پدرام رضايیزاده
انگار فرقی نمی كند كجای دنیا باشی و دنبال چه بگردی: یك نئاندرتال تازه از شكار برگشته كه دارد – حتما به زبان خودش، كه لزومی هم ندارد ما از آن سردربیاوریم – داستان آن روزش را با آب و تاب برای آنهایی كه با شكمهای سیر دور آتش حلقه زدهاند، تعریف میكند، یا یك نویسنده جوان كه بالاخره توانسته است بعد از مدتها جایی برای خودش در یك كافه قدیمی دست و پا كند و حالا دارد همان طور كه به سیگارش پكهای عمیقی میزند، داستان تازهاش را برای آدمهایی میخواند كه آن طرف میز نشستهاند و زل زدهاند به پیچش دود سیگار در فضای كافه؛ دنبال كردن یك داستان خوب همیشه وسوسهانگیز بوده است، چه برای آنها كه زندگیشان با ادبیات گره خورده است و چه برای آدمهایی كه تنها به این دلیل داستان میخوانند كه كار دیگری برای انجام دادن ندارند!
اینكه مدام از جادوی داستان – و البته از نوع كوتاهش – حرف میزنم و مثلا نامی از «رمان» نمیآورم، دلیلش طرفداری از آنهایی نیست كه داستان كوتاه را اصلیترین زیرشاخه ادبیات در جوامع مدرن و فضاهای شتابآلود زندگی شهری میدانند و سال هاست كه رمان ایرانی را «شكستخورده و تمامشده» مینامند و كارشان شده است مویه كردن بر سر كالبد بیجان رمان ایرانی؛ و لابد به همین دلیل هم یك داستان كوتاه موفق را – كه به گفته بعضی از «بزرگان» در این سالها تنها دلخوشی منتقدان ادبی بوده است و یكی از معدود عناصر نشاندهنده پویایی این ادبیات - با تمامی پیچیدگیهای روایی و ساختاری رمان، و به خصوص سرگرم كنندگیاش، عوض نمیكنند. طبیعی است كه شما هم اگر میخواستید یادداشتی درباره مجموعه داستانهای منتشر شده در طول سال گذشته بنویسید، سنگ داستان كوتاه را به سینه میزدید و اصلا به این موضوع توجه نمیكردید كه رمانهای منتشر شده در سال 82 چه از منظر كیفی و چه از دیدگاه كمی، رشد قابل توجهی نسبت به سال 81 - و ركود انتقاد برانگیز حاكم بر آن - داشتند؛ هرچند در مقابل تنوع و تكثر حاكم بر مجموعه داستانهای سال 82 و پیشنهادهای تازهای كه از سوی نویسندگان این آثار، در داستان نویسی به جامعه ادبی ارایه شد، رمان را همچنان عقبتر از داستان كوتاه نگاه داشت.
كم نبودند مجموعه داستانهای قابل تامل و بحثبرانگیزی كه به دلیل نگاه تازه و جسورانه نویسندگانشان به موقعیتهای داستانی و قایل شدن نقشی محوری برای قصه در اثر، مورد توجه مخاطبین ادبیات قرار گرفتند .مجموعه داستانهای «شكار فرشتگان» هادی تقیزاده، نشر امتداد، «نبرد يا بازی با منتقدان» كرامت یزدانی، انتشارات داستانسرا، «تك خشت» منیرالدین بیروتی، انتشارات ققنوس، «طبقه همكف» یوریك كریم مسیحی، نشر قصه، «دختران دلریز» داوود غفارزادگان، نشر افق، «گربههای گچی» فرخنده آقایی، نشر قصه، «باغ ملی» كورش اسدی، نشر سالی، و «عطر فرانسوی» حسین مرتضائیان آبكنار، نشر قصه بیش از آنكه – به سبك و سیاق آثار منتشر شده در اوایل دهه 80 - درگیر بازیهای زبانی و ذهنیت داستانی محصور در چارچوبهای از پیش تعیینشده و تثبیتشده نویسندگانشان باشند، تجربهها و رویكردهای جدیدی را در داستاننویسی به نمایش میگذارند. فكر میكنم حالا كه تب تند جوایز ادبی كمی فروكش كرده است، بازخوانی ویژگیهای تعدادی از این مجموعه داستانها دیگر آن دردسرهای سابق را نداشته باشد؛ نه برای نویسندگان بیپناه و نه برای دشمنان قسمخورده آنها كه منتقدان باشند!
