براي چندمين بار، جملاتي كه بايد بگويم و جواب هاي احتمالي او را پيش خودم مرور مي كنم. آنجا نشسته است و مثل هميشه متوجه نگاهم مي شود. منظورم از هميشه، دو مرتبه ي آخري ست كه در اين فروشگاه كار كرده ام. يك مشتري قبل از من جلو صندوق ايستاده است كه بايد او را راه بيندازد، با اين حال در ضمن كار، همچنان با آن نگاه ميشي خمار و لبخند شوخ كه ديشب خواب را از من گرفت، مرا برانداز مي كند. تقريبا تمام شب را به گفتگوهاي كوتاه مان و آن كشش پنهاني كه در رفتار دوجانبه مان مي يافتم، فكر كردم. من جاهاي مختلفي كار مي كنم و دختر هاي زيادي را از كاركنان فروشگاه ها مي بينم، ولي به آنها دقت نمي كنم. كار من دقيق شدن به مشتري هاست. مثل اين پيرزن كه خريد زيادي كرده و بايستی او را تا پاي صندوق زير نظر مي گرفتم. پيرزن ها از همه بدترند. اما خوب مي دانم كه اين تعقيب، بهانه اي بود تا اين دختر ريز نقش خواستني را ببينم و حرف هام را به او بگويم. زياد فرصت ندارم، نيم ساعت بيشتر به پايان كار فروشگاه نمانده و من بايد به كلنجار دروني ام پايان دهم. ديدار كوتاه اول را به ياد مي آورم و به خودم اميد مي دهم. اين نشانه ي يك فرصت بزرگ در زندگي و خوشبختي ام بود. يك هفته ي پيش، در همين فروشگاه از روي بيكاري مردي را مي پاييدم كه رفته بود سر وقت لوازم آرايش و در حالي كه با احتياط به اطراف نگاه مي كرد، خط چشم مي كشيد و پشت پلكش را سايه مي زد. آنوقت صداي بلندگو درآمد كه:“ 88 ، به قسمت اطلاعات.” 88 ، شماره ي من است. راه كه افتادم از پشت سرم صداي دخترانه اي كه معلوم بود صاحبش به عمد سعي در بم كردن آن داشته، تكرار كرد: 88 ، سريع تر به اطلاعات ، 88 . روي پاشنه چرخيدم، مثل عقب گرد دوران سربازي، و با او روبرو شدم. مهم تر آنكه به چهره ي او دقت كردم. بعد در آن لحظه اتفاق مهمي افتاد. انگار كه دري مخفي در يك دهليز تاريك به دست غيب برات گشوده شود و تو تالار بزرگي را برابرت ببيني، با نور ملايم شمعداني ها و گرماي بخاري ديواري و آرامش مخملين مبل ها و پرده هاش، و از خودت بپرسي چطور تاكنون متوجه حضور، يا نه، كمبود اين تالار در اين فضاي تاريك و سرد نشده بودم. به شوخي گفتم: ” آهان، پس من هم تحت نظر هستم!” خنديد. از آن خنده ها كه از ته دل مي آيد و بي ريا است، و با نگاه شيريني از كنارم رد شد. ايستادم تا او جلو بيفتد. در دلم صداش مي كردم:” برگرد، تا بدانم خودت هستي. برگرد! ” امتحان مهمي بود، بايستي ناب بودن اين فرصت را مي سنجيدم. آنقدر صداش زدم تا برگشت و صداي بلندگو دوباره درآمد. خنده اش را از دور شنيدم. مي پرسد:” خوب؟!”
