مثل هر روز چشم هايش را آرام باز می کند. اتاق تاريک تاريک است، اما حتما صبح شده. ملحفه سفيدش را آرام کنار می زند، بايد مواظب باشد که حميد از خواب بيدار نشود، حتما هنوز خوابش می آيد. آخر او شب ها هميشه دير می خوابد.
لبه ی تختش می نشيند، به نرمی دمپايی های سفيدش را پايش می کند، از پشت پرده های يشمی پنجره را خوب می بندد، سوز پاييزی آدم را زود سرما می دهد، مبادا حميد سينه پهلو کند!
اولين باری که حميد مريض شد، سه ماه بعد از عروسي شان بود.
آن روز حميد رنگ صورتی خريده بود و می خواست اتاق کوچکی را که قرار بود يک روز اتاق بچه هايشان باشد رنگ بزند. اما به شب نرسيده حالش بد شد، تب کرد و تمام بدنش سرخ شد. مدام از اين پهلو به آن پهلو می غلتيد و از درد شکم ناله می کرد. ليلی آن موقع نوزده سال بيشتر نداشت، نمی دانست بايد چکار کند. هرچه يخ توی خانه داشتند توی کاسه ی آبی و گلی خالی کرده بود، تويش آب ريخته بود و با دستمال داغ پيشانی حميد را خنک می کرد و با ناله های حميد دلش آشوب می شد، اشک توی چشم هايش جمع می شد و دلش می خواست همه چيز را توی خانه بهم بريزد.
آن شب ليلی تا صبح توی بيمارستان بالای سر حميد نشسته بود و وقتی او را يک هفته بعد از عمل آپانديشس به خانه آوردند به خودش قول داده بود هر جور که شده، ديگر هيچ وقت نگذارد که حميد مريض شود، و حميد ديگر حتا يک بار هم مريض نشده بود.
در اتاق خوابش را می بندد، به طرف آشپزخانه می رود، توی سماور آب می ريزد و روشنش می کند. ميز صبحانه را از شب قبل چيده است. دلش نمی خواهد يک وقت حميد از خواب که بيدار می شود منتظر بماند. مادرش از قديم گفته بود: "مرد ها طاقت انتظار ندارند، نبايد منتظرشان گذاشت. در انتظار کوچک ترين چيزی کلافه می شوند، بهانه می گيرند و آخر سر هم همين بهانه های کوچک شان بزرگ می شود و آنوقت است که زن بايد جل و پلاسش را که تازه اگر آن هم جزو بهانه های مرد نباشد جمع کند و برود."
اين را وقتی پانزده سالش بود، مادرش بعد از دعوای سر شب آقاجان که بهانه اش دير رسيدن شام بود و بعد به اينکه چرا ليلی تنها فرزندشان پسر نيست و آقاجان وارث لايقی ندارد و يا اينکه چرا خانم جان ماست را از حسين آقا و نه از بقالی سر کوچه که خيلی هم نزديک تر است نمی خرد، ختم شده بود، به او گفته بود.
ليلی از همان شب با خودش عهد کرده بود که اگر روزی ازدواج کرد، دست کم چهار تا بچه داشته باشد، دو تا پسر، دو تا هم دختر، تا شوهرش به قول آقا جان هم ورثه داشته باشد و هم اينکه به خاطر سر و کله زدن با بچه ها وقت نکند که از ماست خريدن او ايرادی بگيرد. و حميد عاشق بچه بود.
هيچ وقت از خريد های او ايرادی نگرفته بود، همه چيز دست ليلی بود. هرچه می خواهد بخرد، هرچه می خواهد بپوشد و او تا حالا هرچه دلش می خواست کرده بود.
خودش را توی آينه ی کوچکی که به کابينت چوبی آشپزخانه نصب کرده نگاه می کند، موهايش کم کم به سفيدی می زند. کشو کنار دستش را باز می کند و کمی پودر سفيد به صورتش می مالد. چين و چروک های نورسيده عذابش می دهد. خط سياهی پشت پلک می کشد. حالا لب ها. مادر هميشه می گفت: " زن بايد به خودش برسد، تميز و آراسته باشد، مرد ها مثل کفتر اند، هر جا که دانه بپاشی به همان طرف می پرند. اين زن است که بايد حواسش را جمع کند."
