November 23, 2003

"دست نوشته های قابيل" - کيوان حسينی، پراگ

آقاي ش. عزيز!
وقتي فراخوان شما را براي انتشار داستانهاي کوتاه ديدم، به ياد نوشته هايي افتادم که چند ماهي است پيش من مانده و نمي دانم چکارشان کنم. قبل از عيد امسال بود ، به گمانم، که تلاشم براي پيدا کردن تاريخچه دانشگاه تهران، مرا به وبلاگي رساند که در تمام اين مدت ساعتها فکرم را به خودش مشغول کرد و هيچ وقت نمي دانستم که بايد با اين وبلاگ چه خاکي به سرم بريزم.
همه چيز شبيه يک شوخي بود. «دانشگاه تهران» را در «گوگل» وارد کردم و با انبوه سايتها و وبلاگهاي فارسي رو به رو شدم. يکي از اينها وبلاگي بود به نام «دست نوشته هاي قابيل». از همين نامهاي تکراري که شايد روزي صد تا وبلاگ شبيه اين ببينيد. اولين نوشته اي که از اين وبلاگ خواندم، چنان دستهايم عرق کرد و بي حال و اختيار شدم که تا صبح نخوابيدم. همان شب به يکي از دوستانم زنگ زدم و با يک اکانت قرضي، تمامي نوشته هاي آرشيو آن وبلاگ را خواندم. وبلاگ بي سر و صدايي بود که هيچ کس، هيچ وقت برايش پيغامي نگذاشته بود و انگار نويسنده، از اينکه کسي اين نوشته ها را نخواهد خواند، مطمئن بود و خيلي زود فهميدم که من تنها خواننده اين وبلاگ هستم. نمي دانم چه شد که به مرور نوشته هاي اين وبلاگ را در کامپيوترم ذخيره کردم. نوشته هاي اين وبلاگ از معدود چيزهايي بود که به هنگام فرار از ايران در يک ديسکت با من بود. تا اينکه سه ماه پيش (من در پراگ بودم)، آخرين نوشته اين وبلاگ مثل پتکي به سرم فرود آمد. چند ماهي بود که ديگر نويسنده قيد نوشتن در وبلاگ را زده بود و نفهميدم چه اتفاقي در آن چند ماه افتاد که آخرين نوشته اش را با آنهمه هيجان در وبلاگ گذاشت. چنان ترسيده بودم که حتي جرات نداشتم با کسي حرف بزنم. هر چند که گويا کار از کار گذشته بود و نمي شد هيچ اقدامي صورت داد.

اينکه هيچ وقت به اين وبلاگ در وبلاگ خودم لينک ندادم، يا حتي پيغامي برايش نگذاشتم، فقط به اين دليل بود که مي دانستم با اين کار، تنها خلوت مطمئن نويسنده نابود مي شود. بخش اصلي نوشته هايش را برايتان مي فرستم و شايد روزي در جايي ديگر، تمامي اين نوشته ها را منتشر کردم.
وبلاگ بسيار ساده اي بود و در بخش تماس با نويسنده، آدرس javadandalibi@yahoo.com وجود داشت که من بعد از خواندن آخرين نوشته به اين آدرس نامه هايي فرستادم ولي هيچ جوابي برايم نرسيد. نمي خواهم روده درازي کنم. اصل نوشته ها را برايتان مي فرستم تا هر طور که مايلييد از آن استفاده کنيد. پاي همه نوشته ها، اسم «جواد عندليبي» وجود داشت که به دليل تکرار مدام، حذف کرده ام، اما باقي چيزها دست نخورده است. به جز غلطهاي تايپي آخرين نوشته که آنها را اصلاح کرده ام. فعلا شما اين نوشته ها را بخوانيد تا چند روز ديگر، تلفني مفصل در اين باره گپ بزنيم.
ک. ح.
پراگ
***
پنج شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۱
آغاز قابيل
به نام هيچ کس اين راه را شروع مي کنم. چون هيچ کس تا امروز، چنان که قاعده انسان بودن آدمي مي طلبيد و در ذهن من تعريف شده بود، خطوط مواج و بي حساب و کتاب حيات را جدي نگرفت.
جمعه، ۴ بهمن، ۱۳۸۱
تدبيري براي زيستن
جاي خالي قلبت را با هيچ شعري پر نکن / آسمان، شکسته و تنها شده / من ديگر حافظه اي ندارم که... / خاطره يک استکان چاي و غروب کوهستان ديارم را / که همه ثانيه هاي زرد آبي مواج را / که همه ترانه را از حفظ بخوانم / دستهايم، نگاهم و همه خوابهاي خيس را قاب مي گيرم عوض اين شعر / مي گذارم لب طاقچه اين اتاق دود گرفته / دان مي پاشم براي يک کبوتر بازيگوش / و منتظر مي نشينم براي آن جاي خالي... / حيف اين جاي خالي است که با شعر پر شود...
(از شعرهاي جواد عندليبي)
دوشنبه، ۱۴ بهمن، ۱۳۸۱
ترانه هاي عوضي
بچه که بودم از اينکه ترانه ها را عوضي بخوانم، لذت مي بردم. روي تشکهاي ميهمانها در گوشه اتاق پذيرايي خانه پدري ام مي نشستم و سعي مي کردم همه آوازهايي که مي توانم از حفظ بخوانم را عوضي بخوانم. جايي در ترانه را عوض مي کردم و فکر مي کردم اين کار ترانه ها را زيباتر مي کند. کاري که در خانه يک ويلن زن پير بازنشسته مثل فحش خواهر و مادر بود و اگر کسي مي فهميد حتما تنبيه مي شدم. اين عوضي بازي يا بازي عوض کردن ترانه ها تا سالها ادامه داشت. حتي بعدها هم چند بار سراغم آمد. روزي که زير بوته هاي خاردار يک گياه ناشناخته، روي چمن هاي حياط دانشکده هنرهاي زيبا، منتظر نيما بودم و تو به من سلام کردي هم اين بازي برگشته بود و با خودم حال مي کردم. دايره لغاتم نسبت به کودکي ام بيشتر شده بود و مهارتم در بازي برايم لذتبخش بود. يک شوخي کوچک که گاه با تکه پراني هاي سکسي، دوستانم را به خنده مي انداخت. «يوسف گم گشته بازآيد به کنعان از عقب / کلبه احزان شود روزي گلستان از جلو» که جلويم سبز شدي و مثل يک آشناي هزار ساله سلام کردي. با خنده گفتي : «جواد! باز که مثل احمقها رفتي توي ماليخولياي قرص گم شده ماه!»
گفتم : «ماه؟»
گفتي : «جواد ساعت شش جلوي تئاتر شهر يادت نرود! همه بچه ها مي آيند.» نمي گذاشتي حرف بزنم. «جان مادرت يک بار زود بيا. آبرو برايم نگذاشتي. خواستم بيايي اينجا که فقط همين را ياد آوري کنم. اتفاقا خيلي هم ديرم شده و بايد بروم اتودم را تمرين کنم براي امتحان پايان ترم. قربان آن لبهاي هميشه متعجب نيمه بازت عزيزم...»
گفتم : «ساعت شش؟ جلوي تئاتر شهر؟ ولي خانم من که جواد نيستم... اسم من ک...» ولي فقط بويت مانده بود. باقي اش حيراني من بود و دخترکي که مي دويد و من فقط پشتش را مي ديدم و قبلي از اينکه بتوانم دوباره قيافه اش را در ذهنم مرور کنم، در دپارتمان تئاتر دانشکده هنرهاي زيبا گم شد. وقتي نيما آمد و برايش تعريف کردم که چه اتفاقي افتاده تا يک ربع مانده به ساعت شش مي خنديديم. آنقدر که همه فکر کردند حشيش کشيده ايم و نمي توانيم جلوي خنده مان را بگيريم. نيما مي گفت از اين دخترهاي گيج و گول در دانشکده شان زياد است. چنان وهم شيدايي و شوريدگي غرقشان کرده که همه يا فکر مي کنند ون گوک زمانه اند يا استانيسلاوسکي!
اگر همان روز صدايم را شنيده بودي... اگر همان روز بلندتر گفته بودم که آهاي خانم! من جواد نيستم. اشتباه گرفته اي عزيز!... همه چيز تمام مي شد.
حتي اسمت را نمي دانستم ولي مخ مخه يک عوضي بازي تازه، يا همان که تو مرا عوضي بگيري، نگذاشت که نيايم. يعني به نيما اينطوري گفتم. خودم مي دانستم که حتما مي آيم. مي دانستم که مي ميرم براي اينکه يک بار ديگر با مهرباني صدايم کني : «جواد...» اسمي که تا همين امروز سوراخ سوراخم کرده...