پيرزن رفته و من روبروش ايستاده ام. با حالتي منتظر نگاهم مي كند. ابروهاش را به طرز اغراق آميزي بالا برده، چشم هاش را انگار لايه اي از مستي اغوا كننده پوشانده و دهانش نيمه باز است. دندان هاش روي هم چفت نشده اند. مي دانم كه نوك زبانش را آن پشت، ميان دو رديف دندان هاش گير داده تا مثلا حرف ” چ” را چيزي مثل ” ت ” تلفظ كند. آه، همه ي اينها او را چقدر معصوم و خواستني مي كنند و من چقدر به او احتياج دارم! بسته ي آب نبات كشي را جلوش مي گذارم و مي گويم: ” بالاخره، بعد از هشت ساعت، من هم چيزي براي خريدن پيدا كردم.” اين جمله ي آماده ي اول بود. با خنده بسته را از جلو چشم الكترونيكي مي گذراند و بعد به من نگاه مي كند، يعني: همين؟! ” ديروز، اتفاقا همين نزديكي ها ديدمت. فكر كنم با نامزدت بودي.” لبخندش با معناتر مي شود: ” راستي؟! چطور شد من نديدمت؟” ” گفتم مزاحم تان نشوم! ” پول آب نبات را مي دهم. فكر اين جوابش را نكرده بودم. همان طور كه نگاهش به صندوق پول است، با لحن جدي مي گويد: ” او كه ديدي، شوهرم است. پسرم را هم پس بايد ديده باشي، خوب.” باور نكردني ست. شايد بهتر باشد قضيه را فراموش كنم. اين سكوت بين حرف ها از همه چيز بدتر است. ” يك كيسه پلاستيك كوچك به من مي دهي؟” ” نه! ” و لب هاي لرزان به هم فشرده اش آماده ي خنده است. پس مي شود دوباره شروع كرد. ” مي داني، راستش ديروز اصلا نديدمت. همين جوري دروغ گفتم.” ” خوب، من هم دروغ گفتم.” و يك خنده ي پر سر و صداي ديگر. حالا وقت جملات آماده ي اصلي است. كمي من و من مي كنم. من و من كردن در اين مواقع لازم است. ” مي خواستم… البته، مي داني، اين دروغ بي علت نبود… من بايد يك… خيلي دوست داشتم بيشتر با تو آشنا شوم… اگر مايل باشي… ” بايد فرصت ” نه ” گفتن را ازش بگيرم: ” امروز عصر، بعد از كار ، فرصت داري يك قهوه با هم بخوريم؟” كمي سرخ مي شود و چشم هاش را شرمگينانه به پايين مي اندازد. اين هم لازم است. بايد باشد. ” امروز نمي شود. بايد… ” ” فردا چی؟ ” ” نمي دانم… خيلي غير منتظره بود، خوب ! ” سرش را كمي كج مي كند و موهاي بلوطي لختش را با ناخن هاش شانه مي كشد. صداي كوبش قلبم را مي شنوم. مي دانم كه لحظه ي بزرگي در زندگي ام پشت آن چفت نيم بسته ي دندان هاش مانده است. مژه هاي فرو افتاده اش را آرام بلند مي كند: ” خوب، شماره ي تلفنم را مي نويسم… شايد فردا.” از شوق به خودم مي لرزم و تنم مور مور مي شود. اين تصوير، اين حس، اين دختر كه روبروم نشسته حقيقت دارد. اين لحظه ي ناب، نه از جنس تلو تلو خوردن هاي ملال آور هرروزه در قطارهاي شهري است، و نه به هيكل هايی مي ماند كه در فروشگاه ها ، سايه وار دنبال مي كنم و تنها چيزي كه از آنها مي دانم و برام مهم است، آن چيزی است كه در دست دارند و يا در سبد خريد، و بايد براي داشتن آن پول بپردازند. حالا هم مراقب حركت انگشت هاي او روي صفحه ي كوچك كاغذي هستم كه پيش رو دارد، اما در اين نگاه