کشو را می بندد، قوری را روی سماور می گذارد و به طرف پنجره ی بزرگ اتاق پذيرايی می رود. هوا گرفته است، شايد قرار است باران بيايد. به آسمان خيره می شود و ياد بچگی هايش می افتد، ياد همان وقت ها که آدم هيچ غم و غصه ای ندارد، از تمام دنيا فقط خودش را می شناسد، مادر و پدرش را. و بزرگ ترين آرزويش يک دانه بستنی و چند تا مداد رنگی برای نقاشی است. و اصلا مگر آدم وقتی که بچه است فکرش را می کند که بزرگ شدن اينقدر سخت باشد؟ به حدی که به جای بهار، انتظار پاييز را بکشد و ميان آن همه مداد رنگی حالا فقط رنگ سياه را دوست داشته باشد، مگر می شود؟
احساس سرما می کند، بايد لباس خوابش را عوض کند و چيز ديگری بپوشد. به طرف اتاق خواب می رود، دلش می خواهد حميد بگويد که او امروز چی بپوشد. در را به آرامی باز می کند، اما حميد سر جايش نيست!
به آشپزخانه می رود، آن جا هم نيست. شايد مثل آن موقع ها توی کمد قايم شده باشد تا او را اذيت کند، اما نه، آن جا هم نيست. حمام، دست شويی... هيچ کجا، حميد هيچ کجا نيست.
اشک هايش را پاک می کند و سعی می کند آرام تر نفس بکشد. حتما وقتی که او از پنجره بيرون را نگاه می کرده حميد زيادی منتظر مانده، خسته شده و حالا هم رفته است. نمی خواسته دير سر کار برسد. مادر راست می گفت.
" حميد هم طاقت انتظار را ندارد. "
به در صورتی کنار اتاق خواب شان نگاه می کند، آرام پيش می رود و در را باز می کند. همه چيز مثل هميشه است. مداد رنگی ها مرتب کنار هم چيده شده اند. عروسک کوچولو روی گهواره ی چوبی کنار پنجره آرام خوابيده است. عروسک کوکی را که کنار پايش روی زمين افتاده بر می دارد و نخ درازش را می کشد. موسيقی ملايمی فضای اتاق را پر می کند.
نگاهی به اطراف می اندازد، و لبخند تلخی روی لب هايش می نشيند. در اتاق را دوباره می بندد. نبايد خودش را ناراحت کند، مرد ها همينند، زود ناراحت می شوند. حالا که چيزی نشده، او که تحملش زياد است. خودش صبر می کند بايد به فکر شام باشد. هنوز خريد هم نکرده است. به آشپزخانه می رود، قوری را بر می دارد، توی هر دو ليوان چای می ريزد. رو به روی صندلی حميد می نشيند و به کره ی آب شده ی روی ميز نگاه می کند. صدای موسيقی هنوز از اتاق صورتی می ايد. بايد آرام باشد. او که می تواند انتظار بکشد.
اتاق صورتی خالی است...
اما حميد حتما يک روز بر می گردد.
در بستر صندوق تابوت مانندی دراز کشيده بودم. جرينگ جرينگ سکه های ريز و درشت چپ و راست به صورتم سيلی می زد. مرد دستار به سری با ريش جوگندمی کشکول به دست در يکی از جهارراه های پر رفت و آمد تهران از لابلای انبوه ماشين های سواری پيکان و پرايد اسفند دود می کرد، بغل دستی ام به طعنه می گفت چشممان نزنند. من و بغل دستی سرفه کنان پاهامان را بغل زديم و از فراز دود تيره به پرواز خود ادامه داديم. اشباح کش می آمدند، با لب های تبخال زده دايره وار با پاهای جمع شده شان، تنه زنان از ميان جمعيت حيران و بی پناه می گريختند. بوی گنديده انبارهای آذوقه در هوا معلق بود. توفان، شن و ماسه را به سقف گنبدی ساختمان قلعه هدايت می کرد. قلعه بان برای ما نيمرو و نان آورد. کسانی با سر و صدای عجيب در قلعه را می زدند. طاووس تهران همراه مان آمد، و در ارگ بم جا خوش کرد. از مسير آشنای کوير می گذشتيم و من پانزده سالم بود. ديگر خوابم نبرد. از تخت پايين آمدم پاورچين پاورچين خودم را به کمد باريک آينه دار اتاق رساندم، عکس های خانوادگی را از کمد قديمی بيرون کشيدم. باز يادم رفته بود برای عکس ها آلبوم بخرم. از ميان عکس های سياه و سفيد عکس قلعه بان پير در کنار پدر، توفان شن آن روز را به يادم آورد. عکس ها را به جای هميشگی برگرداندم. دفترچه ی يادداشتم يا بهتر بگويم سفر نامه ام را برداشتم، با دقت ورق زدم، و به صفحه ی مورد نظرم رسيدم. نوشته بودم: «پليکان های حوضچه ی طبس...»