حسین مرتضائیان آبكنار متولد 1345 است و اولین مجموعه داستانش را در زمستان 1378 با نام «كنسرت تارهای ممنوعه» - شامل هشت داستان – منتشر كرد. كنسرت تارهای ممنوعه دومین كتاب از مجموعه داستانهایی بود كه زیر نظر زندهیاد گلشیری و به پیشنهاد او از سوی نشر آگاه تحت عنوان مجموعه شهرزاد انتشار مییافت. آبكنار كه در طی این سالها به تدریس داستاننویسی نیز پرداخته است، اگر در اثر اول خود به دنبال به تصویر كشیدن تواناییهایش در خلق داستانهایی سرشار از پیچیدگیهای معنایی و ساختاری است و در فضا سازیها نیز خواننده را مدام با موقعیتهای سورئال درگیر میكند، در دومین مجموعه داستانش، عطر فرانسوی، بیشتر به دنبال دستیابی به تجربههای نو و شاید هم درك لذت واقعی داستان نویسی است. مخاطب عطر فرانسوی (نه داستان كوتاه)، خیلی زود در مییابد كه با نویسندهای سرزنده و طناز روبروست كه نوشتن برایش دشوار و آزاردهنده نیست – كه البته این ویژگی با ساده گرفتن داستاننویسی تفاوت دارد. از طرف دیگر مضمونگرایی آبكنار در داستانهای این مجموعه باعث شده كه علیرغم قالبهای متنوعی كه برای ارایه روایت بهكار میگیرد و برجسته بودن دغدغههای فرمالیستی او در بعضی داستانها، خواننده امكان برقراری ارتباط با داستان و درك مفاهیم مستتر را بیابد. توجه آبكنار به سطوح مختلف معنا در داستان و كاركردی كه برای زبان و كلمه در جهت رسیدن به لایههای پنهان و زیرین روایت قایل است در مجموعه كنسرت تارهای ممنوعه نیز به چشم میآمد.
آبكنار با قالبهای متفاوتی كه برای داستانهای این مجموعه بر میگزیند در واقع تلاش میكند – و شاید هم بهتر باشد بگوییم خود را وادار میكند – تا با ایجاد تعدد در زبان، فضاسازیها و نظرگاه از رسیدن به شخصیتهای تكراری با زبانی واحد و كنشهایی محدود بپرهیزد. این راهكار البته در مواردی هم با شكست مواجه شده است و به عنوان مثال در داستانی مثل «كوچه شهید» آن زبان شاعرانه و طنازیهایی كه نویسنده در داستان «عطر فرانسوی» به كار برده است همچنان در داستان حضور دارند و آبكنار در پنهان ساختن دلبستگیهایش به تكنیكهای زبانی و حذف نویسنده از داستان و جایگزین كردن راوی به جای خود ناموفق بوده است. داستانهای مجموعه عطر فرانسوی از سوی دیگر این ویژگی را دارند كه فارغ از مضامینشان – كه گاه یك حادثه و بحران اجتماعیاند و گاه یك اتفاق درونی – عموما از نظرگاه عینی و بیرونی پیروی میكنند. استفاده از نظرگاه آبژكتیو این موقعیت را برای نویسنده ایجاد میكند كه فارغ از دغدغه قضاوت، تنها به توصیف موقعیت داستانی بپردازد و با واگذار نمودن قضاوت به خواننده، داستان خود را دچار نوعی از تعلیق نماید. داستانهای خوبی مثل «پیراهن سه شنبه»، «عطر فرانسوی» و حتا «تخته سنگ» - كه مفهوم عدم قطعیت را به بهترین نحو نمایش میدهد - از مجموعه عطر فرانسوی، مجموعهای قابل تامل میسازند؛ هرچند ساختارشكنیهای بیقاعده نویسنده در داستان «یك داستان زنپسند» باعث شود كه خواننده عطر فرانسوی بر مبنای معیارهای رایج، آخرین داستان این مجموعه نسبتا كم حجم را قابل قبول نداند .