جمعه، ۲۵ بهمن، ۱۳۸۱
فريادهاي من
امروز، دانه هاي تسبيح پاره شده را برايم آوردي و با خنده گفتي که ديوانه بازي را تمام کنم. با حوصله نشستي لبه تخت و همه آن دانه ها را به نخ کشيدي و تسبيح را دوباره انداختي گردنم. هزار بار گفتم که از قرتي بازيهاي اين بچه دانشجوها خوشم نمي آيد. نه اين تسبيح را مي خواهم، نه اين طناب دور دستم را. حالا تو باز بگو اين اسمش گارد يا هر چيز ديگري است. بگو از وقتي خوابگاه را ول کردم و خانه گرفتم اخلاقم سگي تر شده. بگو جواد من! شيطنت نکن. زهرمار جواد من! اين شيطنت نيست لعنتي. اين حرفها يعني من دق کردم و تمام شد ولي تو هنوز يا در فکر ادوکلنت هستي يا اينکه مي خواهي هر طور شده از گروه تئاتر فرهاد آئيش سر در آوري. مي خواستي ستاره باشي. شدي سياره عشق من و ديگري. اي گه به اين زندگي و آن مادر قحبه اي که اسمش جواد بوده... همه اينها را مي خواستم امروز سرت فرياد بکشم ولي نگاهم کردي و من هم دستت را گرفتم و گفتم : «کوچولوي من! چرا زحمت کشيدي؟ ممنون از اين تسبيح خوشگل!»
شنبه، ۳ اسفند ، ۱۳۸۱
سگداني
امروز ديگر خودم هستم. جواد عندليبي. بچه کرد عرق خور خجالتي که پدرش ترياکي است و از کرمانشاه به عشق تئاتر و بهرام بيضايي و آنتيگونه، در پانسيونهاي ان گرفته تهران آواره شده ام و اين روزها در خانه کوچکي که اجاره کرده ام، شب و روز يکي از نقشهاي چهار صندوق را تمرين مي کنم. اسم دوستي که در دانشکده هنرهاي زيبا داشتم هم شهرام است. نيما ديگر کيست؟ نيما کدام پدر سوخته اي است؟ خيلي هم عاشقم. يکسال و نيم است که با تو خوشم و قرار است يک روز هر دويمان خر شويم و يک آخوند زن فلان، ما را براي همديگر سند بزند و به نام هم شويم. بد اخلاقي هم نمي کنم عشق من! برايت شعر مي نويسم. برايت شاعر مي شوم تا اينقدر غر نزني که بعد از گرفتن اين آپارتمان ديگر برايت شعر ننوشتم. حالا گيرم ناچار شوم از اين شب شعرهاي آبکي چند تا ترکيب تازه کش بروم. مگر من تا آن روز نکبت زمستان پارسال که در دانشگاه تهران خراب شده، نفسم را بريدي، به غير از چهار تا نمايشنامه نيم بند براي کلاس قادري چيز ديگري هم نوشته بودم؟ حالا آنقدر در اين شب شعرها پلکيده ام که شعر همين طور از سر و کونم مي بارد :
پياده ام کردي سواره... / در پياده روي خيس پياده مي رفتم که پياده شوي / منم اما نرفته بودم به اين پياده روي / پنجره را که قبلا ديده بودم / که برايم ترانه خوانده بودي آن پشت / که نامم را حتي نمي دانستي آن شب / پياده راه مي رفتم در آن خيابان و پياده روي خيس / تو پياده نشدي... / تو حتي نرفته بودي / من خيس شدم...
شنبه، ۱۷ اسفند، ۱۳۸۱
بختک
بيدار شو عزيزم! از اين خواب بيدار شو. هنوز از اينکه، يکسال پيش، پنج شنبه روزي، در سرماي بهمن ماه چرا جواد عندليبي سر قرارش با تو نيامد و اين ماجرا شروع شد متحيرم. شايد هم خسته ام. اگر آن روز نوبت دکتر نداشت يا اگر مثل هميشه من گيج بازي در نمي آورد و همزمان با وقت دکترش با تو قرار نمي گذاشت...
اين همه اما و اگر کلافه ام مي کند. وقتي به نيما گفتم که سر اين قرار خواهم رفت، از تعجب چهار شاخ مانده بود! گفتم : «اين يک بازي است نيما! يکي، يکي ديگر را حسابي عوضي مي گيرد...»
نيما گفت : «بازي خطرناکي است. اگر طرف واقعي بيايد چکار مي کني؟» گفتم : «هيچ! کلي مي خنديم به اين ماجرا. اتفاقا مي خواهم بدانم اين جواد کيست که اين يارو مرا با او اشتباه گرفته...» وقتي گفتم يارو قلبم تالاپي صدا داد. يعني که مواظب باش رفيق! تو «يارو» نبودي. تو از همان اولش «ملکه» بودي و «ماه». مي خواستم جواد نامي را ببينم که تو را قاپيده بود، زودتر از من. بعد هم با حسرت نگاهت کنم و برگردم در خانه دانشجويي احمقانه ام و تا صبح سيگار بکشم. نيما اينها را نمي دانست. من هم نمي دانستم که نه تنها جواد نامي، سر و کله اش پيدا نمي شود، بلکه همه دوستانت هم، گرم و سرحال وقتي مرا مي بينند، با خنده مي گويند : اه جواد! تو باز هم دير آمدي مثل هميشه!»
اين کابوس تمامي نداشت انگار. به نيما گفتم که آن طرف جوي آب خيابان ولي عصر، رو به روي راسته کفش فروشها، بايستد و مراقب من باشد. اگر ديد اوضاع خراب است يا اين آقا جواد غيرتي شد و يقه مرا گرفت، به دادم برسد. پشت چراغ قرمزعابر پياده ايستادم و نگاهي به جوي آب نداختم. نيما نگران بود. من ولي انگار خوشحال بودم. نيما در آخرين لحظه اين را گفته بود.
ته دلم خوشحال بودم. از خيابان که رد مي شدم، با خودم گفتم اگر جواد نيايد تمام امشب نوکري ات را مي کنم. حتما مي فهمد مرا با کس ديگري اشتباه گرفته و بيشتر با اين موضوع که لباسهايم را عوض کرده ام و خوش تيپ تر از چند ساعت پيشم حال مي کردم. ولي وقتي نگاهت به نگاهم گير کرد و با هيجان گفتي : « اه! باز اين پوليور آبي ات را پوشيدي. چند بار بگويم من از اين پوليور خوشم نمي آيد؟» سرم گيج رفت و با عجله دستت را گرفتم که زمين نخورم. دستت که به دستم خورد حالم بدتر شد. پرسيدي : «حالت خوب نيست؟»
ـ «خوبم عزيزم! فقط سرم کمي درد مي کند...»
- «قرصهايت را نخوردي حتما. من از دست تو چکار کنم؟»
تازه فهميدم حق با نيما بود. بازي خيلي سختي بود. کدام قرصها؟ تو از دست من چکار مي خواهي بکني؟
دوستهايت دورمان را گرفتند و سر به سرم گذاشتند. تصادف عجيب پوليور آبي تمامي نداشت. تا همين امروز اين تصادفها ادامه دارد. وقتي پريسا گفت : «آقا جواد نامرد! تو بالاخره نمي خواهي کتاب سمفوني مردگان مرا بياوري؟» من جواب نابي دادم : «ديوانه ام کردي. امروز رفتم يکي نو برايت خريدم. بيا بگير..» وقتي کتابي که همان روز روبه روي دانشگاه خريده بودم را به او دادم، از اينکه اين اتفاقها اينطوري جفت و جور مي شوند گيج بودم. درست مثل قمار بازي که مدام جفت شش مي آورد و از هر دستش يک «آس» بيرون مي آيد. هر چند که وقتي پريسا فرياد زد : «نامرد! من کتاب خودم را مي خواهم. با هزار بدبختي از نويسنده اش امضا گرفته بودم. يادگاري بود...» ناچار شدم، مثل کره خري يتيم سرم را بياندازم پايين و خجالت بکشم و بگويم : «حالا بي خيال شو...!» آن کتاب لعنتي را با امضاي عباس معروفي خيلي زود ديدم. در اتاق جواد عندليبي. کرد آس و پاس عشق بازيگري...
دوشنبه، ۲۶ اسفند، ۱۳۸۱
يک خرابکاري تازه
نوبت تو بود که قاطي کني. فرياد بزني و بگويي از روزي که از خوابگاه آمدم بيرون و خانه اجاره کردم، ديوانگي هايم صد برابر شده. بعد از اين يکسال، خيلي خوب مي دانم چه وقت هايي فرياد مي زني. صورتت اول غمگين مي شود و بعد ديگر مرا نمي شناسي. جوري نگاهم مي کني که انگار بالاخره فهميده اي من جواد عندليبي نيستم. غريبه غريبه. دستهايت را از هم باز مي کني و مثل خروس جنگي که تند و محکم نوک مي زند، زمين و زمان را به هم مي دوزي. در واقع تو وقتي قاطي مي کني که من بيشتر از هميشه جواد عندليبي را فراموش مي کنم و خودم مي شوم. سوتي هايم که از حد گذشت، فرياد مي زني و مي گويي : «چرا اينقدر گيجي؟ چند بار بگويم که بنفشه دختر دايي من است و نگين دختر خاله ام؟ چند بار بايد يادآوري کنم که وقتي مرا با متين، دختر خاله فضولم در خيابان مي بيني نبايد آشنايي بدهي؟ دهنش لق است و همه فاميل مي فهمند که من دوست پسر دارم. روز اول به تو گفتم از گل گلايل متنفرم، باز هم براي عروسي پريسا يک دسته بزرگ گل گلايل خريدي...»