چيزي است كه سلام ها و لبخند هاي ماشين وار صبحگاه من به مسؤلان فروشگاه ها فاقد آن اند. چيزي كه كم دارمش. چيزي كه آن را شهوت بودن مي نامند. ماه هاست كه خودم را غرق كار كرده ام، آن هم كاري كه سرتا پا دروغ است. به دروغ سبدي برمي دارم و رل مشتري را بازي مي كنم. به دروغ كنار مردم مي روم و به جنسي توجه خاص نشان مي دهم. به دروغ در صف جلو صندوق ها مي ايستم و مطمئن مي شوم چيز هايي كه برداشته شده اند، سر جاي خود هستند و پول ها از جيب ها و كيف ها در مي آيد و من هم از صف بيرون می زنم. همه چيز مرتب است. آدم ها برام به دو دسته ي مشكوك ها و غير مشكوك ها تقسيم شده اند و تفكرات، احساسات و زيبايي شان، مرد يا زن بودن شان توجهي در من نمي انگيزد. نقشم را بازي مي كنم تا در فروشگاه را مي بندند. همه چيز به موقع تمام مي شود و اتفاق خاصي نمي افتد. قطار به موقع مي رسد و من در واگن مناسبي سوار مي شوم كه به هنگام پياده شدن، راه زيادي تا در خروجي نروم. خانه بهم ريخته و ساكت است، مثل هميشه. آبجو هم هست و تلويزيوني كه تصاويري نشان مي دهد، از همان قبيل كه در طول روز مي بينم و بعد، ساعتي كه براي صبح تنظيمش كنم. هرچند كه به موقع بيدار مي شوم و صداش در نمي آيد. مي خواهم ديگر نقش خودم را بازي كنم. من تنهاي به ستوه آمده، مني كه به نيمه ي زيباي گمشده در زندگي ام مي نگرد و باور مي كند سادگي هنوز هست. صفحه ي كوچك كاغذ را به دستم مي دهد. همه ي چيزي كه از اين ديدار كوتاه نياز داشتم، حتا بيشتر در آن هست. يك اسم و يك شماره ي تلفن. مي گويم: “ چه اسم قشنگي! “ × × × شب، آرام و بي ستاره ما را احاطه كرده، بي جنبش حتا يك برگ. من و او در خنكاي خيابان باريك سنگفرشي به موازات رودخانه قدم مي زنيم. انعكاس نور چراغ ها روي پوست رود، مار وار مي خزد. او دستش را دور بازوي من حلقه كرده و با اعتماد به من چسبيده و گهگاه در ميان صحبت هاش فشار ملايمي به دستم مي دهد و به من چشم مي دوزد. دوست دارم اين شب و اين رودخانه پايان نگيرد. يك هفته از آشنايي مان مي گذرد و من هر روز بيشتر شيفته اش مي شوم. غروب ها، حتا روزهايي كه محل كار من جاي ديگر است ديدار كوتاهي داريم. كافه ي دنجي پيدا مي كنيم و ساعتي از پيله ي دروغ زندگي نماي اطراف مان بيرون مي آييم. او ساده و بي ريا، به هر شوخي بي مزه ي من مي خندد و نوشيدني شكلاتي داغش را با سر و صدا سر مي كشد. من و او فقط يك اختلاف كوچك داريم. من شيريني و شكلات نمي خورم و او اهل سيگار و آبجو نيست. پريروز او را به رستوران ايراني بردم و تمام وقت براش از خاطراتم تعريف كردم و او با حوصله گوش مي داد و علاقه مند مي نمود. همان شب، در راه، بعد از آن كه مرا احساساتي و با محبت خواند، براي اولين بار بوسيدمش. در اين ديدار ها آنقدر به هم نزديك شده ايم، گويي او را از سال ها قبل مي شناسم. حتا چند كلمه فارسي هم ياد گرفته و آنها را به لحن شيريني همه وقت به كار مي برد. گاهي