زن در داستانهای فرخنده آقایی در مجموعه «گربههای گچی» شخصیت اصلی به شمار میرود و داستان را پیش میبرد، اما نوك تیز پیكان این بار برخلاف آثار دیگر نویسندگان زن، مردی را نشانه نگرفته است. سادهانگارانه است اگر بخواهیم مساله اصلی داستانهای مجموعه گربههای گچی را ظلم روا شده به زنان از سوی مردان بدانیم. مظلوم واقع شدن زنان در گربههای گچی، بیش از آنكه ناشی از ستم مردان باشد، به دلیل ضعف و ناتوانی و گاه جهلی است كه نویسنده، زنان را متهم به داشتنشان میكند. این نگاه انتقادی فرخنده آقایی به زنان، در داستان «بخت، بخت اول» كاملا به چشم میآید و در داستان درخشان «آناناس» هم نویسنده سعی دارد با پرهیز از هرگونه قضاوت و یا تقسیم شخصیتها به عناصر خیر و شر، تنها به توصیف یك واقعیت گزنده اجتماعی بپردازد. به نظرم جسارتی هم اگر در داستانهای این مجموعه باشد، به دلیل انتخاب همین دیدگاه از سوی یك نویسنده زن در مواجهه با مشكلات همجنسان اوست و نه در انتخاب مضامین داستانها.
فرخنده آقایی 48 ساله است و فوق لیسانس علوم اجتماعی دارد. «تپه های سبز» اولین مجموعه داستان آقایی بوده است كه در سال 1366 منتشر گردیده، و بعد از آن هم مجموعه داستانهای «راز كوچك» و «یك زن، یك عشق» به همراه رمان «جنسیت گمشده» به بازار كتاب راه پیدا كردهاند. از آقایی در جشن بیست سال ادبیات داستانی پس از انقلاب نیز تقدیر شده است. گربههای گچی اما شاید به این دلیل در معرض دیدگاههای متفاوت و گاه متناقض قرار گرفته كه نویسندهاش به جز دو داستان، چندان در مسیر عادتهای معمول داستاننویسی قدم نگذاشته است. بیتوجهی نویسنده به نقش جزئیات در داستان گاه آنچنان تعمدی است كه خواننده را شگفتزده میكند. این معضل اگرچه در تمامی داستانهای این مجموعه به چشم میآید (شاید بتوانیم داستان «لاك پشت من» را اسثنا بدانیم) اما نویسنده در عین حال در برخی از داستانهای این مجموعه توانسته است با پرداخت مناسب و پرهیز از بروز آشفتگی در داستان، اندیشه اصلی داستان را به خواننده منتقل سازد و از همین روست كه در داستانی مثل «آناناس» عدم توجه نویسنده به جزییات چندان برای خواننده محسوس نیست. به نظر میرسد آقایی تلاش داشته است تا با بهرهگیری از ایجاز چه در نقل واقعه و چه در تركیب رویدادهای داستان، ساختاری متفاوت و امروزی در داستانهایش ایجاد كند اما از بد حادثه آن سوی بام به زمین افتاده است.