- «ولي عزيزم! اين ماجرا نه ماه پيش اتفاق افتاده... تو هنوز آن را فراموش نکردي؟» من چون مي دانم که گند زده ام، خودم را به موش مردگي مي زنم، ولي رشته فريادهايت درست مثل خانه هاي جدول کلمات متقاطع، يکي يکي پر مي شود و وسطش من با خايه مالي هايم نقش خانه سياه را بازي مي کنم. تو آنقدر فرياد مي زني تا مي رسي به آخرين ستون عمودي يا افقي که معمولا خانه سياه ندارند و جوابش يک کلمه ۱۵ حرفي يا ۲۵ حرفي است. اينجا ديگر ماشه مسلسل را مي چکاني و نوار تيرهايت تمام مي شود.
- «اوووه... تمام شد؟»
اين را که بگويم بايد گريه کني. هق هق مرگبار يک دختر بور خوشگل که وقتي چشمهاي درشتش سرخ مي شوند، بايد او را بغل کرد و اشکهاي روي صورتش را ليسيد و از شوري آن لذت برد. بعد هم آرام چشمهايت را مي بندي و از آن همه جيغ عجيب فقط صداي آهي نرم و زنانه باقي ماند. با صداي گرفته ات آرام مي گويي : «جواد من» و دراز مي شوي روي تخت. من اول از شنيدن اين نام مورمورم مي شود، ولي آرام آرام من هم جواد تو مي شوم و سقف اتاق کنار مي رود و آسمان را مي بينم...
پنج شنبه، ۲۲ فروردين، ۱۳۸۲
رنج غريب ديگري بودن، عذاب کهنه اين يکسال و دو ماه، به اندازه اين جريان کافي شاپ ها ديوانه ام نکرد. به اندازه موهاي سرت در اين تهران خراب شده که زندگي ام را خراب کرد، کافي شاپ مي شناسي و مورچه اي را مي ماني که براي يک ارزن شيريني، بو مي کشي و در کوچه پس کوچه ها و ته پاساژها و در زير زمين مغازه هاي شيک بالاي شهر، کافي شاپ پيدا مي کني. وقتي با خنده پشت تلفن مي گفتي جواد، ساعت چهار، روبه روي کافي شاپ صدف باش. مغزم چنان به درد و دردسر مي پيچيد که مي خواستم همان موقع فرياد بزنم : «خانم جان! من جواد عندليبي نيستم و هيچ وقت هم با تو به کافي شاپ صدف نيامده ام. فقط تو را جان مادرت آدرس بده، قول مي دهم يک ربع هم زودتر بيايم...» وقتي اسم کافي شاپ را مي گفتي، تلاش سرگيجه آورم براي پيدا کردن يک اسم در درياي کافي شاپهاي تهران شروع مي شد. از ۱۱۸ شروع مي کردم و بعد پوست کتاب اول را مي کندم و نقشه تهران را صد بار بالا پايين مي کردم تا آن کافي شاپ را پيدا کنم. آن يکباري هم که در کافي شاپ «کرگدن» قرار گذاشتي و من نيامدم و گفتم مادرم سکته کرده، دروغ گفتم. مشکل اين بود که در اين شهر دو تا کافي شاپ «کرگدن» هست. يکي رو به روي پارک ملت، يکي هم بالاي ميدان فاطمي، بغل بانک صادرات. وقتي تو توي کافي شاپ روبه روي پارک ملت منتظر بودي، من ميدان فاطمي را بالا و پايين مي کردم و زير لب غر مي زدم. از حرفهايت فهميده بودم که سه يا چهار بار با جواد عندليبي رفته اي به کافي شاپ «کرگدن» و جواد هم آنجا براي اولين بار دستت را گرفته و به همين خاطر، اين کافي شاپ زپرتي با آن صاحب جلفش که مدام قر مي دهد و موهايش را با دو دست مي فرستد عقب، جاي مقدسي است که بايد درش را طلا گرفت و برايش گنبد درست کرد. من آستان قدس اين کافي شاپ را با يک کافي شاپ تاريک در ميدان فاطمي اشتباه گرفتم و آن روز هم ماليد.
من که وقت نداشتم همه اينها را از جواد عندليبي بپرسم. اگر مي پرسيدم هم او جواب نمي داد. آن نامرد چه چيزها که بايد مي گفت و نگفت. همانهايي را هم که گفت يا دروغ بود يا آنقدر لاطائلات بود که هيچ وقت به دردم نخورد.

چهار شنبه، ۱۸ ارديبهشت، ۱۳۸۲
فاجعه تازه
نمي دانم چرا اين روز ها مدام بهانه مي گيري و فرياد مي زني؟انگار هرچه هوا گرمتر مي شود، يک رگي در گوشه و کنار روانت بيدار مي شود که از تناسخ قبلي ات باقي مانده. با اين فرض که در تناسخ قبلي خروس جنگي بوده اي. اين رگ پوست آدم را مي کند. شده اي مثل همان کلاغ عصباني و صورتم از نوک هاي بي امانت زخم شده. انگار از اين قضيه جشن تولدت حسابي پکر شدي. راستش را بخواهي، خيلي سعي کردم از زير زبانت بکشم که اين روز لعنتي، چه روزي است.اما نم پس ندادي، بي انصاف! اشکال ندارد، چون من روز تولد خودم را هم نمي دانم. از کجا بايد بدانم اين جواد عندليبي ديوث چه روزي به دنيا آمده که ۲۴ سال زندگي کند و يک روز سرد زمستان سال ۸۱، زندگي مرا نابود کند و بشاشد به هويتم؟ اين همزاد نا خلف، تا امروز شيره جان مرا کشيده...
وقتي آن روز با خنده اي که سعي مي کردي مخفي کني، گفتي «امروز نمي خواهي سري به خانه ما بزني؟» فکر کردم حتما باز پدر و مادرت رفته اند شمال و قرار است قايق سواري کنيم روي تختخواب آبي رنگت! چه مي دانستم وقتي با آن سر و صورت نتراشيده و چرک و کثيف، با ترس و وحشت لو رفتن، زنگ خانه تان را مي زنم، پدرت در را باز مي کند و با رويي نه چندان خوش مي گويد :«بفرماييد تو....»
از اينکه شلوارم را خيس نکردم، بايد خدا را شکر کني. چه مي دانستم قرار است، آنها در روز تولدت مرا ببينند و نظر نهايي شان را بگويند؟ وقتي در آپارتمانتان باز شد و بساط رقص و تکيلا و «نسترن اي عشق من! حرفي بزن» خورد توي صورتم، هنوز گيج بودم و قدرت تحليل ماجرا را از دست داده بودم. جواد عندليبي بد بخت و بيچاره اي بودم با شلوار جيني که از ۳ هفته پيش شسته نشده و موهاي ژوليده. وقتي مادرت با عصبانيتي که پشت عينکش پنهان شده بود گفت :«پس تويي اين ابو سعيد ابو الخير عاشق!» نفسم بند آمده بود. مي خواستم در را باز کنم و فرار کنم و تا آخر دنيا نبينمت. گفتم :«ارادتمندم. خيلي مشتاق ديدار بوديم.» که آبرويت حفظ شود. بعد هم رفتم سراغ تکيلا و چنان خودم را غرق کردم که همه سوتي هايم را به حساب مستي بگذاري و خلاص.
باز به سنگ خوردم رفيق! اي کاش امروز وقتي پرسيدم تو در داستان هابيل و قابيل، قاتل را دوست داري يا مقتول را، جواب درست و حسابي مي دادي تا سر صحبت را باز مي کردم.
اولين بار وقتي کتاب «دميان» هرمان هسه را مي خواندم به اين فکر افتادم که حق با کدامشان است. «گرگ بيابان» گه گيجه ام را بيشتر کرد. قدرت و ماندن و مبارزه، يا لطافت زنانه و چال شدن زير زمين. مشتت را در هوا تکان بده و همه را به مبارزه دعوت کن. هيتلر براي کشتن هزاران نفر، دلايل بسياري داشت. اما من از هيتلر متنفر بوده ام هميشه. اوايل که جوگير فضاي دانشگاه هنر و کشف احساسات دروني ام بودم، روز هاي کوتاهي را با سهراب سپهري سر کردم. از اين اداها که مورچه را نکشم و سوسک را با احترام از اتاق بيرون کنم. زمان جنگ افغانستان هم در يک تحصن اعتراض آميز عليه جنگ شرکت کردم. همانجا که جواد عندليبي براي اولين بار مرا ديده بود ولي جلو نيامده بود. بيچاره آنقدر در فضاي رومانتيک و ملوسش غرق بود که جلو نيامده بود. فکر مي کرد دچار رؤيا شده! اينها را همان روز کوفتي، وقتي برايم تعريف کرد که در خانه نيما نيليان، در بلندي هاي درکه به گريه افتاده بود.