من به فارسي از او مي پرسم: “ تو مال مني؟” او سرش را با قوت مثل يك دختربچه پايين مي اندازد و مي گويد: ” آره! “ بعد مي پرسم: ” ولم مي كني؟” سرش را به چپ و راست مي چرخاند: ” چه حرف ها! ” امشب با هم از سينما بر مي گرديم. شنبه شب است و من او را به خانه مي رسانم و شايد… شايد، نه، حتما. تنها زندگي مي كند و پدر و مادرش را از بچگي نديده. دوست پسر قبلي اش براي تحصيل به آمريكا رفته و بعد از يك نامه و دو سه تماس تلفني ديگر از او خبري ندارد و همه ي اينها را با خنده تعريف مي كند. و من پياپي مي بوسمش ، چون با او شرط كرده ام که هر بار بگويد ” خوب” مجازاتش بوسه است. نيمكتي را كنار ساحل نشان مي دهد. آنوقت، آدامس تعارفم مي كند. مي گويم نمي خورم. ” چرا؟” ” حوصله ي جويدنش را ندارم! ” رودخانه مثل حرير سياه براقي روبرومان مي لغزد. بي هياهوي غوكي يا حتا جوشش حبابي روي آن. همه چيز آرام و بي تلاطم است. چراغ خانه هاي آنسوي رودخانه از لابلاي شاخه هاي درخت ها چشمك مي زنند و من از هيجان خوشي كه دستخوش آنم، به زحمت بر روي نيمكت مي توانم آرام بنشينم. سرش را روي شانه ام مي گذارد و حلقه هاي دود سيگاري كه از دهانم بيرون مي دهم، فوت مي كند. بعد از جا مي پرد و شروع مي كند: ” مي داني، مدرسه ي من آنوقت ها همين نزديكي ها بود. با ” اشتفي ” و ” ليزا” كه قبلا برات از او تعريف كردم، همان كه الان بچه دار شده...” سرم را تكان مي دهم يعني مي دانم، و به حرف زدن با حرارت او كه با تكان دادن دست هاي كوچكش همراه است، با خنده چشم مي دوزم. ” آره، سر راه بستني مي گرفتيم و روي همين نيمكت مي نشستيم. واي خدا، چقدر كيف داشت. سربه سر مردم مي گذاشتيم. ليزا خيلي شيطان بود. مرد خوش تيپي كه از دور مي آمد، ما ديگر مي دانستيم. يك كم از بستني آب شده به دور دهانش مي ماليديم و خودش را مي زد به بيهوشي، اينجوري… اشتفي مي دويد جلو يارو و كولي بازي درمي آورد. مرد بيچاره هول مي شد، خوب. مجبورش مي كرديم از رودخانه آب بياورد و به صورت ليزا بزند. اشتفي مي گفت: تنفس، آقا! بهش تنفس مصنوعي بديد! آنوقت ليزا يك جاي كار خراب مي كرد و خنده اش مي گرفت...” با سر و صدا قهقهه مي زند و سرش روي شانه ي من مي افتد. ”بعضي وقت ها هم اشتفي اداي مست ها را درمي آورد و مي رفت سراغ پيرمردها. آنوقت ها پيرمردها مي آمدند كنار رودخانه، ماهيگيري.” مي پرسم: ” تو چكار مي كردي؟ ” ” من؟… من مي خنديدم، خوب. ” و تند دستش را روي لب هاش مي گذارد و ملتمسانه نگاهم مي كند. مي گويم: ” دو بار گفتي خوب. ” چشم هاش را با حالت تسليم، مثل محكومين در حال انتظار مي بندد. آنوقت دست هاش را دور گردنم حلقه مي كند، رودخانه و سنگفرش خيابان و درختان ساكت و همه ي آنچه هست ناپديد مي شود و فقط لب هاي اوست و انگشت هايش كه گردنم را نوازش مي كنند… دقيقه اي در سكوت رودخانه را تماشا مي كنيم. مي پرسم: ” داستان مي خواني؟” ” بعضي وقت ها.” ” بهترين داستاني كه خواندي، چي بود؟” ”جين اير. تو چي؟” ” نمي دانم.” و باز دقيقه اي سكوت. وقتي بالاخره نگاهش مي كنم، بدنش را منقبض كرده و چهره اش ناراحت و جدي است. برام تازگي دارد. ” چي شده؟” ”هيچي ” و سرش را پايين مي اندازد. ” چطور هيچي؟