ورق زدم: «اولين بار، هزار و نهصد سال پيش شاهان ساسانی بر اثر زلزله مجبور به کوچ دادن اهالی بم به شهر جديدی به نام نورماشير شدند.» و نورماشير را با حروف بزرگ و رنگی نوشته بودم. از زبان زلزله نگار نوشتم: «دولت وقت در دهه ی هفتاد (مثلا در سال هزار و نهصد و هفتاد و...) تصميم به جلوگيری از ساخت خانه در بم گرفت.»
دنبال نوشته ای می گشتم. دفترچه را ورق زدم، و به يادداشت های اوايل انقلاب رسيدم: «عده ای با حمايت روحانيون توانستند قوانين دولتی را در ممنوعيت ساختمان سازی در شهر بم لغو کنند. با فتوا کارشان را پيش بردند.» چند خط پايين تر نوشته بودم: «اين عده به روحانيون گفته بودند چون شاه می خواست بم را تبديل به مرکز زرتشتيان کند... ما...»
سفر نامه را بستم. هوا به گرگ و ميش می زد، دلشوره داشتم، می خواستم هر چه زودتر راه بيفتم. مادر کنار دار قالی کوچکش نشسته بود و می بافت. طاووسش هنوز نا تمام بود. مادر هر وقت غمگين است نقش می زند. سماور هم می جوشيد.
از جيرفت به طرف بم حرکت کرديم. درخت های نخل، پسته و پرتقال از دور به چشم می خورد. در سکوت رانندگی می کردم. بغل دستی خواب بود. پس از ساعتی به ويرانه ها رسيديم، و بی هدف در ميان آوارهای خشتی دنبال زنده ها می گشتيم. بيمارستان خصوصی شهر کمتر آسيب ديده بود. نه بيل داشتند نه سگ تربيت شده. جسد پسر عموها را در جاجيم و چادر شب پيچيديم، روی باربند ماشين گذاشتيم و با طناب بستيم، و به طرف جيرفت حرکت کرديم. زن پسر عمو جلو خانه اش بست نشست و با ما نيامد. می راندم و پدر از آينه نگاهم می کرد، با چهره ی کبود، مثل آن روز که جسد دوست زلزله نگار تهرانی اش را کنار بساط مشروب فروشی با شيشه های خالی دوروبرش پيدا کرده بود.
نوشته بودم: «از سال هزار و نهصد و هفتاد، به مدت شش سال در بم اجازه ی خانه سازی داده نشد. بعد از آن جمعيت از چهار هزار نفر به صد هزار نفر رسيد.» دير بود، صبح مرده بود که به جيرف رسيديم. مادر در چهارچوب در منتظر بود. گفت: «سيبوها سرما برده.»*
محله خالی بو.د همه به مزرعه رفته بودند. تصميم داشتم سال آينده با فروش محصول امسال، چيزی شبيه گلخانه يا پوشش پلاستيکی تهيه کنم. حالا سرما سيب زمينی ها را از بين برده بود. فکرم از خستگی کار نمی کرد. جسد ها را با کمک بغل دستی و مادر از باربند پايين آورديم، و برديم شان در انبار. مادر ناليد: «رودِ مادر.»