پنج شنبه، ۳ مرداد، ۱۳۸۲
آخرين نوشته
فرصت زيادي براي نوشتن آخرين نوشته اين وبلاگ ندارم. سرم درد مي کند و سه بار تا حالا سيگار از لاي انگشتانم سر خورده و فرش زير پايم را سوزانده. فرياد هايم را نمي توانم بنويسم. اشکهايم را و خيلي چيزها را. ولي انگار کمي زودتر از آخرين نوشته، آدرس اين وبلاگ را به تو دادم تا بيايي و همه چيز را بخواني. کيبورد زير خون دستهايم، لزج شده و دکمه هاي کيبورد ليز مي خورند و مدام بعضي از کليد ها را اشتباه مي زنم. مي دانم که تا امروز هيچ کس اين نوشته ها را نخوانده. از روزي که نوشتن در اين وبلاگ را شروع کردم، مي دانستم که روزي آدرسش را به تو مي دهم و همه چيز را مي فهمي، براي همين ماجرا را تا جايي که به خاطرم مانده بود نوشتم.هر چند که هنوز حرف هاي زيادي باقي مانده. الان عنکبوتي ام که در تار خود بافته گير کرده و قرار است بعد از عمري بلعيدن حشرات ضعيف، توسط حشره اي قوي تر از پا در آيد.
مي دانم تا برسي خانه و از شوک حرف هاي من بيرون بيايي و اين وبلاگ را بخواني، چند ساعتي طول مي کشد. براي همين با حوصله مي نويسم که چطور اين تارها را بافتم و چطور الان از آن آويزان شده ام.
چشمانت را خيلي دوست داشتم و وقتي حيراني شان را با شنيدن اين جمله از دهان من که گفتم :«من جواد عندليبي نيستم» را ديدم، دلم ميان هيجاناتم زيگ زاگ مي زد. اوضاع بعد از ماجراي جشن تولد روزبه روز بدتر مي شد و من ناچار شدم بالاخره همه چيز را بگويم. مي دانم که زياد اهل اينترنت نيستي. گوشه صفحه نوشته شده «آرشيو وبلاگ». روي آن کليک کن و همه نوشته ها را از روز ۵ شنبه، ۳ بهمن ماه ۸۱ بخوان.
اي کاش به شيشه در کتابخانه مشت نمي زدم تا اينگونه ناچار نمي شدم غرق خون و خشم، اين آخرين نوشته را تايپ کنم. نگران نباش. به فکر آبرويت بوده ام و در اين مدت نگذاشته ام هيچ کس از وجود اين وبلاگ با خبر شود.
پيش از هر چيز بايد بگويم که جواد عندليبي، ديوانه وار عاشق تو بود و تا آخرين لحظه اي که ديدمش مدام اسم تو را تکرار مي کرد. تمام ماجرا يک ماجرا جويي کودکانه بود. تو مرا با کس ديگري اشتباه گرفتي. کسي که شايد همزاد من بود. همزادي شاعر و عاشق که يک تفاوت جدي با من داشت. قلب جواد عندليبي سالم نبود. اول مطمئن نبودم. اما بعد از ماجراي درکه، وقتي يک بار بي اختيار از پانسيونش سر درآوردم و يکي از دوستانش را ديدم، اين مووضع را فهميدم. او هم مثل همه، مرا با جواد اشتباه گرفت و حالم را پرسيد. گفت :«کجايي پسر؟ همه نگران شدند و فکر کردند که باز قلبت کار دستت داده!»
روزي که مرا در دانشگاه تهران با جواد عندليبي اشتباه گرفتي، او در بوفه دانشگاه منتظرت بود. تو دير رسيده بودي و يادت نبود که در بوفه با او قرار داري. قرار را به من ياد آوري کردي و رفتي و من از سر کنجکاوي سر قرار حاضر شدم. جواد آمده بود که بگويد، نمي تواند براي ديدن تئاتر با تو بيايد. بايد مي رفت دکتر. شايد قلبش باز هم اذيتش کرده بود.
اين پسر با اسم و هويتش روزگار مرا سياه کرده. اگر جايي به او فحش داده ام، فقط به همين خاطر بود. الان نمي دانم از کار هايي که کردم پشيمانم يا نه! آن روز که آمدم تئاتر شهر و تو ناگهان دستم را گرفتي، چيزي ته چشمهايم تغيير کرد. نمي دانم چرا؟ اما من هرگز در زندگي عاشق نشده بودم و اصولا با عشق ميانه اي نداشتم. سکس هاي جانانه با دختر هاي لوند و لب شتري دانشگاه، جايي براي عشق باقي نمي گذاشت.
آن روز براي اولين بار، در توالت تئاتر شهر بي اختيار گريه کردم. بي سابقه بود. من اشکهايم را تا آن روز نديده بودم. بعد از تئاتر، گيج اتفاقات عجيب آن روز، روي توالت فرنگي تئاتر شهر نشسته بودم و به تو فکر مي کردم. نمي فهميدم چه اتفاقي افتاده. وقتي خواستم دستهايم را بشورم، صورتم خيس بود. باور کن صورتم خيس بود. دستهايم را به صورتم کشيدم و فهميدم که صورتم خيس است. شايد چون مي دانستم من جواد عندليبي نيستم و فردا تو با او به تئاتر شهر مي آيي، کنارش مي نشيني و وقتي چراغهاي سالن تئاتر خاموش شد، آرام و بي صدا، دستانش را مي گيري و مدام فشار مي دهي. حسادت، مار گرياني بود که تاب مي خورد و دمش را دور گردنم فشار مي داد. انگار سعي مي کرد خودش را به جايي برساند و از گردن آويزانم کند.
وقتي در راه خانه تان، کنارم در تاکسي نشستي و دستت را دور گردنم حلقه کردي، مي خواستم انگشتانت را ببوسم و فرياد بزنم من جواد عندليبي نيستم، ولي خواهش مي کنم باز هم بيا تا با هم تئاتر ببينيم. به چشم هايم خيره شو و در تاريکي سالن تئاتر، لبهايت را به گوشم برسان و بگو :«جواد من!»
مي خواستم بگويم من جواد عندليبي نيستم، ولي حاضرم يک عمر جواد تو باشم. خالي بودم از هر داستاني، وقتي که نزديکي خانه تان، لبهايم را بوسيدي و گفتي:«مواظب خودت باش.» آرزو مي کردم هيچ وقت اين راه تمام نشود. اما تمام شد. تو رفتي و من براي هميشه با تو خداحافظي کردم. هيچ راهي وجود نداشت که دوباره ببينمت. اصلا در فکر اين نبودم که دوباره ببينمت. حال بدي بود آن لحظه.
قرار بعدي ات با جواد عندليبي، «صبح پس فردا روبه روي کافه شوکا» بود. تا ساعت چهار صبح در خيابان هاي سرد و زمستاني تهران قدم زدم. گريه کردم. جيغ کشيدم. به درخت ها لگد زدم و به ماه فحش خواهر و مادر دادم. در يک جوي آب نشستم و برايت آواز «کي اشکاتو پاک مي کنه، شبا که غصه داري» خواندم. هيچ جاي ترانه را هم عوض نکردم. راست و حسيني! سرما تمام وجودم را گرفت و ساعت ۷ صبح، اول خيابان کاخ، روبه روي دانشگاه آزاد واحد هنر و معماري بيدار شدم. دانشگاه خودمان هيچ وقت برايم دوست داشتني نبود. اما آن صبح لعنتي تنها مکان آرامش بخش دنيا بود. تنها جايي که من خودم بودم. خود خودم.
از حرفهايت فهميده بودم که جواد عندليبي اينجا درس مي خواند. چطور ممکن بود که او در اين دانشگاه درس بخواند و من نفهمم؟! آدمي که تا اين حد شبيه من بود که همه مرا با او اشتباه مي گرفتند.
از اولين ساعت هاي آن صبح جستجوي من براي پيدا کردن اين نام شروع شد. همه طبقه ها، همه گروه ها، همه رشته ها، همه ورودي ها.....اثري از اين آدم نبود. اصلا جواد عندليبي وجود نداشت.