ناتوانی مردان در برقراری ارتباط با داستان «گربههای گچی» - كه منجر به انتقاد میشود – شاید نه به دلیل ضعف داستان كه از آن رو كه برخی داستانها اساسا با مفهوم وحدت تاثیر (unity of effect) بیگانهاند و به دلیل ساخت و یا نوع روایتشان قادر نیستند تاثیر واحدی بر خوانندگان داستان بگذارند. فضای حاكم بر داستان «گربههای گچی» فضایی ناشناخته برای مردان است كه عدم وجود حادثهای در داستان نیز به همراه سردرگمی شخصیتهای داستانی در بطن روایت در كامل كردن این احساس نارضایتی در مخاطب موثرند.
آقایی ظاهرا نسبت به خلق شخصیتهای ماندگار و به دنبال آن داستانهای ماندگار در ذهن خواننده بیعلاقه است. آنچه داستانهای او را در این مجموعه برجسته میسازد، تنها و تنها تبحر او در خلق فضاهایی وهمآلود و تلاش برای درون كاوی برخی از شخصیتهای اصلی داستانهایش است. دغدغهای كه انگار قرار است خودش را در داستان خوب «لاك پشت من» به من و شما نشان دهد. داستانی موجز و روان كه علیرغم آنكه روی مرز خاطرهنویسی حركت میكند، اما برخلاف داستان «پردیس» خواننده را در پایان به سلامت به مقصد میرساند. آقایی با دو داستان «آناناس» و «لاكپشت من» پیشنهادهای تازهای را به جریان داستاننویسی امروز ادبیات ارایه میكند اما در مجموعه «گربههای گچی» داستانهایی هم هستند كه چیزی به كارنامه نسبتا درخشان آقایی در داستان نویسی اضافه نمیكنند.
كورش اسدی هم مثل حسین مرتضائیان آبكنار، در سال 1378 اولین مجموعه داستانش را به جامعه ادبی ارایه داده است. «پوكه باز» كه دربرگیرنده 10 داستان كوتاه بود، سومین كتاب از مجموعه شهرزاد به شمار میآمد و شروعی قابل تحسین و قدرتمندانه را برای نویسندهاش رقم زده بود. اسدی كه متولد 1343 است میتوانست با همان مجموعه پوكه باز، كه در برگیرنده داستانهای درخشانی بامضمون جنگ و وفضاهای مرتبط با جنوب كشور بودند و بیش از هرچیز سرخوردگی ناشی از حوادث آن مقطع زمانی را نشان میدادند، نیز به آنچه استحقاقش را داشت در ادبیات دست پیدا كند؛ اما هیاهوهای سال 78 و برخی مسایل حاشیهای این نویسنده جنوبی را واداشت تا پس از چند سال سكوت، این بار با مجموعه داستان «باغ ملی» تواناییهایش در داستاننویسی را به رخ اهالی ادبیات بكشد. اسدی كسی است كه سعی میكند روایت و تعریف خودش را از داستان بدهد. از آن دست نویسندگانی است كه با كلمه درگیرند و دغدغه زبان دارند. این گرایش به كلمه را در داستانهای پیشین اسدی نیز دیدهایم، با این تفاوت كه نویسنده در مجموعه پوكه باز به سطحی از روایت میپرداخت كه هرگز توسط دغدغههای زبانی نویسنده مخدوش نمیگردید. حال آنكه در باغ ملی، گاه نیاز به خوانشی دوباره برای دستیابی به خط روایت حس میشود و چیدمان شاعرانه واژهها در داستان، بیش از قصه جلب توجه میكند.