… يكدفعه چرا اينطوري شدي؟” با صداي ناآشنايي مي گويد: ” تو را به خدا صبركن. الان خوب مي شوم.” خالي از حال خوشي كه داشتم در سكوت تماشاش مي كنم. پس آنقدرها هم به او نزديك نشده م. چه چيز ناراحتش كرده است يا چه حرفي؟ نكند اين جين اير لعنتي باشد؟ موهاش جلو صورت او را گرفته اند و فقط صداي نفس هاي نامنظم او را مي شنوم و انگشت هاش را مي بينم كه در هم فشرده شده اند. يك چيز ديگر هم هست. به نظرم مي آيد، تابحال متوجه نشده بودم كه نسبت به بدن و پاهاش سري بزرگ دارد. بايد به او بگويم، يعني پيشنهاد كنم موهاش را كوتاه كند و هميشه شلوار بلند بپوشد، نه اينطور تا زير زانو. تازه، داستان هاي بهتر هم زياد است كه بايد بخواند. اصلا، همه اش به خاطر اين حالت عجيب اوست كه من اين فكر ها را مي كنم. صبر، صبر... سرش را آرام بلند مي كند و گره ي انگشتانش شل مي شود. جرئت مي كنم دستم را پيش ببرم و موهاش را نوازش كنم. برام تعريف مي كند كه مدتي ست معده اش درد مي كند و دكتر گفته عصبي است. چه مزخرفي! به او اصلا نمي آيد كه عصبي باشد. به شوخي مي گويم ناراحتي معده به خاطر خوردن شكلات و بستني است و بايد سيگار بكشد و آبجو بخورد، و مي خنديم. دقايق دلهره ي پيشين مثل تصوير چراغ هاي گازي روي آب، با موج ملايمي محو مي شوند و نگاه مخملين او چشم هام را نوازش مي دهد. مي گويد: ” كاش الان هم بستني بود. هوس كرده ام.” ” كنار سينما كه بستني فروشي هست.” ” اينهمه راه را برگرديم؟ ” با هيجاني كه سعي دارم به او منتقل كنم، مي پرسم: ”بستني مي خواهي يا نه؟” چشم هاش حالت شيطنت آميزي مي گيرد و به طرف راهي كه آمده ايم نگاه مي كند. آنوقت يكهو از جا مي پرد و همانطور كه مي دود صداي جيغش را مي شنوم: ”مسابقه تا ايستگاه! ” بدون عجله از جام بلند مي شوم و پشت سرش داد مي زنم: ” تا آن درخت شكسته بهت شانس مي دهم.” نمي دانم بيد مجنون به زبان او چه مي شود. بعد، مي دوم. سبكبال و كودكانه، و حركت موج وار موهاش را مي بينم كه به من نزديك تر و نزديك تر مي شود. مي دانم كه به دست مي آورمش. همه ي آنچه را كه در سال هاي بزرگسالي آموخته ام رها مي كنم و بي وزن مي شوم. انگار دوازده ساله ام. دوازده ساله مي شوم، در يك شب تابستاني كه در كوچه مان بساط گرگم به هوا بازي برپاست. و من دنبال دخترك سبزه ي همسايه مان مي دوم كه آخرين شكار من است. دمپايي هاش را كنده و مثل باد رو به بن بست مي دود. آن ته، ديوار و در كهنه ي باغ كوچكي ست كه شاخه هاي مو از آن آويخته اند و ما سال هاست كه مي خواهيم بدانيم آن تو چی هست. مي دود و پياپي به من كه پشت سرش گرگ وار خيز بر مي دارم، نگاه هاي رميده مي اندازد، با آن مژه هاي