جسدها سنگين بودند، به سنگينی جنايات در راه مانده. دست هام آلوده بود. چشم هام از خستگی روی هم افتاد. داشت دير می شد، به هم نمی رسيديم. تارهای طلايی موی دخترک رنگ مس داشت، پدر سرش را به صورت دخترک چسبانده بود، صورت دخترک کاشته شده بود، و پدر بی صدا گريه می کرد. صدای مويه می آمد: «رود مادر.»
صدای سنج از دور شنيده می شد. کسی داشت به دقت پنجه ی کاشته شده ی آشنايی را از زير خاک در می آورد، بولدوزرها غوغا می کردند، اجساد به پنجاه هزار می رسيد. پدر دوقلو ها، فريدون و کاوه را روی دوش گذاشته بود و در نخل ها به جايی نامعلوم رانده می شد. مارها به صدای نی لبک مرتاض از مغز دو قلوها می خوردند، صورت کوچک دخترک سه ساله غرق بوسه می شد. بچه ها در بغل مادران مرده شان زنده بودند. بچه ی دوساله ای با طناب به اين طرف و آنطرف کشيده می شد. نان ها در اندازه ی استاندارد (نه بزرگتر از فندق، نه کوچک تر از گردو) از کاميونی به سوی دو زن چادر مشکی پرت شدند، و آن دو زانو زدند. خون به رنگ مس از منفذهای چادر بيرون می زد، قير مذاب در حفره ی چشم های گشاد ريخته می شد، و حفره حريص و حريص تر می شد.
احساس کردم سرب داغ دارد به طرفم سرازير می شود. مادر تکانم داد. همسايه ها از مزارع سرما زده برگشته بودند. يکی می پرسيد: «بچه ها را دزديده اند؟» کسی می گفت: «به جسد زنی تجاوز شده.»
جوابی نداشتم. وقتی شاهدی نيست، وقتی مطمئن نيستی... زير لب گفتم: «شنيده ام، شايد.. از چادر زدن در حاشيه شهرهای اطراف بم، از خالی کردن بار کاميون ها.»
مادر از نوزادی که در چادر برزنتی هلال احمر به دنيا آمده بود گفت، و من از نجوای پرستار در گوش نوزاد نوشتم. پرستار وجدان انسانی را در گوش نوزاد نجوا می کرد.
از جيرفت با پتو و آذوقه و چند بيل راه افتاديم. در آيينه بغل دستی ديده نمی شد، صدايش را می شنيدم که می گفت: «با چهارصد ميليارد دلار از عرب های خليج فارس، و هشتصد هزار يورو از آلمان و چند ميليون خودمان و شرکت هاي خانه سازی سوئد و ژاپن خانه های چوبی ضد زلزله بخريم.»
از ده پوشتور، نزديک شهر بم که گذشتيم، بغل دستی با اشاره به آدم های آنجا که سه هزار نفری می شوند، با هيجان می گفت: «بله، ببين قيمت هر خانه پانصد هزار کرون است. اگر ده هزار خانه سفارش بدهيم در جمع هفتصد ميليون کرون خرجش می شود، لااقل از سرمای کوير در امانند.»
يک آن با باز کردن پنجره سوز سردی به درون نفوذ کرد، با پوزخند گفتم: «خانه های چوبی آماده! شوخی می کنی؟ شايد بد نباشد.» صدای خواننده ای در کوير موج زد، دو چرخ عقب ماشين در شن گير کرد، صورت پدر از شدت قهقهه محو و محو تر شد. نوشتم: «قيمت هر خانه پانصد هزار کرون است. اگر ده هزار خانه سفارش بدهيم در جمع هفتصد ميليون کرون... چهارصد ميليارد دلار از عرب های خليج فارس، و هشتصد هزار يورو از آلمان و چند ميليون خودمان... اصلا از اين ارقام و اعداد سر در نمی آورم. چه جوری بايد اين پول ها را تبديل کرد، دلار، يورو، کرون، تومان. سرم درد می کند...» دفترچه را بستم.
سيبوها به لهجه جيرفتی. سيب زمينی ها را سرما زده.
رود مادر: عزيز مادر.