ولي من وجود داشتم. دانشجوي ورودي ۷۷ رشته نمايش، گرايش بازيگري. يعني همان چيزي که تو درباره جواد عندليبي گفته بودي. اين من بودم. باورش سخت بود. جواد عندليبي، ۶ ماه پيش از اين اتفاق، تو را در راهروهاي دپارتمان تئاتر دانشکده هنر هاي زيبا ديده بود. به بهانه اجراي يک نمايش دو نفره دانشجويي تا آنجا پيش رفته بود که توانسته بود در کافي شاپ «کرگدن» بگويد که دوستت دارد. درست زماني که من در ميدان آزادي با يک جنده سر پنج هزار تومان چانه مي زدم. هر روز تو را ديده بود. دستهايت را گرفته بود. لبهايت را بوسيده بود. گفته بود که در دانشکده هنر و معماري دانشگاه آزاد، دانشجوي بازيگري است. اما حالا وجود نداشت. فقط من بودم که صرفنظر از يک ناراحتي قلبي، به شدت شبيه او بودم.
چند بار نگاه هاي دختر هاي تپل دانشکده با آرايش هاي غليظ، شلوار هاي برمودا و ساق هاي سفيدشان منصرفم کرد. اما هر بار ياد لبهاي خيس تو، مرا عصباني و خسته جلو مي برد. نيما گفت :«فهرست دانشکده هاي غير انتفاعي را پيدا کن. شايد آنجا بازيگري مي خواند.» اين جستجوي خسته کننده باعث شد تا ساعت يازده و نيم شب، با سر دردي ديوانه کننده و بعد از تمام شدن بيستمين نخ چهارمين پاکت آن روز، جواد عندليبي را روبه روي يک پانسيون دانشجويي در ميدان هفت تير ببينم.
(اين مطلب را post مي کنم تا در وبلاگ ببيني. اگر به اينجا رسيدي و هنوز ادامه مطلب پست نشده، بدان که در حال نوشتن ادامه اش هستم. منتظر باش. در غير اين صورت، ادامه اين مطلب را بالاي همين صفحه ديده اي و خلاص...!)
پنج شنبه، ۳ مرداد، ۱۳۸۲
ادامه آخرين نوشته
جواد عندليبي، آيينه غريب من، همزاد مهرباني که شعر مي نوشت و خط خوبي داشت، با انگشتاني که از دود سيگار بهمن زرد شده بود، رو به رويم با تعجب نگاهم مي کرد. با پيژامه و دمپايي، خيلي ساده تر از آن چيزي بود که فکر مي کردم. چيزي از قلبم باقي نمانده بود و هنوز سرماي جوي آب ديشب اذيتم مي کرد. شايد تب داشتم. دردي که نمي دانستم از کجا شروع مي شود و به کجا مي رسد. دردي که او خيلي زود شناخت و بدون هيچ حرفي مرا از پله هاي پانسيون کثيف دانشجويي بالا برد. به اتاقکي کوچک، با يک تخت و يک پتو که به جاي فرش کف زمين پهن بود. زير سيگاري پر از سيگار و عکس کوچکي از تو کنار تخت، روي ديوار. جايي که هر شب سرش را مي گذاشت تا بخوابد. تو هيچ وقت اين اتاق را نديدي و بعد ها بارها گفتي که خيلي دوست داشتي اينجا را ببيني. عکس هاي زيادي به ديوار نبود. گاندي، شاملو و يک نوشته خوش خط از بودا. چند مجسمه کوچک بودا هم روي ضبط صوت سانيوي يک کاسته اش بود. ملافه اي با گلهاي بزرگ سبز که از دود و کثيفي قهوه اي شده بود، به جاي پرده آويزان بود و گوشه اتاق، ماجراي شام آن شب جواد عندليبي پهن بود. قوطي کنسرو لوبيا و چند تکه نان خشک شده لواش مچاله شده در برگ يک روزنامه بزرگ که فقط گوشه تيتر يک آن معلوم بود: «هم انديشي اديان در داستان هابيل و قابيل».
برايم خيلي سخت است که با اين حال احمقانه در باره آن شب که عجيب ترين شب زندگاني من بود، بنويسم. هر چند که الان خون دستهايم بند آمده و کيبورد هم خشک و زرشکي شده، ولي از ياد آوري آن شب، باز هم تب مي کنم. ما تمام آن شب با هم صحبت کرديم. درباره همه چيز. از تو شروع شد و به تو ختم شد. ماجرا را از اول تا آخر برايش تعريف کردم. وقتي با رنگ پريده و عصبيتي مثل يک عقاب، حرف هايم را گوش مي کرد، از اينکه آنقدر مرد نيست که بلند شود و با مشت به صورتم بکوبد، حالم به هم مي خورد. حتي يک بار هم نگفت که چرا دستهايت را گرفته ام يا لبهايت را بوسيده ام. اصلا اهل اين حرف ها نبود. هر دويمان آنقدر شوکه بوديم که نمي دانستيم چه اتفاقي افتاده. فقط يک دروغ کوچک. آنهم از روي سادگي شهرستاني اش گفته بود. اينکه در دانشگاه آزاد درس مي خواند، در حالي که او اصلا دانشجو نبود. به عشق تئاتر آمده بود تهران و در يک پانسيون کوچک دانشجويي اتاقي اجاره کرده بود و به تو گفته بود که در خوابگاه زندگي مي کند. وقتي که صبح از او خواستم تا به تو زنگ بزند و قرارش را کنسل کند، باز هم نمي دانستم چه خاکي بايد به سرم بريزم. گفتم مي رويم درکه. در کوه قدم مي زنيم. با خنده گفتم :«ما همديگر را پيدا کرده ايم برادر دوقلو!» صدايش و لحن حرف زدنش در من وحشت عجيبي را بيدار مي کرد. لا مصب!! تصور کن شبي را با خودت بگذراني. چه حالي پيدا مي کني؟ اين چيزها فقط در فيلمهاي سينمايي و آن هم به کمک اسپشيال افکت پيدا مي شوند. صبح به خانه نيما در درکه زنگ زدم. گفت که مي خواهد برود بيرون و بعد با جواد رفتيم آنجا. من کليد خانه اش را داشتم. خوشحال بودم که نگذاشته ام شما همديگر را ببينيد. در راه، چنان توجه همه را جلب مي کرديم که اعصاب هر دويمان داغان بود. شعر هايي که براي تو نوشته بود را زير لب مي خواند و چشم هايش غمگين مي شد. درست مثل الان من. در اين مدت تصوير آن چند ساعت، هميشه جلوي چشمم بود. واقعا بعضي وقت ها نمي دانم من خودمم يا جواد عندليبي.
در خانه نيما، پشت پنجره ايستاده بود و به کوه ها نگاه مي کرد که با يک گلدان محکم زدم توي سرش. گيج و منگ افتاد روي زمين و در حالي که فرصت کافي براي بلند شدن و فرار کردن داشت، تکان نخورد.
باز هم حرف زد. به من گفت که اين کار را انجام ندهم چون هيچ عاقبتي براي من وجود نخواهد داشت. گريه مي کرد. التماس مي کرد. اين کارهايش بيشتر عصباني ام مي کرد. با خونسردي به انباري رفتم تا چيزي پيدا کنم. يک آچار شلاقي سنگين و قرمز رنگ برداشتم و برگشتم. از سرش خون مي آمد. با وحشت به چشمانم نگاه کرد و من فقط يک ضربه زدم. محکم نزدم اما او مرد. من شايد پشيمان شدم. ولي او مرده بود. دستهايم را شستم و جنازه را با احتياط در حياط دفن کردم. مثل کلاغي موذي که عاشق چيزهاي براق است، ساعتش، مچ بندش، گاردي که تو برايش خريده بودي و تسبيح دور گردنش را باز کردم. لباسهايش را از تنش در آوردم و لخت، درست مثل زماني که از لاي پاي مادرش بيرون آمده، غرق خون پيشاني اش دفنش کردم.
او را کشتم و يک سال و چند ماه، با کابوس نام جواد عندليبي، با لباسهايش، با عادت هايش و با عشق زيبايش زندگي کردم. به تو تلفن زدم و گفتم که پانسيون را تحويل داده ام و تا چند روز ديگر خانه اي اجاره خواهم کرد. بعد از مدتي تو را به خانه ام دعوت کردم. گفتم کامپيوتر خريده ام. فرش و ديگر چيزها. تو اول تعجب کردي ولي بعد باور کردي که پدر جواد عندليبي برايش پولي فرستاده تا به زندگي اش سر و ساماني بدهد.
نيما راست مي گفت. اين خطرناک ترين بازي تمام عمر من بود. حالا همه چيز را مي داني. من از اين خانه مي روم و ديگر هيچ گاه مرا نخواهي ديد، ولي فراموش نکن که هم جواد عندليبي تا آخرين لحظه عمر دوستت داشت و هم من دوستت دارم. عزيزکم! کوچولوي بي گناه! شايد اولين جايي که بروم کلانتري سر کوچه باشد. حال اولين روزي را دارم که ديدمت. من به خودم برگشته ام.سردم شده و تب کرده ام.