بلند وحشي و موهاي لطيف بناگوشش، و نوميدانه جيغ هاي كوتاه مي كشد. خيل بچه هاي جامانده، پشت سرمان سوت مي كشند و هياهو مي كنند و من چند قدم بيشتر تا پيراهن سبك او كه باد در آن مي افتاد فاصله ندارم... آن شب، جلو در نيمه باز خانه اش ايستاده بوديم. نيم نگاهي به داخل انداخت و بعد به من. پرسيد: ”تو مال مني؟” سرم را با قوت پايين انداختم: ” آره! ” جدي نگاهم مي كرد. ” ولم مي كني؟” سرم را به چپ و راست تكان دادم و لبخند زدم: ” چه حرف ها!” در همان حال كه در را با بدن مان باز مي كرديم، همديگر را مي بوسيديم. مزه ي شكلات مي داد. × × × ديشب را بد گذراندم و از صبح تاكنون مانند مرده ي متحرك، بدون آنكه بدانم چه مي كنم در فروشگاه سلانه سلانه راه مي روم. در همان ساعت اول شروع كارم با دو نفر درگيري لفظي پيدا كردم. شكايت داشتند از آنكه خيره نگاه شان مي كنم و مزاحم خريدشان هستم. نمي دانند كه من اصلا جايي را نگاه نمي كنم. بلكه چشم هام خود به خود در جايي ثابت مي مانند و چرت مي زنند. نقشم را نمي توانم خوب بازي كنم. آخر نقش ديگري به نقش قبلي ام اضافه شده. ديشب هم به عادت دو هفته ي گذشته درد معده اش عود كرد و آنقدر غلت زد و نفسهاي ناهنجاركشيد، تا خوابم پريد. نبايد بوي سيگار به مشامش برسد. اين هم از آن ادا و اصول هاست. به سيگار و آبجو حساسيت دارد، چون او را ياد پدرش مي اندازد كه معلوم نيست الان در كجاي دنيا قليانش را مي كشد و من بدبختي اش را. من هميشه قبل از خواب در بالكن خانه سيگار مي كشم و بعد هم مسواك مي زنم ولي كافي نيست، آخر عادت دارد وقتي غلت مي زند و در عالم خواب مرا پيدا مي كند دست در گردن من بيندازد و سر و دماغش را در سينه و گردن و زير بغل، خلاصه هر جا كه شد فرو ببرد و ملچ ملچ كنان با آب دهان و اشك هاش بدنم را خيس كند. اگر همه چيزش را تحمل كنم، از اين ملچ ملچ كردنش نمي توانم بگذرم. دو هفته است نقش عاشق مسخره ي دختري را بازي مي كنم كه لوس و رياكار و ابله است، با خنده هايي كه به غار غار تسريع شده ي كلاغي ماده مي ماند، و آن توك زباني حرف زدن بي معنا و ”خوب” گفتن هاي بي حد و حصرش. يك روز از كوره در رفتم و در حالي كه سعي مي كردم عصبانيتم را پنهان كنم پرسيدم: ” اين چه عادت مسخره اي ست كه اين كلمه بايد دايم نقل كلامت باشد؟” با آن چشم هاي بيمار گونه و خالي از انديشه اش نگاهم كرد: ” خوب، چكار كنم. تو چرا لب هات را دايم مي جوي؟! ” وقتي حوصله اش را ندارم، لوس بازي و ريا كاري اش بيشتر مي شود. نوازش كنان برايم وراجي مي كند: ” مي دانم، تنهايي كشيده اي و عصبي هستي، ولي تو چهار سال تنها بودي. اگر مثل من يك عمر كسي را نداشتي كه به خاطر خودت دوستت بدارد، آنوقت قدر زندگي را بيشتر مي دانستي.” زندگي! نمي دانم از كدام زندگي صحبت مي كند. لابد همين شارلاتان بازي را مي گويد. به او دقت كرده ام؛ صبح ها وقتي بيدار مي شود توك زباني حرف نمي زند و قيافه ي وا رفته ي نشسته