اسدی – آن چنان كه گلشیری بود – در مواجهه با شخصیتهای داستانش به دنبال شناخت انسان و كنكاش در باطن اوست. بینامی شخصیتهای داستان را بگذارید در كنار فضا سازیهایی كه معمولا در یك مكان عمومی صورت میگیرد و شخصیتهای آسیبپذیری را ببینید كه به شكلی بیرحمانه از سوی جامعه یا محیط خود دچار هجوم میشوند و فردیتشان را از دسترفته میبینند. فضای وهمآلود داستانهای اسدی (داستان كوچه بابل را ببینید) و در هم آمیخته شدن مرز واقعیت و توهم بیش از آنكه به قصد متاثر ساختن خواننده خلق شده باشند، انگار به دنبال آنند تا خواننده را از وقوع فاجعهای در عمق داستان و البته در بطن شخصیتها آگاه سازند. فاجعهای كه در فضای كابوسزده زندگی شهری، هر روز تكرار میشود...
* فقط و فقط نام داستانی است از مجموعه «تك خشت» منیرالدین بیروتی. لطفا به دنبال محكوم كردن یك ذهنیت مردسالار و زنستیز نباشید!
سلام خسته نباشید
جسارت من را ببخشید که تصمیم گرفتم دستخطهام را برایتان بفرستم تا مثل تمام لطف هایی که در حقم کرده اید به آنها نظر بیاندازید و عیبهایش را بگویید نوشته ای برای شما ایمیل کردم اگر می توانم در بخش گردون ادبی آنها را بفرستم لطفاٌ بگوِِیید
روزتان خوش!
Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at July 16, 2006 12:39 PMسلام به وسعت یک حضور نامتناهی، به اندازه ارزش رقص یک برگ روی شاخه ی درختی تنها در خزان ،سلامی به گرمی و حرارت نگاه متین و آرامتان ،سلام به تنهائیتان !.
آقای معروفی به خودم جسارت دادم تا برای اولین بار غیر از جمهوری قلم و روزنوشته هاتان در این قسمت چند خطی بنویسم داستانی فرستادم به ایمیلتان که بخوانید نمی دونم به چه قسمتی باید رجوع کنم و دستخط هام و بفرستم دوست دارم مثل همه ی لطفی که در حقم می کنید داستانک هایم را هم نظری بیندازید و اگر محل انتقاد دارد بگویید.
کسی که همیشه برایم جاودانه است.
Posted by: بهار شیراز at July 15, 2006 10:42 PMآقاي معروفي سلام.
دلم تنگ شده است براي حضور خلوت انستان. اين اولين بار است جایی کامنت می گذارم در حالی که متنش را نخوانده ام . دیدم گردون ادبی آمده بالای لیست ملکوت گفتم شما حتما اینجایید .
نمی خواسته ام مزاحم خلوتتان شوم برای همین هم به روی خودم نیاورده بودم بسته شدن پنجره خانه تان را . اما دیدم اینجا می شود کامنت گذاشت آتش مزاجی ام که یادگار گذشته است و گاهی گریبانم را می گیرد آمد به سراغم . خاكستري شده ام اما گاهي شعله اي زبانه مي كشد هنوز .
آقاي معروفي اين جواد_ق خو گرفته به اينجا نيست . هواي حضور خلوت انستان را كرده است . تا كي مي خواهيد بسته باشد؟ چشمانتان آنجاست كه نگاه مي كند آدم را .
نمی دانم چه بگویم . اگر بگویم بغض گلوبم را گرفته شاید کسانی بیندیشند که اغراق می کند و یا کسانی دیگر بگویند که گرفتار کیش شخصیت است .
اما حق من نیست که احساسم را به زبان آورم؟ مگر اصلا غیر از احساس چیز دیگری هم می تواند به زبان آید ؟ عقل که در روزگار ما ناامید شده است و به کنجی خزیده پیدایش نیست .
اگر آنجا را باز نمی کنید اینجا را هیچوقت نبندید .
دوستتان دارم .همین.
یک چیز دیگر هم هست .زنده باشید.
Posted by: جواد_ق at January 16, 2005 10:25 PMمثل هميشه لطف داشتيد به من آقاي معروفي عزيز ! ممنونم.دلگرمي ام به همين چيزها است...
Posted by: پدرام رضايي زاده at January 16, 2005 10:11 PM