمیدم كه دارد با ایانته صحبت می‌كند. خیلی وقت بود كه به اینجا آمده بود. خواندن و نوشتن بلد نبود. فقط بلد بود چيزهايی به فارسی بگويد. شنیده بود در این كشور كار زیاد شده. سه باری خودم دیدمش. با رویا رفته بودیم دنبالش. گریه می‌كرد. چون گم می‌شد.
داشت می‌گفت: «حتما ً، نگا كن. كون گشاد. یعنی آدمی كه خیلی تنبله. اوهوم. كون بعدش گشاد»
منتظر بودم حرف‌شان تمام شود. رویا باید بقیه ماجرا را به من می‌گفت. بلند شدم رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه كردم. چه می‌شد اگر آدم هم بال در می‌آورد؟ شاید اگر بالی باشد، بتوانم كاری كنم. از دور دیدم كه مردی دور می‌شد. آرام. خیلی آرام. پایش را به زمین می‌كشید. دو قدم در میان روی زمین می‌نشست. بعد به جلو نگاه می‌كرد و سر تكان می‌داد.
«بیا بشین.»
صدای رویا بود. چون او فقط بیدار بود انگار. بالاخره صحبتش تمام شده بود. برگشتم. آمده بود توی هال، روی كاناپه نزدیك كنج دیوار نشسته بود كه كورسويی به آن می‌تابید.
«خب؟»
دو دست روی زانوهایش قلاب كرده بود. بوی عرق می‌آمد. ابرو بالا انداخت كه: «هیچی دیگه، همینا. قراره برا سریع تموم شدن، تو فردا بشی شوهر من. با هم می‌ریم شناسنامه‌ها رو نشون می‌دیم. بعدم د ِ برو كه رفتیم. تو خودت میای؟»
«سه بار! معلومه که نه. مثل این‌كه یادت رفته!»
خندید. سر تكان داد. قلاب دستانش را پاره كرد. دست راستش را رها كرد و با انگشت اشاره روی گلو و سینه و پایین ساق پای چپش را نشان رفت و این بار با هر دو انگشت اشاره‌ی دستانش دور گردن سفید خود را از پشت تا جلو و روی اول خط سینه‌اش دور زد تا دوباره به هم رسیدند.
گفتم: «مامان و بابا كجان؟»
خزید توی تاریكی. طاقباز خوابید. صورتش را توی پشتی فرو كرد و خیره ماند به گل‌های روی فرش.
گفت: «دعواشون شد.»
گفتم: «خب بعدش؟»
گفت: «خواب»
نگاه كردم به در اتاق‌شان. بسته بود. صدای فنرهای كاناپه را شنیدم و چند لحظه بعد چراغ اتاق رویا خاموش شد.
من كجا هستم؟ ساعت چند است؟ زنگ در یادم می‌آید كه فراموش كرده بودم. مهم این است كه اینجا هستم حالا. چقدر این نقطه‌های برآمده و چروك روی بدنم تیر می‌كشند. انگار بخواهند چیزی بگویند. دیگر نمی‌خواهم بهشان توجه كنم. همان‌طور كه حالا دیگر خیلی وقت است كه راحت می‌خوابم و خواب‌های خوش می‌بینم.

بهمن 87

Posted by Abbas at January 26, 2009 12:54 AM
Comments

سلام خوبی دوست عزیزم.......دلم برایت تنگ شده دوست می دارم صدایت را بشنوم در حالیکه برایم شعر می خوانی............................بغض دا.................................

Posted by: مارال at May 23, 2010 1:55 PM

سلام
این حرف های نا تمام شب را تمام سر می کشند
و سه گانه ها را به دوگانه ای
به یگانه ای

Posted by: انصاری at November 12, 2009 4:08 PM

مجموعه داستان خنده در پارلمان
نوشته ی مصطفی فلاحیان
توسط نشر افراز منتشر شد.

خنده در پارلمان
مولف: مصطفی فلاحیان
ناشر: افراز
قیمت پشت جلد: 20,000 ریال

http://www.afrazbook.com/tabId-1-b-147.aspx

Posted by: at August 31, 2009 5:39 PM
Post a comment









Remember personal info?