اش هماني است كه هست. اما وقتي يك ليوان بزرگ شير و شكلات درست مي كند (اين شير و شكلاتش از همه بدتر است) و هورت مي كشد و روزنامه ي صبح را ورق مي زند يادش مي آيد كه زبانش را به دندان هاش بند كند. روزنامه را نمي خواند. اين هم براي خودنمايي است تا نشان بدهد آدم خردمند و متشخصي ست، تربيت اروپايي دارد و از همه ی وقتش، قبل از آنكه سر كار برود استفاده مي كند. آخر جلو صندوق نشستن و صبح تا شب لباس زير و دمپايي و خوشبو كننده ي توالت را قيمت زدن و سكه هاي چرك را شمردن، كار آدم هاي متشخص است. كاش فقط اينها بود. خانه اش پر از گلدان هاي جور واجور، عروسك هاي همه اندازه، تخته پاره هاي بي مصرف و عكس هاي بي شماري ست كه با دوستانش گرفته و به در و ديوار چسبانده. در همه ي آنها آدم هاي تو خالي را مي شود ديد كه احمقانه به دوربين لبخند مي زنند تا عكس، قشنگ از آب درآيد. چطور مي شود اينهمه ريا كاري را تحمل كرد؟ پريشب، لابد از بس كه اين مدت در بالكن در سرما ايستادم و سيگار كشيدم، تب كردم و بدنم به لرز افتاده بود. كاش راحتم مي گذاشت، اما نصفه هاي شب در ميان خواب و بيداري ديدم كه لبه ي تختخواب نشسته ام و او مانند پيرزنان عهد دقيانوس پاهام را در تشتي آب سرد مي شويد. به گمانم چيزي هم آواز وار زير لب زمزمه مي كرد و گه گاه نگاه هاي شيفته به من مي انداخت. حتما از خودش خيلي راضي بود كه نقش مادري دلسوز را برام بازي مي كند. وقتي به پاهام دست مي كشيد، مور مورم مي شد و موج لرز تمام تنم را مي روفت و مي رفت. از ميان دندان هاي قفل شده ام كه چكش وار بهم ميخوردند، ناله كنان گفتم: ”گمشو... از جلو چشمم گمشو! ” و او به شستشوي چندش آورش ادامه مي داد و با لبخند ميگفت: ” هذيان ميگويي... خوب ميشوي، عزيزم. چيزي نيست.” امروز با وجود آنكه كاملا خوب نشده ام، به سر كار رفتم تا از آن محيط ملال آور رها شوم. او مرخصي گرفته و در خانه نشسته است. حتما منتظر من. بارها به عبث كوشيده ام به ساعاتي فكر كنم كه به راستي دوستش داشتم، اما حتا در ميان تصاوير گردش شبانه كنار رودخانه، چهرهي عريان آن پنج دقيقه از همه قوي تر است. نشانهها هيچ گاه دروغ نميگويند. ولي آن را باور نكردم تا حالا رنج بكشم. ديگر نبايد به اين دروغ ادامه بدهم. هرچه، هركه ميخواهد بگويد و هر فكري ميخواهد بكند. از اين دهليز تاريك راهي به خروج نيست. زنگ خانهاش را ميزنم. بي هيچ سوالي در را باز ميكند. براي چندمين بار جملاتي كه بايد بگويم و جوابهاي احتمالي او را پيش خودم مرور ميكنم. آنجا نشسته است و مثل هميشه متوجه نگاهم ميشود. برلين- اكتبر 2003
ای زنان ِ خوشگل ِ ایران زمین
دختران ِ ماه رو، زهره جبین
تا به کی باشید در چادر اسیر؟
اندکی هم بود می باید دلیر
تا به کی بر سر کنید این روسری
خورده از این روسری صد تو سری
تا به کی باشید اینسان در جوال
ای شما سرمایه ی ِ حسن و جمال
چادر است و روسری زندانتان
ای شما بیچارگان ؛ زندانیان !