Posted by Abbas at 8:48 PM | Comments (9)

November 2, 2003

"بی جنبش حتا يک برگ"، کيا بهادری، آلمان

براي چندمين بار‏‏، جملاتي كه بايد بگويم و جواب هاي احتمالي او را پيش خودم مرور مي كنم. آنجا نشسته است و مثل هميشه متوجه نگاهم مي شود. منظورم از هميشه، دو مرتبه ي آخري ست كه در اين فروشگاه كار كرده ام. يك مشتري قبل از من جلو صندوق ايستاده است كه بايد او را راه بيندازد، با اين حال در ضمن كار، همچنان با آن نگاه ميشي خمار و لبخند شوخ كه ديشب خواب را از من گرفت، مرا برانداز مي كند. تقريبا تمام شب را به گفتگوهاي كوتاه مان و آن كشش پنهاني كه در رفتار دوجانبه مان مي يافتم، فكر كردم. من جاهاي مختلفي كار مي كنم و دختر هاي زيادي را از كاركنان فروشگاه ها مي بينم، ولي به آنها دقت نمي كنم. كار من دقيق شدن به مشتري هاست. مثل اين پيرزن كه خريد زيادي كرده و بايستی او را تا پاي صندوق زير نظر مي گرفتم. پيرزن ها از همه بدترند. اما خوب مي دانم كه اين تعقيب، بهانه اي بود تا اين دختر ريز نقش خواستني را ببينم و حرف هام را به او بگويم. زياد فرصت ندارم، نيم ساعت بيشتر به پايان كار فروشگاه نمانده و من بايد به كلنجار دروني ام پايان دهم. ديدار كوتاه اول را به ياد مي آورم و به خودم اميد مي دهم. اين نشانه ي يك فرصت بزرگ در زندگي و خوشبختي ام بود. يك هفته ي پيش، در همين فروشگاه از روي بيكاري مردي را مي پاييدم كه رفته بود سر وقت لوازم آرايش و در حالي كه با احتياط به اطراف نگاه مي كرد، خط چشم مي كشيد و پشت پلكش را سايه مي زد. آنوقت صداي بلندگو درآمد كه:“ 88 ، به قسمت اطلاعات.” 88 ، شماره ي من است. راه كه افتادم از پشت سرم صداي دخترانه اي كه معلوم بود صاحبش به عمد سعي در بم كردن آن داشته، تكرار كرد: 88 ، سريع تر به اطلاعات ، 88 . روي پاشنه چرخيدم، مثل عقب گرد دوران سربازي، و با او روبرو شدم. مهم تر آنكه به چهره ي او دقت كردم. بعد در آن لحظه اتفاق مهمي افتاد. انگار كه دري مخفي در يك دهليز تاريك به دست غيب برات گشوده شود و تو تالار بزرگي را برابرت ببيني، با نور ملايم شمعداني ها و گرماي بخاري ديواري و آرامش مخملين مبل ها و پرده هاش، و از خودت بپرسي چطور تاكنون متوجه حضور، يا نه، كمبود اين تالار در اين فضاي تاريك و سرد نشده بودم. به شوخي گفتم: ” آهان، پس من هم تحت نظر هستم!” خنديد. از آن خنده ها كه از ته دل مي آيد و بي ريا است، و با نگاه شيريني از كنارم رد شد. ايستادم تا او جلو بيفتد. در دلم صداش مي كردم:” برگرد، تا بدانم خودت هستي. برگرد! ” امتحان مهمي بود، بايستي ناب بودن اين فرصت را مي سنجيدم. آنقدر صداش زدم تا برگشت و صداي بلندگو دوباره درآمد. خنده اش را از دور شنيدم. مي پرسد:” خوب؟!”

پيرزن رفته و من روبروش ايستاده ام. با حالتي منتظر نگاهم مي كند. ابروهاش را به طرز اغراق آميزي بالا برده، چشم هاش را انگار لايه اي از مستي اغوا كننده پوشانده و دهانش نيمه باز است. دندان هاش روي هم چفت نشده اند. مي دانم كه نوك زبانش را آن پشت، ميان دو رديف دندان هاش گير داده تا مثلا حرف ” چ” را چيزي مثل ” ت ” تلفظ كند. آه، همه ي اينها او را چقدر معصوم و خواستني مي كنند و من چقدر به او احتياج دارم! بسته ي آب نبات كشي را جلوش مي گذارم و مي گويم: ” بالاخره، بعد از هشت ساعت، من هم چيزي براي خريدن پيدا كردم.” اين جمله ي آماده ي اول بود. با خنده بسته را از جلو چشم الكترونيكي مي گذراند و بعد به من نگاه مي كند، يعني: همين؟! ” ديروز، اتفاقا همين نزديكي ها ديدمت. فكر كنم با نامزدت بودي.” لبخندش با معناتر مي شود: ” راستي؟! چطور شد من نديدمت؟” ” گفتم مزاحم تان نشوم! ” پول آب نبات را مي دهم. فكر اين جوابش را نكرده بودم. همان طور كه نگاهش به صندوق پول است، با لحن جدي مي گويد: ” او كه ديدي، شوهرم است. پسرم را هم پس بايد ديده باشي، خوب.” باور نكردني ست. شايد بهتر باشد قضيه را فراموش كنم. اين سكوت بين حرف ها از همه چيز بدتر است. ” يك كيسه پلاستيك كوچك به من مي دهي؟” ” نه! ” و لب هاي لرزان به هم فشرده اش آماده ي خنده است. پس مي شود دوباره شروع كرد. ” مي داني، راستش ديروز اصلا نديدمت. همين جوري دروغ گفتم.” ” خوب، من هم دروغ گفتم.” و يك خنده ي پر سر و صداي ديگر. حالا وقت جملات آماده ي اصلي است. كمي من و من مي كنم. من و من كردن در اين مواقع لازم است. ” مي خواستم… البته، مي داني، اين دروغ بي علت نبود… من بايد يك… خيلي دوست داشتم بيشتر با تو آشنا شوم… اگر مايل باشي… ” بايد فرصت ” نه ” گفتن را ازش بگيرم: ” امروز عصر، بعد از كار ، فرصت داري يك قهوه با هم بخوريم؟” كمي سرخ مي شود و چشم هاش را شرمگينانه به پايين مي اندازد. اين هم لازم است. بايد باشد. ” امروز نمي شود. بايد… ” ” فردا چی؟ ” ” نمي دانم… خيلي غير منتظره بود، خوب ! ” سرش را كمي كج مي كند و موهاي بلوطي لختش را با ناخن هاش شانه مي كشد. صداي كوبش قلبم را مي شنوم. مي دانم كه لحظه ي بزرگي در زندگي ام پشت آن چفت نيم بسته ي دندان هاش مانده است. مژه هاي فرو افتاده اش را آرام بلند مي كند: ” خوب، شماره ي تلفنم را مي نويسم… شايد فردا.” از شوق به خودم مي لرزم و تنم مور مور مي شود. اين تصوير، اين حس، اين دختر كه روبروم نشسته حقيقت دارد. اين لحظه ي ناب، نه از جنس تلو تلو خوردن هاي ملال آور هرروزه در قطارهاي شهري است، و نه به هيكل هايی مي ماند كه در فروشگاه ها ، سايه وار دنبال مي كنم و تنها چيزي كه از آنها مي دانم و برام مهم است، آن چيزی است كه در دست دارند و يا در سبد خريد، و بايد براي داشتن آن پول بپردازند. حالا هم مراقب حركت انگشت هاي او روي صفحه ي كوچك كاغذي هستم كه پيش رو دارد، اما در اين نگاه چيزي است كه سلام ها و لبخند هاي ماشين وار صبحگاه من به مسؤلان فروشگاه ها فاقد آن اند. چيزي كه كم دارمش. چيزي كه آن را شهوت بودن مي نامند. ماه هاست كه خودم را غرق كار كرده ام، آن هم كاري كه سرتا پا دروغ است. به دروغ سبدي برمي دارم و رل مشتري را بازي مي كنم. به دروغ كنار مردم مي روم و به جنسي توجه خاص نشان مي دهم. به دروغ در صف جلو صندوق ها مي ايستم و مطمئن مي شوم چيز هايي كه برداشته شده اند، سر جاي خود هستند و پول ها از جيب ها و كيف ها در مي آيد و من هم از صف بيرون می زنم. همه چيز مرتب است. آدم ها برام به دو دسته ي مشكوك ها و غير مشكوك ها تقسيم شده اند و تفكرات، احساسات و زيبايي شان، مرد يا زن بودن شان توجهي در من نمي انگيزد. نقشم را بازي مي كنم تا در فروشگاه را مي بندند. همه چيز به موقع تمام مي شود و اتفاق خاصي نمي افتد. قطار به موقع مي رسد و من در واگن مناسبي سوار مي شوم كه به هنگام پياده شدن، راه زيادي تا در خروجي نروم. خانه بهم ريخته و ساكت