حميدرضا سليمانی، ايران
ماشين را كنار ِ جدول ِخيابان يكم پارك كرد. پياده شد.
باران، چمن ِكنار ِ جدول را خيس كرده بود. روي نيمكت نشست. چوب آغشته به گوگرد را رو تن ِ زبر قوطي کبريت كشيد. دست هاش داشت مي لرزيد.سيگاري روشن كرد.
« نه نه ، ديگر بس است.»
آوارگي روحش را نمي توانست تحمل كند، مي خواست زنجيرش كند. انگار داشت بيرون مي زد. مثل جان كه بخواهد بالا بيايد. مثل قايق كه روي امواج بالا و پائين بشود.
بايد اين قايق سرگردان را به جايي مي بست.
مثل سگِ هار شده بود .دندان نشان مي داد. نه كه بخواهد بدراند، نه ؟! داشت دريده مي شد و درد مي كشيد.
« يك پنجره باز كن . يك نفس عميق بكش. به دوردست نگاه كن.»
نگاه كرد. داش آكل آن دورها داشت قدم مي زد، با قامتي خميده. چتري در دست، شبيه عصا. پاچه ي شلوارش خيس آب بود. سيگار لای انگشتاش دود مي شد.افق ديدش ناپيدا بود و شيشه عينكش شبيه عينك صادق ِهدايت بود با فرم شكسته، انگار تو چهره اش روح سگ را نقاشي كرده بودند.به ولگردي افتاده بود. خيابان گردي زير باران.
همه چيز دور سرش دَوران مي زد قلبش تير مي كشيد.
«ديگر بس است ، بس. نگفتمت مرو آنجا كه كيميات منم ؟!»
انگار جائي از دنيا زلزله مي آمد و خانه اي در شهري دور ويران مي شد.
از روي نيمكت بلند شد. تصميم گرفت ماشين را همان گوشه رها كند و تمام مسير را پياده طي كند. بيست وهفت خيابان.
"حالم خراب است ، خراب."
جوي پر بود از خون. روي هر ديوار نقش دستي. پنج انگشت در خون سريده بود تا پائين. صورتش هم انگارخوني بود.
« همدردي نبود. هم صحبتي نبود.»
فقط تنهائي بود كه از آن رويائي مي ساخت در نيمه شب براي بستري كه حالا بوي كاغذ گرفته بود.
"اينجا را انگشت بزن. آنجا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً دستت را بزن تو خونِ من و بكش رو ديوار. با پنج انگشت، انگشت بزن."
اشك از چشمانش سرازير شده بود. جهان دور سرش مي چرخيد. جويي ازخون زير پاهاش راه افتاده بود.
روياهاش ته كشيده بودند. سيگار ش ته كشيده بود. مدادش ته كشيده بود. و همه ي كاغذها انگارسوخته بودند.
او مانده بود و تنهائي اش و ياد چشم هاي داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود.
و هنـوز تو قـاب عكس چشمش، كاكا رستم ايستاده بود با خنجري در دست و مي خنديد.