دیو ، می خواهد شما را در حجاب
بر شما می خواند آیات ِ سراب
تا شما باشید در پرده نهان
هست آزادیّ ِ ما وهم و گمان
چاره ی ِ ایران به دستان ِ شماست
بی حجابی چاره و درمان ِ ماست
پرده بر گیرید و طنازی کنید
با اصول ِ شرع لجبازی کنید
شرع ، عین ِ شرّ ِ ما گشته کنون
کرده ما را غرقه ی ِ صد گون جنون
چشم ِ امّید ِ همه مردان ، شما
داروی ِ درد ِ خود و ایران ، شما
ای زنان و دختران ، همّت کنید
این طلسم ِ شوم را فرمت کنید !
23/7/82
توس
M.Mit
رويداد هفته و دعوت از وبلاگستان فارسي
هفته نامه اي تين ايجر و ميني ماليستي در راه است
در رويداد هفته بنا را بر اين گذاشته ايم تا به تدريج با اعضاء بلاگستان فارسي پيوند هايي را برقرار کنيم و از پيشنهادات و آراء و مطالب آنها در نشريه بهره جوييم. تصورمان اين است که مي توان از وبلاگشهر تحريريه اي حرفه اي را برگزيد که در کنار تحريريه اصلي رويداد فعاليت کند و اين سبک جديدي است که تجربه کردن آن منوط به همکاري و همياري اعضاء فرهيخته وبلاگستان فارسي است.
ضمن استقبال از دریافت مطالب شما جهت اطلاع بیشتر به آدرس
http://www.fazlinejad.com/special.asp?id=133
مراجعه فرمایید.
نتانتانتانتالنتاذوئدانتاه
سلامئ مجموعه ی جالبی است ... اما انچه برایم جالب است جدا افکنی بچه ه ای خارج از کشو ر توسط عزیزان داخل است ..جز انها که نامی دارند . امیدوارم این وب لاگ به این روز دچار نشود . بهرحال جدا افتادگی پدیده ای است که ما ناچار بحمل ان هستیم . علیرضا . شهر بن
Posted by: alireza at November 9, 2003 5:18 PMas do khab nefeshti ,avalias dari maghfi begarmaresidi,ke an dokhtarbud ,ke an panj darire bud ke bad as do hafte be an shak kardi,va as nasre rawi dorugh bud,khabe dowom dawasdah salh ihast ke hanus bosrog nashode. wa sharab khordane hanus masale mast,wa dokhtare sisdha sale ke be tarafe bunbast dawid ke hgashang neweshti.ama dar moarefiye dotar nfeshti,u as bachgi pedar wa madarash ra nddide.chetor ,buye zigar wa abjoye rawi u ra be yade pedarash miandasad. shayad mikhasti ,rasi as sendegiye dokhtar bas koni ,inja tanaros didam. rawi mikhast dokhtar ra be koli dorughgo neshan dehad wa khanande ra ba khod hamra konad inmoshgele rawi bud na dotar mokhasti in ra beresini ,bale moshgel dar dokhtar nabud, wali dar inke doghtar halate resa dasht wa hamin dell rawi ra misad moso ra miresand.khode rawi ham chisish misod, ba an hokm dadanash .bayd dadstanhaye khub bekhand wa char zal tanha bud,wa ghadre sendeki ra nemidanet. inke tawanest khodash ra kenar bekeshad wa ranj nabarad bas ham khodash kari bud..
Posted by: akram mohammadi at November 3, 2003 1:23 PM