است، مثل هميشه. آبجو هم هست و تلويزيوني كه تصاويري نشان مي دهد، از همان قبيل كه در طول روز مي بينم و بعد، ساعتي كه براي صبح تنظيمش كنم. هرچند كه به موقع بيدار مي شوم و صداش در نمي آيد. مي خواهم ديگر نقش خودم را بازي كنم. من تنهاي به ستوه آمده، مني كه به نيمه ي زيباي گمشده در زندگي ام مي نگرد و باور مي كند سادگي هنوز هست. صفحه ي كوچك كاغذ را به دستم مي دهد. همه ي چيزي كه از اين ديدار كوتاه نياز داشتم، حتا بيشتر در آن هست. يك اسم و يك شماره ي تلفن. مي گويم: “ چه اسم قشنگي! “ × × × شب، آرام و بي ستاره ما را احاطه كرده، بي جنبش حتا يك برگ. من و او در خنكاي خيابان باريك سنگفرشي به موازات رودخانه قدم مي زنيم. انعكاس نور چراغ ها روي پوست رود، مار وار مي خزد. او دستش را دور بازوي من حلقه كرده و با اعتماد به من چسبيده و گهگاه در ميان صحبت هاش فشار ملايمي به دستم مي دهد و به من چشم مي دوزد. دوست دارم اين شب و اين رودخانه پايان نگيرد. يك هفته از آشنايي مان مي گذرد و من هر روز بيشتر شيفته اش مي شوم. غروب ها، حتا روزهايي كه محل كار من جاي ديگر است ديدار كوتاهي داريم. كافه ي دنجي پيدا مي كنيم و ساعتي از پيله ي دروغ زندگي نماي اطراف مان بيرون مي آييم. او ساده و بي ريا، به هر شوخي بي مزه ي من مي خندد و نوشيدني شكلاتي داغش را با سر و صدا سر مي كشد. من و او فقط يك اختلاف كوچك داريم. من شيريني و شكلات نمي خورم و او اهل سيگار و آبجو نيست. پريروز او را به رستوران ايراني بردم و تمام وقت براش از خاطراتم تعريف كردم و او با حوصله گوش مي داد و علاقه مند مي نمود. همان شب، در راه، بعد از آن كه مرا احساساتي و با محبت خواند، براي اولين بار بوسيدمش. در اين ديدار ها آنقدر به هم نزديك شده ايم، گويي او را از سال ها قبل مي شناسم. حتا چند كلمه فارسي هم ياد گرفته و آنها را به لحن شيريني همه وقت به كار مي برد. گاهي من به فارسي از او مي پرسم: “ تو مال مني؟” او سرش را با قوت مثل يك دختربچه پايين مي اندازد و مي گويد: ” آره! “ بعد مي پرسم: ” ولم مي كني؟” سرش را به چپ و راست مي چرخاند: ” چه حرف ها! ” امشب با هم از سينما بر مي گرديم. شنبه شب است و من او را به خانه مي رسانم و شايد… شايد، نه، حتما. تنها زندگي مي كند و پدر و مادرش را از بچگي نديده. دوست پسر قبلي اش براي تحصيل به آمريكا رفته و بعد از يك نامه و دو سه تماس تلفني ديگر از او خبري ندارد و همه ي اينها را با خنده تعريف مي كند. و من پياپي مي بوسمش ، چون با او شرط كرده ام که هر بار بگويد ” خوب” مجازاتش بوسه است. نيمكتي را كنار ساحل نشان مي دهد. آنوقت، آدامس تعارفم مي كند. مي گويم نمي خورم. ” چرا؟” ” حوصله ي جويدنش را ندارم! ” رودخانه مثل حرير سياه براقي روبرومان مي لغزد. بي هياهوي غوكي يا حتا جوشش حبابي روي آن. همه چيز آرام و بي تلاطم است. چراغ خانه هاي آنسوي رودخانه از لابلاي شاخه هاي درخت ها چشمك مي زنند و من از هيجان خوشي كه دستخوش آنم، به زحمت بر روي نيمكت مي توانم آرام بنشينم. سرش را روي شانه ام مي گذارد و حلقه هاي دود سيگاري كه از دهانم بيرون مي دهم، فوت مي كند. بعد از جا مي پرد و شروع مي كند: ” مي داني، مدرسه ي من آنوقت ها همين نزديكي ها بود. با ” اشتفي ” و ” ليزا” كه قبلا برات از او تعريف كردم، همان كه الان بچه دار شده...” سرم را تكان مي دهم يعني مي دانم، و به حرف زدن با حرارت او كه با تكان دادن دست هاي كوچكش همراه است، با خنده چشم مي دوزم. ” آره، سر راه بستني مي گرفتيم و روي همين نيمكت مي نشستيم. واي خدا، چقدر كيف داشت. سربه سر مردم مي گذاشتيم. ليزا خيلي شيطان بود. مرد خوش تيپي كه از دور مي آمد، ما ديگر مي دانستيم. يك كم از بستني آب شده به دور دهانش مي ماليديم و خودش را مي زد به بيهوشي، اينجوري… اشتفي مي دويد جلو يارو و كولي بازي درمي آورد. مرد بيچاره هول مي شد، خوب. مجبورش مي كرديم از رودخانه آب بياورد و به صورت ليزا بزند. اشتفي مي گفت: تنفس، آقا! بهش تنفس مصنوعي بديد! آنوقت ليزا يك جاي كار خراب مي كرد و خنده اش مي گرفت...” با سر و صدا قهقهه مي زند و سرش روي شانه ي من مي افتد. ”بعضي وقت ها هم اشتفي اداي مست ها را درمي آورد و مي رفت سراغ پيرمردها. آنوقت ها پيرمردها مي آمدند كنار رودخانه، ماهيگيري.” مي پرسم: ” تو چكار مي كردي؟ ” ” من؟… من مي خنديدم، خوب. ” و تند دستش را روي لب هاش مي گذارد و ملتمسانه نگاهم مي كند. مي گويم: ” دو بار گفتي خوب. ” چشم هاش را با حالت تسليم، مثل محكومين در حال انتظار مي بندد. آنوقت دست هاش را دور گردنم حلقه مي كند‏، رودخانه و سنگفرش خيابان و درختان ساكت و همه ي آنچه هست ناپديد مي شود و فقط لب هاي اوست و انگشت هايش كه گردنم را نوازش مي كنند… دقيقه اي در سكوت رودخانه را تماشا مي كنيم. مي پرسم: ” داستان مي خواني؟” ” بعضي وقت ها.” ” بهترين داستاني كه خواندي، چي بود؟” ”جين اير. تو چي؟” ” نمي دانم.” و باز دقيقه اي سكوت. وقتي بالاخره نگاهش مي كنم، بدنش را منقبض كرده و چهره اش ناراحت و جدي است. برام تازگي دارد. ” چي شده؟” ”هيچي ” و سرش را پايين مي اندازد. ” چطور هيچي؟… يكدفعه چرا اينطوري شدي؟” با صداي ناآشنايي مي گويد: ” تو را به خدا صبركن. الان خوب مي شوم.” خالي از حال خوشي كه داشتم در سكوت تماشاش مي كنم. پس آنقدرها هم به او نزديك نشده م. چه چيز ناراحتش كرده است يا چه حرفي؟ نكند اين جين اير لعنتي باشد؟ موهاش جلو صورت او را گرفته اند و فقط صداي نفس هاي نامنظم او را مي شنوم و انگشت هاش را مي بينم كه در هم فشرده شده اند. يك چيز ديگر هم هست. به نظرم مي آيد، تابحال متوجه نشده بودم كه نسبت به بدن و پاهاش سري بزرگ دارد. بايد به او بگويم، يعني پيشنهاد كنم موهاش را كوتاه كند و هميشه شلوار بلند بپوشد، نه اينطور تا زير زانو. تازه، داستان هاي بهتر هم زياد است كه بايد بخواند. اصلا، همه اش به خاطر اين حالت عجيب اوست كه من اين فكر ها را مي كنم. صبر، صبر... سرش را آرام بلند مي كند و گره ي انگشتانش شل مي شود. جرئت مي كنم دستم را پيش ببرم و موهاش را نوازش كنم. برام تعريف مي كند كه مدتي ست معده اش درد مي كند و دكتر گفته عصبي است. چه مزخرفي! به او اصلا نمي آيد كه عصبي باشد. به شوخي مي گويم ناراحتي معده به خاطر خوردن شكلات و بستني است و بايد سيگار بكشد و آبجو بخورد، و مي خنديم. دقايق دلهره ي پيشين مثل تصوير چراغ هاي گازي روي آب، با موج ملايمي محو مي شوند و نگاه مخملين او چشم هام را نوازش مي دهد. مي گويد: ” كاش الان هم بستني بود. هوس كرده ام.” ” كنار سينما كه بستني فروشي هست.” ” اينهمه راه را برگرديم؟ ” با هيجاني كه سعي دارم به او منتقل كنم، مي پرسم: ”بستني مي خواهي يا نه؟” چشم هاش حالت شيطنت آميزي مي گيرد و به طرف راهي كه آمده ايم نگاه مي كند. آنوقت يكهو از جا مي پرد و همانطور كه مي دود صداي جيغش را مي شنوم: ”مسابقه تا ايستگاه! ” بدون عجله از جام بلند مي شوم و پشت سرش داد مي زنم: ” تا آن درخت شكسته بهت شانس مي دهم.” نمي دانم بيد مجنون به زبان او چه مي شود. بعد، مي دوم. سبكبال و كودكانه، و حركت موج وار موهاش را مي بينم كه به من نزديك تر و نزديك تر مي شود. مي دانم كه به دست مي آورمش. همه ي آنچه را كه در سال هاي بزرگسالي آموخته ام رها مي كنم و بي وزن مي شوم. انگار دوازده ساله ام. دوازده ساله مي شوم، در يك شب تابستاني كه در كوچه مان بساط گرگم به هوا بازي برپاست. و من دنبال دخترك سبزه ي همسايه مان مي دوم كه آخرين شكار من است. دمپايي هاش را كنده و مثل باد رو به بن بست مي دود. آن ته، ديوار و در كهنه ي باغ كوچكي ست كه شاخه هاي مو از آن آويخته اند و ما سال هاست كه مي خواهيم بدانيم آن تو چی هست. مي دود و پياپي به من كه پشت سرش گرگ وار خيز بر مي دارم، نگاه هاي رميده مي اندازد، با آن مژه هاي بلند وحشي و موهاي لطيف بناگوشش، و نوميدانه جيغ هاي كوتاه مي كشد. خيل بچه هاي جامانده، پشت سرمان سوت مي كشند و هياهو مي كنند و من چند قدم بيشتر تا پيراهن سبك او كه باد در آن مي افتاد فاصله ندارم... آن شب، جلو در نيمه باز خانه اش ايستاده بوديم. نيم نگاهي به داخل انداخت و بعد به من. پرسيد: ”تو مال مني؟” سرم را با قوت پايين انداختم: ” آره! ” جدي نگاهم مي كرد. ” ولم مي كني؟” سرم را به چپ و راست تكان دادم و لبخند زدم: ” چه حرف ها!” در همان حال كه در را با بدن مان باز مي كرديم، همديگر را مي بوسيديم. مزه ي شكلات مي داد. × × × ديشب را بد گذراندم و از صبح تاكنون مانند مرده ي متحرك، بدون آنكه بدانم چه مي كنم در فروشگاه سلانه سلانه راه مي روم. در همان ساعت اول شروع كارم با دو نفر درگيري لفظي پيدا كردم. شكايت داشتند از آنكه خيره نگاه شان مي كنم و مزاحم خريدشان هستم. نمي دانند كه من اصلا جايي را نگاه نمي كنم. بلكه چشم هام خود به خود در جايي ثابت مي مانند و چرت مي زنند. نقشم را نمي توانم خوب بازي كنم. آخر نقش ديگري به نقش قبلي ام اضافه شده. ديشب هم به عادت دو هفته ي گذشته درد معده اش عود كرد و آنقدر غلت زد و نفس‌هاي ناهنجاركشيد، تا خوابم پريد. نبايد بوي سيگار به مشامش برسد. اين هم از آن ادا و اصول هاست. به سيگار و آبجو حساسيت دارد، چون او را ياد پدرش مي اندازد كه معلوم نيست الان در كجاي دنيا قليانش را مي كشد و من بدبختي اش را. من هميشه قبل از خواب در بالكن خانه سيگار مي كشم و بعد هم مسواك مي زنم ولي كافي نيست، آخر عادت دارد وقتي غلت مي زند و در عالم خواب مرا پيدا مي كند دست در گردن من بيندازد و سر و دماغش را در سينه و گردن و زير بغل، خلاصه هر جا كه شد فرو ببرد و ملچ ملچ كنان با آب دهان و اشك هاش بدنم را خيس كند. اگر همه چيزش را تحمل كنم، از اين ملچ ملچ كردنش نمي توانم بگذرم. دو هفته است نقش عاشق مسخره ي دختري را بازي مي كنم كه لوس و رياكار و ابله است، با خنده هايي كه به غار غار تسريع شده ي كلاغي ماده مي ماند، و آن توك زباني حرف زدن بي معنا و ”خوب” گفتن هاي بي حد و حصرش. يك روز از كوره در رفتم و در حالي كه سعي مي كردم عصبانيتم را پنهان كنم پرسيدم: ” اين چه عادت مسخره اي ست كه اين كلمه بايد دايم نقل كلامت باشد؟” با آن چشم هاي بيمار گونه و خالي از انديشه اش نگاهم كرد: ” خوب، چكار كنم. تو چرا لب هات را دايم مي جوي؟! ” وقتي حوصله اش را ندارم، لوس بازي و ريا كاري اش بيشتر مي شود. نوازش كنان برايم وراجي مي كند: ” مي دانم، تنهايي كشيده اي و عصبي هستي، ولي تو چهار سال تنها بودي. اگر مثل من يك عمر كسي را نداشتي كه به خاطر خودت دوستت بدارد، آنوقت قدر زندگي را بيشتر مي دانستي.” زندگي! نمي دانم از كدام زندگي صحبت مي كند. لابد همين شارلاتان بازي را مي گويد. به او دقت كرده ام؛ صبح ها وقتي بيدار مي شود توك زباني حرف نمي زند و قيافه ي وا رفته ي نشسته اش هماني است كه هست. اما وقتي يك ليوان بزرگ شير و شكلات درست مي كند (اين شير و شكلاتش از همه بدتر است) و هورت مي كشد و روزنامه ي صبح را ورق مي زند يادش مي آيد كه زبانش را به دندان هاش بند كند. روزنامه را نمي خواند. اين هم براي خودنمايي است تا نشان بدهد آدم خردمند و متشخصي ست، تربيت اروپايي دارد و از همه ی وقتش، قبل از آنكه سر كار برود استفاده مي كند. آخر جلو صندوق نشستن و صبح تا شب لباس زير و دمپايي و خوشبو كننده ي توالت را قيمت زدن و سكه هاي چرك را شمردن، كار آدم هاي متشخص است. كاش فقط اينها بود. خانه اش پر از گلدان هاي جور واجور، عروسك هاي همه اندازه، تخته پاره هاي بي مصرف و عكس هاي بي شماري ست كه با دوستانش گرفته و به در و ديوار چسبانده. در همه ي آنها آدم هاي تو خالي را مي شود ديد كه احمقانه به دوربين لبخند مي زنند تا عكس، قشنگ از آب درآيد. چطور مي شود اينهمه ريا كاري را تحمل كرد؟ پريشب، لابد از بس كه اين مدت در بالكن در سرما ايستادم و سيگار كشيدم، تب كردم و بدنم به لرز افتاده بود. كاش راحتم مي گذاشت، اما نصفه هاي شب در ميان خواب و بيداري ديدم كه لبه ي تختخواب نشسته ام و او مانند پيرزنان عهد دقيانوس پاهام را در تشتي آب سرد مي شويد. به گمانم چيزي هم آواز وار زير لب زمزمه مي كرد و گه گاه نگاه هاي شيفته به من مي انداخت. حتما از خودش خيلي راضي بود كه نقش مادري دلسوز را برام بازي مي كند. وقتي به پاهام دست مي كشيد، مور مورم مي شد و موج لرز تمام تنم را مي روفت و مي رفت. از ميان دندان هاي قفل شده ام كه چكش وار بهم مي‌‌خوردند، ناله كنان گفتم: ”گمشو... از جلو چشمم گمشو! ” و او به شستشوي چندش آورش ادامه مي داد و با لبخند مي‌گفت: ” هذيان مي‌گويي... خوب مي‌شوي، عزيزم. چيزي نيست.” امروز با وجود آنكه كاملا خوب نشده ام، به سر كار رفتم تا از آن محيط ملال آور رها شوم. او مرخصي گرفته و در خانه نشسته است. حتما منتظر من. بارها به عبث كوشيده ام به ساعاتي فكر كنم كه به راستي دوستش داشتم، اما حتا در ميان تصاوير گردش شبانه كنار رودخانه، چهره‌ي عريان آن پنج دقيقه از همه قوي تر است. نشانه‌ها هيچ گاه دروغ نمي‌گويند. ولي آن را باور نكردم تا حالا رنج بكشم. ديگر نبايد به اين دروغ ادامه بدهم. هرچه، هركه مي‌خواهد بگويد و هر فكري مي‌خواهد بكند. از اين دهليز تاريك راهي به خروج نيست. زنگ خانه‌اش را مي‌زنم. بي هيچ سوالي در را باز مي‌كند. براي چندمين بار جملاتي كه بايد بگويم و جواب‌هاي احتمالي او را پيش خودم مرور مي‌كنم. آنجا نشسته است و مثل هميشه متوجه‌ نگاهم مي‌شود. برلين- اكتبر 2003

Posted by Abbas at 7:48 PM | Comments (5)